‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





طنزل‌های اعتراض
• ... در اين جا و بلاواسطه، واژه‌ی ‌«طنزل‌» را پيشنهاد ميكنيم كه تركيبی اختصاری از دو واژه‌ی طنز و غزل است.... سپس اين واژه‌ی تازه دست ساز را هزينه‌ی توضيح چرائی و چگونگی دفتر شعری از ‌«عسگر آهنين‌» ميكنيم. دفتری كه بتازگی زير عنوان ‌«گفتگوی تمدنها‌» از سوی ‌«نشر البرز‌» انتشار يافته است

مهدی استعدادی شاد
شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۲

يكی از كوچكترين واحدهای پروژه‌ی زبان آوری (يا نوازيی كلام) همانا اختراع واژه‌ی جديد است. براين منوال و از آنجائی كه ميل به سرعت (ايجاز كلام) هر روز بيش از روز پيش خود را نمايان ميسازد، بخش ‌«واژگان اختصاری» در هر زبان و لسانی در حال گسترش است.
فارسی چون شكر ما، بنابراين، چرا از اين مزيت گسترش و از موهبت تناوردگی بايستی بی نصيب ماند؟
اكنون بامطلوب دانستن چنين سرمشقهائی، در اين جا و بلاواسطه، واژه‌ی ‌« طنزل‌» را پيشنهاد ميكنيم كه تركيبی اختصاری از دو واژه‌ی طنز و غزل است. البته منطور اصلی پيشنهاد ما در اين مورد خاص دست و پاكردن نشانه‌ی زبانی منطبقی است برای اطلاق به ترانه و سرودهائی كه مُطنز هستند.
سپس اين واژه‌ی تازه دست ساز را هزينه‌ی توضيح چرائی و چگونگی دفتر شعری از ‌«عسگر آهنين‌» ميكنيم. دفتری كه بتازگی زير عنوان ‌«گفتگوی تمدنها‌» از سوی ‌«نشر البرز‌» انتشار يافته است.

از ازل، البته، عسگر آهنين طنزپرداز نبوده است. شايد اين تاثير دوستان نابابی بوده است كه سر راه او سبز شده‌اند. آهنين اما پيش از اين ارتكاب جرم (آنهم جرمی كه يك مثقال تره برای حقايق فقها و قوانين اوليان امور خُرد نميكند و انگار ميخواهد روی ريش و سبيل رهبر نقاره بزند) دو دفتر شعر جدی با نامهای ‌«دريای پشت پنجره‌» و ‌«خوابگردی در مه‌» منتشر كرده است. دفاتری كه جديت شان، همراه حُزن و غم نهفته در عنوانشان، از همان آغاز قرائت به چشم ميخورد.

اصلا پيشتر از انتشار شعر و سروده، عسگر آهنينی كه فرزند خطه‌ی سرسبز شمال و محصولِ اقوام غيور آذری و بلند طبع گيلك است به حرفه‌ی روزنامه نگاری مشغول بوده است. در آن دوران با نامهای مستعاری چون ‌«ج.آرام‌» ، ‌«ع.آزاد‌» به ترجمه‌ی كتابهائی در باره‌ی ‌«بريگادهای بين الملل‌» و نيز ‌«امپرياليسم خبری» همت گمارده و آنها را در ايرانِ پيش از انقلاب به زيور طبع آراسته است.

اما اوليای امور زمانه و بويژه مسئولانِ تعليم و تربيتِ جوانان، به رغم پاك بودن كارنامه اش از آلودگيهای رايج زمانه كه بی خيالی و اعتياد بوده است، در موردش تصميم ناجوری گرفته‌اند. انگار در همان زمان حدس زده بوده‌اند كه او شايد روزی طنزپرداز شيطانی شود. به بازيگوشی بپردازد و خدائی را بنده نباشد. برای همين مدتی، به قصد احيای آموزش و پرورش مُكفی، در بازداشتگاهای آنروزگار زندانش كرده‌اند. البته اين جور كه امروز در كار آهنين عيان گشته است، اين پيشگيری از ارتكاب جرم سرودن طنز و مرتكب شعر جدی شدن كفايت نكرده است. نمونه‌ای از شكستِ برنامه‌های حاكميت در خشكاندنِ ريشه‌های دگرانديشی، اينجا آشكار ميشود.

آشنائی راقم اين سطور باسراينده‌ی طنزلهای ‌«گفتگوی تمدنها‌» به چندين و چند سالِ پيش برميگردد كه جناب آهنين داشت بهI طنز و پارودی (نقيضه پردازی) متمايل ميشد. ازجمله طنزآوريهای او كه در خاطرم گاهی تكرار ميشود، ازجمله اين بيت است كه وی برای شوخی با خود ميخواند، آنهم بدين صورت كه:
اولين سَرورِ سخن سعدی است پس از او، عسگر نفر بعدی است.
به هر صورت يكی از اولين كلاسهای درس هر طنزپردازی، شوخی باخويش است تا آن خودپسندی و خودشيفتگی معرف حضور شاعران كمی فروتن شود.
بااينكه از اين شوخی باخودش خوشم آمده، ولی احساسی مبهم و البته ناگفته تا امروز، مرا به خود مشغول داشته است. در دوستی و آشنائی باجناب آهنين، كه از مردان دست به خير جهان است، همواره فكر كرده‌ام كه اگر اسم ديگری كنار نام فاميلی محكم خود ميداشت، به حتم شهرت و مقبوليت بيشتری تاكنون وجين كرده بود. منظورم از وجين همان گلچين كردنِ معروف است.

در نظر بگيريد اگر والدينش اسم امروزی تری بر او ميگذاشتند چه بسا تغييرِ فاحشی در سرنوشتِ او پيدا ميشد. اين اسم لازم نبود از همين نامهای معمولی، مثل اكبر و اصغر و اسمال يا اِبرام و‌هادی و محمود باشد. اسم فراموش شده‌ای همچون سبكتكين نيز حتا ميتوانست گره گشا باشد. البته بااين اسم گذاری جديد بر همه واضح و مبرهن است كه ضروری نيست او را همچون ستاره‌ی سينمائی فوری بفرستيم روی صحنه تا نمايش اجرا كند. او بااينكه مزه پرانی بلد است و حاضرجواب ميباشد، اما همان ميزان معتدل از متانت و شرمِ حضورش مانعی در آرتيست شدن و اجرای نمايشهای تكنفری است. البته اين موانع شايد خودشان نعمتی باشند. اوئی كه مجبور نيست مثل هر طوطی فرتوتی برای هرمهمان و برنامه‌ای اراجيف سرهم كند و جفنگ تحويل خلايق دهد. از اين مهلكه گذشته، او طنز پردازی نيست كه دست در خوان نعمت حراجِ نفتِ كشور آغشته دارد. نه ‌«گل آقا‌» ئی است و نه جزء طفيليهای جناحی از حاكميت كه بيت المال را برادرانه باهم تقسيم ميكنند. اين بذل و بخشش، سواستفاده از امكانات مملكت و تبليغ خود از بلندگوهای رسانه‌های عمومی است. همين كه آهنين به ‌«طنزل‌» خشك و خالی قناعت كرده و ميكند، جای قدردانی دارد. برخلاف انتظار و گفته اش در پيشگفتار ‌« گفتگوهای تمدنها‌» فقط تهديد و توهين و اتهام و دشنام نخواهد شنيد.
پيش از صحبت مشخص راجع به كتاب تازه انتشار يافته‌ی ‌« گفتگو‌ی تمدنها‌»‌ی آهنين اما لازم است از حيرت خود بگويم كه همچون مقدمه چينی بحث است.

به واقع، به خدايان خاور دور و الهه‌های يونان سوگند، انتشار كتابِ يادشده همزمان شده است با مطالعه‌ی جدی اينجانب درباره‌ی خنده. البته خواننده‌ی عاقل و جدی شايد اينجا بگويد كه اين امر به دليل بيكاری و بيعاری است و نداشتنِ مشغله‌های واقعی زندگی. باشد! البته آن عبارت مطالعه‌ی جدی درباره‌ی خنده را نيز ميتوان پای ‌«شوخی با خود‌» بنده گذاشت. البته فقط مطالعه‌ی جدی را! لطفا‌»!

چون در ادامه سند و مدرك اين مطالعه ارائه ميشود. بازگوئی نكاتی از چند فيلسوف و انسان شناس، كه به واقع موضع و فقط جبهه گيری ايشان است عليه خنده و خنديدن. اين بازگوئی كه فعلا به دلايل سياسي- اجتماعی اش كاری نيست، حاصل كتابخوانی چند ماه اخير است. آنهم ملهم از رهنمود حافظ، چهره‌ی درخشان ادب ما و جهان، كه سروده:
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند /غلام دولت دردی كشان خوش خويم.
آن مفهم و معنای ‌«آكادميا‌»‌ی افلاتونی را در نظر آوريد. آكادمی را كه به خاطر تحولات زمانی و زبانی ديگر نميشود به مكتب ترجمه كرد. نميدانم، كلمه‌ی مكتب چرا فوری آدم را ياد ملاها می‌اندازد؟ خوشبختانه، و خدايان خاور دور و الهه‌های يونان را هزار مرتبه شكر، پس از مشروطه بتديج به تحول سيستم آموزشی رسيديم. دبستان جای مكتب رسم شد. البته امروز آكادمی افلاتونی را به دبستان نيز نميشود ترجمه كرد. چون دبستانهای ما در ايران امروز به جزء سطح نازل آموزش، چند شيفتی نيز كار ميكنند. لفظ آموزشگاه نيز برای ترجمه‌ی آكادمی مناسب نيست. زيرا آموزشگاهها فقط بعد از ظهرها باز هستند و محصلانِ اغلب مُسن را برای امتحانات متفرقه آماده ميكنند. يگانه معادل معقول برای آكادمی در فارسی امروزی همانا موسسه‌ی آموزشی است، كه هم شهريه اش بالا است و هم كيفيت تعليماتش. جائی برای تحصيل مختص آقازاده‌ها و آن قشر نوكيسه‌ی بعد از انقلاب است كه از توبره‌ی كهنه‌ی ملايان ارتزاق ميكند. از اين بامبولهای روزمره گذشته كه به موسسات آموزشی والامقام تحميل ميشود. آكادمی افلاتونی يك چارت پرسنلی و رتبه بندی اداری دارد. مديرش، سقراط است. او، آدم متينی است كه در شكل بخشنامه‌های موسسه دخالت نميكند. كار مطبوعاتی به عهده‌ی افلاتون است كه نقشِ آقا ناظم را بازی ميكند. افلاتونی كه مدام معتقد است فقط رهنمودهای مدير را به كار ميبندد، سختگيری به خرج ميدهد. همواره نمره‌ی انضباط را از روی مرامنامه‌ای ميدهد كه اسمش را گذاشته ‌«جمهوری». البته در اين جمهوری، چيزی شبيه همين جمهوری معاصر ما، از حكومت مردمان خبری نيست. يك حكيم حكومت ميكند كه، در حين انجام وظيفه، انگار حكمت و شرافت از يادش ميرود.

ما نمونه‌های اين ‌«تحول‌» را البته خوب تجربه كرده ايم. گرچه فراموشكاری حكام اين زمانه قابل قياس باقبل نيست. بيچاره و بدبخت جابران فراموش كار گذشته كه امروزه بايد در كلاسهای آمادگی مدرسه‌ی ابتدائی ثبت نام كنند. حتما برای گرفتن تصديق و ديپلم، عمرشان كفاف نخواهد داد.
بازگرديم سراغ جمهوری قديمی افلاتونی كه بالاترين درجه‌ی عدالت، همچون اصل اساسی كشورداری، در آن بايستی رعايت شود. در اين جمهوری، دو وظيفه‌ی عمده برای قوه‌ی اجرائی كه همين هيئت دولت آفتابی ( در تمايز از دولت سايه امروز موجود و مصطلح) باشد، در نظرگرفته شده است.وظيفه‌ی نخست اينست كه جلوی ورود شاعران بدين مدينه‌ی فاصله گرفته شود. ناگفته روشن است كه منظور از مدينه، آرمانشهری است پراز باغ و درخت و نه آن برهوت گرمازده‌ی حجاز كه هيچ توريست عاقلی را به خود جلب نميكند. حتا اگر تمام آل سعود خود را تكه و پاره كند. در آرمانشهر افلاتونی، بهانه‌ی ورود ممنوع شاعران اينست كه ايشان افرادی خيال پردازند. حرفهائی مجازی ميزنند. از طبيعت به نادرستی تقليد ميكنند و نميتوانند از خجالتِ ايده‌های متعالی درآيند، كه عاليجناب افلاتون آنها را تعريف كرده است.

بنابراين جلوی دروازه‌های اين آرمانشهر يك علامت ورود ممنوع بزرگ مثل عَلَم يزيد نصب كرده‌اند كه رويش نوشته شده: ورود شاعر اكيدا ممنوع!
جناب افلاتون اين قانون عدم عبور و مرور را كه سرمشق ساير حكمت نظاميهای بعدی بوده است، در حالی وضع كرده كه آقای مدير خواسته‌ی ديگری را دنبال كرده است. چون سقراط به هنگام اسارت و پيش از آنكه جام شوكرانِ معروف را سركشد، مرتكب شعر شده و از سُرايش تعريف و تمجيد كرده است.

البته تمام نقصان اين واقعه تقصير گرفتاريهای روزمره‌ی آقای افلاتونِ ناظم بوده است. اوئی كه برای نوشتن رساله‌ی ‌«فايدون‌» به موقع نرسيده است. همقطار ديگری اين مهم را به انجام رسانده است. البته در اين حكايت از پايان زندگی سقراط آمده است كه او به خواهش همسرش نيز اعتنا نكرده كه از او خواسته جان خود را نجات دهد. زن سقراط كه به اقوالی از نعمت زيبائی زياد بهره نداشته، ساعتها بچه به بغل، با گريه و زاری و شيون التماس كرده است. اما سقراط جام شوكران را ترجيح داده است. از اين مسائل خصوصی و خانوادگی فلاسفه گذشته، ايراد افلاتون به جای خود باقی است. زيرا اگر سرِ وقت به ماجرای پايانه‌ی عمر سقراط ميرسيد و بيشتر حضور داشت شايد كمی نرم خوتر ميگشت. اين نرمخوئی و ملايمت، البته ميتوانست آن موانع زندگی سرخوشانه را در آرمانشهر افلاتونی از ميان بردارد. چون در نتيجه‌ی اين موانع، قانون ديگر جمهوری و وظيفه‌ی اداره‌ی ارشادش اينست كه ‌«ادب حكم ميكند كه انسان هرگز به صدای بلند خنده سرندهد!‌»

البته در موسسه‌ی فلسفه همه به سختگيری افلاتون نبوده‌اند. ارسطو كه معلم اول در رتبه‌ی اداری محسوب ميشود، ملايمتر رفتار كرده است. هم نسبت به شاعران و هم نسبت به امور خنده دار. او در كتاب پوئيتكای خود كه معربش بوطيقا است و فارسی اش ‌«دانش شاعرانگی» ، يك جلد را به كمدی ( داستانسرائی خنده آور) تخصص داده است.

منتها بخُشكد اين بختِ بد خوشباشان! چون اين جلد مفقود شده و فقط جلد حماسه و تراژدی باقی مانده است. آن اشاره‌های ارسطو در ‌«ريتوريكا‌» به اين جلد از پوئتيكا در باره‌ی كمدی نيز گره‌ای از مشكلات رندان نگشوده است. بهرحال زياد هم نبايد انتظار داشت. چون چيزی حدود دوهزار واندی سال گذشته است. كلی اسباب كشی امپراتورها و جا به جائی تاج و تخت صورت گرفته است. منتها از آن وقتی كه پای اُمتِ محمد بدين موسسه‌ی آموزشی و دفتر رياست اش باز شده، درغياب ناظم كه در حسرت يافتن ‌«حكيم حاكم‌» آرمانشهر مُرد، يك معلم ثانی نيز به پرسنل آموزشگاه افزوده گشت.

جناب ابونصرفارابی، همين معلم ثانی است. اوئی كه فرصت تاريخی را غنيمت شمرد و به استخدام موسسه‌ی آموزشی مذكور درآمد. آنزمان پيروان موسا و عيسا گرفتار كشاكشهای امپراتوريهای جديد و قديم يونان و روم و اين حرفها بودند. چاره‌ای نبود و بار انديشه نميتوانست زمين بماند. بچه مسلمانهای ظاهری و باطنی، عناصری چون ‌«ابن سينا‌» و همين فاربيها، حيات رابطه‌ی بين الاذهانی متون را تضمين ميكردند. آنچه فرنگيها رابطه‌ی ‌«انترسوبژكتيويته‌» ميخواندندش. و چه خوب است كه دو و سه قرنی ما دوران شكوفائی انديشه را در قلمروهای فتح شده‌ی اسلام داشته ايم. والا بادست خالی چه بايستی ميكرديم؟ فقط خجلت زده‌ی در و همسايه ميشديم.

مشكلات امروزی را فروبگذاريم و برگرديم بر بسترگرم و نرم تاريخ گذشته. بستری كه البته بر آن هر كاری آسوده نيست. چنانچه استخدام در موسسه‌ی فلسفه به راحتی در اين دوران و از طريق ارسال نامه‌ی تقاضای كار و مصاحبه بامتقاضی نبوده است. دنيايی واسطه و مدارك لازم داشته است. آنهم بادر نظر گرفتن اينكه دفاتر ترجمه‌ی ورزيده و كاركشته وجود نداشته‌اند و سازمان آموزش عالی نبوده تا دانشنامه‌ها را ارزيابی كند. اين بی سر و سامانی امتحان ورودی استخدام را دوچندان سخت‌تر ميكرده است. چناچه متقاضيان شغل معلمی چندين و چندبار پرسش و پاسخ پيشكسوتان را ميبايستی ميخواندند. منقول است كه جناب فارابی كتابی از معلم اول را بيش از صدبار خوانده تا فهم كرده است. منتها به رغم اينهمه كوشش جويندگان ساعی، اين بار هم بخت يار خوشباشان و رندان نبوده است. فارابی سرخود نميتوانسته كتابی راجع به كمدی و خنده بنويسد و فقدان قبلی را جبران كند. از اين بگذريم كه دست و سرش نيز جای ديگری بند بوده است. پيامبر مربوطه اش، محمد ابن عبدلله كه در همين مناطق نفت خيز عربستان به مسير رسالت و ميدان بعثت رسيده است، خنده را تكفيری حاد كرده است. آن را دريچه‌ای خوانده كه شيطان از آن در جلد آدمی ميرود. بگذريم كه خلفای بعدی در‌»اسلام ناآباد‌» اين رهنمود را تشديد كرده‌اند.( برخی از نوادگان ايشان امروزه علنی ميگويند كه عزاداری، ستون حاكميتشان است.) از اين مخمصه‌ی معاصر گذشته، بگوئيم كه بعد از پايان خدمت معلم رُم، چند قرنی گفت و گوی تمدنی برقرار بوده است: چه كنيم؟ چه بلائی سر پرسنل موسسه آموزشی فلسفه بياوريم؟ كدام كانديدا را از كجا، برای كدام شغل در نظر گيريم؟ جماعتی بيشمار از سران لشگری و كشوری مشغول اين پرسش و پاسخ بوده‌اند.

در حين اختلافات اقوام و ملل، آن روزگار كسی مثل ‌«فرانسيس فوكوياما‌» نبود كه از چالش تمدنها حرف بزند، كلی جدل و مناقشه در كار بوده است. هنگام اين بلبشوئی سر تعداد اندك كرسی دانشگاهی، اين انگليسيها بوده‌اند كه از پراكندگی ديگران بهترين استفاد را ميبرند. چون مهمترين فيلسوفی كه در آن ميان سر بر ميكشد و در كنار تعين و تكليف برای اداره‌ی امور، راجع به خنده و شأن نزولش حرف ميزند، ‌«توماس‌هابز‌» است. البته ‌«هابز‌» كه برخی آنرا ‌«هابس‌» هم مينويسند، حرف شايان توجهی برای خوشباشان نميزند. چون او خنده را محدود ميكند به احساس حقارت آدمی و بدين خاطر آنرا مقبول نميداند.او همان سفسطه كاری قديميها را به كار ميبندد: برای آنكه به نتيجه‌ی دلخواه برسيم، از صغرا و كبرای بحث خود به ميل خود می‌چينيم! ‌«هابز‌» ميگويد: خنده در آدمی از احساس ناگهانی برتری و تفوق برديگری برميخيزد.

ناگفته روشن است كه به جزء شرايط خاص تاريخی، تعليم و تربيت مبادی آداب انگليسی در عاليجناب ‌«هابز‌» موثر بوده است. ‌«هابز‌»‌ی كه در دوره اش هم شاه را اعدام ميكنند و هم‌» مسيو كرامول‌» ميداندار سياست مملكت ميشود. در آن دوران، يازده سال استثنائی در تاريخ انگليس است كه نظام جمهوری اعلام ميشود. همه‌ی اين وقايع ‌«هابز‌» را برآشفته ميسازد. او فكر ميكند كه تاريخ، شوخی بردار نيست. چه بسا امكان دارد انسان همنوع خود را همچون گرگ بدرد.

بعد از‌هابزی كه كتاب‌»لوياتان‌» را نوشته تا زمانيكه ‌«راسل‌» و ساير تحصل گرايان سررسند، در موسسه‌ی فلسفه حرفی از انگليس شنيده نميشود. از آنوقت سر و كله‌ی فرانسويها و ژرمنها پيدا ميشود. اينان فقط لشگر و ژنرال و سرباز پياده نداشته‌اند كه به اقصا نقاط گيتی ارسال كنند. فرهيختگانی نيز بوده‌اند كه بيزار و خسته از وضعيت خان و خان بازی در قاره اروپا درپی اشاعه‌ی فكر منظم و انديشه‌ی موقر پا در ركاب گذاشته‌اند. باآن وضعيت عادی بنظر ميرسد كه توفيقی يار خوشباشان و رندان نباشد.

ايشان، يعنی فلاسفه‌ی قرون هفده و هژده و نوزده اصلا در پی طرح خواسته‌های شوخ طبعی نبوده‌اند. باآن زهدطلبی كشيشان و پاكدامنی خواهران صومعه‌های ترسايان، شادكامی و خنده روئی ممكن نميشده است. به اصطلاح امروزی to be cool، كه همان اهل عشق و صفا بودنِ مصطلح بر زبان بچه‌های دبش تهرانی است، محلی از اعراب نداشته است. اعراب را به معنای آفتابی شدن منظور كرده ايم. بابت اين توضيح واضحات پوزش ميخواهيم. همه اش تقصير مرسوم نبودن اعراب (ادوات حركت حروف) در فارسی است.بگذريم كه همين فارسی است كه ما را از چنگ قبايل اعراب رها كرده است.

اكنون از حكايت آن فيلسوفان جدی و عصا خورده بگذريم كه انگار تازمان ‌«نيچه‌» زياد حرفی از شادی و عشق به زندگی زده نشده است. ‌«كانت‌» كه برای خودش خدای نظم و ترتيب بوده، نورعلا نور است. اوئی كه اهالی شهر باخروج و دخول اش به خانه، ساعت تنظيم كرده‌اند، و نميتوانسته سازی بيرون از همنوائی محزون و غالب در اركستر فلسفه بزند.

بااينكه زيرعنوان روشنگری، بالغ شدن آدمی از خواب نادانی و طفوليت را تبليغ كرده، خنده و خنديدن را به بهانه‌ی ذيل تحقير كرده است: باعث و بانی يك خنده‌ی درست و حسابی، هميشه امری بی معنا است. همين بی معنائی علت، نمتواند برای درك و فهم والامقام ما نكته‌ی مطلوبی باشد.

بعد از ‌«كانت‌» ، البته، ‌«شوپنهاور‌» نيز نكاتی راجع به خنده گفته و آنرا در مجموع حاصل تضاد و ناسازگاری كلمات در بيان آدمی دانسته است. منتها به خاطر آن بدبينی نگرشش، بهتر است توضيحاتِ بيشتر او را راجع به خنده درز بگيريم. سخن را به حضور ‌«نيچه‌» متمايل كنيم. سلحشور سودا زده‌ای كه بادفاع از عشق به زندگی و جويای ‌«دانش شاد‌» بودن، به دومعنا باعث انشعاب در تاريخ فلسفه ميشود. يكی بدين خاطر كه اخلاق را همچون ضامن حيات ستيزی به زير سوآل ميبرد و ديگری از اينرو كه سخنش، آستانه‌ی فرايندی است كه فلسفه شاخه ـ شاخه ميشود.

انسان شناسی يكی از اين شاخه‌ها است كه اصحاب پيروش توجهات خاصی به مسئله‌ی خنده داشته‌اند. اينان، از جمله، يكی هلموت پلسنر است كه رساله‌ای راجع به ‌«خنده، گريه و لبخند‌» دارد. او اما خنده و گريه را به نادرستی همسنگ ميگيرد و اين دو را‌» نمايانگر يك ناتوانی» ميخواند. در حاليكه اين دو به توالی هم ظاهر ميشوند و نه با هم. يكی ميتواند در صورت افراط، باعث ظهور ديگری گردد. از اين گذشته ‌«پلسنر‌» مدعی ميشود كه حيوانات نه ميتوانند بخندند و نه ميتوانند گريه كنند. تنها انسان صاحب چنين نقطه اوجی است كه ميتواند خود را از آن ارتفاع رها سازد. ‌«پلسنر‌» انگار چيزی از گريه‌ی سگ يا خنده‌ی ميمون نشينده است. نفر بعدی كه در اين ميان از او ميشود يادكرد، ‌«هانری لوئی برگسون‌» است كه كتابی بانام خنده دارد. او در اين كتاب درباره‌ی امر خنده دار (كميك) تامل ميكند و تعاريفی پيرامون وضعيت، سخن و شخصيت كميك بدست ميدهد. اما همين ‌«برگسون‌» كه در مقدمه‌ی كتابش نويد ميدهد‌» ما هيچ نوع كميكی را خوار نميشماريم‌»، حضور خنده را نه امری قائم به ذات كه به بهانه‌ی سودمندی برای جامعه مقبول ميداند.

بدين ترتيب مشاهده ميكنيم كه بتدريج نظريه پردازی‌ها در مورد خنده عميقتر و جامعتر گشته‌اند. اما بااينحال خنده همچون پديده‌ای كه نيروئی عصيانگر را عليه وضع موجود در خود نهفته دارد، هنوز به درستی به رسميت شناخته نشده است. حال برای آنكه به كلی مايوس و نااميد نشويم به پديداری امر شادی و خنده التفات ميكنيم و مسير طنزلهای آهنين را پی ميگيريم. اوئی كه در ميان يكصد و بيست و سه طنزل ‌« گفتگوی تمدنها‌» در قطعه‌ای باعنوان ‌«باخنده كشتن‌» می‌آورد:
بعد از اين من به شما ميخندم / هم به شيطان و خدا ميخندم
جلوه‌ی مضحكهی تاريخيد / من به اين مضحكه‌ها ميخندم

آسمان پاره شده، از آنجايش/ سهم ما، سنگ بلا، ميخندم
خيره در چهره‌ی آفاقم و، او / پرسد از من به كجا ميخندم؟ …

اينجا هنگام قرائت طنزل آهنين به خاطر تعجب ميبايستی لحظه‌ای صبر كنيم. قضيه‌ی او كمی تعجب آور است. چون عنوان ‌«باخنده كشتن‌» فقط عنوانی برای خالی نبودن عريضه نيست. حتا نميشود آنرا يك نوع تخليه روانی نام داد كه كاشفش ‌«فرويد‌» روانشناس است. قضيه در حال بيخ پيدا كردن است. زيرا غزلسرای طنزپرداز ما، با مصرعهای ذيل اثر خود را به پايان برده است:
قصد كشتار شما را دارم راستش من به شما ميخندم
بايستی پاسخی برای اين سوآل بيابيم. آيا آن خشم معروف انقلابی ـ طبقاتی قديمی دامن سراينده‌ی ما را گرفته يا اينكه او بلوف زده است؟ بلوفی برای جذب مخاطب يا ترساندن مخالف؟ يا اينكه منظور اصلی اش از اين خنديدن، واكنشی همگانی بوده تا گريه و زاری رسمی در جمهوری ملايان را بااوليای امورش ملغا كند؟ برای يافتن پاسخ لازم است كه كتاب را از نو ورق بزنيم.

كتاب باطنزل ‌«گاوها‌» شروع ميشود. طنزلی كه بند فرجامنيش چنين است:
سيد حقه باز ميخندد
آن زمان، من دويده‌ام پی گاو
اين زمان، هرچه گاو در پی من
فرق اين نكته‌ها نميداني؟

اما پيش از گوش سپردن به پاسخ آهنين به آن ‌«سيد حقه باز‌» كه در باقی قطعات می‌آيد، حكايتی در باره‌ی تمثيل گاو در تاريخ ايران معاصر بگوئيم كه از حوالی انقلاب اسلامی شروع شده و به روزگار اين روزهای ما ميرسد. اين محدوده‌ی زمانی البته فضای تاريخی كتاب آهنين را نيز در برميگيرد. اولين طنزل كتاب به تاريخ ٧/١٢/٩٤ است و آخرينش به تاريخ ژانويه ٢٠٠٣.

منقول است كه زنده ياد ‌«شاملو‌» ماجرای جا به جائی سياسی در ساختار سلطه‌ی تك فردی ايران يعنی رفتن شاه و آمدن شيخ را باتيراندازی در اصطبل قياس كرده است. آنهم باتيری كه گاوها را سراسيمه نموده و برای پايمالی هرچه پيش پا است، آنها را به هر كوی و برزنی كشانده است. البته در مثل مناقشه نيست. اما نمايش اين فيلمنامه را هر ساله در شهر ‌«پامپيلونا‌»‌ی اسپانيا ميتوان ديد. گزارشات تلويزيونی معمولا تصوير مسابقه‌ی دوميدانی باگاوهای عصبی را نشان ميدهند كه دنبال مردمان پا به فرار ميگذارند و چند نفر را آن وسط نفله ميكنند.

حال از اين صحنه‌ی كشت و كشتار بگذريم و برگرديم سراغ طنزلهای ديگر آهنين كه حتا در عنوان كتاب به اندازه‌ی كافی طعنه و كنايه جاسازی كرده است. البته آهنين در طعنه و كنايه‌های خود ولخرجی نكرده است. او باسياست مداران متظاهر بومی همنوانيست كه برای آمريكا در هوا مشت ول ميكنند و در غرب ستيزی باهم مسابقه ميگذارند. مسابقه‌ای كه امروزه فقط بازنده دارد. در كتاب ‌«گفتگوی تمدنها‌» وقتی صحبت از غرب ميشود منظور جز افشای رياكاری ملايان در ميان نيست:
"ديدی دلا كه وام گرفتند / پول ناهار و شام گرفتند‌‌
امداد غيب، نسيه درآمد / از نقد غرب، کام گرفتند
تا باز آن نظام الهی / يابد کمی قوام گرفتند
از سرزمين خاج پرستان / نقدينه حرام گرفتند..."

بدين ترتيب ما خواننده سرودهائی ميشويم كه نشانه‌ی اعتراض به وضع موجودند و گواهی پايبندی سراينده يشان به دستاوردهای دنيای مدرن و حقوق شهروندانه. حاشيه نويسی خود بر ‌«گفتگوی تمدنها‌» را با قرائت طنزل ‌«دين ابزاری‌» ‌ به پايان بريم و برای خوانندگان كتاب آرزوی تفريح بيشتر كنيم:
زد لگد تاريخ بر جغرافيا / كشوری اًفتاد دستِ مافيا
كشور شهنامه شد‌ام القرا / تا بخندد عالمی بر ريش ما
مهد دانش با لگد درهم شكست / درب دانشگاه را فيضيه بست
زد اسير روسری يا تو سری / اخته شد مجلس به دست رهبري
در نبرد بين شمشير و قلم / قاچ شد، فرقِ قلم، مثلِ كلم
دين و دولت وارد بازار شد / كار و دانش هردو باهم خوار شد
شد ستم، توجيه با دين خدا / دين هم ابزار دستِ مافيا

باقی ‌«گفتگوی تمدنها‌» را خودتان بخوانيد بهتر است.





[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de