[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز






در حضور صادق
 
 
                                                                                       به ابراهيم
 
 
رحمان اسديان 
چهارشنبه ٢٠ شهريور ١٣٨١
مسافر را در ميدان "رپوبليك" پياده مي كنم.  پياده مي شوم. ساكم را از صندوق عقب ماشين بر مي دارم و مي گذارم بغل دستم. ساعتي از ظهر گذشته است. هوا ابري است. مي خواهد ببارد. قطره هاي باران تك تك روي شيشه ي ماشين مي نشيند. خسته و گرسنه ام. من و تاكسي هر دو داغ كرده ايم. از كله ي سحر ، يك سره مي دويم. دنبال  آبريزگاه عمومي ام. توي  "بولوار ولتر"  زن و مردي دست بلند مي كنند. ترديد مي كنم. پايم مي رود روي ترمز. مي پرسم: كجا؟  "پر لاشز" مي شنوم. زياد  دور نيست. مي گويم: بياييد بالا. جهانگردند. كوتاه ترين راه را انتخاب مي كنم.  دم در جنوبي پرلاشز مي زنم روي ترمز. مي گويم:  40فرانك. زن  از توي ساكي كه دور كمر بسته است ، يك پنجاهي  در مي آورد و به زبان  ايتاليايي مي گويد:  بقيه هم باشد. ممنو ني مي پرانم و ديگر نمي توانم طاقت بياورم. دو قدم جلوتر ، ماشين را توي پياده رو  مي اندازم و مي دوم به طرف زير زمين كافه ي جلو ي  قبرستان .
راحت شده ام. از زير زمين با لا مي آيم. جلوي پيش خوان مي ايستم . سفارش  يك استكان قهوه مي دهم.  با شكم خالي  آن را بالا مي اندازم  و از كافه بيرون مي آيم.  باران شروع شده است. ريز ريز و يك ريز.  دانه هاي باران خوش خوشك بر سر وصورت مي نشيند.  مردم چتر ها را باز مي كنند. دم در قبرستان شلوغ است. بعضي  مي روند تو. بعضي  بيرون مي آيند.  يك دسته جهانگرد با مشتي نقشه و كاغذ در دست ، دارند با نگهبان هاي دم در حرف مي زنند. ماشين سر جايش است. از آژان‌ها  خبري نيست. ظاهرا  رفته اند ناهار. مي خواهم  سري به صادق بزنم. احتياج دارم. صادق را بايد ببينم. تك وتنها.  ساندويج را از توي ساك بر مي دارم. ساكم را روي دوش مي اندازم. از گل فروش دم در ، دو شاخه  گُل مي‌خرم  و  همراه مردم از سر باالايي پرلاشز بالا مي روم. با خود مي‌گويم:
خوب شد كه جهانگرد ها  مرا به اين جا آوردند. هيچ كس نيست. وسط هفته. همه سر كار و زندگي خودشان اند. صادق تنهاست.  من هم. مي روم سراغش. با هم ، رو در رو ، ساعتي گپ مي زنيم. چند باري قبلا به سراغ  صادق  آمده بودم. اما  تنها نه.  هميشه مراسمي بود:  يادبودي، تولدي يا  سال مرگي. همراه ديگران مي آمدم. همان دور دور ها مي ايستادم. مراسم  كه تمام مي شد ، برمي گشتم.  اما امروز ، فقط او هست و من.  تنها. دور از نگاه هاي ريز و درشت اين و آن.
سر بالايي تمام نشد ه مي پيچم توي كوچه ي چهارم. بعد دو تا كوچه رد مي كنم ، مي پيچم  سمت راست.  نكّاهم  روي زمين و سنكّ  هاست. اسم ها را مي خوانم و جلو مي روم. مي رسم به  ته كوچه. خبري نيست. برمي گردم  دوباره اسم ها را مي خوانم و جلو مي روم. خير، باز هم  اثري نيست. مي‌گويم: ممكن است اشتباه كرده ام. بر مي گردم به خيابان اصلي. دوباره كوچه هارا مي شمارم. نه. درست است. از نو ، اسم ها را يكي يكي مي خوانم.  مي رسم به انتهاي كوچه. پيداش نيست. كلافه ام. دارم از پا مي افتم.
- كجايي صادق؟
داد مي زنم. از فريادم چند نفر سر بر مي گردانند و مرا نگاه مي كنند. خنده ام مي گيرد. برمي‌گ
ردم. سر ازيري است. مي رسم دم در. جلو در هم چنان شلوغ است و نگهبان ها  مشغول. از يكي شان ، نشاني صادق را مي گيرم. مي گويد: كوچه ي چهارم دست چپ، كوچه دوم دست راست. سر بالايي را دو باره پيش مي گيرم. راه آمده را بر مي‌گردم. بريده ام. نفس نفس  مي زنم. عرقم در آمده. باران ريز ريز مي بارد. قطره هاي آب  از سر و رويم  مي چكد. سر كوچه چهارم مي رسم. مي ايستم. نفس تازه مي كنم. مي پيچم  سمت چپ.  كوچه ي اول را رد كرده بعد مي پيچم به  راست.  دوباره نگاه به سنگ ها دارم. اين يكي نه. اين هم نه. اين چي؟  بايد اين  باشد. نه. چيزي پيدا نيست. مي رسم به انتها ي كوچه.  دوباره سنگ‌ها را مي خوانم و جلو مي آيم. خسته ام. بريده. درمانده.  سگ ولگرد صادق شده ام. روي تكه سنگي مي نشينم. زير يك درخت. سيگاري آتش مي زنم. به دور و بر نگاه مي كنم .يكي دو كوچه پايين تر ، چند نفر ،  دنبال  سنگ گوري  مي گردند. گورستان  ساكت و خلوت است. چند كلاغ  بر روي چنار هاي بلند و قديمي  قارقار مي كنند. بوي  كهنگي و مرگ و تنهايي ، در فضا پيچيده  است. بعضي سنگ‌ها وارفته اند. پاره يي تاق ها شكسته و كله پا  شده اند.
وقت مي گذرد. سيگار را زير پا له مي كنم. از جا بلند مي شوم. باران بند آمده. ابر هاي سفيد و خاكستري ، توي آسمان مي دوند. از درخت هنوز آب مي چكد. مي‌گويم: صادق خان! ما را كه  از كار وبار اندا ختي،  رخي بنما! صادق اما پيدا نيست. او را نديده بر مي گردم. با خود فكر مي كنم كه آژان‌ها حتما  برگشته اند و برگه را چسبانده اند. شايد هم برده باشند.  دم در، نگهبان را مي بينم كه پرسه مي زند. مي گويم: نديدم. صادق را پيدا نكردم. مي گويد: با من بيا.  سبك ، بالا مي رود.  دنبال او  مي‌دوم. نفس بريده. باز كوچه چهارم و دست چپ. دومي و راست. زير درختي مي ايستد. به تلي از گل اشاره مي كند  و مي گويد: اين جاست  و تنهايم مي گذارد. حيران مي مانم. سنگ قبر در ميان انبوه گل هاي خشك و تازه مدفون شده است. به گل ها نگاه مي كنم. بعضي هنوز توي زروق اند و بعضي ها افشان شده اند. به آرامي آن ها را كنار مي زنم. سنگ گور از زير آن ها پيدا مي شود:  صادق هدايت .
منگ و ويران و خرابم.  سنگ را دوباره با همان گل ها مي پوشانم. دو شاخه گل را نيز در كنارشان مي گذارم و آهسته  در كّوش سنگ زمزمه مي كنم:  صادق! تو تنها نيستي. تنها منم. شايد هم  ماييم.
از جا برمي خيزم. با صادق خدا حافظي مي كنم و از گورستان بيرون مي آيم.
آژان ها ماشين را با جرثقيل  برده اند.
 
 

[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de