| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
نامهای به دوست و
تبريك عيد
مهدی استعدادی
شاد
شنبه ٢٤
اسفند ١٣٨١
... عزيز جان ، سلام.
اميد كه خوش باشي! از احوالم ، پُرساني؟ سلامتي حاصل است. شادكامي دور دست. به قول قدما، ملالي نيست جز دوري شما. روزها، مشغول كار و عصرها، بيزار از يكنواختي روزمرهگي. ولي با فرا رسيدن بهار، دارم كم كم جان مي گيرم. از ديروز به صرافت افتادم كه اين نامه را برايت بنويسم. پيشواز طراوتيابي طبيعت و مراسم عيد. گرچه امسال شادماني نوروزي دو تا دشمن سرسخت دارد. يكي ماه محرم و توليد غصهي افسانه كربلا است و ديگري اژدهاي جنگي در خاورميانه. اژدهايي كه اگر تنوره كشد بسيار زندگاني را خاكستر خواهد كرد. باري. طبق سنوات گذشته ، گاهي كتابي مي خوانم و روزنامهاي را ورق مي زنم. به اميد يافتن مطلب دندانگيري. در ضمن ، اوقات فراغتي هم فراچنگ مي آورم. به هر بهانه و دليلي كه باشد. اين وقتها اگر با خانواده به "وفاق ملي" برسيم ، از خانه بيرون مي زنيم. براي گردش و كوهنوردي. باور نمي كني؟ نه؟ باشد! حتا به سينما هم مي رويم. بر وزن اين عبارت: حالا كه سيگار مي كشي ، سينما هم برو! اما سرت را با فيلمهايي كه در اين ماهها ديدهام درد نمي آورم. فايدهي ندارد. چون شما در ديار غربت و ينگه دنياي خود فيلمها را به زبان اصلي مي بينيد و ما دوبله شده اش را. اين ميانه هم معلوم نيست كه كداممان ضرر مي كنيم. ياد دوبلورهاي ايران كه مي افتم ، آه از نهادم بر مي آيد. با جان ما سخن مي گفتند. براي همين از فيلم دوبله شده يكجوري خوشم مي آيد. با اين كه مي دانم با اصل مطابق نيست. بهرحال ترجمه كار خطيري است. آدم نمي داند كه چقدر از كيفيت كار، لاي در ترجمه گير مي كند. از همين رو دنياي فيلم را رها مي كنم. يكراست مي روم سراغ مطبوعاتي كه بطور يكسان در دسترس ما هستند. راستش از هفته ي پيش شروع كردم به خواندن كتاب جديد داريوش شايگان ، به نام "افسون زدگي جديد...". مثل كتاب قبليش نيست. "زير آسمانهاي جهان" بيشتر شرح افكار او را به دست مي داد. نوعي بيوگرافي بود. همگام شده بود با جنبش خاطرات نويسي در ايران. البته ، مثل باقي حكايتگران وطني ، چيزي از زندگي شخصي و ماجراهاي عشق و عاشقي نمي گفت. از آدمي كه اينهمه سال در فرنگ بوده ، البته اين كار بعيد است. ياد اثر گرترود استاين كه مي افتم ، هماني كه بيوگرافي "الكسي بيكلاس" را نوشته ، مي بينم دست كم يك نيم قرني هنوز عقبيم. بر اين منوال چه بسا كه عقب تر هم برويم. بهرحال شايگان مثل اينكه دوباره مراعات حال آقايان را كرده است. از هواي زنانه اي كه تنفس كرده چيزي بروز نداده است. در اين كتاب جديد، شايگان هميشگي همچون متفكري در هيات يك توريست خودنمايي مي كند. در ديدار ظواهر و رونماها. با اينحال كتابش خواندني است. نه بخاطر اينكه كلي اشاره به فرقهگراييهاي مُدرن در غرب دارد يا اينكه كلي اطلاعات بروشورهاي ناشران كتابهاي اسپريتواليته را به فارسي زبانان مي آموزد. نه! كتابش بخاطر اشاره به دو تا از متفكران راديكال فرانسوي و بازگويي واكنشهاي ايشان به "وضعيت پُست مدرن" جالب است. گرچه وقتي مي خواهد به زعم خودش از نگرش بدبينانه آنان در آخر كتاب برگذرد خيلي نحيفانه استدلال مي كند. بيشتر قسم و آيه معنوي مي دهد. با اينحال همانطور كه برايت گفتم اين قسمت كتاب او كه به بودريار و ويريليو مي پردازد، برايم جالبترين بخش بود. فارسي زبانان شايد اين دومي را نشناسند كه كلي نكته دربارهي نقش سرعت و شتاب در زندگي امروزي عنوان كرده است ، ولي به لطف مترجم كوشايي بنام پيام يزدانجو با آثاري از بودريار دمخور گشتهاند. طبق معمول كتاب شايگان را به فارسي ترجمه كرده اند. به راستي كه اين فرانكوفيلها چقدر قشنگ بلدند پُز بدهند. فيلهاي انگلوساكسني چون ظريف و لطيف نيستند، پُزشان به قُمپُز بدل مي شود. از ژرمنوفيلها هم كه بگذريم. از فرط خشني و زبري ، اصلا پُزدادن بلد نيستد. ادا و اطوارشان اغلب بي ريخت از آب در مي آيد. مثل كتابهاي منوچهر جمالي كه انگار با آنهمه زحمت بازخواني و بازگويي شاهنامه ، دنبال توليد آجر قزاقي است. يكي نيست به او بگويد عموجان ، شما كه وسعت مي رسد چرا سليقه به خرج نمي دهي ؟ راستش كتاب شايگان را يكسالي مي شود دارم. وقت خوانش آن پيش نيامده بود. يكي از دخترخاله هايم برايم پُستش كرده. اويي كه زماني اهل نقاشي و گالري رفتن بود. حالا چندسالي است كه اهل طريقت گشته و رهسپار خانقاه. لاي كتاب ، يادداشتي گذاشته كه فلاني...، بخوان و با معنويات بيشتر آشنا شو! رهنمودش از توي هوا نيامده. يكدفعه در پاريس ديداري داشتيم. براي ديدن "حضرت آقا"، يكي از اين روساي دراويش ، سختي سفر را به جان خريده بود. در ديدارمان صحبت به نياز معنوي هم كشيد. آدم چقدر از فك و فاميل درب و داغان شده بپرسد؟ البته ضمني بگويم كه صحبتي از نيازهاي مادي نشد. نه! به واقع ديگر از ما گذشته است. البته نه كاملا از من ، كه از او. به خدا كه مرده شور اين جنگولك بازيها و زاهدنماييها را ببرند. آدمها را از دل و دماغ و زندگي مي اندازند. براي همين اصلا باب صحبت گُل بگو و گُل بشنو باز نشد. تا چه رسد به بحث شيرين آن عمل شنيع و يا حرف وسوسه خيانت به وفاداري. طيب و طاهر روبروي هم نشستيم. بدور از هر هيجاني. او فقط در پي حُقنه ي تبليغات جنت مكاني خود بود. آنهم به هوس يك سفر روحاني و خيالي. مي خواست مرا هم با كار صواب وسوسه كند و روانه به جزاير نامريي رستگاري. البته زبان ارشادش ، لحن آرام و متيني داشت. به قول خودشان ، لساني پُر از مهر و صفاي دل. در هر حال مثل موذنهاي مساجد نبود. آدمهايي كه با صداي نكره ، يك عمر ما را از خواب خوش پرانده اند. براي نماز دم صبح. واي بر احوالت كه در رؤيا با پري همسايه يا حوري بهشتي نيز محشور بوده باشي. تمام روز دمغ خواهي بود. در گفتگو براي آنكه خود را از تك و تا نينداخته باشم ، حرفهايش را بي جواب نمي گذاشتم. از جمله در پاسخ رهنمودهاي فرقه وي ، كه آدم و عالم را به راه راست دعوت مي كرد، گفتم ظرفيت من يكي ، تكميل است. البته بي استدلال حرف نمي زدم. ناسلامتي چند صباحي مكتب رفته و معقول و منقول خوانده ام. به او مي گفتم كه اگر رُمان فارسي بخواند، حالش خوب مي شود. باور كن اگر مي دانستم كه روزي داريوش شايگان سر وقت رمان فارسي مي رود، قصه او را هم براي استحكام استدلالم تعريف مي كردم. چون همين چند سال پيش بود كه شايگان ، در كتابي پيرامون افكار استادش هانري كربن ، مدعي شده بود كه ما در زبان فارسي رُمان نداريم. در حاليكه در همين "افسون زدگي جديد" راجع به سه تا رُمان فارسي حرف زده است. واقعا كه رُمان فارسي حلال مشكلات است. حتما مسئله دختر خاله من هم حل مي شد. اگر چند رُماني مي خواند. تازه اصلا نمي خواست راه سخت و دوري رود. شعر مي خواند. من به او گفته بودم كه اگر در شعر نيمايي بگردد، به حتم شاعراني را خواهد يافت كه تمايلات روحاني خود را بروز داده اند. كساني كه جهت ساختن زبان تازه براي معنويات معاصر كلي تلاش كرده اند. همين اينها ما را بس است. احتياج نداريم عارف از شرق و غرب وارد كنيم. نيازي نيست دنبال صوفياني بيفتيم كه معلوم نيست از زمان حافظ ببعد در جنبش رهايي بخش و آزاديخواهي ما كجا بوده اند. ولي اوضاع نشان مي دهد كه از من گفتن بود و از او نشنيدن. هركي حرف خودش را مي زد و اين وسط هم كسي قانع نشد. به جان تو، الان كه فكر مي كنم ، با سابقه ي آن بحث نيمه تمام مي گويم لابد خواسته تكخال رو كرده باشد. تكخالش هم شده اين كتاب جناب داريوش خان شايگان؛ كه سال ١٣٨٠ انتشار يافته است. دختر خاله خيالاتي ما خواسته كار خيري بكند. نمي خواسته پروژه ارشاد آدمي بيگناه بين زمين و آسمان ول شود. ليكن حس و گمان همين انگيزه ي او بود كه مرا از رجوع سريع به كتاب دور كرد. انگيزه اش برايم جالب نبود. چون مي خواست از طريق كتاب ديگري ، كه مي گويند از نجيب زادگان قفقاز است ، مرا به راه راست هدايت كند. در حاليكه من از راه مستقيم تا به امروز بدي نديده ام كه بخواهم براي پيچيدن به راست راهنما بزنم. منتها وقتي قرائت كتاب شايگان را به پايان بردم ، كه درياي اطلاعاتي وسيعي بود و حالا به عمقش كاري نداريم ، سوالي برايم مطرح شد. اينكه آن عليامخدره هم اين كتاب را خوانده است ؟ اشارات ضمني و كمبودهاي عريانش را فهميده است؟ آيا دريافته كه در فصل "همه چيز از افريقا نمي آيد"، طعنه اي به بومي گرايي وطني خوابيده است؟ اصلا متوجه شده كه شايگان اسم سلمان رشدي را حذف كرده است. وقتي از نويسندگان دو رگه و مهاجر در زبان انگليسي سخن گفته است. البته اين سوالها به كنار، همانجا به كشف يك موضوع رسيدم. آيا در جريان هستيد، كه در افكار عمومي ايرانيان چقدر تبليغ "راه راست" زياد شده است؟ بازتاب اين تبليغات اگر در ايران يواشكي باشد، در خارج بسيار آشكار است. در راديوها و تلويزيونها. در جرايد. و حتا در رسانه ي مدرن و پيشرفته اي چون اينترنت. از خواهرنازنينم مي شنوم كه غالب "جعبههاي فراموشي" براي بازگشت سلطنت تبليغ مي كنند. كارشان القاء يك توهم است. اينرا از صداي مهيج خواهرم در تلفن درمي يابم. اينكه عنقريب نزول اجلالي بر تخت و با تاج در كار خواهد بود. نمي دانم ديدهاي يا خواندهاي؟ برخي ، مثل آقاي منصور فرهنگ، در اينترنت و بر سياق طنز براي "پادشاهي دمكراتيك" خود كانديدا معرفي كرده اند. اين پيشنهادات كانديدا، گاهي نشانه ي كژ سليقگي هستند. ولي اگر گسترش يابند بعيد نيست ما را هم تحريك كنند. زيرا امكان دارد بنده و جنابعالي هم وادار شويم دنبال سلسله هاي منقرض شاهنشاهي بگرديم تا در اعلام كانديدا عقب نمانيم. حضرت عالي ، كه جزء شاهزادهگان اصيل هستيد و نه جز آن شاهزادگان اصطبلي كه قاجاريون پس مي انداختند، چه فكري مي كنيد؟ راستش از حق خودم مي گذرم. چون حوصله دعوا و مرافعه با اداره ثبت احوال ندارم. همش زير سر اهمال كاري آن كارمند شلخته است كه در سجل اينجانب به جاي شاه كلمه شاد را نوشته است. اما در نگاه به آن زمينهي تاريخي عريض و طويل ، كه بدبختانه ما به جاي همه چيز فقط تاريخ داريم ، چيزي به نظرم نمي رسد. يعني شخص بخصوصي را نمي شناسم. فقط اسم "آل بويه " توجهم را جلب كرده است. آنهم شايد بدين خاطر كه از ميزان شدت بويشان مردم بتوانند اين خاندان را در ترازوي منافع خود بسنجند. منتها اين سوال به قوت خود باقي مي ماند كه اگر مردم زُكام شدند. براي تشخيص چه بايستي بكنند؟ در اين وضع استيصال از شما مي پرسم ، چه بايد كرد؟ خوشبختانه مي دانم كه شما حرف خود را خواهيد زد زيرا چندي است كه كتابهاي لنين را به زير زمين خانه انتقال داده ايد. مثل برخي از اين دوستان به قطار تاريخ نرسيده ، نيستيد. ديگر از نقل قولهاي ماركس و انگلس و منتسبين براي مُجاب يا مرعوب كردن مخاطب استفاده نمي كنيد. و واقعا كه چقدر اين استقلال راي شما جاي خوشحالي و خوشبختي دارد. شاهزاده يعني شما. و ما هم كه رعيت سپاسگزاري هستيم. البته جانم برايتان حكايت كند كه برخي از سخنوران سياسي خارج از كشوري ، كه كم و بيش متمايلند به سوي عمود خيمه ي حاكمان داخلي ، هنوز مي گويند كه بايستي همين قاچ زين انتخابات دوره اي را بگيريم. اسب سواري انتصابي پيشكش. اينان ، مزورانه خودشان را به كوچه علي چپ مي زنند. چون وارث سلطنت بارها اعلام كرده كه فقط از طريق انتخابات حاضر است تاجگذاري كند. تا بعدا مردم دبه در نياورند كه ما زنده باد و مرده باد نگفته بوديم. كي بود كي بود، من نبودم! حال در اين برهه ي حساس تاريخي ، جنابعالي چه فكري مي كنيد؟ اينجانب ، راستش چشمش بدجوري ترسيده است. از بس در جبهه بنديهاي سياسي اينهمه فرار از زير پرچم ديده است. انگار همه در حال جابه جايي هستند. برخي از سلطنت طلبي ، روي بر مي گردانند. به قول طنازي ، براي گرفتن طلب شان از مردم به ايران ملا زده مي روند. مديران و كادرهاي سازمانهاي دست چپي هستند كه يكشبه سوابق كار خود را از پرونده پاك مي كنند و چپي سابق مي گردند. واي از اين مُبلغان حي و حاضر تاج و تخت كياني. در اين ميانه حتا حزب الهي هايي هستند كه ، بدون مداخله هرگونه تكنيك شبيه سازي ، يكهو خواستار جمهوري لائيك و مدرنيته... مي بيني؟ فعل كم مي آورم. براي توصيف اين رفتار. با اينحال عليرغم تمام كمبودها، به يك كشف ارشميدسي رسيده ام. ما در ايران حزب الهي ، شاه الهي ، مصدق الهي ، چپ الهي و... درست و حسابي نداريم. هرچه هست فقط "چيز الهي" است كه به سرعت مي تواند پيشوند خود را عوض و بدل كند. جابه جايي آماده كار. گاهي در هيبت جان نثار درباري است كه به روحانيت براي آبشار كوبيدن پاس مي دهد. بعضي اوقات هم جز اهل و بيت فقيه است كه براي گُل زدن شاه توپ سانتر مي كند. براي همين بايستي دست به عصا بود. دست به عصا هم شده ام. چون با عدم قطعيت روبروايم و فقط مي توانيم پُرسنده باشيم. البته بي آنكه مسئله ي مطروحه ي آرامش دوستدار پيرامون امتناع تفكر در فرهنگ دينخويي را حل كرده باشيم. بر همين سياق كارم شده پُرسيدن. از اينرو تنها سوال مي كنم. حتا از خودم و همزادان ، آنهم يواشكي ، كه اين هفته در چه حالي هستي ؟ از كدام نظام و شيوه حكومتي دفاع مي كني ؟ آيا اين بلا بر سر شما هم نازل شده است؟ به واقع مبتكران جريان سيال ذهن چرا در گورهاي خود آسوده خوابيده اند؟ بيايند و ببينند! اين ايرانيان والاگُهر را كه به سياليت راي و يقين در امور سياسي رسيده اند. با اين طرز رفتار، بايستي انتخابات را هفتگي برگزار كرد و نه مثلا هر چهار سال يكبار. بلبشوي جالبي مي شود. اينطور نيست؟ همش تاوان كمبود يك جمعيت شهروندان فرهيخته است. هماني كه به زبان آلماني مي شود: Bildungsbuergertum زماني يكي از متفكران هنرمند
ايتاليا جمله اي گفته بود. جمله اي عليه خشكه مقدسي و تعصب توليدي كليسا. آنهم بدين
عبارت كه سر آدمي گرد است براي عوض كردن عقيده.
اين جملهي قصار را سالها به خط خوش مي نگاشتند و با كارت پستالي زيبا مزين مي كردند. حالا اين سوال براي من پيش آمده كه چگونه جاي عقيده ، جبهه را روي كارت پستالها بنويسم. راه چاره اي به نظرت ميرسد؟ البته برايت بگويم كه خواهرم مي گويد، تغيير اوضاع در شرف تكوين است. زيرا از يكي شنيده كه حتا گدايان تغيير گُفتمان و ديسكورس داده اند. يعني ساختار جمله هاي مظلوم نمايي خود را به اصطلاح تحصيل كردگان فرنگ رفته ، شالوده شكني و دكانستراكسيون كردهاند. آنان ديگر مردم را به ائمه اطهار و به امامزاده هاي كوركُن و شفانده قسم نمي دهند. فاتحه براي شاه فقيد مي خوانند و براي سلامتي وارثش دعا مي كنند. خواهر جانم ، خودش را به كوچه علي چپ مي زند. نمي گويد كه اين حرفها را براي نرمش و مُجاب كردنم مي زند. تلويحا مي گويد كه پايه اوضاع لرزان است. لابد بارزترين نشانهاش هم اين تغير گفتار گدايان است. طفلكي نمي داند كه چپيها، اگر اصلا اين نوع جنس در بقالي سياست پيدا شود، ديگر بحث روبنا و زيربنا را خريدار نيستند. كاري هم به حيات اجتماعي ندارند. اگر جايي آپارتماني پيدا كنند، نه كاري به زير ساخت دارند و نه رو ساخت ساختمان را با قطعنامه هاي حزبي متر مي كنند. تو كه خودت بهتر مي داني. يادت هست؟ پاي تلفن گفتيم كه براي درك و دريافت "روح زمانه" ايراني ، آنهم به مفهوم دقيق هگلي كه آخر عمر كارمند دولت پروس شد و به قول خود با گرگها همنوا، به جز روشنفكران تواب حتما بايستي گدايان را نيز در نظر گرفت. اين نكته يكي از دستاوردهاي جامعه شناسي خودماني است كه براي شناخت مملكت كلي چوب خط و معيار اختراع كرده. از زنده ياد صديقي گرفته تا اسطوره مبارزي چون آقاي احسان نراقي ، همه و همه ، مردم را در نظر مي گرفتند. گوش شنوايي براي حرفهايشان داشته اند. گرچه فقط متاخران اين درددلها را به اولياي امور لو داده اند. حال بگذريم كه در مصاحبه با راديو چيز ديگري مي گويند. با اينحال اگر از جميع اين "راههاي راست" در راديو و تلويزيون بشود بي اعتنا گذشت ، از جرايد هفتگي بخاطر عادت نمي شود دست كشيد. يكي مثل من امكان دريافت ماهواره اي ندارد. يكي هم مثل شما از خش خش امواج راديوي بيزار است. تازه چقدر صداي تكراري يك عده آدم محدود را بشنوي؟ روزنامه را اما بايد خواند. چون ملتي كه كتاب و روزنامه نخواند، لولو مي خوردش. براين منوال ، عرض شود خدمت شريفتان ، دو سه سالي مي شود كه دسترسي به آن سه تا دبليو گشايشي به همراه داشته است. اما اين سه تا دبليو www كه
تخفيفي از شبكهي گسترده جهاني هست ، بدون شيربها و زيرلفظي نصيب آدم نمي شود. مثل
هر عروسي ، ريخت و پاش دارند. از ميزان ماليات و حق وروديه شان نگويم كه كار بيخ
پيدا مي كند. زيرا روي هر كدام از اين دبليوها يك حرف ام (M) بزرگ خوابيده و
دخيل بسته است. شكل الحاقش هم يكي از نمادين ترين پيوندهاي تاريخ بشري است. يكي رو،
يكي زير.
نخستين آميزش با مك دونالد صورت گرفته كه خيلي سريع خوراك آماده در دل آدم مي كند. آخرش هم معلوم آن نمي شود كه غذا خورده اي يا
به تو قضاي حاجت كرده اند. دومين هماغوشي با M آن شبكه ي تلويزيوني
پخش موسيقي است: MTV و سرانجام مقاربت سومين با ام M آقاي بيل گيتس
انجام مي گيرد. اويي كه پدر نرم افزار است. ْ.. همين بابا مايكرو سافت ، ما را وسوسه كرده و به فضاي مجازي رايانه مي كشد و
مي فريبد. ما، همان نادانسته باردارانيم. اين اگر اوضاع فضاي مجاز باشد كه ما را
روز روشن و پيش چشم شبكه ي ارتباط جهاني گول مي زند، خدا وضعيت دريچه ام. تي. وي.
را بخير كند.
در اين فضاي ديدني و شنيدني زير عنوان پرشهاي ويديو كليپي ، تصاوير نديده و نفهميده توي سوراخهاي سر ما فرو مي روند و پيش چشممان محو مي شود. انگار صاحبان اين بنگاه شادماني قسم خورده اند كه فقط با زير بيست و پنج سالها ارتباط برقرار كنند. جوجه پسند هستند. تنها با اينان خط و نشان زندگي صرفا مصرفي را پي مي گيرند. در اين آشفته بازار با سيل اينهمه تصوير و خبري كه از سراسر گيتي سرازير مي شود، طبيعي است كاسبي رسانه هاي چاپي printmedia از رونق بيفتد. خدا را شكر كه روزنامه هاي ما وابسته به تكفروشي نيستند. از راه تبليغات و كمك چاپي مالي روزگار را مي گذرانند. والا در اين بحران مطبوعاتي اروپا كه گريبان غالب موسسات را گرفته ، معلوم نبود كارمندان بيچاره اين جرايد خودماني چه خاكي بر سر مي ريختند. اين دلسوزي را بدان خاطر ابراز مي كنم كه در اروپا گرايش منحرفي وجود دارد. گرايشي كه به روزنامه و روزنامه نگاري با نگاه تحقير آميزي مي نگرد. همش زير سر آن آدم بيرحم ، آرتور شوپنهاور بدبين ، است كه ژورناليسم را گذرا و بي تاثير خوانده است. من به نوبت خود فكر مي كنم كه اين بحران بيكاري ، موقتي خواهد بود. كارمندان مطبوعات مثل ساير شاغلان ديگر بر سر كار خود ابقا خواهند شد. نبايد گول شعارهاي آنارشيستها و شورشياني را خورد كه يك عمر به اميد گيرپاش موتور سرمايه داري مي نشينند. انتظار افول نظم جهاني را كشيدن ، وقت تلف كردن است. سرمايه داري ، عينهو حاكميت مقدس كشور گُل و بُلبُل ايران ، از آن بيدها نيست كه به اين بادها بلرزد. تازه اگر باد و طوفاني بيايد، آنرا مي گيرد و مي اندازد زير بال و پر خود. براي لحظه هايي نيز اداي پرندگان را در مي آورد. تازگي اين شايعه را شنيده ام كه پدر خواندگان ولي نعمت مردمان در پي تحقق يك اداره امور جهاني هستند. براي يكپارچه كردن ساعات كار و انحصارمنابع و تعيين روال تقويم. بدين طريق از دوباره كاري ، اتلاف نيرو و وقت مي كاهند. نق زدن اضافي موقوف. به هرحال آش كشك خاله است: اين تمايل به يكسان سازي مردمان كره خاكي ، در جهت همگرايي دولت جهاني. از اينرو در آتيه مقررات عبور و مرور و پوشاك اجازه نمي دهند كه هركي هركي باشد. در اين چارچوب هر قشري نيز يونيفورم خاص خودش را خواهد پوشيد. انگاري عين عاقبت بخيري است كه خاله خانباجي ها براي بچه هاي آتشپاره آرزو مي كردند. وحشت آباد ١٩٨٤ اورولي جامه عمل مي پوشد. ناراضيان هم بروند جهنم براي آب خنك خوري. اگر جنبش هيپيگري Hippies كاليفرنيايي جهاني نشد زيرا "آرمان رنگين كماني "شان به واقعيت نپيوست ، در عوض نهضت پاپي هاي (yappies) مكتب ماساچوست از طريق بازار بورس و سهام ، دنيا را زير اقتدار ضرب شصت خود گرفته است. از قديم گفته اند، عوض گله ندارد. ما هم گله نمي كنيم. نظر جنابعالي چيست ؟ اين نهضت جهانگير جوانان متكبر و شيك پوش آنقدر پيش تاخته است كه دشمنان مشهور نظم نوين نيز حتا جا زده اند. در اين چند ماهه ي اخير، شده يكبار ببيني كه صدام حسين بدون كروات و كت و شلوارفرنگي در تلويزيون ظاهر شود؟ خودمانيم. اين يارو همان صدام است به تشديد دال. يعني صد دام. اويي كه به هزار چهره ي بزك كرده در انظار آمده است. گاهي با لباس محلي مردمان شمال و جنوب كشور و گاه به زعم خود با لباس جنگجويان نبرد قادسيه اول و دوم. البته در تهران شايعه شده كه مقدار متنابهي كت و شلوار و كروات و پيراهن يقه آهاري از خارج وارد شده است. آقايان مي خواهند به وقت لزوم لباس عوض كنند. و واقعا يكي نيست بپرسد كه چرا نه؟! آن توافقات پشت پرده اي ديپلماتيك با شيطان بزرگ، چرا روي صحنه علني نيايد؟ خلاف آمد عادت علما و فقها هم شايد عالمي داشته باشد. چرا آناني كه هي صحبت از تمدن مي كنند در لباس تمدن جهاني در نيايند؟ البته بخاطر سنت شكني ، استريپ تيز آن آدمهاي قشري ، نبايستي خجلت زده شد. خجالت را بايد جاهاي ديگري كشيد. آنجا جايش نيست. زيرا روساي قبايل توتزي و ليبيايي نيز ديگر در مراسم رسمي و كنفرانسها كت و شلوار به تن مي كنند. فقط كافي است كه فقها اسم زننده ي خلع لباس را در قوانين خود خط بزنند. جانم برايت بگويد كه پاك از صحبت پيرامون تبليغ "راه راست " به كجاها كه نرفتيم. همش زير سر ملايان حاكم است. آنقدر گرد و خاك بپا كرده اند كه كسي چپ و راست خود را نشناسد. پس و پيش غير قابل تشخيص شود. داشتم از پژواك گسترده اي مي گفتم كه اين ماهها مثل فيل به هوا رفته است. البته بخشي از آن زير سر تحرك وارث تاج و تخت پهلوي است. هر وقتي كه هيئت مشاور عوض و بدل مي شود، سروصدايي هم پا مي گردد. تيم جديد براي اثبات حضور خود گود را قُرق ُ مي كند، ميل مي گيرد و كباده مي زند. دياري هم نمي تواند دادخواهي كند. چون قلدرهاي نورچشمي ، خاطرات نوشته و ننوشته ، از زورخانه ها بيرون مي ريزند. در كنار اين پهلوانهاي درباري ، هميشه تعدادي قلمزن فُكُل كرواتي هم بوده اند كه خطابه هاي همايوني را تحرير كرده اند. تازه ترين نوع توليد شده اين جنس ، مصمم شده كه حرفهاي قديمي را از نو بزند. مقرر مي فرمايند كه كسي حق ندارد روضه ي كربلاي ٢٨مرداد سال ٣٢ را بخواند. به اين دوستان كارشناس ، كه در كار خود مثمر ثمري هستند، يكي نيست بگويد: آقا، عزيز و...، شاه خودش بخشيد. شما چه كاره ايد؟ مگر در عقب نشيني نگفت كه صداي انقلاب را شنيدم. بگذريم كه تازه آنجا بود مردم فهميدند انقلابي شده اند. از اين گذشته ، خانم مادلن اُلبرايت هم كه عذر خواهي كرد. از جانب بيل ايالات متحده و كلينتون اتازوني. اينكه مانع رشد دمكراسي بوده اند به زمان صدارت مصدق. راستي يكهو بي هوا پيچيديم توي جاده ي خاكي سياست جهاني. ببينم. اين تبليغ تلويزيوني را ديده اي به نفع صلح و بچه هاي بيچاره؟ از پروپاگاندهاي سازمان ملل. معمولا در پيش پردههاي سينما هم نشانش مي دهند. ديده اي كه اين سركار خانم پا به سن گذاشته ، منظورم وزير خارجه دولت كلينتون است ، چه قري كمري ميآيد؟ انگار هزار ساعت تمرين رقص باباكرم كرده است. رندان شهر ما اين ساز را كوك كردهاند كه استادش يك ايراني كارمند يونسكو است. اسم طرف را حتما شنيدهاي؟ همان جامعه شناس معروف كه در خاطراتش آمده دلش به حال بازجويان اوين سوخته است. البته به دور از اين بوي گند سوختگي دل ، شايد حق داشته است. اين بچههاي انقلاب هوا برشان داشته بود. توي خيابان شلوغ مي كردند و آزادي مي خواستند. براي همين گروه ــ گروه شان را مي گرفتند و مي بردند به "دانشگاه اوين" تا مشغول تحصيل شوند. واي بر حالشان ، اگر درس شان را خوب نمي خواندند. بيچاره اين بازجويان و شكنجه گران بدبخت كه براي تنبيه اينان بايستي هي اضافه كاري مي كردند. آنهم اضافه كاري بي دستمزد. فقط بهشان قول داده بودند كه كوپنهاي بهشتي مي گيرند. مي گويند با اين كوپنها توي بهشت مي شود به خيلي چيزها رسيد. انگار مي شود حوريان را در هيئت دوشيزگان تلفني Call Girls سفارش داد. من مطمئن هستم كه نجيب زادهاي در شكل و شمائل شما از اين نكته بي خبر است. اينكه براي عمله ظلم نظامي احليلمدار چي بهتر از اين كه با مردانگي اش سوار دنيا شود. دوست عزيز، من كه مي خواستيم سلام كوتاهي كرده باشيم ، حرفم به چه بيغوله هايي كه نكشيد. الان به خود آمدم و در سرم آن مصرع حافظ جرقه مي زند كه ، باغ بهشت و سايه طوبي و قصر و حور\ باخاك كوي دوست برابر نمي كنم. پس با درود! يك هفته مانده به سال تحويل خودمان |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |