| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
آقاى نوشآذر و ادبيات نامفهوم
كيومرث
راد
pasox@c2i.net جمعه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۲ زبان پارسى به آن گروه از زبانهاى هند و اروپايى وابسته است كه، با تاريخ سياسى مردمى كه با آن سخن ميگويند، رابطهى تنگاتنگ دارد. به همين خاطر ، گويش و نوشتار درست ، كه هستهى مركزى هر زبانى است، در فارسى يك معناى سياسى نيز به خود مىگيرد. براى دريافت اين امر ، نياز به پيمودن راه دراز نيست. زبانى كه مورد هجوم بود، شاهنامه را آفريد و شاعران ما براى قرنها خدايان كوچك و بزرگى شدند كه اهميت شان با نسبت پارسى گويى شان سنجيده شد ، و ايلهاى حاكم ،اگر چه دربار تنها نخجيرگاه زبان مادريشان بود، ولى اين امر را براى تودهها پنهان مىداشتند و عامهى مردم ،اگر حكومتى دست نوازش بر سر شاعرى مىكشيد، آن حكومت را ايرانى واز خود مىپنداشتند. اين آتش همچنان زير خاكستر است. زبان فارسى ،مانند هر زبان زندهى ديگر، نياز به دستور نگارش دارد، چرا كه بد نويسى، بدفهمى وكج دريافتى را به دنبال مىآوردو در اين مسير به آگاهى تودهها آسيب فراوان وارد مىشود. من در زمينهى ادبيات پارسى ويژه كار نيستم و خوانندهى رهگذر سايت ايران امروز هستم ، ولى با تمايل به دنبال كردن تحولات زبان پارسى ، هراز چندى جستارها و گفتارهاى ادبى آقاى نوش آذر مرا به خود مىخواند. ايشان (نوش آذر) ، جستارى با نام "از مفهوم ادبيات تا ادبيات نامفهوم" را به تازگى در اين سايت به نگارش درآورده اند، كه مىخواهد نقدى بر كتاب "من ببر نيستم پيچيده به بالاى خود تاكم" از محمد رضا صفدرى باشد. البته گفتگوى ايشان در اين جستار مىتوانست آغاز يك جنبش بزرگ در زمينهى ادبيات معاصرى باشد كه بيش از هر زمان نياز به پالايش دارد، پالايشى كه نوشتار (كتابت) را با دستورهاى نگارش و فونتيك واژههاى بكاررفته، همگن سازد. آنچه كه مرا پس از خواندن جستار آقاى نوش آذر به نوشتن وادار ساخت، اين بود كه ايشان از فرط شورى آش ادبيات معاصر ، به پديدهاى اشاره كردهاند كه خود نيز در پختن آن سهمى دارند. شما اگر نگاهى به درونمايهى يكى از كتابهايى كه در مكتب "پست مدرنيسم" ايران امروز به نشر رسيده است بياندازيد، آنگاه چهرهى غمگين ادبياتى را خواهيد يافت ، كه نه سر دارد و نه ته! سخن كوتاه ، من با آقاى نوش آذر در نكتههايى كه در جستار خويش بيان كرده اند، موافق و همراهم و ايشان را بعنوان يك صاحب نظر مىپذيرم. با كوتاه سخن: ادبيات امروز ما زير چكمههاى بيرحم " نامفهوم نويسى" ، و از ديدگاه نگارش "بد نويسى" دمهاى آخر خويش را مىگذراند!. در اين سالهاى واژه سازىهاى بد و نادرست ، در جنگلى از گرامرهاى خود ساخته گم مىشويد كه زبان مادرى را از شيرينى "قند پارسى" تهى مىسازد. به جستار آقاى نوش آذر باز گرديم: دراين گفتار ، ما شيوهى نگارش ايشان را در حد توان "آناليز" خواهيم كرد. ايشان مىنويسند: «تكثير دو شخصيت و پريشانى ذهن و تكثر اشيا و نمود آنها در ذهن شخصيت همراه با آن وصفهاى نامفهوم مزاحم ارتباط خواننده است با اثر» اگر جملهى بالا به صورت زير نوشته مىشد ، در شما چه حالى پديدار مىگشت: "التكثير شخصيت الذهن و تكثرالاشيا و ذهن الشخصيت، وصف لا مفهوم ، مزاحمه ارتباطه اثره!" آيا فراز برگرفته از جستار جناب نوش آذر و جملهى "معرب" آن خيلى يكسان نيستند؟!. آرى چنين است ، با به گروگان گيرى چند واژه پارسى و گنجاندن آنها در يك جملهى عربى، خيالمان از بابت دو گروه از خوانندگان راحت مىشود: گروه اول آنها هستند كه به خاطر سوادى كه دارند، از جستارمان سر در خواهند آورد ، هرچند در رقص عربى واژهها كمى سرگيجه خواهند گرفت، و اما گروه دوم آنهايى هستند كه والس بلد نيستند، و البته تنبيه آنان با همين شيوه كه نا آگاه جلوه كنند، كافى است! به اين پاراگراف نيز در همان جستار نگاهى بياندازيد: «صفدرى شخصيتها را تكثير مىكند و هنجار زبان را به هم مىريزد تا در نهايت چيزى نگويد و پيرزاد، برخلاف ـ در پوشش سادگى و در حجمى از وصفهاى روزانه چيزى نمىگويد. باقى، همه ترفند است با اين قصد كه در حدى از ابهام قابل قبول در ادبيات و در نتيجه برگذشتن از مميزى، كتاب به چاپ برسد و خود را برسانيم به "نوع خاصى از زيباشناسى" و "شعرگونه بودن روايت" و "رقص زبان فارسى" (فرخنده آقايى، در محفل سخن و در گفت و گو با صفدرى).» آيا شما در جملهى سنگين بالا ، شيوايى و روشنى را در سخن نوش آذر پيدا مىكنيد؟ "حدى از ابهام قابل قبول در ادبيات و در نتيجه برگذشتن از مميزى" را نمىشد طور ديگرى نوشت؟ آيا " حدى از ابهام قابل قبول ، "همان " پذيرش كم وبيش پيچيدگى در سخن" است؟!. واژهى "برگذشتن" مصدر (سرچشمه) چه فعلى (كنشى) است؟ به فراز پايين نگاه كنيد: «مشكل اينجاست كه هرگاه ابهام، ذاتى ادبيات يك دوران شود و در كشش و كوشش پنهان با منتقد تبديل شود به ارزش و ملاك زيبايى، سليقهء مسلط يك دوران را شكل مىدهد. خواننده اما وقتى دست خالى برگردد به ادبيات و اصولا به كتاب بى اعتماد مىشود. نويسنده از يك سو به اقبال خواننده از كتاب نظر دارد، و از سوى ديگر نمىتواند بى اقبالى او را برتابد.» واژهى ابهام در جملهى بالا ، از ديدگاه دستور زبان پارسى ، فاعل (كنندهى كار) مىباشد و واژهى ذاتى ، يك صفت نسبى (فروزه) است. حال چرا ناگهان بين اين دو يك ويرگول گذاشته شده و آيا مىتوان نوشت: هرگاه درخت ، قهوهاى (كسره و فشار بر "ى" ) باغچهى يك خانه شود؟! در ادامهى آن مىآيد: «و در كشش و كوشش پنهان با منتقد تبديل شود... آيا كاربرد واژهى كوشش براى ريتم جمله آورده شده است؟ كشش و كوشش پنهان با يك فرد به چه معنى است؟!» خوب اين زبان فارسى دوران ماست كه گويا در جنگل واژه پردازى نوين گرفتار آمده و ما تلاش و كوشش مىكنيم آنرا دريابيم ، ولى گاهى كشش آنرا نداريم. اين خود، يك جاى خوشبختى دارد و آن اينكه اين ابهام خوانى، ارزش و ملاك زيبايى (؟!) مسلط بر دوران ما نخواهد شد!! بياييد با هم به درون جستار نوش آذر فرو برويم ، البته با اين هدف و آماج كه، گره و مشكل بخشى از ادبيان كنونى خود، كه همانا نامفهوم بودن آن است را ، بيشتر از هم باز كنيم. اگر ما در نوشتارهاى ادبى خود دستور نگارش يك زبان ساده را بكار بگيريم ، "حد مفهوم و نامفهوم" كه خود آقاى نوش آذر را هم رنج مىدهد ، بهتر و زودتر از هم گسسته و روشن مىشود. ايشان ادامه مىدهند: (بى اقبالى خواننده به اثر از يكسو و تعلق نويسنده به خواننده از سوى ديگر به محفل گرايى دامن مىزند و محفل گرايى به ادبيات پيرامونى ـ به ادبيات تنيده در پيلهء خود ـ مىانجامد. ادبيات هرگاه دور بيفتد از متن جامعه و به حاشيه رانده شود، پيوند سالم خود با زندگى را از دست مىدهد. از اين نظر مىگوييم حد مفهوم و نامفهوم در پيوند ادبيات يك دوره با زندگى مردم و با زبان جارى و سارى تعيين مىشود. به يك معنا ظاهرا همان اتفاقى كه در گسست جغرافيايى و نبود مخاطب براى ادبيات برونمرز افتاده است، در ادبيات داخل كشور نيز تكرار مىشود. با اين تفاوت كه دست ما در اينسو در رساندن مفاهيم باز است، اما چنانكه در مورد قاسمى ديديم هراس از هويت باختگى به شكل تركيبات چندتايى در نثر نمود پيدا مىكند، در حالى كه در ايران به دليل محدوديتهاى خودساخته اخلاقى و ايدئولوژيك در كار نشر، در مبهم بافىهاى شبه مدرن با تاكيد بر دستاوردهاى ادبيات مغرب زمين و محفوظات ذهنى كه متاسفانه به دليل دورى فرهنگى از بدفهمى نيز عارى نيست، ادبيات نامفهوم شكل مىگيرد و در نشانه سازى نويسنده و معناسازى منتقد براى آن نشانههاى ساختگى به ارزش تبديل مىشود. صفدرى در همان گفت و گو مىگويد: "به جاى اين كه بگوييم باران نرم نرم مىباريد، نوشتهام باران مىنرماباريد. (...) واژهء نرماندن در زبان جنوب نيست. از زبان همدانى گرفتم.") هنگاميكه جملههاى بالا را براى چندمين بار مىخوانيد، پى مىبريد كه در آغاز ، آقاى نوش آذر خواستهاند بگويند: اگر خوانندهى يك متن شانس فهميدن متن را نداشته باشد و از سوى ديگر نويسندهى متن ، به خواننده وابستگى داشته باشد (منظور چيست؟) ، آنگاه محفل پديد مىآيد و سپس ادبيات پيرامونى (؟). باور كنيد كه من هر كار كردم نتوانستم رابطهى بين شانس بد خواننده و ميل نويسنده به وابسته بودن به خواننده ، و آنگاه برآيند محفل و ادبيات پيرامونى(؟) كه از اين آميزش ناخواسته بدست مىآيد را پيدا كنم. البته شايد من بيش از اندازه به شانس خودم باور داشتم!. ايشان در جملههاى پايينتر اصطلاح شگفت آورى را بكار مىگيرند: "ادبيات جارى و سارى"! چيزى كه به ريتم سازى پيشين (كشش و كوشش) ماننده است!. ادبيات پيرامونى، ادبيات سارى (سرايت كننده و مسرى؟!) و ادبيات جارى را چه كسى براى خوانندگان كم اقبال خود روشن و شيوا تعريف خواهد كرد ، تا تفاوتش را با اديبان درونمرزى اين گونه بيان كند: دست ما در اينسو در رساندن مفاهيم باز است! كمى در اين جستار جلوتر مىرويم، ولى با كندى تمام! والبته هنوز خيلى هم جلو نرفتهايم كه به يك ايدهى شبه علمى بر مىخوريم: «درهم آميزى واژهها و آوردن واژههاى من درآوردى و يا به كارگيرى واژههاى آشنا اما در يك منطق و در يك هنجار ديگر از مقدمات روان پريشى و پريشان فكرى به شمار مىآيد و از مهمترين نشانههاى گسست فرد است از اجتماع.» آيا در اينجا وارد يك بحث جدى شدهايم؟ من ارتباط فاكتورهاى بالا را با هم خوب در نيافتم ، و با خواندن چند بارهى آنها ،كمى احساس پريشانى در من پديد آمد! بويژه به اين انديشيدم كه اگر يكى از خوانندگان ما روانپزشك مىبود، آيا مىپذيرفت كه مقدمات روان پريشى و مهمترين نشانهى گسست فرد (كه در اينجا بحث بر سر اديب و نويسنده است!) از اجتماع ، همانا درهم آميزى واژهها و واژههاى من در آوردى باشد؟! ويا نشانهى ديگر آن: به كارگيرى واژههاى آشنا اما در يك منطق و در يك هنجار ديگر (من از اين فراز هيچ سر در نياوردم! ). آقاى نوش آذر يكى از بنيادى ترين گرهها و مشكلات ادبى امروز جامعه ايران را طرح كردهاند و همانطور كه پيشتر بيان شد، بسيارى از گفتههاى ايشان در جستار مورد نظر در بارهى ديگر "نويسندگان" بجا و شايستهى ستايش است ، و اميدوارم كه مجال دست دهد تا اين گفتگو را ادامه بدهيم. واژههاى كليدى بر گرفته شده از جستار نوش آذر: حد مفهوم و نامفهوم ، محفوظات ذهنى، معناى مجازى، فاصلهء سالم، زبانى تندرست ، تكثير شخصيت ، مناسبات درون متنى ، قوارهء ارشاد ، سياليت ذهن ، همنسلان. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |