| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
يادى از فرهاد
رودابه طاهرى
جمعه ١٧ آبان
١٣٨١
درست يادم نيست چه سالي بود. نه اين كه خيلي دور باشد، نه... فقط اين جا، آدم كمي راكد مي شود، ساكن مي شود، مرداب مي شود... گمانم سال ١٣٦٩ يا ١٣٧٠ بود... ده يازده سال پيش. اما اولين باركه ديدمش ، دقيقا" يادم هست. «جمعه»اش همه ي كودكي ام را پر كرده بود. سال هاي سال ، آن صفحه ي سياه رنگ كوچك كه مادرم آن را بااحتياط مي گذاشت و برمي داشت... فكر برگزاري كنسرتي براي او، ناگهان به ذهن مان رسيده بود؛ بعد از «خواب در بيداري»اش. و من گوشي تلفن را برداشته بودم و به شماره ي شركت پخش كننده ي نوارهايش زنگ زده بودم كه: «مي خواهم با آقاي مهراد صحبت كنم ، براي برگزاري يك كنسرت...» و عصر همان روز، فرهاد تلفن كرده بود و من باورم نمي شد كه واقعا" خودش باشد. قراري گذاشتيم و آمد، همراه خانم مهراد؛ با چهره اي بسيار درخشان و چشماني عجيب عميق و مهربان. احساس كردم خيلي اطمينان ندارد كه بشود كنسرتي برايش گذاشت. و ما هم آن قدر كم تجربه بوديم كه نمي دانستيم اين ماجرا نزديك به يك سال و نيم پررفت وآمد و پرماجرا طول خواهد كشيد: هر روز رفتن به «مركز سرود و آهنگهاي انقلابي»، و هربار بحث و صحبت درباره ي بي مخاطب بودن فرهاد، اين كه «ديگر او چه دارد كه براي اين نسل بگويد؟» و پيش بيني هايي از اين دست كه: «كنسرتش با شكست روبرو خواهد شد» و... و امان از آن پيرمردان محترم شاعر سبك كلاسيك شوراي شعر تالار وحدت كه وقتي پس از گذراندن شش خوان اول ، به آن ها رسيديم و شعر آهنگهاي فرهاد را تايپشده به حضورشان برديم ، فرمودند: «اين چرنديات چيست كه اين آقا مي خواهد بخواند؟!» همه ي كارهاي كنسرت با دستور «مركز سرود و آهنگهاي انقلابي» مي بايست بي سروصدا و بدون تبليغات انجام شود. آن زمان ، تهران اين همه فرهنگسرا و سالن هاي مختلف نداشت. ما دلمان مي خواست كنسرت فرهاد در سالن سينما آزادي برگزار شود، اما به دليل «جلو چشم بودن» سينما آزادي ، پيشنهاد ما با مخالفت روبرو شد. سرانجام سالن سينما سپيده تنها و آخرين انتخاب مان شد؛ سالني با فقط سيصد نفر گنجايش... بليت ها را تايپ كرديم و با زيراكس تكثير، بدون تبليغات ، دهان به دهان ، گوش به گوش... و به همت موسسه كوچك مان ، يك روزه همه ي بليت ها فروش رفت و شنيديم بازار سياه هم راه افتاده! حتا از شهرستان ها تلفن مي كردند كه: «اگر مي شود كنسرت را يك شب ديگر هم تكرار كنيد!» اما فرهاد مي گفت: «نمي توانم دو شب پشت سرهم اجرا داشته باشم.» تاكيد مي كرد: «نمي خواهم حتا يك صندلي به مهمانان اختصاص داده شود. همه ي بليت ها بايد به طور يكسان براي مردم عادي به فروش برسد.» سينما سپيده پيانو نداشت. يادم نيست براي حمل و آوردن يك پيانو رويال چه مشكلاتي (شايد از نظر هزينه؟) داشتيم كه فرهاد خواست پيانو خودش را از خانه شان بياورند؛ يك پيانو چوبي ساده... روي صحنه اي كه نخواست هيچ تزييني داشته باشد: بزرگ و سياه! (و همين موضوع پس از برگزاري كنسرت ، باعث اعتراض مركز سرودهاي انقلابي شد!) گروه كر براي اجراي «وحدت» با يك قرار و با حضور فرهاد و خانم مهراد، در خانه ي يكي از بچه هاي اهل موسيقي و چند جوان خوش صدا كه فرهاد تاييدشان كرد، جور شد. براي تنظيم صداي سالن ، مسعود تحويلي و اسفنديار قره باغي داوطلب بودند، اما يادم نيست چطور شدكه آقاي قره باغي و دستيارانش شرايط را براي صداي بهتر فراهم كردند. «ارشاد» اجازه ي هيچگونه تصويربرداري نداد؛ فرهاد هم... فرهاد درست بود و سخت. دقيقا" مي دانست چه مي خواهد و چه نمي خواهد. اوايل ، كار با او برايم مشكل بود. هنوز درست نمي شناختمش. هرگز آدمي مثل او نديده بودم. وكيلش شده بودم كه همه كارهايش را انجام بدهم. با آن خط زيبايش ، وكالتنامه ي ساده اي نوشته بود و به دستم داده بود. گاهي به شدت از دستم عصباني مي شد. يك بار آن قدر فرياد كشيد كه همه ي انرژي ام را براي ادامه ي كار و تحملش از دست دادم و عروسك كوچكي را كه به من هديه داده بود، از پنجره به خيابان شلوغ ملاصدرا پرت كردم (و حالا چقدر پشيمانم ، بماند)... اما آن هم گذشت... ***
بعد از ماجراهاي زياد، رفت
وآمدهاي بسيار به «ارشاد» و «شوراي شعر» تالار وحدت ، پس از نااميدي هاي شديد و
اميدواري هاي كمرنگ و هزار بار شنيدن اين جمله كه:
«حالا برو هفته ي ديگر بيا صحبت كنيم ببينيم چه مي شود...»، بالاخره يك روز، مجوز اجراي كنسرت «آقاي فرهاد مهراد» صادر شد؛ با شرايط ريز و درشت زياد، ازجمله: ١. اجراي كنسرت بايد مصادف باشد با روز تولد يا مبعث (درست يادم نيست كدام يك) حضرت رسول (كه البته خود فرهاد هم با اين پيشنهاد مخالف نبود!) ٢. شروع برنامه بايد با آهنگ «وحدت» باشد. ٣. «جمعه» به اين شرط اجرا شود كه قبلش فرهاد بگويد: «اين ترانه را به خاطر ١٧ شهريور مي خوانم!» ٤. «گنجشكك اشي مشي» اجرا نشود! (چون در آن آمده است: «كي مي خوره؟ حاكم باشي...» آن روز، در خيابان استاد شهريار، روبروي تالار وحدت ، كم مانده بود پاي كوبان ، مجوزم را به همه نشان بدهم و فرياد بكشم ! همان جا، بيست كپي از روي آن گرفتم. از همان خيابان ، به دوستان و خانم مهراد تلفني خبر دادم. تا آن روز، صداي خانم مهراد را آن قدر پرشور و شاد نشنيده بودم كه گفت: «راست مي گويي ؟!» بعد كه شرايط را به فرهاد گفتم ، با لبخندگفت: «بگو باشد...» و من به «ارشاد» با لبخند گفتم: «چشم!» (و چشم هايم اصلا درد نگرفت!) ***
روز كنسرت ، تا لحظه ي شروع ،
هيجان داشتيم و نگران همه چيز بوديم: نكند نگذارند؟
نكند بريزند توي سالن سينما؟ نكند اصلا فرهادنيايد؟... اما فرهاد عزيز همراه خانم مهراد آمد. پلوور آبي دستباف پوشيده بود، با شال گردني بلند، و كلاه دستبافي بر سر. برنامه را مجري (كه فكرمي كنم اسماعيل جنتي بود) با شعر «به كجا چنين شتابان» از شفيعي كدكني شروع كرد. (البته تمام جزئيات برنامه را فرهاد قبلا تاييد كرده بود. برايش مهم بود كه همه چيز را بداند و كارها با نظر او انجام شود). بعد، وقتش شد كه فرهاد پس از آن همه سال در وطنش ، برود روي صحنه و براي مردمي كه عاشقانه دوستش داشتند و براي ديدار او و شنيدن صداي زيبايش آمده بودند، دوباره بخواند. و رفت روي صحنه... لحظاتي همه خاموش بودند. مي دانم ، خوب مي دانم كه او را به جا نياوردند. نمي دانستند كه هم او فرهادشان است: آن مرد، با آن پوشش ساده و موهاي يكدست سفيد ! و بعد، فرهاد خواند. «جمعه» را خواند، بي آنكه بگويد به خاطر ١٧ شهريور آن را مي خواند. و «گنجشكك اشي مشي» را خواند. نماينده ي مركز سرودهاي انقلابي ازجايش نيم خيز شد و به من نگاه كرد و من نمي دانم با چه جرات و اطميناني ، شانه هايم را بالا انداختم ! و فرهاد همه ي آهنگهايش را، تمام ترانه هايش را آن شب خواند... و من ايستاده بودم و همين طور اشك مي ريختم و از پس هاله ي اشك هايم ، همه را مي ديدم كه آن ها هم اشك مي ريختند! آن شب به يادماندني تمام شد... ***
بعدها، فرهاد و خانم مهراد را
گاهي مي ديدم. مدتي دنبال مجوز كاست «برف» بودم كه نمي دادند و...
بعدها، با تغيير و تبديلات «ارشاد» و كمي بهتر شدن جو مركز موسيقي ، كاست «برف» درآمد؛ همان روزهاي آمدنم به اين جا، پاييز ١٩٩٨... بيماري فرهاد شروع شده بود. گفته بود: «وقتي رفتي سوئد، برايم كنسرتي ترتيب بده! تو حالا ديگر مي داني كه من چه مي خواهم...» اما نشد كه در سوئد برايش كنسرتي بگذارم. خانم مهراد گفت: «دعا كن بيماري فرهاد چيز بدي نباشد!» و من با همه ي دلم دعا كردم كه: «خدايا! آن چهره ي روشن را، آن چشم هاي عميق و مهربان را، آن صداي عزيز يكي يكدانه را از ما مگير!» ***
فرهاد بزرگ بود و باايمان و
درست... آن قدر كه به مذاق خيلي ها تلخ مي آمد... راستي ، خوب شد يادم افتاد...
تمام درآمد كنسرت را به بخش مدرسه سازي وزارت آموزش و پرورش هديه كرديم...
گوتنبرگ سوئد، سپتامبر ٢٠٠٢ |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |