| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
از جهاني شدن و امپاير جهاني تا
امپاير آمريكايي
• هنوز عمر چنداني از واژه جهاني
شدن (گلوباليزاسيون) در فرهنگ جهاني نمي گذرد كهتحولات كنونينشان
ازجانشينىواژه ى ديگري براى توضيح شرايط جديد دارد:
"امپاير"!
هنوز عمر چنداني از واژه جهاني شدن (گلوباليزاسيون) در فرهنگ جهاني نمي گذرد كهتحولات كنونينشان ازجانشينىواژه ى ديگري براى توضيح شرايط جديد دارد: "امپاير"! در محافل روشنفكري غرب، ديگر به ندرت
از جهاني شدن سخن مي رود و كساني كه در اين رابطه هنوز به پژوهش مي پردازند، به
عنوان افرادي كه فاقدتازگى تئوريك هستند، ديده مي شوند.
ريشه اين تحول در كجاست؟
جهاني شدن ، مفهومي است كه اصولن بر روندهاي
صلح آميز اقتصادي ، اجتماعي و سياسي تكيه نموده و تاكيد مي كند، در حالي كه امپاير
خصلتي سلطه طلبانه و نامسالمت آميز دارد. مهمترين نمايندگان سياسي جهاني شدن در
دوران ما دمكرات هاي آمريكايي به رهبري كلينتون بودند. با روي كار آمدن جمهوري
خواهان آمريكايي به رهبري جرج دبليو بوش ، گسترش و بسط دمكراسي ، البته جهت حمايت
منافع اقتصادي و بازاري آمريكا، مي بايست از طريق نظامي و با سرعت بيشتري انجام مي
گرفت.11 سپتامبر ٢٠٠١ تا اندازه زيادي ، زمينه هاي مادي براي پذيرش چنين
روندي را در ميان افكار عمومي غرب فراهم نمود. به دنبال رويداد يازده سپتامبر، جنگ
در افغانستان از حمايت گسترده اي در سطح جهان برخوردار شد. در سطح سازمان ملل،
اكثريت غالب دولت ها براي بركناري و خلع سلاح رژيم طالبان توافق نشان دادند. تلاش
هارت و نگري در اثر خود به نام "امپاير"، ترسيم كننده وجود قهرآميز "امپاير جهاني"
و "بدون مركزيت" در اين دوران مي باشد. ولي تز امپاير جهاني ، بعد از جنگ عراق ،
همانند تز جهاني شدن ، فاقد اكنونيت است: امپاير معاصر داراي مركزيت است و مركز آن
در"حال حاضر" در واشنگتن مي باشد! سازمان ملل به دليل داشتن ساختي ناهمگون، كه
متشكل از كشورهاي دمكراتيك و ديكتاتوري مي باشد، نمي تواند به عنوان چنين مركزي به
شمار رود. اين كه تا چه زماني چنين مركزيتي به نفع واشنگتن در كنش باشد، تابع
موفقيت هاي سياسي و اقتصادي اوست. اين امكان كه در صورت شكست، اروپا جاي آنرا را
بگيرد، در آينده وجود دارد. بنابر اين امپاير سال هاي ٢٠٠٠ و ٢٠٠١ به امپاير
آمريكايي تبديل شد. شعار اين امپاير كه در ١٧ سپتامبر ٢٠٠٢ از سوي دولت جرج بوش با
عنوان "استراتژي امنيت ملي" به اطلاع جهان رسيد، حكم منشور امپاير آمريكايي را
دارد. بر اساس اين منشور، تضاد ميان ليبراليسم و توتاليتاريسم، نهايتن به "پيروزي
قطعي پيشبران آزادي " (for the forces of freedom ) در جهت رسيدن به يك "مدل مشخص
از جامعه آزاد و دمكرات" مي باشد. براي decisive victory اين منظور بايد نفوذ سياسي
و تهديد نظامي به موازات يكديگر انجام شده و در صورت لزوم به هجوم نظامي متوسل شد.
از نظر آمريكا، دنياي امروز از جهات مختلف قابل تقسيم است: فقير و ثروتمند، شمال و
جنوب، غرب و شرق. ايده امپاير آمريكايي ، دنيا را به "آمريكا و ديگران" تقسيم مي
كند. در آپريل ٢٠٠٢ خانم كندليزا رايس، مشاور امنيتي بوش، تكامل اين روند را با
استراتژي دوران جنگ سرد، يعني پس از جنگ جهاني دوم و در برابر اتحاد شوروي آن زمان،
مقايسه كرد. در حالي كه در جنگ سرد، مركزثقل سياست استقرار نيروهاي نظامي آمريكا در
اروپا بود، در "جنگ گرم" عليه تروريسم، اين مركز ثقل، در قالب حضور نظامي آمريكا در
آسياي شرقي شكل گرفته است.
***
اگر سه مولفه عقلاني ، اخلاقي و حقوقي را در رابطه با تصميم گيري هاي سياسي از يكديگر متمايز كنيم، به اين نتيجه مي رسيم، كه جنگ عليه عراق فاقد هر سه مولفه بوده است. سياست عقلاني دولت آمريكا همواره بر اين هدف استوار بوده استكه چگونه و با چه روش هايي مي توان تسلط و برتري اقتصادي و سياسي اين كشور را حفظ نموده و توسعه داد. سياست هاي هنري كيسينجر، يكي از فاسدترين سياستمداران آمريكايي، از اين حيث از عقلانيت هدفمندانه خاصي برخودار بوده است. سركوب مصدق در ايران يا آلنده در شيلي، اهدا ف سياسي و اقتصادي مشخصي را به دنبال داشته است. سياست هايزشت كيسينجر به دور از هرگونه معيارها و اعتبارهاي اخلاقي و حقوق بين المللي بوده است. جنگ در افغانستان عليه طالبان، بر خلاف جنگ در عراق از مولفه هاي عقلاني و حقوقي برخودار بود، هر چند كه از نظر اخلاقي، پرسش هاي زيادي به ميان آورد، چراكه از يكسو موجب مرگ مردم بي گناه و از سوي ديگر، موجب رهايي اكثريت مردم از رژيم وحشي و خونخوار طالبان بود. بي رابطه نيست مقايسه جنگ در افغانستان (عليه طالبان) با جنگ ويتنام عليه خمرهاي سرخ در كامبوج در دهه هفتاد ميلادي: خمرهاي سرخ يكي از خونخوارترين رژيم هاي دوران معاصر بود كه مسئوليت مرگ ميليون ها انسان را بر دوش مي كشد. دولت سوسياليستي ويتنام در آن زمان با حمله نظامي به كامبوج، امكان براندازي خمرهاي سرخ را فراهم آورد. دولت آمريكا به رهبري كارتر در آن زمان مخالفت شديد خود را از دخالت ويتنام در كشور كامبوج اعلام كرد. اكثريت قريب به اتفاق نيروهاي چپ در آن زمان مخالفتي با براندازي نظامي خمرهاي سرخ نداشتند. كارتر نماينده دمكرات هاي آن زمان (كه علاوه بر اين در مجموع به عنوان انساني صلح جو شناخته مي شود) جنگ عليه كامبوج را مخالف موازين حقوقي بين المللي دانست. ولي براي همه دنيا، آن جنگ از هر دو جهت اخلاقي و عقلاني كاملن قابل توجيه بود. جنگ در عراق نشان داد، كه سياست هاي امپاير واشنگتن هميشه تابع عقلانيت نيست. عقلانيت امپايري ، عقلانيت ريسكي است و موفقيت هايش تا حد زيادي تابع تصادف است. سياست جنگيكالين پاول ، وزير
امورخارجه كنوني آمريكا، كه در سال ١٩٩١ فرمانده امنيتي جنگ عليه عراق بود،
سه اصل زيرين را، كه به نام دكترين پاول شهرت يافته، مبناي سياستآمريكا
قرار داد:
١) برتري نظامي آمريكا بايد كاملن مسلم باشد. ٢) جنگ بايد مورد حمايت افكار عمومي كشوري كه در آن جنگ مي شود، باشد. ٣) در هر جنگي،هر زمان بايدامكان برگشت موجود باشد. از نظر پاول، ايالات متحده آمريكا بايد تنها آنگاه به خود اجازه ورود به يك جنگ را بدهد، كه هر سه شرط نامبرده تامين شده باشند. اين "عقلانيت پاولي " با "ريسك رامزفلدي"، كه فاكتور هاي ٢ و ٣ را حذف مي كند، در تناقض است. براي "ريسك رامزفلدي " حمايت افكار عمومي آمريكا شرط كافي براي اقدام نظامي است. نگاهي به جنگ آمريكا عليه عراق نشان مي دهد، كه ظاهرن جناح رامزفلد تصميم گيرنده اصلي جنگ عليه عراق بوده است ، چرا كه عدم وجود شرط سوم ، پيش از شروع جنگ براي همه امري روشن و آشكار بود. پيش از آغاز جنگ، نظاميان و سياستمداران آمريكايي پنتاگون در وجود شرط دوم نيز ترديد داشتند. با اين همه ، جنگ در عراق به پيروزي آمريكا و براندازي رژيم ديكتاتوري صدام انجاميد، كه قطعن تاثيرات مثبتي در تمام منطقه و بويژه در ايران در پي خواهد داشت. حل مسئله فلسطين و برقراري دمكراسي در عراق (بنابر وعده اي كه آمريكا قبل از جنگ داده بود) مهمترين وظيفه امپاير آمريكايي است كه مي تواند سرنوشت ساز باشد. اين كه تا چه اندازه دولت كنوني جرج دبليو بوش قادر به حل اين دو معضل باشد، جاي ترديد و نگراني وجود دارد. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |