‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





دفاع از حقوق زنان، دفاع از دمكراسی است
  • احقاق حقوق زنان و رفع تبعيض از آنان از پيش شرط هاي اساسي و ضروري تحقق دمكراسي و توسعه در هر جامعه اي مي باشد. با اين وجود - به باور من - جبهه ي دمكراتيك در ايران امروز به اندازه‌ي كافي به اهميت اين موضوع پي نبرده و از اين رو در چالش هاي نظري و حقوقي موجود بر سر تصويب يا عدم تصويب و نيز چگونگي تصويب كنوانسيون رفع كليه‌ي اشكال تبعيض از زنان تلاشي در خور و قابل توجه از خود نشان نداده است
  • استراتژيست‌هاي جبهه‌ي جمهوري خواهي مي بايست با فاصله گرفتن از مهندسي هاي كلان نگر، از افتادن به دام بازي هاي همه يا هيچ پرهيز كرده و با تمركز بر روي اهداف ملموس‌تر و كوچك‌تر (مهندسي جز نگر) ضريب توفيق و همراهي مردم را با خود بيشتر كنند


    دكتر اكبر كرمی - قم
    b_karami@parsimail.com
    Mobil: 09112555154
    جمعه 23 مرداد 1382


    احقاق حقوق زنان و رفع تبعيض از آنان از پيش شرط هاي اساسي و ضروري تحقق دمكراسي و توسعه در هر جامعه اي مي باشد. با اين وجود - به باور من - جبهه ي دمكراتيك در ايران امروز به اندازه ي كافي به اهميت اين موضوع پي نبرده و از اين رو در چالش هاي نظري و حقوقي موجود بر سر تصويب يا عدم تصويب و نيز چگونگي تصويب كنوانسيون رفع كليه ي اشكال تبعيض از زنان تلاشي در خور و قابل توجه از خود نشان نداده است. استراتژيست هاي جبهه ي جمهوري خواهي مي بايست با فاصله گرفتن از مهندسي هاي كلان نگر، از افتادن به دام بازي هاي همه يا هيچ پرهيز كرده و با تمركز بر روي اهداف ملموس تر و كوچك تر (مهندسي جز نگر) ضريب توفيق و همراهي مردم را با خود بيشتر كنند. تلاش براي بر پا كردن يك كارزار جهاني و ملي براي تصويب نهايي كنوانسيون رفع كليه ي اشكال تبعيض از زنان در ايران مي تواند شروع مناسبي براي خروج از بن بست هاي سياسي حاضر باشد. در اين مقاله تلاش خواهم كرد با طرح و نقد برخي از ديدگاه هاي مخالفين پيوستن ايران به كنوانسيون رفع تبعيض از زنان، نشان دهم كه حتي يك جامعه ي اسلامي به شرط آن كه بتواند از زير بار رسوبات فرهنگي و رسومات سنگي بدرآيد، مي تواند و بايد با هنجارها و عقلانيت هزاره ي سوم آشتي كند.
    در همين ابتدا به صراحت و آشكارا اعلام مي كنم كه به هيچ روي در پي مخالفت و انكار آموزه هاي ديني نيستم. به عبارت ديگر من نيز مي پذيرم چنانچه اطمينان داشته باشيم كلامي، كلام خداوند است و دريافت ما نيز از آن، هماني است كه ذات اقدس الهي منظور كرده است، در اين صورت مخالفت با آن نامعقول و غير قابل دفاع خواهد بود. اما از آن جا كه داده هاي شناخت شناسي جديد حصول برخي – اگر نگوييم تمام - شروط فوق را غير ممكن و دست نايافتني تلقي مي كند و از همين رو، باب گفت و گو را براي هميشه باز نگاه مي دارد، به خود اجازه مي دهم به نقد مباني مناسبات حقوقي نابرابر حاكم بر سرنوشت نيمه ي گمشده ي جامعه بنشينم و نشان دهم كه توجيهات ديني در اين زمينه چيزي جز باز توليد سازو كارهاي مردسالارانه و مناسبات پدرسالارانه به نام دين نيست. از همه ي هم وطنان مسلمانانم كه صادقانه به واسطه ي باورهاي مذهبي خود به مخالفت با كنوانسيون رفع تبعيض بر خواسته اند كمك مي طلبم و اميدوارم با مشاركت فعال در اين گفت و گو ها زمينه روشن شدن هر چه بيشتر حقيقت را فراهم آورند و در هيچ حال فراموش نكنند كه در ايران شهروندان غير مسلمان و قرائت هاي ديگري نيز از مذهب وجود دارد و به همين دليل ساده آن ها حق ندارند سرنوشت همه ي ملت ايران را به سرنوشت قرائتي خاص از اسلام و تشيع گره بزنند.
    مخالفين پيوستن ايران به كنوانسيون رفع تبعيض از زنان، در توضيح عقايد خود به طور معمول به چند دسته دليل اشاره دارند:
    ۱) دلايل فلسفي: عمده ترين استدلال فلسفي مخالفين پيوستن به كنوانسيون رفع تبعيض از زنان طرح انگاره ي تناسب - به عنوان مبناي داوري در شكل گيري مناسبات حقوقي - به جاي انگاره تساوي است. به عبارت ديگر اين گروه از آن جا كه معتقدند زنان و مردان به گونه اي متفاوت آفريده شده اند و تفاوت هاي ظاهري متعددي دارند، بر اين باورند كه حقوق آنان نيز مي بايست متفاوت باشد. بر اين اساس تفاوت هاي حقوقي ميان زنان و مردان نه تنها از معقوله ي تبعيض به حساب نخواهد آمد، بلكه به واسطه ي تناسب اين حقوق با ويژگي هاي هر جنس، منافع آن ها را بيشتر و بهتر تضمين و تحصيل مي كند. در نقد اين استدلال به چند مطلب مي بايست اشاره شود.
    ۱-۱) در متون فلسفي به درستي و با دقت در تفيك ساحت است ها از ساحت بايد ها استدلال و نشان داده شده است كه بين ساحت است ها و ساحت بايد ها هيچگونه رابطه الزامي و حتمي وجود ندارد. به عبارت ديگر، حتي پذيرش تفاوت هاي موجود ميان زنان و مردان به طور الزامي ما را به پذيرش تفاوت در مناسبات حقوقي دو جنس رهنمون نمي شود.
    ۲-۱) چنانچه به خواهيم تفاوت هاي موجود ميان آدميان را مبناي داوري در مورد حقوق آنان قرار دهيم، از آنجا كه هيچ دو آدمي را نمي توان به طور كامل و در عمل مشابه يكديگر تصور كرد، بنابر اين، به طور اساسي طرح مناسبات حقوقي برابر براي انسان ها غير ممكن و محال خواهد بود. به علاوه تفاوت ميان مردان و نيز تفاوت ميان زنان در مواردي حتي مي تواند بيشتر از تفاوت ميان زنان و مردان باشد، بنا بر اين بر حسب آن كه مبناي توضيح و توزيع تفاوت چه باشد، ما به دسته بندي هاي مختلفي از انسان ها (زنان و مردان) دست مي يابيم. براي مثال چنانچه آدميان را بر اساس آستانه ي تحريكات عاطفي و احساسي، توان مديريتي، ضريب خلاقيت، ضريب هوش تمايلات زنانگي يا مردانگي آنان طبقه بندي و تقسيم كنيم، تشابه ما بين بسياري از زنان كمتر از تشابه بسياري از مردان و زنان خواهد بود و يا به عكس.
    ۳-۱) دفاع از نابرابري هاي حقوقي در سايه ي انگاره ي تناسب در اساس غير ممكن و غير قابل قبول مي باشد، چرا كه انگاره ي تبعيض نژادي يا ساير صور تبعيض نيز مي توانند بر اين اساس توجيه و تعميد شوند. ممكن است برخي از اين نابرابري ها را بتوان براي برخي از اذهان - با توجيهاتي - قابل قبول جلوه داد، اما هما ن ها نيز در برابر برخي از مصاديق تبعيض جنسي - براي مثال تبعيض جنسي در قانون قصاص، حضانت اطفال و ارث - سكوت نخواهند كرد. نمونه ي دم دستي و زنده ي چنين تبعيضي كه به هيچ روي نمي تواند با انگاره ي تناسب ماسك شود، مسئله ي برخي از زنان ايراني است كه با مردان خارجي ازدواج كرده اند، اين زنان بر خلاف مردان هم وطن خود - كه با زنان خارجي ازدواج كرده اند و به راحتي مي توانند همسران خويش را به تابعيت كشور مطبوع خود درآورند - به هيچ روي نمي توانند همسران خود را به تابعيت ايران درآورند و اين يعني تحميل يك دنيا مشكل به زنان، تنها به خاطر آن كه زن هستند. از اين جنس تبعيض ها به فراواني در قانون اساسي و قوانين عادي به چشم مي خورد كه مطلقا" با انگاره ي تناسب قابل توجيه نمي باشند.
    ۲) دلايل روانشناختي: عمده ي مطالب مطرح در اين حوزه در دفاع از نابرابري هاي حقوقي بين زنان با مردان مي تواند شكل ديگري از استلال هاي فلسفي فوق تلقي شود، با اين تفاوت كه در اين حوزه به تفاوت هاي روانشناختي و گاها" تفاوت هاي جنسي تاكيد و اصرار بيشتر مي شود. پيش كشيدن انگاره هاي ما قبل علمي و منسوخي مثل انگاره ي تقسيم بندي آدميان بر اساس فنوتيپ (شكل ظاهري) آنان، بن مايه و اصلي ترين استدلال آنان در دفاع از نابرابري هاي حقوقي است.
    ۱-۲) در نقد و توضيح اين مطلب لازم به يادآوري مي دانم كه مكاتب مختلف روانشناسي، آدميان را در گذشته بر اساس تفاوت هاي ظاهري جنسي آن ها به دو دسته ي مذكر و مونث تقسيم مي كردند. اطلاعات جديد به شدت در تقابل بلكه تضاد با اين نوع تقسيم بندي مي باشد. به عبارت ديگر، بر اساس دريافت ها و اطلاعات جديد تفاوت هاي ظاهري جنسي بين آدميان كفايت لازم و كافي براي دسته بندي آدميان به مذكر و مونث را ندارد و به نظر مي رسد تمامي آدميان به طور مشترك برخوردار از صفات زنانگي و مردانگي مي باشند. از اين رو در تقسيم بندي هاي جديد، انسان هايي را كه از صفات زنانگي غالبي بر خورداند - فارغ از ظاهر جنسي شان – مونث و انسان هايي را كه از صفات مردانگي غالبي – فارغ از ظاهر جنسي شان – برخوردارند، مذكر تلقي مي كنند.
    ۳) دلايل اجتماعي و تاريخي: برخي - ساده انديشانه اما صادقانه - با اشاره به تفاوت هاي واقعي موجود بين زنان و مردان در عرصه هاي مختلف اجتماعي و تاريخي، نتيجه مي گيرند كه زنان در بسياري از عرصه ها از توانمندي كمتري نسبت به مردان برخوردارند و از همين رو به آساني به تفاوت هاي حقوقي بين زنان و مردان تن مي دهند.
    ۱-۳) بن مايه ي اين استدلال، شكل ديگري از اين استدلال فلسفي است كه آنچه هست همان است كه مي بايد باشد. اين استدلال آن چنان سست و بي محتوا است كه پرداختن به آن آشكارا لغو و بي مورد است. چرا كه با پذيرش آن مي بايست در عمل به تعطيلي همه ي فعاليت هاي آدمي در تغيير دادن، بهينه و انساني تر كردن شرايط زيستي آدمي راي و فرمان داد.
    ۲-۳) دلايل تاريخي روشني وجود دارد كه در برخي از دوران هاي حيات آدمي، زنان از لحاظ اجتماعي دست بالا را نسبت به مردان داشته اند و از همين رو مناسبات اجتماعي در آن دوره ها زن سالارانه بوده است، تا آن جا كه خدايان (در بسياري از اديان باستاني و اديان آسياي شرقي) به صورت زن تصوير و تصور مي شدند، همان طور كه پس از تسلط مردان بر زنان، مناسبات اجتماعي تغيير كرد و مرد سالارانه شد، به گونه اي كه حتي خدايان در اديان متاخر تر (اديان سامي) به صورت مذكر تصوير و تصور شدند.
    ۴) دلايل ديني: دلايل اصلي مخالفت با كنوانسيون رفع تبعيض از زنان در كشور ما نيز - مانند بسيار ي از كشورها - به ظاهر ديني است. اگرچه به صورت جسته گريخته به دلايل فوق نيز اشاره مي گردد، اما اين اشارات بيشتر در تاييد و اثبات حقانيت انگاره هاي ديني بكار مي روند و هيچ گاه نقش محوري نداشته اند. به عبارت ديگر، حتي با وجود تنقيه، نقد و رد تمام دلايل فلسفي، روانشناختي، اجتماعي و ... مومنان استدلال خواهند كرد كه نابرابري هاي حقوقي بين زنان و مردان دستوري الهي است و از آن جا كه خداوند داناي كل و آگاه به همه امور و مصالح آدمي است، اين نابرابري ها به مصالح آدميان نزديك تر است.
    ۱-۴) در توضيح فلسفه ي فقه سه دليل عمده اقامه مي شود: ۱- لطف پروردگار به آدميان باعث مي شود حضرت وي از طريق ارسال انبيا راه بشر را به سوي سعادت هموار كند. ۲- همه ي آنچه بشر براي پيمودن راه خويش به سوي سعادت لازم دارد در متون ديني به ويژه قرآن - و سنت - آمده است. ۳- براي هر مسئله اي در اسلام حكمي وجود دارد و ما مكلف هستيم از طريق تتبع در متون ديني به آن حكم دسترسي پيدا كنيم.
    آنچه در اين توجيهات به گونه اي آشكار مورد بي توجهي و غفلت واقع شده است طبيعت – به عنوان كتاب بزرگ پروردگار – و عقل – به عنوان پيامبر باطني- است(۱). اين غفلت به نوبه خود، به مخدوش شدن مرزها ي دانش و تداخل يافته هاي درون ديني و بيرون ديني انجاميده است و بدين ترتيب مسلمانان به جاي تلاش براي گسترش شناخت خويش از طبيعت (علم) و پيشبرد ظرفيت هاي عقلاني خود، به نفي عقل و علم تن داده و نفرين شده اند كه تا ابد به عينك ارسطو (افلاطون) و فلسفه ي يونان مبتلا باشند. تظاهرات اين بيماري در مرحله ي بعد با تصور و تصديق اين هماني بين دين و معرفت ديني - و در نتيجه همه ي المان هاي ديني - شكل گرفت. بدين ترتيب فرآيند قدسي شدن جان و جهان - چون عارضه اي صعب العلاج- آغاز شد و همه چيز را به كام خود كشيد. اين گونه بود كه نفرين ارسطو تكميل شد و فرآيند نقد براي قرن ها تعطيل گرديد. به عبارت ديگر از آن جا كه معرفت ديني به وحي و وحي نيز به ذات اقدس الهي متصل بود، مومنان ابتدا در خطاي شناخت شناسي آشكاري ابتدا دريافت خود را معادل وحي گرفته و سپس - بدون توجه به محدويت هاي ذاتي آدمي- دريافت خود را معادل و برابر خواست حضرت حق قرار داند و اين چنين بود كه به نام دفاع از دين و با دار و درفش به مقابله با منتقدين و مخالفين خود بر خواستند و آنان را به جرم مخالفت با خواست و دستور الهي به كام مرگ رهنمون شدند.
    مومنان به درستي در نقد دريافت هاي آدميان از متن طبيعت (معرفت طبيعي يا علم) به اين نكته پي برده و اشاره داشته اند كه دانش آدمي در شناخت جان و جهان محدود و نارساست. اين نارسايي در زمينه هايي نسبي است و مي تواند با گذر ايام و ادامه ي تحقيقات علمي تكميل و تصحيح شود، اما در زمينه هايي نيز مطلق و - به گونه ي خود بنياد – غير قابل جبران است. آنان فراموش كرده بودند كه اين نقايص و كمبود ها نه برخاسته از موضوع دانش، بلكه به واسطه ي ويژگي هاي فاعل شناسايي كننده، يعني آدمي است. پس حتي اگر موضوع دانش، متن وحي(وحي نقلي (۲))نيز باشد، نارسايي ها همچنان پابرجا خواهند بود و متن دين از اين لحاظ مزيتي نسبت به متن طبيعت نخواهد داشت، بلكه اگر مومنان ناراحت نشوند، حتي مي توان گفت كه مطالعه ي متن طبيعت آسان تر و نتايج حاصله نيز با معنا تر و قابل قبول تر خواهد بود و به همين دليل ساده است كه بگو مگو ها در اين عرصه كمتر و توافق ها بيشتر است. اما اين نتيجه گيري به هيچ روي از اهميت دين و اهميت كاركرد آن حتي در زمانه ي ما نمي كاهد و وحي و دريافت هاي مومنانه هم چنان مي توانند براي آدميان الهام آفرين و شورانگيز باشند. مومنان نبايد فراموش كنند كه كتاب آفرينش (طبيعت) نيز كتاب خداست. اگر كتاب هاي ديني كتاب خدا مي باشند، كتاب طبيعت نيز كتاب حضرت اوست. اگر كتب ديني به زبان بشر و در حد و اندازه هاي اوست، كتاب بزرگ طبيعت به زبان خداست و محدوديت هاي آدمي در آن راه ندارد و به همين دليل ساده به نظر مي رسد مطالعه ي متن طبيعت آسان تر و نتايج حاصله نيز با معنا تر و قابل قبول تر خواهد بود. مومنان بايد تا ابد مانند پدر خود ابراهيم بت شكن شوند و به تنزيه حضرت دوست برخيزند و هر آن چه غير اوست را غير قدسي كنند و عرصه ي نقد را فراخ. اگر توحيد را اس و اساس ايمان ديني تصور كنيم، بايد كه به نفي هر آن چه به نام خدا و به جاي خدا به آدمي عرضه مي شود برخيزيم، كه حقيقت، كه خدا، كه ايمان و توحيد محصول چنين تلاش و اجتهادي است.
    ۲-۴) گام نخست در درمان اين بيماري خطرناك و بت پرستي مدرن (فرآيند قدسي شدن(۳)) تفكيك آموزه هاي درون ديني از آموزه هاي برون ديني است. به اين ترتيب بسياري از چالش هاي فلسفي، اخلاقي و علمي كه به خطا به درون حوزه ي دين كشيده شده اند، مي توانند در حوزه هاي بيرون از دين حل و فصل شوند و تنها نتايج آن ها به حوزه ي درون دين منتقل و مورد استفاده قرار گيرد(۳). گام دوم، تفكيك دين از معرفت ديني و تن دادن به پلوراليسم معرفتي و شناخت شناسانه است كه مدارا مي آورد و خشونت مي برد، صلح مي آورد و جنگ بر مي كند و گام نهايي گريز از دين ذاتي و بسنده كردن به دين تاريخي است كه در مقاله ي "در دفاع از دين تاريخي" به آن پرداخته ام.
    دين عندالله يا آن چنان كه بر سينه و جان پيامبر نشست نه به آدميان قابل انتقال است و نه براي آنان قابل درك. تفكيك آموزه هاي درون ديني از آموزه هاي برون ديني (مثل انتظارات ما از دين، ايمان، عدالت، آزادي و ...)، تفكيك دين از معرفت ديني و دل بريدن از روياي شيرين دين ذاتي يا ما هوي و بسنده كردن به دين تاريخي (تاريخمند) كليد خروج از زندان تعصب و تكرار است كه راه را براي تغيير و تحول باز مي كند، كه باب گفت و گويي بي پايان را مي گشايد و مسير آدمي را به سوي آينده هموار مي كند.
    ۳-۴) كارشناسان اسلامي، انديشمندان ديني و قرآن پژوهان بر اين نكته اتفاق نظر دارند كه كمتر از ۱۰درصد آيات قرآن (۶۰۰ آيه) به احكام ديني اختصاص دارد و نيز مطالعات تاريخي بر اين نكته شهادت مي دهند كه بيش از ۹۰ درصد احكام اسلام امضايي هستند و نه تاسيسي. بدين ترتيب به نظر مي رسد دين اسلام در فصل نخست تاريخ خويش پيوندي عميق با عقلانيت عرفي زمانه داشته است، از اين رو، مي بايست به تلاش پيامبر در تغيير مناسبات غير عادلانه و ارتقاي مناسبات انساني و اخلاقي به مثابه فرآيندي نگريسته شود كه توسط حضرت ايشان و در حد و اندازه هاي زمانه ي وي كليد زده شده است. براي مثال پيامبر در مورد مسايل زنان در چهارچوب ظرايف و ظرفيت هاي زمانه، تغييرات چشم گيري را باعث شد، كه به گونه قابل توجه در ارتقاي شرايط حقوقي زنان موثر بود. تحريم و مبارزه با زنده به گور كردن نوزادان دختر، تكريم زنان، تحديد قتل ها و مجازات هاي ناموسي – كه قربانيان اصلي آن زنان بودند - از طريق وضع قوانين سخت گيرانه و دقيق، تحديد چند همسر گزيني توسط مردان به چهار مورد و ... از جمله ي اقدامات موثر پيامبر محسوب مي گردند. اما اين احتمالا" و الزاما" بدان معنا نخواهد بود كه چنين الگويي تا ابد - بدون در نظر گرفتن تغييرات و تحولات اجتماعي تاريخي - مي بايست تكرار و تقليد شود. به نظر مي رسد فرآيندي را كه پيامبر در پيش برد، ارتقا و عادلانه تر كردن مسايل انساني و حقوقي كليد زده است، مي بايست به وسيله ي آيندگان و در چهارچوب ارزش هايي كه قرآن بر آن ها تاكيد كرده است – توحيد، عدالت و اخلاق - ادامه داده شود. اگر اسلام در ۱۴۰۰ سال پيش توانست با عقلانيت عرفي كنار آمده و از طريق امضاي اكثريت محصولات حقوقي آن، ادامه ي حيات پيدا كند، در هزاره سوم نيز مي تواند با عقل سيال جمعي يا عقلانيت عرفي كنار آمده و شرايط ماندگاري خود را تضمين و تامين كند، اگر و تنها اگر بتواند از زير بار رسوبات فرهنگي و رسومات سنگي بدرآيد. به نظر مي رسد مشكل اصلي در برابر اين فرآيند مسلمانان هستند و نه اسلام، چرا كه بسياري از مسلمانان به واسطه ي حاكميت نقد قياسي در چاله گذشته و چمبره ي دگماتيزم و تعصب گرفتار آمده اند و به واسطه عدم درك تغييرات تازه، قدرت انعطاف پذيري خود را از دست داده اند و با كمال تاسف بر اين بيماري عنوان پر طمطراق غيرت نهاده اند.
    ۴-۴) در اصل گره زدن سرنوشت يك دين به سرنوشت يك قرائت ديني يا احكام ديني و بدتر از آن، گره زدن سرنوشت يك دين به سرنوشت يك حكم يا يك مجموعه اي از احكام ديني غير منطقي و غير قابل دفاع است. اگر فردي با نقد برخي از احكام ديني به نفي آن دين بپردازد، به همان اندازه غير منطقي عمل كرده است كه كسي به واسطه ترس از زير سوال رفتن دين از نقد، تنقيه و تغيير احكام ديني ابا داشته باشد. بر اين سياق، حتي چنانچه تمامي احكام مربوط به حقوق زنان در يك فرآيند عقلاني و كارشناسانه مورد نقد و تجديد نظر قرار بگيرد، نمي تواند براي دين خطرناك و نگران كننده باشد. براي روشن شدن مطلب مي توان به سرنوشت احكام مربوط به بردگي، كنترل جمعيت، جهاد و ... اشاره كرد كه چگونه و به راحتي به واسطه ي فشارهاي عرفي دگرديسي پيدا كرده و يا مسكوت مانده اند.
    ۵-۴) امروزه مشاهدات دقيق جامعه شناختي نشان مي دهد كه عرف از فقه پيشي گرفته است و از همين رو، مناسبات حاكم بر روابط زن و مرد در جامعه ي كنوني ايران بسيار متفاوت از آن چيزي است كه فقها مي پسندند و مطرح مي كنند، و حتا فراتر از آن، مي توان پيش بيني كرد، چنانچه چهارچوب هاي فقهي- با همان شدت و دقتي كه فقها مطرح مي كنند - بر روابط زن و مرد حاكم گردد، مشكلات اجتماعي بسياري به وجود خواهد آمد.
    ۶-۴) استاد محمود محمد طه (۶) فقيه سوداني، با تحول در مفهوم نسخ و ارايه ي خوانش جديدي از آن، راه را براي نسخ بسياري از آيات مدني به وسيله ي آيات مكي باز كرده است. به اين ترتيب مي توان با توجه به آيات مكي كه پيام مولوي و فرا تاريخي دين اسلام را بيان مي كنند، چنانچه ضرورت ايجاب كند و عقل سيال جمعي حكم كند از آيات مدني كه معطوف به شرايط تاريخي خاصي بوده اند، گذشت و آن ها منسوخ تلقي كرد. شايد اين نتيجه گيري به آن سخن حكيمانه كه مي گويد هرچه عقل حكم كند شرع نيز حكم خواهد كرد، نزديك تر باشد.
    در انتها لازم به ذكر مي دانم كه تبعيض جنسي به هيچ روي كمتر و كم اهميت تر از تبعيض نژادي نيست و قربانيان تبعيض جنسي نيز تنها زنان نمي باشند، بلكه هزينه هاي سنگين و سرسام آور تبعيض جنسي - در يك برآورد دقيق - براي همه ي ساكنان دهكده ي جهاني سرشكن مي شود. اگر در آينده براي ايران جايي جستجو مي كنيم، اگر مي خواهيم بر سرنوشت خود حاكم باشيم، اگر آزادي مي خواهيم، اگر دمكراسي مي خواهيم و اگر ايراني آباد و آزاد مي خواهيم بايد به حقوق برابر براي تمامي شهروندان ايران فارغ از دين، مذهب، جنس، قوم و زبان رضايت دهيم.

    پاورقي ها
    ۱) از لحاظ آسيب شناسي اديان در دنياي باستان تا دوره ي رونسانس در اروپا و دوره نوزايي در جهان ايراني انديشمندان ديني (حكما) هم در عرصه ي شناخت و تفسير متون ديني و هم در عرصه ي شناسايي و تصوير جهان طبيعي دست داشته اند، بنابر اين هم از عقل مدد مي جسته اند و هم به شناسايي طبيعت اهتمام مي ورزيدند و بدين ترتيب شكاف كمتري در ميان دريافت هاي ديني و در يافت هاي علمي به چشم مي خورد به عبارت ساده تر فهم ديني و فهم علمي يك دست و هم كاسه بود. با فربه شدن و گسترش دست آورد هاي بشري هم در عرصه ي شناخت متون ديني و هم در عرصه ي شناخت طبيعت، عملا" پي گيري روند گسترش اطلاعات به طور هم زمان در هر دو عرصه، خارج از توان آدميان شد (تخصصي شدن دانش هاي مختلف) و بدين ترتيب دانش ديني مسير خود را از دانش طبيعي جدا كرد، دانشمندان ديني نسبت به عقل عرفي بي توجه شدند و طبيعت به كلي از دستور كار و چشم انداز جهد دانشمندان ديني حذف شد. تا جايي كه برخي از جريان هاي ديني آرام آرام در طي يك جريان معكوس تلاش نمودند دانش عرفي را نيز از دل متون ديني استخراج و پرورش دهند و اين چنين بود كه حشره شناسي در عهد عتيق يا روانشناسي و اقتصاد اسلامي متولد شدند.
    ۲) وحي نقلي در برابر وحي اصلي است. وحي اصلي تجربه ي منحصر به فرد شخص نبي است كه در عمق جان وي مي نشيند و غير قابل انتقال است اما وحي نقلي، گزارش و روايت آن نقل شيرين است و نه عين آن.
    ۳) از طرف ديگر نبايد فراموش كرد كه پيامبر اسلام در قرآن يك انسان تمام عيار معرفي شده است و همين نكته ي شگرف و ستايش انگيز مي تواند ماده ي خام مناسبي براي درمان عارضه ي قدسي شدن در جهان اسلام باشد.
    ۴) از نظر أسيب شناسي دين، انگاره ي دين ذاتي خواستگاه بنيادگرايي و ايدئولوژيزه شدن دين است كه هزينه هاي بسياري را به جهان اسلام تحميل كرده و مي كند..
    ۵) در اين باره در مقاله ي " كنار آيينه بياست و بعد .." كه در نقد دوستان ملي مذهبي ام نگاشته شده است، توضيح بيشتري آمده است.
    ۶) دكتر عبدالله احمد نعيم، نوانديشي ديني و حقوق بشر، ترجمه حسنعلي نوريها، ا. فرهنگ و انديشه، چاپ نخست.

     





  • [بازگشت به صفحه اول]
    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de