| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
همه به حاشيه تاريخ رانده
میشويم
گفتگو با نورمن ميلر برگردان: شراره حسامی
مندرج در «كتاب آسيا»* پنجشنبه ۷ فروردين ۱۳۸۲
* نيوزويك: شما زمانی در صحنه ادبيات
نيويورك از چهرههای ثابت بوديد، حالا چرا مدتی است كه در اينجا زندگی
میكنيد؟
** ميلر: در اصل، چون اينجا میتوانم بيشتر كار كنم و اين شهر را دوست دارم. اينجا شايد آزادترين جای كناره شرقی دريا باشد. پيشينهای طولانی از دزدان دريايی و قاچاقچيان و همين طور مهاجران و زائران دارد. اما واقعا در اينجا آرامش را حس میكنيد. كسی كاری به اين كه چه میكنيد و چه كردهايد، ندارد. * میخواهيد كمی درباره رمانی كه مشغول نوشتن آن هستيد، صحبت كنيد؟ ** نه نمی خواهم درباره آن حرفی بزنم. چون قبلا حرفهايم را زدهام. حتی به موضوع آن هم اشارهای نخواهم كرد. ولی نزديك به ۲۰۰ صفحه درباره اش نوشتهام و احتمالا حداقل در باقی عمر نوشتاریام مرا سرگرم خواهد كرد و به اندازه هرچه تا به حال كردهام، سرشار از جاه طلبی است. نوشتن رمان از نظر جسمی خردكننده است و شايد بتوان گفت دو چيز مرا نگه میدارد، بيشتر مهارت و كمتر سيگار. * كتابهايی از قبل هستند كه آنها را بهتر بدانيد و بخواهيد دربارهشان حرف بزنيد؟ ** نه، كسی علاقهای به شنيدن ندارد. وقتی كتاب "عصرهای باستانی“ (۲) را در مصر مینوشتم، همه میگفتند: "آه، چه جالب" همين. ولی در برابر اين يكي، سكوت ممكن نيست. منظورم اين است كه اگر من در حال نوشتن درباره روابط جنسی مخفيانه جورج بوش بودم - كه مطمئنا نيستم- و اين موضوع را اعلام میكردم، چطور ممكن بود باران سوالها بر سرم نبارد؟ * درباره عراق چه میگوييد؟ * صرفنظر از تمام توضيحات رايج، و اگر نفت و اين واقعيت را كه مردان قدرت اين مملكت در صورت پيروزی، بر خاور نزديك هم مسلط میشوند، فراموش كنيم، اين واقعيت انكارناپذير است كه جنگ پيش خواهد رفت و ادامه خواهد داشت و فكر نمیكنم اين موضوع رهبران ما را خيلی ناراحت كند. آنها از اين فكر كه كشور شديدا نظامی شود، خوششان میآيد چون میتوانند جلوی آزادیها را بگيرند، جلوی عشق ، آزادی ، زنان و هر آنچه از آن بيزارند. ترديدی نيست كه ميزان ناامنی و نبود استبداد تا به حال بيشتر از اين حد نبوده است. بنابراين هرچه خطر پيشتر رود، ساختن جامعهای جديد برای آنها زمان بيشتری میبرد. ما در عصر كنجكاوی هستيم. * آيا نويسندگان، به چيزی كه عليهاش بنويسند، نياز دارند؟ ** شايد. ما موضوعات را مثل مرواريد صيد میكنيم. * در كتاب جديد، با مرزبندی ميان خيال و واقعيت مخالفت كردهايد؟ ** بله، گفتم كه همهاش، خيالی است. در "آواز جلاد" (۳) میخواستم همه چيز تا حد ممكن دقيق باشد، اما وقتی كار تمام شد، تعدادی از شخصيتهای اصلي، راضی نبودند. مثلا من عاشق شخصيت نيكول [دوست گاری گيلمور] بودم، ولی خودش چنين اعتقادی نداشت و میگفت او ، من نبودم. خب به اين نتيجه رسيدم كه آنچه نوشتهام يك رمان است. بر اين باورم كه چه خوب میشد اگر میتوانستيم از تصور اين كه چون حقايقی را گردآوری كردهايم "واقعگرا" هستيم، رها شويم. * وضع سلامتیتان چطور است؟ ** زانوهايم وضع خوبی ندارند. اما واقعا معتقدم كه وقتی پير شدي، مهم اين است كه ياد بگيری از شر ترحم نسبت به خودت خلاص شوی. خوشبختانه باورهای مذهبی كه دارم زندگی را برايم راحتتر میكند. شكر خدا به اين باور منطقی نرسيدهام كه وقتی بميري، ديگر مردهای و كارت تمام شده است. برعكس به نوعی كار ما معتقدم. به تناسخ ايمان دارم- البته نه برای همه - تناسخ رانوعی پاداش میدانم. اين كه كجا میرويم بحث ديگری است. نكته جالب ديگر درباره پير شدن - چون همه جوانب آن جالب نيست - اين است كه در كاری كه میكنی، معتقدتر و ماهرتر میشوی. ديگر علاقهای نداري، رئيس جمهور آمريكا شوی و يا همه از تو به عنوان بزرگترين نويسنده تمجيد كنند. میدانی همه اين حرفها چرند است. تو در حاشيه تاريخ قرار میگيری. به راحتی بعد از ۲۰، ۳۰ يا ۴۰ سال فراموش میشود، چيزی قابل پيش بينی نيست، اهميتی هم ندارد چون ديگر وجود نخواهی داشت. در نهايت به حرفی كه "اليا كازان" زد میرسی. او يك بار گفت: "همه در استوديوی بازيگری به ما میخندند چون فقط از كار و كار حرف میزنيم. خوب كار است كه اهميت دارد. خير و بركت در كار است". اين جملات هميشه آويزه گوش من هستند. وقتی پير میشوی توانايی كار كردن لذت بزرگی است. * وقتی مصاحبههای قبلی شما را خواندم فهميدم چرا آنها را دوست نداريد. بسياری از آنها گذشته شما را بهانه و وسيلهای برای آزردن شير پيری از پشت ميلههای قفس كرده اند. از شما میخواهند درباره حمله به همسر دومتان حرف بزنيد و از كمك به آزاد شدن "جك هنری آبوت" نويسنده از زندان كه منجر به كشته شدن كسی به دست او شد تعريف كنيد. ** بله دو مورد مشهور. آنها بعدا میروند و از شما تعريف میكنند. اما تعريف و تمجيد بدون گرفتن اطلاعات كه نمی شود. "جك هنری آبوت" موضوع چندش آوری بود ولی من فقط به معصوميت يك انسان و نه به پليدی اش واكنش نشان دادم. اما موضوع حمله و ضرب و شتم هيچ توجيهی ندارد و چون من بابت آن به معنی واقعی مجازات نشدم - فقط چند سالی تحت مراقبت از نظر حسن رفتار بودم كه سنگين هم بود ولی مجازات محسوب نمی شد- خيلیها فكر كردند راحت از اين ماجرا جستم و شايد حق با آنها باشد. معتقدم آدمها جواب كارهای كثيفی را كه كرده اند پس میدهند. مكافات بعد از مرگ سختتر هم است. شكی ندارم كه از اين بابت مجازات میشوم. به "هنری آبوت" كه فكر میكنم غمگين میشوم. بسياری از زندانیها در حبس میمانند چون مسوولان عفو مشروط از يكی دو سال زودتر آزاد كردنشان واهمه دارند و به همين دليل من بخشی از اين مسووليت را پذيرفتم از كمك به آزادی او احساس گناه نمی كنم. بيشتر احساس گناهم از اين بود كه تازه "آواز جلاد" را تمام كرده بودم. میدانستم رهايی از زندان تا چه حد دشوار است و من نقش آدم خوب را داشتم. عمويش نورمن كه او را برای شام به خانه اش برد. من حتی به دخترانم اجازه دادم با او به سينما بروند چون میدانستم محترمانه رفتار میكند. ولی اين را هم میدانستم كه او به همراهی كسی برای گذر از نقاط بحرانی زندگی اش نياز دارد و نخواستم كمكش كنم چون میخواستم كار خودم را تمام كنم و به همين دليل از پذيرفتن مسووليت بزرگ همراهی با كسی كه شديدا افسرده بود شانه خالی كردم. * چرا افسرده بود؟ ** چون آنها پيش از رها كردنش از او موش حقيری ساخته بودند. همه به خاطر كتاب جذابی كه نوشته بود (در دل ديو) با او مثل يك قهرمان رفتار میكردند، در حالی كه او خودش را موش حقيری میدانست و به همين دليل به شدت افسرده بود و كسی نمی خواست در كنارش بماند و من هم به وظيفهام عمل نكردم. * در كتاب جديد از غالب شدن چيزهايی كه از آنها متنفريد شكايت كردهايد. ** من از پلاستيك، شاهراه و برجهای بلند كه رويه پليد و زشت همه چيز هستند گله كردهام و همين طور از ابتذال سياستمداران كه هر روز بدتر میشود. مدتی است كه میگويم كشور بيش از پيش ظاهری دهاتی و مسخره به خود گرفته است. (كه البته بسياری از وطنپرستان آمريكايی را هم از خشم ديوانه كردهام) شايد تمام دنيا به همين روز افتاده باشد چون ما اين مسخرگی را به همه جا صادر كردهايم. يكی از بهترين كالاهای فرهنگی ما چيزی جز چرند و مزخرف نيست. *چيزی هست كه بهتر شده باشد؟ ** روزنامهنگاری و نوشتن بهتر شده. ترديد ندارم كه نوشتههای نيويورك تايمز امروز خواندنیتر از نوشتههای ۴۰ سال پيش آن است. اما رمان بهتر نشده، رمان از پايان قرن نوزدهم رو به تحليل گذاشت. به خاطر اين واقعيت اجتناب ناپذير كه ديگر در زندگی فرهنگی مردم مثل گذشته ضرورتی نداشت. رمان جايش را به سينما و صد البته تلويزيون داد. رمان نويسها احساس متفاوت بودن را از دست داده اند. در گذشته غرق شدن در خودبينی افراطي، عادی و پيش پا افتاده بود. مثل من كه زمانی عميقا باور داشتم عامل اصلی انتخاب "جی.اف.كندی" به رياست جمهوری در سال ۱۹۶۰ من بودم. زمان زيادی گذشت تا به اين واقعيت رسيدم كه شهردار دالی نقش بسيار مهمتری داشت. اما امروزه رمان نويسهای ماهر بيشتر و بيشتر میشوند. موضوعاتی كه به آن میپردازند كوتاهتر شده، اما تكنيك و استعدادشان روز به روز پالودهتر میشود. نمونه بارز آن جاناتان فرانزن است كه خميره يك نويسنده بزرگ را دارد. نمی دانم طاقت پرداخت بهای چنين استعدادی را دارد يا نه. چون با اين استعدادی كه دارد، گنجی به هم زده است. البته برای ميلياردر شدن تلاشی نخواهد كرد مثل همه نويسندگان. * هنوز هم هر روز صبح جدول حل میكنيد؟ ** اوه ، بله. * با مداد يا خودكار؟ ** با خودكار. هم جدول حل میكنم، هم سوليتر بازی میكنم. اوايل زنم تعجب میكرد و از خودش میپرسيد من با كی ازدواج كردهام؟ چيزی كه زنها را نگران میكند عاداتی است كه خودشان دنبال نمیكنند. نگاهش كردم و گفتم: من با اين كار مغزم را هر روز صبح شانه میكنم، بايد بفهمی. در واقع من اصلا به حل جدول وارد نيستم. در تمام عمرم هرگز نتوانستهام جدول شنبه نيويورك تايمز را حل كنم و از اين بابت خيلی ناراحتم. ------------------------------ ۱- Spooky Art ۲- Ancient Evenings ۳- Executioner ' song * «كتاب آسيا» دوشنبهها در روزنامه «آسيا» منتشر میشود |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |