| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
کلاريس ، کلاريسا و هيجان
اتفاقات پيش پاافتاده
نگاهی به رمان «چراغها را من خاموش میکنم» نوشته زويا
پيرزاد
«چراغها را من خاموش
میکنم» نوشته زويا پيرزاد
تهران: نشر مرکز ، ١٣٨٠ ، ٢٩٣ صفحه برنده جايزه بهترين رمان فارسی سال ١٣٨٠ برنده جايزه هوشنگ گلشيری برای بهترين رمان سال ١٣٨٠ برنده لوح تقدير نخستين جايزه ادبی يلدا-١٣٨١ برنده جايزه بيستمين دوره کتاب سال به عنوان بهترين رمان سال ١٣٨٠ در اينکه قهرمان و راوی رمانِ خانم پيرزاد کلاريس ناميده میشود نکتهای نهفته است: او همان کلاريسای ويرجينيا وولف است که در داستان "خانم دالووي" صبح زود با چهرهای شاد و خندان راهی شهر میشود تا برای جشن مهمانی اش دستکش مخملين سفيد بخرد ، روحی زنگاربسته که خود را درپشت سيمايی خندان و کلماتی محبت آميز پنهان میکند ، زنی که بعد از دهها سال با همان مشکلات دست به گريبان است و وظيفهای ندارد جز اينکه نشان دهد خوشبخت است و بجز اين مرحمی باشد بر زخم ديگران. اين است که بايد چون هميشه به خريد بپردازد ، آشپزی کند ، بشويد ، به خانواده برسد و درعين حال آرايش و لبخند را فراموش نکند. چنين زنی میتواند دغدغههای خود را تنها درقالب تک گويیهای درونی ، آنهم فقط برای خود بازگويد. چنين است که او راوی داستان خود میشود. و اين مکالمه درونی وقتی که به صورت رمان درمی آيد چيزی نيست جز نوشتهای ، رمانی ، که مشغلههای درون را به سلکِ جريان سيال ذهن برای خواننده به نمايش میگذارد. انتخاب اسم کلاريس يک نوع اظهار علاقه به ويرجينيا وولف و همچنين اشاره آکاهانه به اين موضوع است که شخص اول ِ وی ، همان کلاريسای هفتادسال پيش است ، با همان مشغلهها ، اميدها و نااميديها ، که خود را از نسلی به نسلی تکرار میکند و سرزمين ويژهای نمیشناسد. کلاريس ، راوی داستان ِ زويا پيرزاد ، مشغول تکرار کارهای کوچک روزمره است: پخت و پز و مهمان نوازی برای خانواده ومهمانان ، ، تکرار و تکرار ، و گفتگوهای بیپايان با خود و با مهمانان در مورد همين کارهای هرروزه و از جمله در مورد همين مهمانیها. واو با اين وجود اميدش را از دست نمیدهد ، اميد موهوم به نجات دهندهای که هيچوقت نمیآيد ، به واقعهای که هيچوقت اتفاق نمیافتد. دراثناء انتظار ِ او خواننده نيز منتظر میماند و درآخر وقتی به پشت سر نگاه میکند متوجه میشود که در واقعيت زندگی کلاريس ، و در خواندن خود وی ، بزرگترين حادثه ، يک اتفاق پيش پا افتاده است و غير از آن چيزی نيست: همسايهای اسباب کشی میکند و همسايه ديگری به جای او میآيد و باز همين نيز ، ناگهان ، میرود. خواننده با وجود همه اينها سرگرم میشود ، سرگرم کارهای حقير و مهمانیهای کلاريس و ديگران ، کارها و مهمانیهايی که خود کلاريس و ديگران را نيز قبل از خواننده سرگرم نموده است. خواننده هم مثل کلاريس میداند که اين فقط پوششی است برای هستی واقعی که ميتوانست وجود داشته باشد ولی نيست. میداند که او نيز ، لااقل در هنگام خواندن رمان ، همانند خانم کلاريس در زندگی واقعی اش ، فقط در سطح زندگی دست و پا میزند و خود زندگی ، در جايی شايد بسيار دور ، در سايهها ، در تاريکی ، در خفا ، و يا در پشت زرق و برقها و نورهای خيره کننده مهمانیها ، در فراسوی سروصداهای کرکننده روزمره ، بیصدا میپوسد و در لابلای ذهن کلاريس و خواننده ، در جايی نامعلوم ، پنهان شده ، به فراموشی سپرده شده و از دست میرود. اينکه میگوييم کلاريس ِ نويسندهِ ايرانی همان کلاريسای نويسنده انگليسی است ، پيامدهای ديگری نيز دارد ، ازجمله اينکه زويا پيرزاد نيز همان خانم ويرجينيا وولف است با اين تفاوت که رمانش به زبان فارسی است ، برای زن ايرانی که در اينجا ارمنی است والبته با طول و تفصيل بيشتر. تشابه اصلی در اين است که خانم پيرزاد همان فن داستان نويسی ويرجينيا وولف را ، همان شيوه بازگويی ذهن پرمشغله را ، بر محيط خانواده ايرانی دهه چهل وپنجاه ، پياده میکند و داستان نسبتا کوتاه ويرجينيا وولف رمانی میشود ٣٠٠ صفحهای. وولف فقط يک روز از زندگی کلاريسا را نشان میدهد و پيرزاد روزهای بيشمار. و همه اينها با قلمی بسيار ساده ترکه بازگوی ذهن نسبتا ساده تری است و محيطی پيش پاافتاده تر. خانم کلاريسا دالووی روز خود را با خريد آغاز میکند و کلاريس آيوازيان ، روزها و همچنين فصلهای رمانش را با خاموش کردن چراغها به پايان میرساند. اوست که به عنوان يک زن میبايد بعد از به خواب رفتن شوهر و بچهها ، باز مدتی با ذهن خود کلنجار برود و تنها بعد از اطمينان به اينکه همه چيز سرجای خود است ، چراغها را خاموش کند و روز خود و خانواده را با تاريکی شب ، و سپس تاريکی ذهن ، پايانی دهد. گفتيم که خانم پيرزاد بخوبی از عهده اجرای فن رمان نويسی به شيوه سيال ذهن برآمده است. البته نبايد انتظار داشت که او با اين رمان ، که جوايز متعددی را در ايران نصيب خود کرده است ، سبک جديدی را نيز بوجود آورده باشد. شايد بيهوده باشد که بپرسيم که چه چيز ِ رمان خانم پيرزاد ويژه است. اين سوالی است که البته از چند استثنا که بگذريم در مورد همه رمانهای ايرانی يک صد سال اخير میتوان پرسيد ، سؤالی دنبالهدار با جوابی يکسان و آنهم اينکه قرار بر اين نيست که نويسنده ايرانی ، شيوه روايی جديدی را برای ادبيات جهانی به ارمغان بياورد ، بلکه پيش و بيش از همه چيز اينکه آيا نويسنده ، سبک را (سبک غربی را) خوب اجرا کرده است يا نه. و ما خوانندگان ايرانی البته به اين مسئله عادت کردهايم. تا آنجايی که به خانم زويا پيرزاد مربوط میشود ميتوان گفت که وی به عنوان يک نويسنده ، ازعهده اجرای سبکی که تاريخی صد ساله دارد به خوبی بر آمده است. اما اگر اين رمان دهها جايزه ديگر را نيز در ايران نصيب خود کند به اين معنی نيست که افق ديد ويژهای ای را در قالب داستان نويسی و همچنين برای خواننده ادبيات فارسی گشوده باشد. وبا اين وجود خانم پيرزاد نشان میدهد که اين شيوه داستان نويسی ، دهها سال بعد از ويرجينيا وولف و مارسل پروست و جيمزجويس ، شيوه ادبی موثری است. چنين شيوهای باعث میشود که خواننده ، همزمان با واقعيت از هم گسيخته ذهن ِ راوی ، واقعيت استنتاجی خود را ، به گونهای ديگر ، به وجود آورد و آنرا در کنار و يا در مقابل واقعيتهای ديگراشخاص داستان ، وبويژه در مقابل واقعيتِ روايت شده بوسيله شخص اول ، قرار دهد. هر کدام از چهرههای داستان میخواست همين داستان را با زبان و ديد خودش بيان کند و راوی زندگی خود شود ، شيوه کار به صورت ديگری پيش میرفت. اين در حقيقت همان زندگی است ، زندگی بيواسطه که در اذهان اشخاص متفاوت انعکاسهای مختلف دارد و به شيوههای گوناگون بروز میکند. در دنيای بهم تنيده اشخاص داستان که هر کدام به شيوه خود به ديگری وابسته است و هيچکدام بالاتر و بهتر از ديگران نيست ، میتوان راوی شدن را به عنوان يک مسإ له بسيار اتفاقی و يک اتفاق ساده و معمولی تصور کرد. با اين فرض ، هيچکدام از اشخاص آفريده زويا پيرزاد قهرمان نيست. حتی کلاريس نيز از اين قاعده مستثنی نيست ، او به فرزندان و خانواده و محيط اش وابسطه است همانطور که مادرش به قيود اجتماعی ، و آليس به شوهری که هنوز نيست ، و آرمن ، آرمن ِ ظاهرا شاعر و روشنفکر ، به مادرش. گاهی اين وابستگی کلاريس به محيط و به آشپزخانه ، در اثنا موقعيتهايی رخ مینمايد که ظاهرا میتوانستند کلاريس را از وابستگی دور کرده و شانس برآورده کردن اميال و آرزوهای فردی او را بالا ببرند: "راه رفتم و فکر کردم مدام در خانه ماندن و معاشرت با آدمهای محدود و کلنجار رفتن با مسايل تکراری کلافهام کرده. بايد کاری بکنم برای دل خودم. مثل خانم نوراللهی. از جلو قنادی نگرو گذشتم و ياد مهمانی پنجشنبه شب افتادم. برگشتم رفتم تو. شيرينی خشک خريدم و آجيل."(ص ١٩٩) میبينيم که خود او نيزيک لحظه تنهايی خود را از خود میگيرد و ازافکار ماليخوليايی و غريبِ تنها بودن ، هرچند که در ذهن ، به کنج آشنای آشپزخانه مملو از مهمان پناه میبرد. از آنجا که با رويدادهای کتاب از زاويه ديد کلاريس نگاه میکنيم ، لاجرم تمام هيجانات بيهوده انباشته در زندگی يکنواخت وی خود را به ذهن ما نيز القا میکنند ، تعليق ادبی که میبايست خواننده را به خواندن ترغيب کرده و او را از صفحهای به صفحه بعدی بکشاند ، در حقيقت همان تعليق مبهم نهفته در پس و پشت روزمرگی کلاريس است که او را از اين روز به روز بعد و از اين مهمانی به آن مهمانی میکشاند ، و در آخر سر ، چه او زمانی پی ببرد و چه نه ، متوجه میشويم که اين تعليق ، که در او نوعی اميد است ، بیجهت بوده است. طبيعی است که از اين رمان انتظار رويدادها و حوادث بزرگ را نبايد داشت. چنين چيزی رمان را به ضد خود تبديل میکرد. مهم اين است که رويدادهای کوچک زندگی که زنی مثل کلاريس را ، در آرزوی حادثهای مبهم ، از اين روز به آن روز میکشاند خواننده را نيز همراه خود از صفحهای به صفحه بعدی ترغيب کند. در اين کار نويسنده موفق است. گريز از تعقيدات زبانی شيوه بيان کلاريس از محدوده خانه داری و مقدارِ محدودِ کتاب که گاه و بيگاه و آنهم برای پرکردن خلا زمانی ميان دو پخت و پز خوانده است بالاتر نمیرود. البته اينگونه نوشتن در زبان فارسی کاربردها و دلايل خاص خود را دارد. همانطور که آقای محمد رضا باطنی در مصاحبهای با خانم سولماز نراقی (منتشر شده در سايت گويا) اشاره میکند ، نبودن علايم حروف صدادار در نوشتار فارسی ، "مساله قطع و وصل حروف که بعضی به هم میچسبند و بعضی نمیچسبند" ، نبودن علامتی برای نماياندن اضافه ، ونيز شکاف بين تلفظ و خط ، از جمله مواردی هستند که خواندن فارسی را سخت و مشکل میکند "به علاوه اين خط در بسياری از موارد از سرعت در خواندن میکاهد و اشتباهات و سو تفاهمهای زيادی را به و جود میآورد" (باطنی). به همه اينها میتوان به مسايل کم و بيش مهم ديگری ، که ريشه در ساختار زبان دارند و نه در خط ، نيزافزود که هر کدام به نوبت خود برای زبان فارسی و خواننده اش مشکل میآفريند. بايداضافه کرد که اين مشکل ، بخصوص گريبانگيرآثار آن دسته از شاعران و نويسندگانی است که در پی زبانی فردی ، سعی در نوآوری دارند. بديهی است که خواننده آثار فارسی بخصوص وقتی به سراغ نويسندگان و شاعران نوجوی ايرانی میرود میبايد با خواندن ، به معنی واقعی کلمه ، دست و پنجه نرم کند ، کاری شاق که معمولا کمتر کسی از عهده آن برمی آيد و آنانی که از عهده آن برمی آيند معمولا اثر نويسنده و شاعر نوجو را به شيوه خاص خود خواندهاند و نه حتما به شيوه نويسنده و شاعر اثر. بهمين خاطر زمانی که شعر و نثر چاپ شده به زبان فارسی قابل خواندن نيست سبب را نبايد حتما در شاعر و نويسنده جستجو کرد بلکه سهمی از اين مشکل را نيزبايد برای خط و ساختار زبان فارسی درنظرگرفت. اگر شاعر و نويسندهای گاهی وسوسه شود و به گونهای بنويسد که کمترين سوتفاهمی بوجود نيايد آنگاه بايد سعی کند به شيوه رسمی و جاافتاده بنويسد ، به عبارت ديگر به آنگونه که ديگران نوشته و مینويسند. اين نيز يک نوع خودسانسوری است ، و آنهم نوعی که ازديگر انواع سانسورها و خودسانسوريها ، گرچه بهيچوجه خشنتر نيست ، ولی بمراتب زيرکانهتر عمل میکند و از اين جهت خطرناکتر و ديرپاتر است چرا که ريشه اش را در خود زبان دارد که بنيان ادبيات است. وقت آن است که از خودمان بپرسيم که دليل اينکه صدها مترجم و شاعر ايرانی به يک شيوه ، گويا که همگی ازيک دهان و با يک قلم مینويسند ، آيا همين خودسانسوری نيست؟ زبان زويا پيرزاد در اين رمان متشکل از جملههايی است کوتاه با دايره محدود کلمات ، و کتاب تا آخر در همان دايره محدود واژههای خود میماند همانطور که کلاريس درمحيط آشپزخانه اش. ماندن در چنين محيط تنگی ، بدلايلی ، گويا برای هر دو لازم و اجباری است؛ نه زبان رمان آن مشکلات خواندن را برای خواننده ببار میآورد که از تعقيدات بيانی رايج در ادبيات مدرن فارسی است و نه کلاريسا دست به کاری میزند که بطور مثال از محيط و خانواده رانده شود. آقای حسين نوش آذر چنين نوشتهای را زبانی شسته و رفته مینامد. اگر قرار باشد ادبيات فارسی ، از زبان کلاريس که زبانی در محدوده يک خانم خانهدار است پيروی کند ، آنگاه تکليف زبان فارسی روشن است. زبان کلاريس البته که زبان خوبی است ولی تنها در چارچوب همين رمان ، و از زاويه ديد زنی که خانه دار است با ذهنيتی نه چندان پيچيده و با بيانی منطبق با همان ذهنيت. اين رمان ، با اين وجود ، رمانی است سرگرم کننده که نوری بر تارهای عنکبوتی دست وپاگيرِ زنان ِدهه چهل و پنجاه ، که هنوز نيز به بقا خود ادامه میدهند ، میتاباند ، آنهم از درون و از نمای نزديک. و اگر از حق نخواهيم بگذريم ، بايد بگوييم که اين خصوصيات ، لااقل برای موفقيت کوتاه مدت يک رمان در ايران ، کافی است. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |