‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





ماهی
 
فرخنده نیکو
پنجشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۸۲
 
اتوبوس شلوغ بود. زن به ايستگاه خانه‌شان نزديك می‌شد. كنارش دختر جوانی نشسته بود که از وقتی سوار شده بود اين سومين بار بود تلفن همراهش به‌صدا در‌مي‏آمد:
ــ سلام... ردبری پلاتسن‌ام.... داشتم با اندرش حرف مي‏زدم... نه، قبلش نینا بود... هيشكی هم نه و تو...
دختر زد زير خنده.
ــ آره، ساعت هشت. بوس بوس...
زن به ساعتش نگاه كرد. چهار بعدازظهر بود. دختر تلفنش را بست، اما نگذاشت تو كيفش، انگار منتظر بود هرلحظه دوباره زنگ بزند. زن كمی جا‏به‌جا شد. فكر كرد بهتر است قبل از اينكه تلفن دختر دوباره به‌صدا درآيد، نشان دهد كه مي‏خواهد پياده شود. دختر لبخندی زد، از جايش بلند شد و به زن راه داد كه برود و ميله وسط اتوبوس را بگيرد و منتظر باز شدن در بايستد.
از اتوبوس پياده شد. باد مي‏آمد و لبه بلند پالتو مشكي‏اش را تكان مي‏داد. باد مستقيم مي‏خورد تو سينه‏اش. به‌زحمت از سربالايی تند بالا رفت. باد كمی آرام گرفت. در چند قدمي‏اش، مردی رو نيمكت نشسته بود و چرت مي‏زد. نزديك‌تر كه شد، مرد سرش را بلند كرد. چشم‌هاش خمار بود. كشيده پرسيد:
ــ ببخشيد، ســـــاعت چنده؟
ــ چهار و ده دقيقه.
باد دوباره شروع شده بود. مرد دهنش را باز كرد چيزی بگويد. زن نايستاد. چند قدم كه دور شد، احساس كرد پشت سرش دارد مي‏آيد. سرش را برگرداند و از رو شانه راست، نگاهی به پشت سر انداخت. داشت مي‏آمد. گوشه ميدان، ماشين شيلات ايستاده بود . فروشنده كه ديد زن دارد به سويش مي‏آيد، بلند گفت:
ـ ماهی تازه... ميگو...
زن قدم‌هايش را آهسته كرد. نزديك ماشين كه رسيد، فروشنده ماهی بزرگی را از تو يخچال ويترينی بلند كرد و دودستی گرفت جلو زن:
ــ قزل‏آلای مرغوب دارم.
زن لبخندی زد و ايستاد. فروشنده ماهی را گذاشت پشت ويترين. بيلچه را زد زير ميگوها. ميگوهای درشت و صورتی را نشان زن داد.
ــ فقط كيلويی پنجاه كرون.
زن داشت به ميگوها نگاه می‌كرد كه بوی تند الكل خورد به دماغش. مرد اريب پشت سرش ايستاده بود و سرك مي‏كشيد. ماهی‌ای را كه فروشنده بالا گرفته بود نشان داد و گفت:
‏‏ــ عجب ماهی خوشگلي! لب‌هاش‌رو نگاه كن. باريك، نازك، بازمونده. مثل من تشنه‌شه. آقای ما عيسا مسيح می‌گه اگر تشنه را سيراب كنی، بی پاداش نمي‏مانی.
فروشنده روكرد به مرد وگفت:
ــ بسه اولف! برو پی كارت.
‏‏ــ من كه چيزی نگفتم. می‌گم ماهياش خوبه.
زن از پشت شيشه ماهی قزل‏آلا را نشان داد و گفت:
ــ اين رو بكش، لطفاً.
فروشنده فرز ماهی را گذاشت رو ترازو و پيچيد تو كاغذ و گذاشت تو پلاستيك و داد دست زن:
ــ صد و پنجاه كرون.
 زن كيسه را گرفت. پول ماهی را داد. نگاهی به اولف كرد و راه افتاد سمت خانه.
 
پشت در آپارتمان، كيسه را داد دست چپش. كيفش رو شانه راست آويزان بود. دست كرد كليد را در‏آورد. در را باز كرد و رفت تو. هوا تاريك شده بود. چراغ راهرو را روشن كرد. كيسه را گذاشت زمين. كفش‌هاش را در‏آورد. پالتوش را آويزان كرد. رفت تو آشپزخانه، چراغ را روشن كرد. كيسه ماهی را گذاشت تو ظرفشويی. رفت تو اتاق خواب. كليد برق را زد. لباس‌هاش را درآورد و سر چوب رختی آويزان كرد. پيراهن تريكو مغز‌پسته‌ای آستين كوتاهی پوشيد. خودش را تو آينه برانداز كرد. دوتا ساسون از زير سينه‌های برجسته‌اش می‌آمد پایین، گودی كمرش را قالب می‌گرفت و گردی سرشانه‌های پرش را بيش‌تر جلوه می‌داد. موهاش را به عقب شانه زده بود و با گل‌سر محكم بسته بود. گل‌سر را باز كرد. دست كرد تو موهای بلند پرپشتش. درد خفيفی تو ريشه موهاش احساس كرد. صدايی مثل يك‌ای كشيده از گلوش بيرون آمد. يك لحظه به تصوير تو آينه خيره ماند. زنی سرش به شانه چپ مايل بود. چشم‌هاش را تنگ كرده بود و لب‌هاش از هم باز مانده بود. نگاهش را از آينه دزديد. رو پنجه پاها بلند شد و نوک انگشت سبابه‌اش را كشيد رو لبه آينه. ديروز، همه جا را دستمال كشيده بود. به‌نظرش رسيد هرچه بيش‌تر دستمال می‌كشد، بيش‌تر خاك جمع می‌شود. رفت تو آشپزخانه. دستمال گردگيری را برداشت و گرفت زير شير آب. چشمش افتاد به كيسه ماهی. دستمال را چلاند و پهن كرد رو شوفاژ. فكر كرد بعد از تميز كردن ماهی، گرد و خاك‌ها را می‌گيرد. اجاق برقی را روشن كرد و كتری را آب كشيد، تا نيمه آب كرد و گذاشت رو اجاق. تخته گوشت و سبد را از تو كابينت درآورد . كارد را از تو كشو برداشت. سر كيسه پلاستيك را باز كرد. بوی ماهی زد بيرون. ماهی ته كيسه به پهلو افتاده بود و نگاهش می‌كرد. حلقه نقره‌ای دور سياهی چشمش‌ هنوز برق می‌زد. سر كيسه را تو مشتش جمع كرد. برگشت، سبد و تخته و كارد نگاه كرد. تخته را برداشت، پشت و روش را دست كشيد. سبد و تخته و كارد را گذاشت تو ظرفشويی. شير آب را باز كرد و مشغول شستن شد.
مرد آمده بود و تو چهارچوب در آشپزخانه ايستاده بود:
‏‏ــ سلام، چطوري؟
زن سرش را برگرداند. صدای آمدنش را نشنيده بود:
ــ خوبم... تو چطوري؟
 مرد آمد تو. خم شد، سرش را آورد جلو و گونه زن را بوسيد. آب كتری جوش آمده بود. چای را دم كرد. از آشپزخانه رفت بيرون.
زن شير آب را بست. گوش كرد. صدای روشن شدن كامپيوتر آمد. شير آب را باز كرد. تخته و سبد را آب كشيد. ماهی را از تو كيسه درآورد و گذاشت رو تخته. تمام ماهی رو تخته جا نگرفت. دمش زده بود بيرون. كيسه خالی را مچاله كرد و انداخت تو سطل آشغال. شير آب را باز كرد و دستش را شست. ماهی به پهلو افتاده بود رو تخته. زن نگاهش كرد. پولك‌هاش برق مي‏زد. دست كشيد رو تنش. ليز بود. كارد را برداشت. دم ماهی را گرفت و كارد را خلاف جهت پولك‌ها كشيد به تن ماهی. پولك‌ها بيش‌تر رو لبه كارد جمع مي‏شدند. چند‌تايی پولك از لبه كارد پريد و اين‌طرف و آن‌طرف پخش شد. زن با پشت دست، يك دسته مویش را كه ريخته بود جلو چشمش كنار زد. پولك‌های نزديك سر ماهی درشت‌تر بودند و سخت‌تر كنده می‌شدند. يك پولك درشت از لبه كارد پريد و چسبيد گوشه لبش. دستش را آورد بالا با پشت دست پولك را بردارد، از خنكی پولك گوشه لبش خوشش آمد، دستش را انداخت. مرد آمد تو آشپزخانه. چای ريخت:
ـــ برات بريزم؟
ـــ فعلاً نه.
مرد قوری را گذاشت رو كتری. ليوانش را برداشت و رفت پشت پنجره آشپزخانه ايستاد و بيرون را نگاه كرد. زن سرش را به راست گرداند. مرد ليوان چای را دو‌دستی گرفته بود. نيمرخ مرد را می‌ديد كه لب‌هاش را جلو آورده بود و چای را فوت می‌كرد. مرد سرش را به چپ گرداند و زن را نگاه كرد:
ـــ اگه می‌خوری برات بريزم؟
ـــ نه.
زن روش را برگرداند و مشغول ماهی شد. مرد از آشپزخانه رفت بيرون.
پولك‌های رو شكم ماهی ريزتر بودند. كارد را اريب كشيد رو شكم پهن ماهی . لبه كارد را گرفت زير شير آب. مرد از تو اتاق چيزی گفت. شير آب را بست.
ـــ ... فرستاده... یه ماه دیگه مياد فرانسه و بعد هم آلمان... سعی می‌كنه سری هم به ما بزنه. نوشته اگر نتونستم، شما بياين آلمان خونه فريده... فريده‌رو هم می‌تونین ببينين... جواب چی بنويسم؟.. فكر بدی نيست،‌هان؟
ـــ نه، فكر بدی نيست.
شير آب را دوباره باز كرد. ماهی را گرفت زير آب. پولك‌های كنده‌شده از رو ماهی ليز خوردند و كف ظرفشويی را پوشاندند. آب تو ظرفشويی ايستاد. ماهی را گذاشت رو تخته. دستش را كرد تو آب، پولك‌ها را از رو سوراخ ظرفشويی كنار زد. پولك‌ها از سر انگشت‌ها‏ش ليز مي‏‏خوردند و همراه آب، دوباره به سمت سوراخ ظرفشويی كشيده مي‏شدند. آب آرام‏آرام رفت پايين و يك كپه پولك ته ظرفشويی جمع شد. پولك‌ها را مشت كرد و ريخت تو سطل. دست كرد و باله رو تيغه پشت ماهی را گرفت. بازش كرد. پرده نازكی بود. بنفش مي‏زد. بعد ولش کرد. بسته شد. دوباره بازش كرد. مثل بادبزن ژاپنی باز و بسته مي‏شد. لبه كارد را گذاشت رو تيغه پشت ماهی و باله را بريد. بعد دم ماهی را گذاشت رو تخته و بريد. حالا ماهی رو تخته جا مي‏شد. نوك كارد را گذاشت پشت آبشش‌هاش و فشار داد. لبه كارد را خواباند رو ماهی و دستش را عقب و جلو ‏برد. كارد تيز نبود. همه هيكل ماهی پيچ و تاب مي‏خورد. لبه كارد رسيده بود به تيغه پشت. دسته كارد را محكم تو دست راستش گرفت و دستش چپش را گذاشت رو تيغه كارد و هم‌زمان فشار داد. دهن ماهی باز و بسته شد و با صدای چرق شكستن استخوان، لبه كارد رسيد به تخته و سر ماهی جدا شد. دم و سر ماهی را برداشت انداخت تو سطل. چشم‌های ماهی نیمه‌باز بود. انگار از تو سطل او را نگاه می‌کرد. بعد لبه كارد را گذاشت رو تن ماهی و اندازه گرفت. سه قسمت... نه، بزرگ بود. چهار قسمتش كرد. سبد را برداشت، تکه‌های ماهی را ريخت توش و گرفت زير شير آب. سبد را گذاشت تو ظرفشويی تا آبش برود. دست‌هاش را شست و خشك كرد. شوهر از تو اتاق گفت :
ــ شام ماهی داريم؟
زن جلو در آشپزخانه برگشت، به سبد نگاه كرد. چيزی كه تو سبد بود، هيچ شباهتی به ماهی نداشت.
 





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de