| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
انتشار كتاب مهاجرت سوسياليستی و
سرنوشت ايرانيان
مهاجران حزب كمونيست ايران ــ
فرقه دمكرات آذربايجان ــ حزب توده ايران ــ سازمان فدائيان خلق اكثريت
سهشنبه
٢٧ اسفند ١٣٨١
تاريخ مهاجرت سياسي ايرانيان
به خارج از كشور بيش از يك سده پيشينه دارد. اين مهاجرت ها را بنا به علل و انگيزه
هاي آن مي توان به مهاجرت هاي سياسي ، مهاجرت هاي تجاري و اقتصادي و مهاجرت در
جستجوي كار و معاش تقسيم بندي كرد. موضوع اين كتاب مهاجرت هاي سياسي است. اضافه بر
آن از لحاظ زمان و مكان محدود به دوره ها و كشورهاي معيني است.
از اواخر قرن نوزدهم تا اوايل قرن بيستم ميلادي ده ها هزار تن از ايرانيان به ويژه ساكنان مناطق شمالي كشور به دليل فقر، بيكاري و گرسنگي در تلاش معاش به امپراتوري روسيه مهاجرت كردند و بسياري از آنها در مراكز صنعتي مناطق ماوراء قفقاز و تركستان ماوا گزيدند. طي سالهاي ١٨٩١ تا ١٩٠٤ تنها براي كساني كه از آذربايجان به روسيه رفتند، بيش از سيصد هزار جواز سفر توسط مقامات دولت روسيه صادر شده است. مهاجرت به آسياي ميانه از اين هم به مراتب افزونتر بود. اما با انقلاب اكتبر ١٩١٧ در روسيه و استقرار نظام سوسياليستي و آنچه به «دژ پرولتارياي پيروزمند جهان» شهرت يافت و قبله آمال و آرزوهاي آزادي خواهان عدالت جوي ماركسيست ايران و جهانيان به تصور در آمد، چهره و بافت سياسي مهاجران ايراني را نيز دچار دگرگوني كرد؛ زيرا با تشكيل حكومت شوروي سوسياليستي در امپراتوري پهناور روسيه و زايش احزاب كمونيست از تبار بلشويك ها در سراسر جهان ، از جمله در ايران و تاسيس كمينترن و در ايران با روي كار آمدن رضاخان سردار سپه و سپس استقرار سلطنت ديكتاتور منشانه رضاشاه پهلوي ، سيماي سياسي ــ اجتماعي كشور و نيز آرايش نيروهاي سياسي به هم خورد. جنبش هاي آزادي طلبانه و رهايي بخش يكي پس از ديگري سركوب شدند و فعاليت احزاب ملي رو به خاموشي نهاد. حزب كمونيست ايران نيز پس از چند سال افت و خيز و فعاليتهاي پنهان و نيمه علني ، زير ضربه قرار گرفت؛ برخي از رهبران آن به زندان افتادند و عده اي نيز به شوروي پناه بردند. از اين مقطع تاريخي ، مهاجرت سياسي ايرانيان سمت و سو و خصلت ديگري يافت و رنگ تازه اي به خود گرفت. كتاب حاضر از جمله تلاش اوليه اي در روشن كردن گوشه هايي از اين تاريكخانه است. از دهه بيست ميلادي تا انقلاب بهمن ٥٧، مهاجرت سياسي ايرانيان عمدتا به سوي اتحاد شوروي و كشورهاي سوسياليستي ديگر بود. مهاجران نيز عموما چپ ها و كمونيست ها بودند. وجه تسميه «مهاجرت سوسياليستي» نيز از همينجاست كه ويژگي ها و عوالم خاص خود را دارد. منظور از عنوان «مهاجرت سوسياليستي» مهاجرت سياسي ايرانيان به كشورهاي سوسياليستي شرق است. از آن روزگار با سه موج عمده مهاجرت «سوسياليستي» روبرو بودهايم: موج اول: پس از كودتاي سال ١٢٩٩ و سركوب جنبش هاي ملي ـ دموكراتيك در آذربايجان و گيلان و استقرار رضاشاه و يورش به حزب كمونيست ايران را در بر مي گيرد. موج دوم: مهاجرت سياسي و فرار وحشت زده هزاران نفر است كه پس از فروپاشي دستگاه فرقه دمكرات آذربايجان در سال ١٣٢٥ و پناه بردن ٦ ماه بعد كردهاي عراقي به رهبري مصطفي بارزاني ، صورت گرفت. موج سوم: مهاجرت كادرها و رهبران حزب توده ايران طي چند سال پس از كودتاي ٢٨ مرداد ١٣٣٢ را در بر مي گيرد كه بدنبال سركوب خشونت بار اين حزب و سازمان افسري و كشتار عده اي و زنداني شدن صدها نفر ديگر براه افتاد. به اين سه موج «سنتي» مهاجرت ايرانيان در تاريخ معاصر، بايد موج چهارمي را افزود كه پس از انقلاب بهمن ١٣٥٧ رخ داد كه صدها هزار نفر را در بر مي گرفت. ويژگي موج آخر اولا در تنوع آن است كه طيف وسيعي از سلطنت طلب ها و وابستگان به رژيم گذشته تا روشنفكران آزاديخواه و جريانهاي متنوع چپ و كمونيستي را رقم ميزند. ثانيا به خاطر همين تنوع ، مهاجرت ديگر محدود به اتحاد شوروي نيست. حتي بخشي از نيروهاي چپ و كمونيستي نيز به غرب اروپا و ايالات متحده امريكا پناهنده شدند. منتهي براي رعايت خط اصلي و محوري موضوع مورد بحث ، يعني «مهاجرت سوسياليستي» بررسي اين بخش نيز تنها شامل مهاجراني مي شود كه پس از يورش به حزب توده ايران در بهمن ١٣٦١ و پيگرد ساير سازمانهاي چپ به ويژه سازمان فدائيان خلق ايران (اكثريت) به اتحاد شوروي و افغانستان پناه بردند. به اين ترتيب ميتوان گفت كه اين ٤ موج مهاجرت سياسي ايرانيان به ٤ نسل مختلف تاريخ معاصر ايران تعلق داشته اند. با وجود اينكه مُُهر و نشان هر دوره را مي توان در طرز تفكر، ذهنيات و رفتار سياسي و اجتماعي هر نسل بطور آشكار تميز داد، با اين حال فصل مشترك همه آنها را ميتوان در پديده احساس تعلق فكري و آرماني به جريانات چپ با ايدئولوژي ماركسيست ــ لنينيست و نيز در خصوصيات و قانونمنديهاي نظام «سوسياليسم واقعا موجود» حاكم بر جوامع كشورهاي «ميزبان» به ويژه اتحاد شوروي خلاصه نمود. اوضاع و احوال و شرايطي كه بازتاب مقوله «مهاجرت سوسياليستي» و رساننده معنا و مفهوم آن است. بنا به ملاحظات بالا، موضوع اصلي اين كتاب همانگونه كه از عنوان آن بر ميايد، بررسي اجمالي همين پديده «مهاجرت سوسياليستي» و نگاهي به سرنوشت غم انگيز و تراژيك بسياري از مهاجران و تاملي بر اثرات اين مهاجرت در رفتار و اخلاق همبودي (كمونوته) مهاجران است. اين كتاب در عين حال ارائه تصويري از سرگذشت بخشي از ايرانيان و نيروهاي سياسي كشور است كه نقش آنها، خطاها و دستاوردهاي شان در زندگي و تاريخ معاصر ايران انكارناپذير است. بي گمان اثرات منفي زندگي در «مهاجرت سوسياليستي» و پيامدهاي ويرانگر واقعيت هاي حاكم بر كشورهاي «ميزبان» روي جامعه مهاجران سياسي ، به ويژه در ميان رهبران ، نقش تعيين كننده اي در خطاها و رفتار و سياست رهبري حزب توده ايران پس از انقلاب بهمن در ايران ، و نيز چگونگي پايان غم انگيز و عبرت آموز آن داشته است. باور نكردني است ، اما كمتر كسي از رهبران حزب مايل به آزمودن مجدد تجربه «مهاجرت سوسياليستي» بود. در چنين مسيري است كه نه فقط زندگي و ذهنيت بازيكنان اين روايات روشني مي يابد بلكه پرده از رازهاي ناگفته ديگري برداشته ميشود. به خاطر بايد داشت كه بسياري از حوادث و مسائل «مهاجرت سوسياليستي» كه بخش مهمي از زندگي سياسي وطن ماست ، معمولاً در گوشه ذهن قربانيان آن محبوس مانده است. فرهنگ سياسي «حذف» كه اكثر نحله هاي سياسي ايراني كم و بيش در زندگي دروني و نيز بيروني خود بدان دچار بوده اند، نيز گاهي لطمات بزرگي به بررسي هاي تاريخي و سياسي ما وارد كرده است. بنابراين اهميت اصلي چنين نوشته هائي تصوير زشت و زيباي رويدادها بدون لطمه زدن به حقوق مدني افراد است. از اين منظر اين بررسي را بايد كوششي در راه برقراري يك ديالوگ شفاف ميان نسل ها و نيز نحله هاي مختلف فكري و سياسي جامعه ايران دانست. زيرا گسست پيوند ميان نسل ها و نبود گفتگو و انتقال تجربه ميان آنها يكي از ويژگي هاي عمومي سياست ايران و از علل مهم ضعف جامعه مدني در كشور ما بوده است. بعنوان مثال تجربه نسل هاي پيشين «مهاجرت سوسياليستي» اگر مكتوب و منتشر شده بود بدون ترديد هزينه هنگفتي را كه نسل آخر ناگزير به پرداخت آن شد را بسيار كاهش ميداد. البته تعصبات شديد ايدئولوژيك و اثرات منفي ناشي از جهان دو قطبي و جبهه گيري ها در دو «اردوگاه» به ويژه پيامدهاي القائات ايدئولوژيك عظيم و گسترده دستگاه تبليغاتي شوروي ، آنچنان قاطبه شيفتگان چپ گراي كمونيست را سحر كرده بود كه معلوم نيست تا چه اندازه جامعه چپ ايران ، چشم براي ديدن واقعيت و گوش براي شنيدن حقيقت داشتند و به اين گونه افشاگري ها توجه مي كردند و ترتيب اثر مي دادند. بهر رو، داستان مهاجرت كه عده اي آنرا فرار، كساني آنرا پناهندگي و گروهي آنرا تبعيد اجباري مي نامند، داستان عجيبي است كه بازيگران اصلي آن كمتر تمايلي براي فاش كردنش دارند. اما بازخواني تجربه زندگي و سرنوشت آنها ميتواند از منظرهاي گوناگون مفيد و لازم به شمار آيد. زيرا اين تجارب يك ذخيره و سرمايه معنوي مهم براي همه كساني ميتواند باشد كه انديشه و دل به امر سربلندي ايران و كسب حقوق شهروندي ايرانيان داده اند. مكتوب كردن داستان ٤ نسل «مهاجرت سوسياليستي» از منظر پندگيري و تدارك فكري هم شايد بي اهميت نباشد. زيرا تجربه نسلهاي پيش هم بخشي از پيكار سخت و طولاني تدارك نظري و رفتاري راه پرپيچ و خم و پرزحمتي بايد بحساب بيايد كه نحله هاي مختلف انقلابيون ايراني از تندروي و تماميت خواهي تا خردگرايي و مدنيت پيموده اند. حكايت نسلهائي كه همه جواني و شور خود را در راه آرمانهاي انقلابي جهان گرايانه ، تند و راديكال گذاشتند، چه بسا در اين رهگذر زجرها و محروميت ها كشيدند و در گمنامي نيست و نابود شدند. از اينرو شفاف كردن سايه روشنهاي تجربه بخشي از بازيگران سياسي تاريخ معاصر ايران ، اگرچه بي درد نيست اما كاري لازم براي نور افكني به بخشي از سرمايه هاي اجتماعي ايران است. اين تجارب براي نسل تشنه اي كه اينك دو دهه پس از انقلاب در صحنه سياست ايران رو به ظهور دارد، ميتواند جالب و آموزنده باشد. بايد بياد داشت كه بازبيني تجربه بازيگران سياسي بويژه در دورانهاي سخت و طوفاني يكي از مهم ترين منابع رشد و تكامل در همه جوامع پيشرفته و مايه ارتقا و تحرك مثبت است. زيرا انسان از اشتباه مياموزد. به همين دليل هدف اين كتاب هرگز ستايش از برخي و انتقاد و افشاگري از كسان ديگر نيست ، بلكه روايت و بازخواني حقايقي است كه بر سر ايرانيان مهاجر آمده است. بخش اول اين بررسي به سرنوشت سه نسل از ايرانيان در شوروي سابق اختصاص دارد. اين بخش در ابتدا سخنراني بابك اميرخسروي در كنفرانس كانون دوستداران فرهنگ ايران در واشنگتن بود كه در ماه مه سال ١٩٩٦ ايراد شد. سخنراني مزبور اينك كاملا بازنويسي شده و بسيار گسترش يافته است. با اين حال هنوز جاي يك پژوهش جامع خالي است. تنها دسترسي به بايگاني هاي كا.گ.ب. و اسناد كمينترن و بايگاني هاي مربوطه حزب كمونيست اتحاد شوروي و جمهوري آذربايجان است كه چنين امكاني را ميسر خواهد كرد كه متاسفانه در چشم انداز نيست. اما پاس داري از خاطره عزيزان آرمان خواه و ايراندوستي كه قرباني رژيم ضدبشري استاليني شدند، و گرامي داشت ياد آنها در حافظه تاريخي ملت ايران از جمله اهداف انتشار اين كتاب است. با اين اميد كه نوشته حاضر زمينه و مرجعي براي پژوهشگران بعدي و محركي براي پيگيري موضوع و كشف حقايق تازه باشد. بخش دوم كتاب به بررسي مهاجرت آخرين نسل ايرانيان در دوران پس از انقلاب سال ٥٧ به شوروي سابق اختصاص يافته است. بررسي و نگارش تجربه «آخرين نسل» را محسن حيدريان بر عهده داشته و در ابتداي اين بخش توضيحات لازم در مورد شركت كنندگان در مصاحبه ها، مواد و روش كار پيش كشيده شده است. «آخرين نسل _ بازخواني روايت انقلابيون چپ ايراني از شوروي سابق و افغانستان در دوران پس از انقلاب (١٣٦٨_١٣٦٢)» روايت بازيگراني است كه نه تنها از ديدگاه تاريخي بلكه از منظر سياسي و ايدئولوژيك نيز آخرين تجربه و نيز آخرين نسل از كمونيستهاي ايراني بحساب ميايند. ويژگي آخرين نسل اين است كه اغلب از روشنفكران و تحصيل كردگان طبقه متوسط و شهرنشين ايران هستند. پرتاب شدن اين آخرين نسل از درون كوره انقلاب ايران به شوروي سابق خود عامل ديگري است كه بر ذهنيت و رفتار وي در دوران اقامت در آن كشور بي تاثير نبوده است. اما جدال ميان واقعيات تكان دهنده شوروي سابق و ذهنيت اين گروه نه تنها از منظر ايدئولوژيك و سياسي بلكه از منظر انساني و رواني نيز يك تراژدي به تمام معنا دردناك بود. هنوز پيكرهاي لنين در ميادين شوروي برجا بود كه ديوارهاي بتوني ذهنيت بسياري از افراد آخرين نسل در حال فروريزي بود. افرادي كه خود در به زير كشاندن مجسمه هاي شاه از ميادين شهرهاي ايران - با روياي جايگزيني آنها با نمادهاي كمونيستي جهاني- مشاركت فعال داشتند، چند سال پس از ورود به شوروي از نزديك شاهد بزير كشيدن پيكرهاي لنين از ميادين شهرهاي شوروي شدند. پيكرهائي كه نماد امپراطوري عظيمي بود كه ٧٠ سال بنام عدالت و سوسياليسم در يك ششم كره زمين حكم رانده بود، اين رويدادي بود كه نه نسلهاي پيشين ايرانيان در شوروي سابق و نه آخرين نسل حتي جرئت حضور آن در وحشي ترين روياهاي خود را نيز نداشتند. بدين ترتيب آخرين نسل تنها در طي كمتر از ٢٠ سال ، ٣ تحول بزرگ جهان در قرن بيستم يعني انغلاب ايران ، فروپاشي كمونيسم و تحولات غول آساي غرب در آخرين دهه قرن بيستم را تجربه كرد. تحولاتي كه هريك از آنها براي رقم زدن سرنوشت يك نسل كافي است. چنين ويژگي هائي است كه از كتاب «مهاجرت سوسياليستي و سرنوشت ايرانيان» يك تجربه نانوشته اما پرحادثه و شگرف مي سازد. روايت چهار نسل ايرانيان در شوروي سابق و بازخواني آن با تحولات اجتماعي و سياسي دو دهه اخير ايران هم بي ارتباط نيست. لذا شرح و نقد اين تجربه ميتواند يكي از راههاي بررسي تغييرات و تحولات ذهني روشنفكران سياسي ايران در دو دهه و نيم پس از انقلاب هم به شمار آيد. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |