| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
جهانی شدن: ويژگیها و رهيافتها
اسفنديار طبری www.falsafeh.com
چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸۱ ١) جهانی شدن: گذشته و حال هر چند كه "جهاني شدن " پديده تازه اي نيست ، اما استفاده از اين واژه يكي از مشخصه هاي دوران ما مي باشد. چه بعد تازه اي روند جهاني شدن در دوران ما دارد، كه به استفاده از اين واژه جنبه تئوريك ويژه اي مي دهد، به طوري كه محور بحث تمام روشنفكران دنيا از دهه نود به اين سو مي باشد؟ واقعيت اين است كه بشر همواره در چهار بعد فلسفي ، مذهبي و انساني و اقتصادي به جهاني بودن خود پي برده بود. در عرصه فلسفه ، دمكريت مي دانست ، كه انسان به دليل صاحب بودن "عقل " همه جا را همانند خانه خودش ارزيابي مي كند. "براي مرد عاقل همه درهاي زمين باز است ، جهان سرزمين مادري وجدان هاي خوب مي باشد." براي ارسطو: فلسفه به عنوان توضيح جهان براي حل مشكل جهت گيري است: "از طريق بحث منطقي مي توان انسان ها را به راه درست اخلاقي كشانيد ." تئوري شناخت كانت نشان مي دهد، كه چگونه انسان از مرز "اگو" (من) فرا مي رود و به كمك مقوله هاي فهم به شناخت جهاني اپريوري مي رسد. "رفتاري كه فاقد جهانيت است ، غير اخلاقي است!" در عرصه اخلاق او "قانون اخلاقي در من " را جانشين خداي شخصي دكارت مي كند. در عرصه انسان شناسانه به ويژه اصل تكامل داروين دلايل علمي براي يگانه بودن نوع بشر را به ميان آورد. در عرصه مذهب واضح است ، كه همه انسان ها به عنوان مخلوق خدا از طبيعت يكساني برخوردارند. با اين كه اسلام دگماتيك در قوانين فقه اش تلاش مي كند خصلت اسلامي را جايگزين خصلت انساني كند (يعني انسان مسلما ن ، انسان تر از انسان غيرمسلمان است و در نتيجه از حقوق بيشتري برخوردار است)، كم نبودند جنبش هاي اسلامي و روشنفكرانه نظير اخوان الصفا و معتزله (به ويژه در مرحله اوليه تكاملش) كه به شكلي قوي با اين تمايلات تنگ نظرانه به مبارزه برخاستند. در عرصه اقتصادي تجارت ، را ه ابريشم از شهرت فراواني برخوردار است ، كه نقش مثبتي در اين روند ايفا نمود. جنگهاي مذهبي يا اقتصادي و كلونياليزم از طريق كشف سرزمين هاي جديدشكلي مثبت از جهاني شدن ارائه ندادند: تحميل فرهنگ غالب به مغلوب فاصله هر چه بيشتر بين فقير و ثروتمند. اين گونه جنگ ها نه از نظر مقطعي و نه تاريخي نقش مثبتي در تاري? بشريت ايفا كردند. نتيجه اين جنگ ها اين بود، كه بسياري از انسان ها به دام مرگ افتادند و بسياري از فرهنگ ها ي مردمي به اضمحلال كشيده شدند يا از ميان رفتند. از اين شكل منفي روند جهاني شدن مي توان به عنوان "جهاني ساختن فرهنگ محلي " با زور و اجبار ياد نمود، كه هدفي جز غارت گري و بهبود منافع محلي ندارد. نقطه اوج اين روند، تكامل سرمايه داري در قرن ١٩ ميلادي بود، كه در تلاش براي دستيابي نيروي كار ارزان در تمام دنيا مي بود. اين نوع جهاني سازي سرمايه و كار واضح است كه نمي توانست بي پاس? بماند. جنبش هاي كارگري نظير لودويت ها و چارتيست ها در انگلستان ١٨٤٨ بازگو كننده اولين مقاومت هاي مردمي و كارگري عليه اين جهاني شدن كار و سرمايه بودند كه موجب فقر درماندگي هر چه بيشتر اكثريت مردم شده بود. كشورهاي ديگري نظير آلمان به پشتوانه دستاوردهاي جنبش كارگري در انگلستان براي رسيدن به حقوق خود مبارزه كردند و به گونه اي سياسي (و نه مثل انگلستان اقتصادي) به كم كردن ساعت كار رسيدند. پشتوانه تئوريك اين مقاومت ها جنبش بين الملل ماركس و انگلس با شعار اتحاد جهاني كارگران بود. به عبارت ديگر بين المللي شدن جنبش كارگري پاسخي براي بين المللي شدن كار و سرمايه بود. هر چند كه در آن زمان از واژه جهاني شدن استفاده نمي شد، اما مي توان گفت كه روند جهاني شدن امروزين ادامه اين روند گذشته است. اما در اين جريان تغييراتي كيفي روي داده ، تغييراتي كه روند جهاني شدن را از روند بين المللي شدن آن زمان به طور كيفي جدا مي سازد. مهمترين اين تحولات ، انقلاب صنعتي واز بين رفتن ديوار آهنين بين شرق و غرب است. اما قبل از اين كه به ويژگي جهاني شدن در دوران امروز بپردازيم ، لازم است به اين نكته اشاره شود، كه پاسخ ماركس تنها پاسخ ممكن و موجود عليه جهاني شدن منفي سرمايه و كار در آن زمان نبود. يكي ديگر از اين پاسخ ها، راه حل آدام اسميت بود: تئوري "بازار آزاد خودكنترل " اسميت در مرحله اي طرح شد، كه سرمايه داري در سطح تكنيكي فوق العاده پاييني بود و روابط بازاري به عنوان روابط نسبتن پايداري به شمار مي رفتند. سرمايه داري در اين مرحله رشد خود تا حدي نقش تغيير دهنده مثبتي در جامعه داشت. تئوري اسميت مي توانست در چنين سطحي از سيستم سرمايه داري شايد عملي باشد. دليل شكست تئوري اسميت تكامل سريع خلاقيت صنعتي بود، چرا كه بازار و دولت ليبرال براي اين روند آماده نبود و نتوانست آن را جذب كند. بنابر اين لزوم قاعده سازي براي بازار از سطح ديگري غير از بازار ( مثلن سطح سياسي) به طور سالم قابل كنترل مي بود. بر اين اساس بود كه ماركس تئوري اقتصادي خود را از اقتصاد بازاري جدا كرد. در اثر ماركس ، كاپيتال ، كه زيرعنوان انتقاد اقتصاد سياسي داشت ، انسان بايد از تمامي اشتباهات اقتصاد بازاري دوري كند. در ابتدابايد بدانيم كه چه مي خواهيم و بعد توليد كنيم ، نه اينكه اول توليد كنيم و بعد از خود بپرسيم كه آيا اين توليد به فروش مي رود يا نه. به اين دليل ماركس مخالف جدايي بين توليد و بازار بود. اما براي ماركس دو چيز قابل پيش بيني نبود: يكي اين كه سرمايه شكل كلاسيك ابزار توليدي خود را از دست مي دهدو پول خود نقش سرمايه را به عهده مي گيرد و ديگر اين كه انقلاب صنعتي دگرگوني هاي سرنوشت سازي در تمامي جوامع بشري را موجب مي شود. دقيقن اين دو پديده ، مشخصه هاي عمده جرياني است كه در دوران ما جهاني شدن نام دارد كه به جهاني شدن يا بين المللي شدن دوران ها ي ديگر تفاوت كيفي مي دهد. جهاني شدن به ويژه با از هم پاشيدگي كشورهاي سوسياليستي ، با ورود ميليون ها انسان جديد به بازار اقتصادي عملي شد. در اين را بطه مي توان از " چاله جهاني شدن " براي مردم اين كشورها سخن گفت. ٢) جهانی شدن: ابعاد و ويژگیها به طوري كه ديده شد، اقتصاد بازاري و سرمايه داري محرك اصلي در روندي است كه امروز جهاني شدن نام دارد. در بازار، پول به عنوان سرمايه وارد ميدان مي شود و هدف پول ، پول سازي بيشتر است. انقلاب صنعتي در عرصه الكترونيك ، امكان سرعت عمل بيشتري به بازار براي رقابت مي دهد. اگر در گذشته دولت ها عامل مهم تصميم گيري در بين المللي شدن سرمايه و كار بودند، در جهاني شدن امروز بازار اين نقش اصلي را به عهده گرفته است. بازار مرز نمي شناسد. در بازار بورس روي پول معامله مي شود. بعد جهاني اين معامله قابل رويت است ، كه تاثيرات مختلف جهاني در نوسان ارزش پول و نتيجتن دارايي كمپاني هاي بين المللي نقش مهمي باري مي كنند. رشد سرمايه بر اساس محاسبه احتمالات صورت مي گيرد: آيا در اروپا سوسياليست ها روي كار مي آيند يا محافظه كارها؟ آيا صلح در افغانستان پايدار است ؟ آيا جنگ در عراق صورت خواهد گرفت ؟ و غيره. از سوي ديگر شيوه توليد كلاسيك سرمايه دراي به اين بازار بورسي ملحق مي شود، به اين صورت كه شركت ها و كارخانه هاي كوچك يا بزرگ با پيوستن به بازار بورس و پول راهي روياي پول بزرگ مي شوند و بسياري با اين خيال در نتيجه رقابت از ميان مي روند و غول هاي تازه اي پا به عرصه وجود مي گذارند. عنصر قطعيت جاي خود را به عنصر "ريسك " مي دهد. واضح است ، كه چنين محاسباتي تنها با دريافت دقيق و سريع اطلاعات امكان پذير است. سيستم هاي رايانه اي در اين رابطه نقش كليدي بازي مي كنند. در مفهوم "اطلاعات " به عنوان يك واژه نرم مفهوم ريسك گنجانده شده است: درستي يا غلت بودن آن. تا چه حد مي توان بر اساس اطلاعات موجود به تصميم گيري براي آينده رسيد؟ اولريش بك براي اولين بار از "جامعه ريسكي " سخن به ميان آورد. جامعه ريسكي تنها منحصر به تصميم گيري ها در عرصه بازار نمي شود، بلكه نشان خود را در پيشاني هر فرد جامعه مي گذارد، كه به مسئله تصميم گيري درست يا نادرست بر اساس اطلاعات موجود در همه عرصه هاي زندگي مي انجامد. در حالي كه ابزار توليد صنعتي توليد كننده "خطر" هستند، افراد جامعه "ريسك " مي آفرينند. به عبارت ديگر خطر از سوي ابژه و ريسك از سوي سوژه. براي اولريش بك مقوله ريسك كليد اصلي در افزايش نااطميناني در جامعه مدرن صنعتي مي باشد، چيزي كه آن را از اين حيث از جوامع گذشته جدا مي سازد. از سوي ديگر ريسك در ايجاد مثلن نيروگاه هاي اتمي مي تواند براي نسل ها ي آينده خطر آور باشد. به عبارت ديگر در نتيجه اين گونه ريسك ها رابطه بين حال و آينده از ناترازي فوق العاده اي برخودرار است ، يعني تصميم هاي امروز مي تواند پيامدهاي غيرقابل پيش بينانه اي در آينده داشته باشد. "اطلاعات " چيزي است كه در دوران ما قلمرو ذهن را از ثروت خاصي در مقابل عين برخوردار كرده است. در عين حال دشواري هايي كه اين پديده به همراه آورده ، "ذهن " را مجبور به برخوردي ابزاري و كالايي از آن مي كند. هدف "ذهن " استفاده عقلاني و آگاهي از اطلاعات نيست ، بلكه بيش از همه "انتقال سريع " و اميد به "فروش " آن است. از آنجا كه سيستم هاي تبادلي اطلاعاتي امكان رسانايي وسيعتري را براي ذهن به همراه مي آورد، مسئله "جلب توجه گروه هاي مجازي اجتماعي " جايگاه خاصي در انتقال اطلاعات مي يابد، كه در بسياري از موارد جانشين فروش مادي آن مي گردد. " جلب توجه " به عنوان يكي از مولفه هاي مهم پديده جهاني شدن ، ماهيتن نوعي پس اندازي آينده نگرانه را در بردارد. جوامع مدرن امروزي با تناقضي روبرو هستند: از يك سو دريافت ساده اطلاعات از طريق شبكه هاي اينترنتي تشويق كننده روند غير عقلانيتي است ، چرا كه فرد به عنوان مصرف كننده اطلاعات و نه توليد كننده آن لزومي در كاربست عقلانيت نمي بيند. از سوي ديگر انبوه اطلاعات مسئله انتخاب مفيد آن و درستي يا غلط بودن آن را به ميان مي كشاند، كه به كاربست عقلانيت مي انجامد. نياز به استدلال در جهت يافتن بهترين تصميم نه تنها در بازار آزاد براي مبادله كنندگان ، بلكه در اتخاذ تصميم هاي مختلف اجتماعي و سياسي بسيار مهم شده است. يكي از پاس? هاي علمي به اين روند اطلاعاتي تئوري استدلال ها مي باشد: در دوران ما علم تازه اي پا به عرصه وجود گذاشته به نام تئوري استدلال ها كه پاسخي به بغرنجي در تصميم گيري ها مي باشد. در جامعه مدرن نياز اجتماعي به استدلال افزايش يافته است. عامل اصلي در اين نياز اجتماعي ، شكل گيري دمكراسي مي باشد. دمكراسي عاملي در افزايش شانس ها و امكانات تصميم گيري است. جهاني شدن از سوي ديگر خود موجب تكامل تازه اي در اقتصاد جهاني مي شود: تقابل سيستماتيك سرمايه هاي مالي ، كه كنترل محلي سياست اقتصادي و سياسي را محدود مي كند. در جهاني شدن سخن از تسلط "بازار آزاد" است. اما واقعيت اين است كه اين بازار تا حد زيادي تحت كنترل كارتل ها و كنسرن ها مي باشدو به اين تعبير مفهوم بازار آزاد شايسته آن نيست. هدف اصلي اين بازار جهاني پر بار كردن كيسه پول اين كارتل ها مي باشد. در نتيجه اين نوع جهاني شدن ، نه تنها فاصله بين فقير و ثروتمند زياد شده ا ست ، بلكه تسلط فرهنگ بازاري مصرفي عاملي در ويراني فرهنگ هاي قومي و محلي است. چرا جهاني شدن بازار آزاد بار منفي دارد؟ جهاني شدن بازار آزاد در اصل و نهاد خويش پديده اي منفي نيست ، بلكه شيوه ها و اهدافي كه صاحبان بازار آزاد دنبال مي كنند به اين روند محتواي منفي مي دهد. سياست سود جويانه و پروتكسيونيستي كشورهاي ثروتمند مانع اصلي در تكامل سالم بازار آزاد مي باشد، به نحوي كه كشورهاي در حال توسعه مجبورند بر اساس آرزوها و منافع صادراتي و وارداتي اين كشورهاي ثروتمند به هماهنگي روندهاي اقتصادي خود بپردازند. در اينجا اين پرسش پيش مي آيد: اگر جنبش بين الملل ماركس و مبارزه و اتحاد كارگران جهان در قرن ١٩ پاسخي به روند جهاني شدن سرمايه و كار در آن زمان بود، پاس? به جهاني شدن بازار و سلطه جهاني آن در دوران ما چيست ؟ واقعيت اين است كه در كنار جهاني شدن به مفهوم منفي آن ، شاهد نوعي ديگر از جهاني شدن هستيم ، كه از آن مي توان به عنوان جهاني شدن نوع دوم سخن بگوييم ، كه محتواي مثبتي دارد و پاسخي است به جهاني شدن نوع اول. در كنار جهاني شدن اقتصاد، جهاني شدن نوع دوم قابل مشاهده است: مسئوليت اخلاقي و بنيادي شدن آن. بحران محيط زيست ، به عنوان يك عامل خارجي به همبستگي مي كشاند. در حقيقت اين مشكلات جهاني شدن نوع اول است كه به جهاني شدن نوع دوم مي انجامد. مسئله جهاني شدن ، پرسش بر سر مرزبندي كردن آن نيست بلكه مشكلات ناشي از آن و چگونگي جهاني شدن نوع دوم است.جهاني شدن نوع دوم به مفهوم اضمحلال فرهنگي نيست ، بلكه بر عكس بردباري فرهنگ هاي قومي شرط مهم اين جهاني شدن به شمار مي رود. اين نوع جهاني شدن به ترويج جامعه چند فرهنگي مي پردازد، نه صرفن فرهنگي مصرفي كه از سوي بازارجهاني تحميل مي شود. به عبارت ديگر نورم هاي فرهنگي و جهاني با يكديگر هماهنگ شوند. در جهاني شدن دولت ها خصلت خودفرماني (سوورني) خود را از دست مي دهند. تصميم هاي سياسي محلي و كشوري فاقد ساخت بين المللي هستند. براي مثال اتحاديه اروپا: تركيه تنها آنگاه قادر است به اتحاديه اروپا بپيوندد، كه از خصلت سوورني تصميم گيري ها دوري كند. بحران اخلاقي در اين رابطه اين است ، كه در مقابل بنيادها و گروه هاي اجتماعي كه منافع ملي خود را بر خلاف چنين روندي مي بينند چگونه بايد رفتار كرد؟ اين پرسشي است كه نهايتن بر اساس موازين دمكراسي و رجوع مستقيم به آرا مردم در اين كشورها قابل پاس? است. عدم شركت كشورهاي در حال توسعه در روند جهاني شدن بازار مي تواند پيامدهاي كشنده اي برا ي اين كشورها داشته باشد و به عنوان مانعي بزرگي در حل مشكلات اقتصادي به شمار رود. كشورهاي در حال توسعه مجبورند در اين روند شركت كنند در غير اين صورت بازنده اصلي خواهند بود. در اين رابطه مهمترين وظيفه اين كشورها در كنار شركت در روند جهاني شدن نوع اول حمايت بي چون و چرا و شركت فعالانه در روند دمكراسي جهاني شدن نوع دوم مي باشد. در اينجا لازم به ذكر است ، كه شركت در روند جهاني شدن به مفهوم صرف نظر كردن از مقتضيات اقتصادي محلي نيست. به عبارت ديگر شركت در بازار آزاد جهاني به مفهوم پذيرش سيستم اقتصادي بازار آزاد مشترك سرمايه داري نمي باشد. هر كشوري مي تواند بنابر ضرورت هاي اقتصادي خود وارد اين روند شود. به طور مثال چين كشوري است ، كه تا حد زيادي بر اساس سيستم كنترل دولتي خود، در روند جهاني شدن شركت مي كند و ازآن بهره مي برد. با اين حال اين كشور در عرصه بين المللي و كشوري به دليل عدم حمايت از بافت هاي دمكراتيك درون مليتي دچار تناقض جدي است. اين خود نشان دهنده اين است ، كه شركت در روند جهاني شدن نوع اول بدون روند نوع دوم قابل تصور نيست و تابع مقتضيات سياسي دمكرا تيك مشخصي مي باشد. ٣) جهانی شدن: رهيافتها ديديم كه جهاني شدن در دوران ما روندي بسيار پيچيده است: جامعه ريسكي ، جامعه اطلاعاتي ، جامعه گفتماني و غيره مفاهيمي مي باشند، كه با روند جهاني شدن در ارتباط مستقيم قرار مي گيرند. همانگونه كه اشاره شد، جنبش بين الملل پاسخي عمده عليه جهاني شدن استثمارگرانه سرمايه و كار در قرن ١٩ بود. بنايد فراموش كرد كه پاس? هايي ديگر ي نيز در عرصه فلسفي و اجتماعي به اين نوع جهاني شدن وجود داشت. انديشمنداني نظير هولدرلين ، هگل ، كانت و نيچه و غيره به نوع هاي مختلفي به انتقاد از اين روند پرداختند. جدايي انسان نه تنها از طبيعت بيرون بلكه از طبيعت دروني خويش (يعني كار) ذهن اين انديشمندان را به خود مشغول ساخت. هولدرلين همچون نيچه براي سوژه (يعني انسان ، كسي كه فكر مي كند) راه چاره اي نمي بيند. ماركس با طرح تئوري از خود بيگانگي (يا غيريت يافتگي) به بررسي دقيق اين روند جدايي مي پردازد و عامل اصلي را در سيستم بازاري و توليدي سرمايه داري مي بيند. غيريت يافتگي براي ماركس به مفهوم جدايي "كار" از انسان (به عنوان ذهن ) و تبديل آن به عين مي باشد. به عبارت ساده تر "كار" همانند يك كالا به فروش مي رود.اين پديده در روند جهاني شدن كار نقش مهمي دارد، زيرا شرط امكان خريد و فروش كار را در سطح جهاني فراهم مي آورد. (كاپيتال جلد اول ، فصل اول) ماركس نقطه آغاز جدايي ذهن و عين را در تبادل كالا مي بيند . از سال ١٩٩٠ سير تكاملي دنيا به گونه اي است كه توجه همه را به خود جلب كرده است. در اين روند، امنيت اجتماعي و آرامش تا حد زيادي كاهش يافته. به موازات آن نوعي ليبراليسم در حال تكامل است ، كه در كنار وعده هاي شيريني نظير بازسازي جامعه و مدرن سازي آن شاهد آن هستيم كه بخش بزرگي از جامعه به عنوان بازنده اين جريان مطرح مي شوند. ليبراليست هاي كمونيتاريست نماينده طيف بزرگي از نمايندگان سياسي و اقتصادي بازار سرمايه مي باشند، يعني نمايندگان تئوريك جهاني شدن نوع اول ، كه براي آزادي بي چون و چراي بازار تلاش مي كنند و با هدف گسترش هر چه بيشتر آن موفقيت يك جامعه را در رشد اقتصادي آن جامعه ، به مفهوم توليد بيشتر،خريد بيشتر، سرمايه بيشتر و در نتيجه زندگي بهتر و آسوده تر مي بينند. توليد بيشتر تنها آنگاه ممكن است كه قدرت خريد در جامعه متناسب با آن رشد كند. بر اين اساس شكل آرماني جامعه براي كمونيتاريست ها، جامعه اي است ، كه در آن حداقل بخش بزرگي از شهروندان قدرت خريد كالاهاي توليد شده را داشته باشند. توليد بدون وجود سرمايه و مواد اوليه آن ممكن نيست. به اين دليل استفاده ارزان از نيروي كار و مواد اوليه اين كشورها براي توليد هر چه ارزانتر اصل اساسي در تداوم رقابت است. ماركس در كاپيتال تا حد زيادي اين سير جهاني شدن سرمايه و كار را پيش بيني كرده بود. اين كه نهايتن تضاد بين اين دو به از هم پاشيدگي جامعه سرمايه داري از طريق سوسياليزه شدن آن بيانجامد، تا به امروز در عرصه اي صرفن تئوريك باقي مانده است. مشكلات و ابعاد تكاملي جامعه سرمايه داري براي ماركس غير قابل پيش بيني بود. مقايسه اي بين تحولات قرن ١٩ و درران كنوني ما را به اين نتيجه مي رساند، كه اگر در قرن ١٩ به طور عمده تئوري ماركس به عنوان يك ايدئولوژي پاس? عمده تئوريك به ادعاي جهاني شدن سرمايه و كار بود، در دوران ما بنا به پيچيدگي و واگرايي هاي موجود در جوامع ، يك ايدئو لوژي قادر به پاس? گويي به اين تحولات نيست. به اين دليل مي توان اساسن ضرورت وجود ايدئولوژي را زير سئوال برد. براي استدلال مي توان از تئوري لومان ، جامعه شناس آلماني كمك گرفت: تئوري "جداسازي كاركردي" لومان ، مشخصه اي براي جوامع مد رن مي باشد: همچون علم به عنوان يك زير سيستم جامعه كه مدعي كشف حقيقت است و خود را در راستاي حقيقي يا غير حقيقي بودن متخصص نمود ه است ، زير سيستم هاي ديگر جامعه خود را با ادعاهاي ديگري متمايز ساخته اند. زيرسيستم حقوقي بر ادعاهاي حقوقي ( قانوني يا غيرقانوني)، زيرسيستم اخلاق به ادعاي هنجاري (درست يا غلط)، زيرسيستم هنر به استتيتك (زيبا يا زشت) و غيره . از نظر لومان در جامعه مدرن اين زيرسيستم ها به اندازه اي از يكديگر متمايز شده اند، كه ارائه سيستمي مركب از همه آن ها ممكن نيست. يك چيز، تصميم ، رفتار يا كنش نمي تواند در زما ن واحد تمامي اين ادعاها را در بر داشته باشد. (چنين چيزي در جامعه مدرن به سختي مي تواند همزمان درست ، زيبا، حقيقي و قانوني باشد!) جهاني شدن نوع دوم به ما مي آموزد، كه اين زير سيستم ها نه تنها مستقل عمل مي كنند بلكه در تلاشند شموليت جهاني خود را به اثبات برسانند. اكنون اين پرسش را عنوان مي كنيم ، كه چه رهيافت ها و راه حل هايي عليه جهاني شدن نوع اول در دوران امروزين وجود دارد؟ مي توان پرسش را به شكل ديگري عنوان كرد: چه جريانات روشنگرانه اي در مقابل جهاني شدن به مفهوم منفي آن وجود دارد؟ نمايندگا ن تئوريك جهاني شدن نوع دوم چه جرياناتي هستند؟ به دليل واگرايي زير سيستم هاي جامعه پاسخ هاي فراواني و شايد همزمان درستي نمايدگان تئوريك جهاني شدن نوع دوم مي باشند. هاستد (H. Hastedt) در اثر خود در باره روشنگري مدل هاي تئوريك موجود در باره روشنگري را به سه دسته متفاوت تقسيم مي كند: - مدل سبقتي -مدل اين هماني - مدل انعكاسي بر اساس مدل سبقتي ، دوران روشنگري به پايان خود رسيده است: سبقت تكنيك از عقل(كه خود آفريننده تكنيك بوده است) ناشي از موفقيت بي سابقه عقل و روشنگري در دوران قبل از تكنيك مي باشد (دوران عقلانيت دكارتي). اين پديده از نظر گهلن (Gehlen) نوعي كريستاليزه شدن فرهنگي را به دنبال دارد، كه بر طبق آن ، تنها براي ايده هايي مي توان شانس موفقيت قايل شد، كه از سوي جوامع بزرگ صنعتي ، كه در راس آن كارتل ها مي باشند، مورد پذيرش قرار گرفته باشد. آن بخش از ايده هاي فرهنگي كه در مقابل توسعه صنعتي قرار مي گيرند، هيچ گونه نقشي در روند توسعه بازي نمي كنند. سبقت تكنيك از روشنگري به اين مفهوم اعلام ورشكستگي "ذهن " در دنياي صنعتي است. (هولدرلين ، نيچه و غيره) در مدل اين هماني ، كه عمدتا در تئوري انتقادي هوركهايمر و آدورنو سرچشمه دارد اين ديد نااميد كننده از تكنيك تا حدي مورد پذيرش است ، اما بر خلاف آن بين تكنيك و روشنگري نوعي "اين هماني " جاري است: براي آنها رابطه روشنگري و تكنيك در چهارچوب نوعي ابزاري شدن عقلانيتي قابل درك است. در نتيجه تكنيك ، رابطه بين انسان با طبيعت ابزاري شده است. عقلانيت ابزاري به مفهوم تساوي و اين هماني بين عقلانيت و تكنيك مي باشد. هوركهايمر و آدورنو بر اساس گفته معروف بيكن (Bacon) كه "آگاهي قدرت است " ، جوهر آگاهي را در تكنيك مي بينند. با استفاده از روش هاي علمي تكنيكي مي توان تا حد زيادي از روند هاي غير مفيد و غير قابل انتظار دوري جست. روند هاي فكري چيزي به جز عقلانيت ابزاري نيستند و در نتيجه روشنگري هدفي جز غالبيت و برتري ندارد. صنعت و تكنيك به عنوان همحرك اصلي اين روند شناخته مي شود. فرانكفورتر شوله از جريانات ادامه دهنده راه ماركس در عرصه تئوري مي باشد، كه بعد از جنگ جهاني در آلمان رش|د نمود. تكنيك عامل اصلي در تباهي انسان است و به اين دليل رهيافت پيشنهادي فرانكفورتر شوله نوعي ديالكتيك منفي بود: ديالكتيك به عنوان "انتقاد از سلطه مفاهيم " به عبارت ديگري به عنوان انتقاد از روشنگري كه خود به افسانه تبديل گشته است. ديالكتيك منفي يعني انتقاد خرد توسط خودش. به عبارت ديگر روشنگري واقعي بايد از درون خودش نشات گيرد. ديالكتيك منفي به آزادي به مفهوم منفي آن مي انجامد: "آزادي از". مي توان يكي از وجه هاي مشخصه اين دوره از جهاني شدن را (در دهه هاي بين ٥٠ تا ٧٠) در درك روشنفكران از مفهوم آزاداي خلاصه كرد: آزادي از تكنيك ، آزادي از سرمايه و ... (١) در مرحله بعدي ، در دهه ٦٠ ميلادي ، ماركوزه (كه هم چنين از فرانكفورتر شوله مي باشد) در تكنيك عامل رهايي ديد: براي او پديده غيريت يافتگي كار (عين شدن كار) در سيستم ماشينيزه اي سرمايه داري به مرحله اي مي رسد، كه "كار غيريت يافته "(عين شده) خود تبديل به ذهن مي شود. به عبارت ساده تر، كار در نتيجه تحول صنعتي ، ماهيت تفنني مي يابد و به اين ترتيب به قلمرو ذهن بازمي گردد. با اين رهيافت ماركوزه تلاش كرد به روند جدايي بين انسان و طبيعت از طريق تكنيك ، كه خود عامل اين جدايي است نقطه پاياني ببيند، از اين راه كه به تكنيك نقش دوم وصل كننده انسان و طبيعت را ارائه مي دهد. شعار "رهايي از تكنيك " به "رهايي با تكنيك " تبديل مي شود و فصل جديدي در رابطه بين انسان و تكنيك گشوده مي شود. تكامل سيستم هاي شبكه اي رايانه اي از يك سو موجب جايگزيني گروه هاي اجتماعي "واقعي " توسط گروه هاي اجتماعي " مجازي " شده است. اين پديده به ويژه در جوامع اروپايي و آمريكايي مشاهده مي شود. تمايل ارتباط تبادلي "مستقيم " فرد با گروه هاي اجتماعي كه به آن متعلق است ، جنبه "غير مستقيم " پيدا ميكند،مثلا از طريق تلفن ، پست الكترونيكي ، اينترنت و غيره . جهاني ش|دن اطلاعات موجب براندازي سيستم هاي هيرارشي در گروه هاي اجتماعي واقعي و محيط كار مي گر دد. "مديريت اطلاعاتي " دانش جديدي است كه وظيفه آن "كنترل " انتقال ، كسب و پخش اطلاعات در محيط كار و گروهاي اجتماعي است. نقش "كنترل ذهن " بعد اجتماعي تازه اي مي يابد، كه در تناقض مستقيم با ماهيت اجتماعي و جهاني اطلاعات مي باشد. در نتيجه آن تضاد بين هيرارشي و هترارشي به ويژه در محيط هاي كاري به خوبي قابل مشاهده است. در كشورهاي در حال توسعه نيز چنين روند تكاملي قابل مشاهده است هر چند كه هنوز از بافت و رنگ كشور هاي پيشرفته را برخوردار نيستند. سيستم اجتماعي اين كشورها از پيوستگي قوي تري برخوردار است ، به طوري كه اين گونه روند جهاني شدن تكنيك و اطلاعات تنها با بافتي محلي قابل تصور است. اين نوع بافت به خود ي خودتاثير جهاني خود را در كشورهاي پيشرفته مي گذارد، كه مثلا نتيجه آن در اين كشورها، كنترل آگاهانه گروه هاي اجتماعي واقعي در جهت بقاي آن ها خواهد بود. در مدل انعكاسي رابطه بين تكنيك و عقلانيت (روشنگري) از قبل تعيين نشده و بر اساس خاستگاه و مدل هاي متفاوت اجتماعي و اقتصادي رهيافت شكل مي گيرد. لومان: ما در جامعه اي زندگي مي كنيم كه از "زيرسيستم هاي جداشده كاركردي " تشكيل شده اند بدون اينكه مركز هنجاري و اخلاقي اين سيستم ها مورد كنترل قرار دهد، به گونه اي كه اخلاق صرفن به عنوان يك زيرسيستم تلقي مي شود. نماينده اين تئوري جامعه شناس آلماني لومان مي باشد. مدل انعكاسي ديگر ي به رابطه اخلاق به عنوان هنجا ر با تكنيك مي نگرد. در اين دسته تئوري هاي متفاوتي نظير اخلاق گفتماني هابرماس ، تئوري اتوس هانس كونگ و تئوري جمهوري فدرال جهاني هوفه را مي توان جاي داد. اصل گفتمان براي هابرماس اصل دمكراسي سازي جامعه است. چنين دمكراسي سازي روند سياسي شدن جامعه را به دنبال دارد، دمكراسي دليبراتيو يا مشورتي از نظر هابرماس دو جنبه دارد: از يك سو بنيادهاي پارلماني در جهت تنظيم تصميم ها. از جهت ديگر روند عقيده سازي در افكار عمومي . رابطه بين پارلمان و افكار عمومي اساس گفتماني دارد. جهاني شدن نوع دوم نشان مي دهد، كه تنها اقتصاد نيست كه جهاني مي شود، بلكه هم چنين علم ، فرهنگ و تكنيك. بر اين اساس اوتفريد هوفه به اين نتيجه مي رسد، كه پاسخي جهاني از سوي همه كشورهاي دنيا به اين روند ضروري است. هوفه در ساخت سازمان ملل چنين پتانسيلي به مفهوم وسيع كلمه نمي بيند، چرا كه تصميم گيري ها در اين سازمان نهايتن با حق وتو به منافع كشوري مربوط مي شوند. هم چنين نئوليبراليسم نيز كه تمامي اختيارات را به بازار جهاني واگذار مي كند، قادر به حل مشلات نيست. او پاس? درست جهاني به مسئله جهاني شدن را در ايجاد يك برنامه جهاني براي صلح ، قانون و دمكراسي كه در چهارچوب يك جمهوري جهاني قابل تصورا ست مي داند. بر اين اساس هوفه به اتاتيسم (كه مي خواهد همه مسائل را از طريق حكومت حل كند) ضوابط جهاني خاصي مي دهد. قوانين حقوقي هر جامعه بر اين اساس بايد محتوايي جهاني به خود بگيرد. جمهوري جهاني در تئوري او دمكراسي جهاني است كه به اوتوپي پارلمان جهاني را در نظر دارد. بازار تنها در صورتي موفق است ، كه قواعد آن ازسوي بنيادهاي غير بازاري كنترل شود. در رابطه با تقسيم كالا مي توان تئوري هاي زيرين را از يكديگر متمايز نمود: ١) تئوري نوزيك بر اساس جان لاك : اصل توانايي: حق تصاحب هاي اقتصادي بايد بر اساس توانايي اقتصادي باشد. ٢) تئوري عدا لت رولز : بايد به حد امكان تساوي ايجاد كنيم. تنها در اين شرايط مي توان به ناتساوي هاي عادلانه رسيد: ناتساوي تنها آنگاه مجاز است كه ايجاد تساوي بيشتر در چهارچوب يك زمان مشخص براي همه كمتر بياورد. پرسش: چه اندازه ناتفاوتي مي تواند يك جامعه تحمل كند؟ جامعه اي را در نظر بگيريم كه افراد آن ماهيانه ١٠٠٠ دلار حقوق دريافت مي كنند. جامعه دوم كه در آن برخي ١٠٠٠٠ دلار، برخي ١٠٠٠ دلار حقوق ماهيانه دارند اما ٣٠٠ يورو براي همه تضمين است. رولز جامعه دوم را ترجيح مي دهد. ٣) تئوري اقتصاد مركب كينز (Keynes): بازار در خط تعادل نوسان مي كند. اگر بتوان يك سيستم نوساني ديگري در جهت مخالف ايجاد كنيم ، مشكلات اقتصادي را مي توان حل نمود. در پايان جالب به نظر مي رسدكه به يك رهيافت مذهبي در ارتباط با مسئله جهاني شدن اشاره كرد، چرا كه تا اين تئوري تا حدي آرمان ها و ايده هاي برخي از اصلاح طلبان ايران را نيز شامل است: تئوري "اتوس " جهاني هانس كونگ: اتوس (Ethos) مجموعه عادات و ارزش هاي اخلاقي ، كه به ويژه از سوي مذهب نمايندگي مي شوند. اتوس جهاني به دنبال اتحاد تمام مذاهب دنيا ست و معتقد است ، كه از اين راه مي توان به راه حل مشكلات رسيد. در اين رابطه كونگ تلاش مي كند، اصول بنيادي هر مذهبي كه در هماهنگي نسبت به مذاهب ديگر هستند، نظير قانون طلايي ، خوشبختي انسان ها، عقلانيت در رفتار با هم نوع و غيره را اساس اين اتوس جهاني قرار دهد. جنبش "ضد جهانی شدن " چه میخواهد؟ جنبش ضد جهاني شدن ، به هيچ وجه مخالف جهاني شدن نوع دوم نيست و به اين دليل نام ضد جهاني شدن شايسته اين جنبش نمي باشد. در ارتبا ط با اين ديدگاه كه جهاني شدن صرفن بنياد ي اقتصادي دارد مي تواند ما را به نتيجه اشتباه بكشاند، كه تنها راه حل رهايي ، انقلابي اقتصادي است كه چهارچوب هاي براي همه ناشنا مي ماند كه خطر به انفعال كشيده شدن را به دنبال دارد. به طوري كه اشاره شد، "سلطه سياسي " كشورهاي ثروتمند است كه به روند جهاني شدن بار منفي و خطرناكي مي دهد. در اين رابطه مي توان خواسته هاي جنبش ضد جهاني شدن اول را به نحو زيرين خلاصه نمود: - كنترل جدي و همه جانبه سياست اقتصاد بين المللي - دمكراسي در روند توليد و توزيع اطلاعات (كشورهاي آفريننده اطلاعات صنعتي بايد اطلاعات علمي و فني خود را در اختيار كشورهاي در حال توسعه بگذارند.) - دسترسي كشورهاي در حال توسعه به محصولات كشاورزي كشورهاي صنعتي - مخالفت در مورد قرارداهاي بازاري بين المللي در جهت ليبرالي كردن بازار جهاني - استقرار دمكراسي در سياست هاي اجتماعي ، محيط زيست و قراردادهاي اجتماعي - بخشش قرض هاي كشورهاي در حال توسعه - ادامه قراداد كيوتو - رفرم عادلانه در بانك جهاني پول اسفنديار طبری - ٢٦ ژانويه
٢٠٠٣
--------------------------------------------------------------- فهرست برخي از منابع ياد شده در مقاله: Karl-Otto Apel; Globalisierung, Uni. Bamberg 1998 Sources of the Self, Charles Taylor, Cambridge Demokratie im Zeitalter der Globalisierung, Otfried Höffe, Suhrkamp Dialektik der Aufklärung, Horkheimer & Adorno, Fischer Werke, 43 Bde., Bd.23, Das Kapital, Marx & Engels Globalisierung mit europäischen Gesicht, Hermann, Schwengel, Berlin Risikogesellschaft, U. Beck, 1986, Suhrkamp Technik und Eindimentionalität, Claus Offe, in Antworten auf Herbert Marcuse, J. Habermas, Suhrkamp 1969 Hasted, Aufklärung und Technik, Suhrkamp 1982 Heiner Flassbeck , nationale Wirtschaftspolitik in Zeiten der Globalisierung, Friedrich Ebert Stiftung, 2002 Hartmut Elsenhans, Globalisierung als Wachstumsblockade - Redynamisierung durch Entwicklungspolitik, Dez. 2002 Alfred Pfaller, Wirtschaftliche Globalisierung : was bringt sie für Deutschland? ; Versuch, einen diffusen Diskurs zu strukturieren, Januar 2003 |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |