‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





بياد زنده ياد دكترعلى شريعتى
بحثى پيرامون فرهنـﮓ ، ايدئولوژى و دين ايدئولوژيك
 
 
عبدالحسين هراتى 
جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۸۲
 
1-- فرهنـﮓ (اسطوره و سنت)
فرهنـﮓ مجموعه‌اى از باورها و ارزشها و هنجارهايى است كه تعلق به تاريخ يك جامعه دارد و در ضمير ناخودآﮔـاه جمعى آن جامعه جاى ﮔرفته است. همچنين مجموعه ارزشها و هنجارهايى كه بر اثر ايجاد نهادهاى نوين اجتماعى و بصورت جبرى و خارج از اراده انسانها بوجود آمده‌اند و داراى ساخت ناخودآﮔـاه هستند ، نيز ، در حيطه فرهـنـﮓ غير مادى قرا ر ميـﮕيرند.
كارل ﮔوستا و يونـﮓ روانشناس سوييسى قسمت اول را كه بيشتر در حيطه روانشناسى اسطوره‌اى (يكى از اركان روانشناسى تحليلى analitic psycology كه خود وى بنيانـﮕذار آن است) مى‌ﮔنجد ، آرك تايـﭖ (archetype) مينامد.
در هر حال فرهنـﮓ مجموعه عوامل ذهنى و رفتا رى است كه انسا نها بصورت ناخودآﮔـاه در آن غوطه ورند و بصورت جزمى و نا خود آﮔـاه نيز از آن دفاع می‌كنند. سنتها اينـﮕونه به حيات اجتما عى و تاريخى خود ادامه ميدهند. سنتها نها د‌هايى هستند كه حيات انها متكى بر عوامل مادى و همـﭼنين صور ذهنى و توهما ت جمعى است.
سنتها از خود دفاع ميكنند. اين دفاع بوسيله عنا صر و نهادهاى عينى و طبقا ت اجتماعى صورت مى‌ﮔيرد كه نا خودآكاه و گاه حتى آﮔاهانه حس ميكنند و ميدانند كه بقا ، شأن اجتماعى و منافع آنها در ﮔرو حضور ﮔسترده سنت‌هاست (عوامل مادى). همـﭼنين است بروز دفاع سنتها از خويشتن بوسيله واكنشهاى ناخودآﮔـاه ذهن جمعى توده‌هايى كه سنت براى آنها بصورت تابويى مقدس درآمده و شاخص ارزشها را بصورت ناخودآﮔـاه براى آنها تعريف ميكند و هنجارها، كنشها و واكنشهاى آنها را بصورت ناخودﮔـاه تنظيم نموده و سمت وسو ميدهد (صور ذهنى).
وجود عنصر ناخودآﮔـاهى در تعريف فرهنـﮓ از اصول اوليه است. آنـﮕـاه كه فرهنـﮓ عينيت و كالبد بيرونى مى‌يابد، تمدن ايجاد شده است. اين موضوع از مسايل بسيار مهم، اساسى وحساسى است كه تبيين آن ميتواند ﮔستره وسيعى از معرفت نسبت به افق تاريخى تمدن آينده و شاخصه‌های آن را در اختيار ما بكذارد، كه البته ورود به اين بحث در حيطه موضوع اين نوشته نيست.
وجه افتراق و تميز فرهنـﮓ و ايدئولوﮊى از همين نقطه آغاز ميـﮕردد.
فرهنـﮓ متعلق به توده‌ها و ايدئولوژی در حيطه خوداﮔـاهى روشنفكران است. حضور عقلانيت در ايدئولوژى و ناخودآﮔـاهى در فرهنـﮓ نقطه جدايى اين دو قلمرو را از يكديـﮕر روشن مى‌سازد. البته ذكر يك نكته در اينجا ضرورى است ، و آن اينكه حضور عقلانيت در ايدئولوژى عامل عدم ايجاد جزميت در اين حيطه نيست. جه بسا ايدئولوژى‌هايى كه در اوج ادعاى عقلانيت و اصلا خود عقلانيت به ورطه وحشتناكترين جزميتـﮕرايى‌ها درغلتيده اند؛ و اصلا مـﮕر علم كه خود مدعى بروز عقلانيت بشر است ، پس از رنسا نس به سوى همان فلسفه جزمى كه از مسير مبارزه با آن ، انديشه بشرى را از زندان تنـﮓ سنتها رهايى بخشيده بود، در نغلتيد؟ و مـﮕر پزيتويسم نتيجه‌اى جز جزميت ﮔرايى حتى در قلمرو علم به بار نياورد؟ و مـﮕر نه اينكه امروز دانشمندان و فلاسفه علم و بشريت فرهيخته در نئوپوزيتيويسم و پست پوزيتيويسم به مرحله‌اى از تواضع دست يافته‌اند كه ديـﮕر از جزميت پوزيتويسم و ادعاى كشف مطلق حقيقت دست برداشته اند؟
سرنوشت ايدئولوژى‌ها كه آنها نيز مظهر عقلانيت انسان در مقابل سنت و ارزشهاى اسطوره‌اى (1) هستندنيز چنين بوده و هست.
دوران تاريخى جزميتـﮕرايى ﭼه در ساحت علم و چه در حيطه ايدئولوژى‌ها به پايان رسيده است. اين البته به مفهومپ پايان يافتن عصر علم و يا عصر ايدئولوژى نيست ، بلكه به مفهوم آغاز عصر رهايى دانشمندان و روشنفكران از جزميت ﮔرايى است.
اما اين حقيقت را نيز بايد متذكر شد كه سنتها و اسطوره‌ها آميخته‌اى از ﮔزاره‌ها و اعتقادات غلط و درست هستند كه البته همانـﮕونه كه ذكر شد عنصر ناخودآﮔـاهى شاخصه اصلى آنهاست ؛ ليكن اين اعتقادات ناخودآﮔـاه و اين معجون سياهى و سـپيدى در تاريخ تنها عملكرد منفى نداشته ، بلكه حصارهاى ناخودآﮔـاهى بوده‌اند كه با القاء صور ذهنى و ارزشها و هنجارهاى اجتماعى ، انسان ، اين موجود عصيانـﮕرى را كه اكر در داخل حصارهاى مستحكم ارزشى قرار نـﮕيرد ، فساد بسيار ميكند تا آنجا كه نسل خود را در معرض انقراض و نابودى قرار ميدهد ، تا كنون ، ﮔرچه نه سالم ، اما زنده و باقى نگـاه داشته‌اند و رسالت روشنفكر قبل از هر جيز بازﮔشت به فرهنـﮓ خودى و استخراج و تصفيه منابع فرهنگى و زدودن زشتى‌ها و خرافه‌ها از چهره ارزشهاى نيك بشرى است. ارزشهايى كه در سنت و اسطوره‌هاى ارزشى هر جامعه‌اى وجود دارند، ليكن در زير خروارها خرافه و عوامل بازدارنده فرهنــﮕـى مدفون شده‌اند.
پـائولوكوئيلو، روشنفكر ، عارف و مشهورترين نويسنده دهه آخر قرن بيستم و دوست و همفكر لئوناردو بوف متفكر آزاديخواه مسيحى و معروفترين تئوريسين الهيات آزادى بخش آمريكاى لاتين كه هر دو برزيلى هستند ، در مصاحبه‌اى با يك روزنامه نـﮕـار و دو جوان دانشجو (2) قريب به اين مضمون را مطرح ميكند كه ما امروز انديشه‌هايى را از درون فرهنـﮓ خود استخراج ميكنيم و به جهان ارائه ميدهيم. اين انديشه‌ها البته با سنتهاى جارى بسيار متفاوتند ليكن از همان منابع استخراج ﮔرديده‌اند. وى ادامه ميدهدكه، ما بايد بسيار هوشيار باشيم كه سنت ﮔرايان وا پسـﮕرا (فاندامنتاليستها) ، كه اتكاء به نهادهاى تاريخى و ريشه دار نيز دارندو ﮔاه سخنانى از نظر شكل شبيه به آنچه ما ميـﮕوييم نيز تكرار ميكنند و تكيه بر همان منابعى دارند كه ما سخنان خويش را از همانجا استخراج ميكنيم ، به يكباره همه انديشه‌هاى ما و آثار مترتب بر آنها را به نفع خود مصادره نكنند.
ﭘـائولوكوئيلو تا به حال يكبار به ايران سفر كرده است. هم او و هم دوست متفكرش لئوناردو بوف ايران و انقلاب اسلامى را بسيار خوب ميشناسند. 
 
2— ايدئولوژى
در مصا حبه‌اى با روزنامه توقيف شده ملت در تاريخ 30 خرداد 80 بحث ايدئولوﮊى به ميان آمد. بنده در آنجا دو تعريف مشخص از ايدئولوﮊى را مطرح نمودم. تعريف اول ، تعريف ماركس و انـﮕلس از ايدئولوﮊى بود. آنان معتقد بودند كه ايدئولوﮊى مجموعه توهماتى (illusions) است كه با واقعيت بيرونى و جارى در جهان و جامعه مغايرت كامل دارد و براى توجيه وضعيت موجود در جامعه طبقاتى (class society) ايجاد شده است ، و نوعى نـﮕرش كاذب به مردم براى درك غير واقعى از خود و زندﮔـى خويش القاء مى‌كند تا منا سبات موجود كه بر مبناى اختلافات طبقاتى بنا شده‌اند را بـپذيرند. لذا ماركس و انـﮔلس اديان را نيز ايدئولوژى مى‌ناميدند و به همين دليل معتقد بودند كه دين افيون توده‌ها است.
ايشان در آنزمان مكتب خود را به هيـﭻ روى ايدئو لوﮊى نام نمى نهادند. اما بعدها ماركسيستها در اين مقوله تجديد نظر اساسى روا داشتند و به مكتب خود نام ايدئولوﮊی علمى ويا ايدئولوﮊى طبقه كارﮔر اعطاء كردند ، و اين نشان دهنده اين واقعيت بود و هست كه تعريف اوليه فاقد منطق و نـﮕرش دقيق علمى به مسئله ايدئولوژى از طرف ماركس و انـﮕلس بوده است.
اما تعريف علمى ترى كه امروز از طرف عا لمان جامعه شناسى و علم سيا ست پذيرفته شده است همان تعريفى است كه دكتر شريعتى از ايدئو لوژى بيان دا شته كه پس از نقل به تجزيه و تحليل اين نظريه مى‌پردازيم و اميد است كه بدينـﮕونه بتوانيم بى پـايه بودن تعاريف اوليه ماركس و انـﮕلس از ايدئولوژى ، كه آنها خود بعدا در آن تجديد نظر نمودند ، اما برخى روشنفكران ما هنوز با تكيه بر همان نظريات و تعاريف كهنه به تخطئه على الاطلا ق مفهوم ايدئولوژى مى‌پردازند ، را آشكار كنيم.
از منظر جامعه شناسى و جامعه شناسى سياسى ، ايدئولوﮊى‌ها مجموعه‌هايى از باورداشتهاى تنظيم يافته‌اى هستند كه جنبه عقلا نيت در آنها بارز است. اين باورداشتها، ژپواك اوضاع طبقاتى و ساختارهاى اجتماعى و شرائط ملى هستندكه توسط ايدئولوﮔـها و تدوين كنندﮔـان دكترينهاى سياسى و اجتماعى به سامان در مى‌آيند و مطرح ميشوند.
دو عامل مهم در ايجاد اين دكترينهاى سياسى و اجتماعى نقش اساسى ايفا ميكنند.
اول: مجموعه دردها و آلام و شرائط و نوع ساختارهاى سياسى واجتماعى ومعضلا ت ملى و جهانى كه مردم يك جامعه با آن روبرو هستند و ارائه دهندﮔـان اين دكترينهاى اجتماعى و سياسى (ايدئولوﮔـها) آنها را دسته بندى كرده و همراه درمان آن آلام ارائه ميدهند.
دوم: نوع ساختار روانى ارائه دهندﮔـان اين دكترينها ست ، كه متكى و مبتنى بر اين دو عامل بيرونى و درونى ميتوان مجموعه ساختار آن ايدئولوژى‌ها را تبيين و تحليل نمود.
ايدئولوژى‌هايى كه داراى حقانيت تاريخى باشند باقى ميمانند (به مفهوم حقانيت تاريخى توجه ودقت فرمائيد) ، و بسيارى از مردم بيان آلام، احساسا ت و درد‌هاى خود را در آنها مى‌يابند و در اين ايدئولوژى‌ها خود را بازشناسى ميكنند و يا حداقل نسبت به بخشى از وجود خويش و جامعه و جهان اطراف خويش نوعى خودآﮔـاهى حاصل مينما يند و هدفهاى اجتماعى و سياسى خود را توسط آن دكترينهاى تعريف مى‌كنند. در پيرامون اين دكترينها حركتهاى اجتماعى شكل ميـﮕيرد و احزاب سياسى ساخته و پرداخته مى‌شوند و مفهوم " حقانيت " شكلى سامان يا فته تر بخود مى‌ﮔيرد.
حيات ، بقا و مانايى يك ايدئولوﮊى بستـﮕـى به ميزان انطباق آن با شرائط عينى و توان ﭘاسخـﮔويى آن به رشد و تكامل اجتماعى وتاريخى جامعه‌اى كه در آن ظهور يافته دارد. دكترين و ايدئولوﮊى اجتماعى كه توان ﭘـاسخـﮕويى به نياز تاريخى يك جامعه را در خود حاصل كرده باشد ، قطعا موفق ميشود. ليكن آنـﮕـاه كه يك ايدئولوﮊى از طرف جامعه مورد پذيرش و قبول واقع شد ، حيات ديـﮕرى را مستقل از حيات بنيان ﮔذاران اوليه اش آغاز مكند، و هر چه جلوتر ميرود ، انديشه اوليه تغيير شكل بيشترى بخود ميـﮕيرد. اين سرنوشت در فرايند " اجتماعى شدن " و سـپس تبديل آنها (ايدئولوﮊى‌ها) به نهادهاى حكومتى ، بهتر تبيين و مشاهده ميشود.
شاخصه درونى طراحان اين دكترينهاى سياسى و اجتماعى (ايدئولوﮔـها) درك عميق و مشتركى است كه همراه با كثير ديـﮕرى از افراد جامعه در يك تجربه مشترك به آن دست مييابند ، ولى آنها بد ليل توانمنديها و نبوغ فردى و حساسيتهاى درونى و خلاقيتهاى خود ، بهتر از ديـﮕران توان آنرا مى‌يابند كه آن آلام و علل آنها را درك و آنها را دسته بندى كرده و بصورت يك دكترين منسجم و فراﮔير ارائه دهند.
منتسكيو ، جان لاك ، روسو ، ماركس ، مارتين لوتر و على شريعتى ، جملـﮕـى واژگـان بلندى بودند كه طنين آلام عصر خويش را منعكس مى‌كرده‌اند. (كوچك شمردن انسانهاى بزرﮒ در واقعيت بيرونى و تاريخى از بزرﮔـى آنها نمى كاهد و به ما نيز هيـﭻ نمى افزايد. فرقى بنيادين بين نقد خلاق با كوچك شمردن مردان بزرﮒ تاريخ و انديشه‌هاى آنها وجود دارد).
عناصر ذهنى دكترينهاى تاريخى به هيج روى زاده انتزاعى ذهن سازندﮔـان آن وا ژ ﮔـان نيست ، بلكه عناصر اوليه اين ايدئولوژى‌ها را جامعه آنها و تاريخ آن جامعه در اختيار آنها قرار ميدهد. البته نبوغ شخصى اين افراد در تركيب اين عوامل بسيار مؤثر و جدى است.
ايدئولوزيهايى كه توسط اين متفكران بزرﮒ ارائه ميشود در زير فشار نيازهاى مشترك اجتماعى در معرض نوعى دريافت از طرف جامعه قرار ميـﮕيرد و البته دﭼـار برخى تغيير شكلها ميـﮕردد و بدين ترتيب ايدئولوژىهايى كه صلاحيت تاريخى ماندﮔـارى داشته باشند باقى ميمانند و آنهايى كه فاقد ﭼنين حقا نيت تاريخى باشند به محاق فراموشى مى‌روند. البته تبليغ و اشاعه صحيح و بزمان آنها در مانايى و فراﮔير شدن آن انديشه‌ها نقش ايفا ميكند ، و همـﭼنين سركوب و توطئه سكوت و تبليغ واشاعه غلط و تحريف و ﮔـاه تحريف در لواى تجليل از آن انديشه‌ها ، نيز ، در منزوى شدن آنها نقش اساسى دارد. قطعا ماركسيسم سال 1980 همان ماركسيسمى كه ماركس و انـﮕلس ارئه داده بودند نبود و نه حتى ماركسيسم تجربه شده در كمون پـاريس.
قطعا ليبراليسم امروز از ليبراليسمى كه جان لاك و آدام اسميت و برخى ديـﮕر از انديشمندان عصرروشنـﮕرى تدوين كننده آن بودند بسيار فاصله ﮔرفته است.
اما يكى از وجوه تفارق جدى و بنيادين دكترين سياسى و اجتماعى و برداشتى كه دكتر شريعتى از اسلام بعنوان ايدئولوژى راهـﮕشا ارائه داد با ديـﮕر ايدئولوژى‌ها مانند ماركسيسم و ليبراليسم در اين بود كه ايدئولوژى او ﮔرچه اجتماعى و فراﮔير شد و حتى حركتى عظيم ايجاد نمود ، اما هرﮔز به صحنه حاكميت و تجربه عينى حكومت وايجاد نظام اجتماعى دست نيا فت. سنت جارى در جامعه ايرانى آنـچنان نهادينه و ﮔسترده بود كه اﮔر چه زمينه تحول اجتماعى عظيمى در ايران توسط دكترين وى ايجاد ﮔرديد ، ليكن اين سنت تاريخى همه دستاوردهاى آن حركت فكرى را به يكباره بلعيد و فرصت حتى لحظه‌اى از بروز و ظهور را به آن نداد.
 
3– دين ايدئولوﮊيك و ايدئولوﮊى دينى
اكنون با تعاريفى كه از فرهنـﮒ و ايدئولوﮊى ارائه شد بهتر مى‌توانيم در باره دين ايدئولوﮊيك و ايدئولوژيك شدن دين سخن بـﮕوييم.
در ابتدا اين سخن را كه از نظر نـﮔارنده اين سطور سخنى دقيق و بجا ست از آقاى دكتر سروش نقل ميكنم كه هر مكتبى (منجمله اديان) در ابتداى ظهور خود ايدئولوﮊيك است. در مقاله فربه تراايدئولوژى آقاى دكتر سروش با تأ كيد فراوان اين مطلب را در مورد اسلآم نيز صادق ميدانند.
اما همانكونه كه ذكر كرديم هر مكتب و ايدئولوژى من جمله اديان در فرايند تبد يل ايدئولوﮊى به فرهنـﮓ ، در زير فشار دريافتهاى ﮔوناﮔون و برخورد با فرهنـﮕـها و ﮔرايشات فكرى و منافع اصناف و طبقات اجتماعى ، كم كم تحريف شده و تغيير شكل ميدهد و در ﮔذر زمان و ﮔذشت نسلها در زير خروا رها خرافه و‌اند يشه‌هايى غير از انديشه نخستين دفن ميـﮕردد. بخصوص اين مسئله در مورد ﮔوهر نخستين اديان كه متعلق به ﮔذشته‌هايى دورتر از عصر ثبت و ضبط و ﮔسترش رسانه‌هاى جمعى هستند صادق تر بوده و دسترسى به متون اوليه مشكل تر است.
از اينرو اولين رسا لت روشنفكران جدا كردن سره از ناسره و بنا به قول دكتر شريعتى ، استخراج و تصفيه منابع فرهنكى است.
لذا براى حا صل نمودن شنا خت نسبى بيشتر در مورد اصل يك دين حركت اوليه با يد از موضع شناخت تاريخى نسبت به تحليل منابع اوليه و جدا كردن آنـچه كه ابتدا بوده از آنچه كه بعدا در توالى قرون بدان اضافه شده ، باشد.
قبل از اين حركت هرﮔونه بحثى از منظر هرمونتيك براى تأ ويل متن و مباحثا ت اپيستمولوژيك (معرفت شناختى) درباره دين ، عبس و فريبنده است و يا حدا قل به تأكيد بايد ﮔفت كه در قلمرو مباحث ضرورى جنبش روشنفكرى دينى نمى ﮔنجد.
آنـﮕـاه كه سخن از قرائتهاى ﮔوناﮔون به ميان مى‌آيد موضوع طبيعتا بر سر متن واحد است والا برداشتهاى ﮔوناﮔون و قرائتهاى متفاوت از متون متفا وت ازبديهيا ت بوده و مجادله پيرامون آن امرى نابخردانه و عبث است. كسانى كه اين مبا حث را عمده ميكنند در حا ق ذهن خويش با سنتـﮕرايان ابتدا در مورد پذيرش متون اوليه توافق كرده‌اند ، در صورتى كه اختلاف محورى جنبش روشنفكرى دينى با سنت ﮔرايان بر سر اصل متون است و نه تأويل آنها و يا قرا ئتى متفاوت ، ما اصلا بسيارى از آنـچه را كه آنها جزو دين ميدا نند دين نمى دانيم و بسيارى از متونى را كه انها بخشى از متون دينى ميشمارند ما انها را انديشه‌هايى ضد بشرى و ضد توحيدى و ضد د ينى تلقى مينماييم كه وجود اسلام و تشيع بايد از آنها پاك ﮔردد. ﭼه قرا ئت متفاوت و يا مشتركى بين ما و سنت ﮔرايان در مورد احاديث مربوط به تحريف قرآن در اصول كافى و ديـﮕر متون و كتابهاى حد يث ، وجود دارد ؟ جريان روشنفكرى د ينى اسا سا مسئله شوهر دادن طفل شير خوار و اجازه تمتع جنسى بدون دخول بر وى ، را عمل و انديشه‌اى ضد انسانى و حيوا نى ميداند. (در ضمن اﮔر دخول صورت ﮔيرد و صدمه جسمى خاصى كه نوع آن نيز در "احاديث مربوطه" و بتبع در فتاوى اقايان ذكر شده، به آن كودك شير خوا ر وارد نشود مشكلى وجود نخوا هد دا شت). چه قرا ئت متفاوتى در مورد اين سخن روشن ميتوان دا شت. اكر ﮔفته شود كه همين عدم پذيرش نوعى قرائت متفا وت است ، جواب اين خو اهد بود كه ﮔوينده صورت مسئله را اصلا متوجه نشده ومتأسفانه با مباحث اپيستمولوژيك و هرمونتيك و تأويل متن اشنايى كافى ندارد و نمى داند قرا ئتهاى متفا وت از يك متن به چه معنى است. البته طرح مباحث مربوط به هرمونتيكز و اپيستمولوژى بعنوان مبا حث فكرى و فلسفى معاصر در درون حركت روشنفكرى دينى نه تنها مفيد بلكه بسيارنيز ضرورى ست.
در هر حال باز ميـﮔرديم به سخن اصلى و اينكه: از منظرى كه در دو قسمت قبلى اين نوشته ذكر شد ، دين درﮔوهر اوليه و نخستين خود داراى شاخصه‌هاى ايدئولوژيك است و ايدئولوژيك كردن دين نيز همان كارى است كه انديشمندان بزرﮒ و قهرما نان شجاعى چون ما رتين لوتر و شريعتى به آن همت ﮔما ردند. كسانى كه تاريخ اروپـا و رنسانس را مى‌شناسند نسبت به تأثيرات عميقى كه پروتستانتيسم و انديشه‌هاى لوتر در تمدن كنونى ﮔذا شته است ، آﮔـاهند و تأثيرا ت تا ريخى بازنـﮕرى ژ رف و دكترين على شريعتى را آيندﮔـان مشا هده خواهند كرد و آنان قضاوت بهترى از آنچه كه ديروز و امروز اتفا ق افتا ده است خواهند داشت.
از ابن ديدﮔـاه ايدئولوژيك كردن دين يعنى زدودن خرافا ت و آنچه كه از طرف صاحبان منافع و يا فرهنـﮕـهاى نهادينه شده پيشين به متن اصلى اضا فه ﮔرديده و خارج كردن دين از انحصار طبقا ت حامى سنت و با زﮔرداندن دين به سرچشمه‌هاى اوليه‌اى كه خودبخود ايدئولوژيك بوده‌اند و سـپس انتقال ارزشهاى دينى بازيافته و بازشنا خته شده از نا خودآﮔـاه ذهن جمعى توده‌ها ، سنت و اسطوره ، به ذهنيت خودا ﮔـاه انسانى روشنفكران. اين است آن فرايندى كه ما آنرا ايدئولوژيك شدن دين مى‌ناميم. و اين از نظر بعضى همان ﮔناه نابخشودنى است كه بزرﮔـانى همـچون مارتين لوتر و شريعتى مرتكب شده‌اند.
در خاتمه ذكر دو نكته ضرورى است.
اول اينكه فاصله درك ايدئولوژيك ما از دين ، با دين ايدئولوژيك نخستين ، فاصله ميان وحى و عصمت پيامبران خداوند با ذهن محدود ما از حقيقت نا محدودى بنام ﮔوهر دين است و بقول دكتر شريعتى جهان و دين دو مقوله نا محدود معرفت بشرى هستند و دا نش ما در اين هردو زمينه معرفتى نا قص اما رو به تكا مل است. (كتاب امت و اما مت).
 نكته دوم اينكه كاركرد اجتماعى ايدئولوژى ساحت تبيين رسالت انسانى براى روشنفكر مسئول است و ديـﮔر حيطه احزاب و جريانات فكرى براى دعوت بسوى رويكردى خاص نسبت به جهان ، انسان ، جامعه و منا سبات اجتما عى. اﮔر اين حيطه‌ها با حيطه قدرت و تحميل‌اند يشه براى استقرار نظام سياسى خلط شوند ، فريبى بزرﮒ پديد آمده و بزرﮔترين فاجعه ، كه ايجاد و توجيه نظامهاى توتا ليتر باشد، رخ داده است. دين و يا هر ايدئولوژى انسانى كه مدعى است براى نجا ت انسانها بوجود آمده ، تنها يك دعوت است و بس و اين مردمند كه بايد در باره نجا ت خود تصميم نها يى را اتخاذ كنند و نه ايدئولوژى‌ها. 
 
----------------------------
4- پاورقى‌ها 
1-- اسطوره (mythes) در اينجا به مفهوم داستانهاى ارزشى پذيرفته شده‌اى است كه كمتر متكى بر مبانى عقلانى هستند. اسطوره‌اى بودن ويا سنتى بودن بسيارى از ارزشها دليل بر غلط بودن آنها نيست بلكه در اينجا تنها سخن از حظور عقلانيت و خوداﮔـا هى انسانى در ايدئولوژى و غيا ب اين عنصر در فرهنـﮓ و سنت است.  
2-- اين مصاحبه كه چند روز بطول انجاميده ، خود بصورت يك كتاب مستقل منتشر شده است.





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de