[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





شناسنامه
 
ماندانا آقايي
 

من
يك روز داغ تابستان به دنيا آمدم
در سالي كه سايه نخل زمين را مي سوزاند
و دريا تاول درشتي بر پيشاني بندر بود.
مادرم مرا
با اشك چشم و آه دل
بر فرشي از حصير دستباف بزرگ كرد.
مثل تمام بچه ها
پيراهني از ابر به تن داشتم
و بالش نرم روياها زير سرم بود.
پدرم را هيچوقت ، جز در خواب ، نديدم
مي گفتند به سفري دور رفته است
كفش هاي پاره اش بعدها به دستمان رسيد
آن روزها هنوز
جنگ به كوچه ما نيامده بود
من با كبوترها حرف مي زدم
ديوارها كوتاه بودند و
دست بادبادك به سقف آسمان مي رسيد.
صبح ها
دوش به دوش آفتاب ، به مدرسه مي رفتم
عصرها
با فرفره اي شاد، به خانه بر مي گشتم
دوان دوان پشت پنجره مي نشستم
و به حرف هاي باران فكر مي كردم
از پشت همان ميله هاي سرد آهني بود
كه فقر را شناختم
از لاي همان پرده نازك صورتي بود
كه اول بار عاشق شدم
به روايت آينه ، چهارده ساله بودم
انگشت هايم بوي ترس و مركب مي داد
و لاي تمام كتاب هايم
برگهاي گل سرخ مي گذاشتم.

بچه كه بودم... 

بچه كه بودم
اتاقي پر از ابر داشتم
انگشت هاي مادر بزرگ
جعبه مهربان مداد رنگي بود.
چيزي شبيه رنگين كمان
چشم هايم را نقاشي مي كرد
دريا تا پشت پنجره مي آمد
من از اين سو
چرت طلايي ظهر را قاب مي گرفتم
از غصه هاي كاغذي ام قايق مي ساختم
و يك به يك در آب مي انداختم
غروب
قاليچه سرخ بي قراري بود كه پايين مي آمد
من سوارش مي شدم
باد هل مان مي داد
باهم به سفرهاي دور خيالي مي رفتيم
برايم از قلعه اي جادويي مي گفت
كه پشت هفت بيابان بود،
از شاهزاده اي در راه
كه هفت كفش و هفت عصاي آهني داشت
و اسمي از او
در "قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب " نبود
شب كه مي شد
عروسك ها توي صندوق مي خوابيدند
من پاورچين پاورچين به حياط مي رفتم
و از دهانه گل شيپوري ، صدايت مي زدم
تو مي آمدي روي بام
از لبه نرم لحظه هاي عاشق
با هم به آن ستاره نگاه مي كرديم
كه در اوج بود و تنها بود
و ريز مي خنديديم
شب ، باز خواب باران مي ديديم
فردا، معلم انشاء
كنار مشق هاي خط خورده من
يك ستاره درشت طلايي مي چسباند
و پدر با يك توپ سرخ و سفيد و آبي
به خانه بر مي گشت.

كفش‌هاي كتاني
 
جواني
همين كفش هاي كتاني ست
همين آوازهاي زير روسري
اصلا" همين جمعه ها
كه نيمكت مي شوند و
ته پارك با ما قرار مي گذارند.

بيا
بيا سرهامان را بيندازيم پايين و
قدم هايمان را تندتر كنيم
دنيا را چه ديده اي
شايد كسي از بيكاري دنبال مان افتاد
حالا زياد دور نمي شويم
نترس
ماشين كه چشمك بزند و سوارمان كند
همه جا هست
بيا
بيا فرار كنيم و
چند ساعت ديرتر از ماه
به خانه برگرديم.

***

بگذار كلاغ ها قارقار كنند
بگذار آسمان سياه شود
بگذار باد بيايد
و خبر رسوايي ام
دهان به دهان
ميان قبيله بگردد
بگذار همه بدانند
كه شب در آغوش من خوابيده است
و آفتاب سحر
تن برهنه ام را ديده است
بگذار بگويند
كه گونه هايم از شرم دخترانه سرخ نيست
بگذار لب هايم را بدوزند
و به خاطر تلفظ نامت
به گلويم سرب داغ بريزند
بگذار به زنجيرم بكشند
چشم هايم را ببندند و
مثل اسبي به ميدانم بياورند
بگذار به ازاي هر تار مو
صد ضربه شلاقم بزنند
و قانون را مثل سنگي درشت
بر فرقم بكوبند
بگذار به تيركي م ببندند و
در آفتاب رهايم كنند
تا انتظار گيسوانم را سفيد كند
و آتش پوست دومم شود.






[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de