| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
ياد شاملو ، دغدغه ميهن و مردم
هوشنگ دودانی
http://rouzaneh.dowdani.net جمعه ۳ مرداد ۱۳۸۲ اگر همروزگار شاملوی شاعر نبودم، بی شک اميدم را به نوسازی زندگانی اجتماعی ما ايرانيان از دست میدادم. در سالهای دور دبستان، آخرين ساعت درس هفته، پس از معدل گيری و تعيين شاگرد اول هفته، به مشاعره میگذشت. هنوز هم چهره سرخ شده و تکانهای سر دوستم را به ياد میآورم که نخستين فرصت را شکار ميکرد تا بخواند: يارب آن نوگل خندان که سپردی به منش میسپارم به تو از چشم حسود چمنش و آن ديگری که بی درنگ پاسخ میداد: شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل کجا دانند حال ما سبکبالان ساحلها همان روزها بود که گاهی اجازه میيافتيم در «فوق برنامه» دبيرستانیها شرکت کنيم. در همان جا بود که من با نامهايی چند از بزرگان زمانه آشنا شدم. حتی از شنيدن «کوچه» فريدون مشيری شادمانی کردم. بعدها بود که اندوه «نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم...» بر آزمون شخصی استوار شد. اما تا سالها پس از آن هم به ياد ندارم نامی از شاملو شنيده باشم. تا آنکه روزی دبير ادبياتمان دستور بستن کتابهای فارسی را داد و خود کتابی گشود که ما نداشتيم. خواند با آغازی آشنا و با يکی بود يکی نبود. در «زار و زار گريه میکردند پريا» بود که ميخکوب شدم. چند روز پيش از آن دختر خردسال همسايمان را در ميان برفهای کوچه، کاسه مسی پر از ماست در دست، به گريه ديده بودم، و ناخودآگاه اشكهايم روانه شده بود. آيا سرمای زمستان بود و چسبناکی دردناک کاسه مسی که او را به گريه انداخته بود، يا درد ديگری داشت، هرگز ندانستم. دختر خرد سال پينه دوز ميانسال و دست تنگ کوچه ما، مادر نداشت و از همه مال دنيا خانهای داشتند با درختان گردوی کهنسال و يادگار پدران، و آنروزها خانه داشتن به دشواری امروز نبود. پريای شاملو به جای بردنم به دنيای افسانهای پريان، مرا برگرداند به کوچه خودمان و ديدن پاهای لخت و پتی دختر همسايه و روانه شدن اشك با گريههای او در ميان برف. و اين آغاز آشنايی من بود با شاملو. «پريا جون چه تونه» پرسش تا به امروز در گلو مانده من بود از آن دختر همسايه، که با شعر شاملو بر زبان دبيرمان راه میگشود، و روان سيزده چهارده سالگی مرا نوازش میداد. پس از آن تا به امروز، هرگاه و هر جا شعری از شاملو خواندم، او را راوی روان خويش يافتم. آنگونه که در بسياری جاها گويی زبان من میشد و میسرود. مانند آنروزهايی که جار زد «ای ياوه ياوه خلايق مستيد و منگ... از شب هنوز مانده دو دانگی» و بسياری را از سخن گفتن بی نياز کرد. شاملو شاعر زمانه خويش بود، اما بيشتر آينده زندگانی اجتماعی ايرانيان را نمايندگی میکند تا روزگار ما را. او که ناکامترين مردی بود که من شناختم، و خود میخواست قطرهای باشد پاک، اما دريايی شد در پيکار با نادانی و تباهی زمانه خويش، خوب میدانست کمر به پيکار تباهیهای روزگار بستن را با بری بودن از آلودگیها ميانهای نبوده و نيست، هنوز هم. هيهات. مگر او با حسرت نسرود:ای کاش آب بودم گر میشد آن باشی که خود میخواهی. اما او در کار خود که شاعری بود در شعر نو فارسی، پيروزمند بود و کامياب، و خود نيز به آن آگاه. و ما همروزگاران او هنوز اندر خم کوچه ميان ديروز سنتی و آينده نو، در کار خويش. بهترينهای زندگانی اجتماعی زمانه ما را در گذر زمان میتوان با نيما سنجيد تا با شاملو، اگر توانسته باشند روان زمانه خويش را دريابند، و کمر به ديگرگونه کردن بسته باشند. کار سترگ نيما که شاملو آن را پی گرفت، و با شاملو بود که پيروزی نهاييش بر جريده عالم نقش بست، در ديگر گسترههای زندگانی اجتماعی ما، اگر هم آغاز شده باشد، هنوز سرانجامی پيروزمند نيافته است. اما فراموش نکنيم که شاملو سند پيروزی جان ايرانی است در گذار زمان. يعنی در شعر. مگر چيزی رساتر از شعر میتواند ايران و ايرانی را نمايندگی کند در سپهر زمان و پهنای مکان. نيما چيزی را ديگرگونه کرد که فردوسی را داشت و مولوی را و خيام و سعدی و بگوييم حافظ را. اما او گوهر انقلاب مشروطه را به جان نگاشت، و تا شاملو نيامد، پيرمردی کوهستانی و گوشه گير با زبانی ديرفهم باقی ماند. و شاملو عاشقانههايش را هم با زبانی ديگر سرود. و اين اوج اهتزاز پرچم پيروزی کار و پيکار نيما بود. شاملوی شاعر اما اگر راوی روان زمانه خويش نمیبود، شايد اينچنين همچو منی را سرگرم خويش نمیکرد، که از سرايش و شعر و شاعری بی بهرهام. و اگر هم هنری داشته باشم، دغدغه کار ميهن و مردم است و ديگر هيچ. و در راستای همين دغدغه بود که هر جا گذشتم شاملوی شاعر را ديدم، که حتی برای دختران دشت هم میسرود: از زخم قلب آبايی بر سينه کدام شما خون چکيده است. و من هر جا گذشتم جای پای آبايی را ديدم، و آبايی ديگر در کنار. و امروز هم بار ديگر دغدغه ميهن و مردم است که ياد شاملو را در من زنده میکند. و من در زيباترين شعر زندگانی شاملو پاسخ را میيابم. آنجا که سرود: چراغ من در اين خانه میسوزد. او اين شعر زيبايش را در روزگاری زيست، که مردم حال و روزی بهتر از امروز نداشتند. و شاملو خانه را دريافت، بدون اينکه زبانش به لکنت بيفتد. به گمان من ترجمان اين شعر زندگانی شاعرانه شاملو در زبان سياست، میشود: نخست کشور. به ياد روزی که جهان شاملو را از دست داد، اين شعر زيبای او را آويزه گوش کرده و بر همه تصميمهای سياسی و اجتماعی خود روان سازيم. خانه را دريابيم. سود خانه را بر سود يک يک ساکنان آن و تک تک گروههای رنگارنگ آن برتری بدهيم. 3 مرداد 82 |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |