| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
از تئورى عدالت تا
ليبراليسم سياسى
به مناسبت درگذشت جان رولز
(John Rawls)
آيا به يك تئوري عدالت نياز داريم؟ محدوده و قلمرو اين تئوري چه بايد باشد؟ آيا بايد چنين تئوريي صرفن جنبه آرماني داشته باشد و به ما "اميد" دهد يا امكان رسيدن به وضعيتي بهتر را از شرايطي بدتر فراهم آورد؟ در ميان پاس? هاي بسيار متفاوت و واگرايانه اي كه وجود دارد، دو جريان فكري مهم قابل تمايز است: ليبراليسم و ماركسيسم. ليبراليسم مدعي است كه عدالت تنها در ميدان آزادي امكان پذير است. براي ماركسيسم آزادي بدون عدالت معنا و مفهومي ندارد. براي ليبراليسم ، افزوني عدالت به محدوديت آزادي هاي فردي مي انجامد. براي ماركسيسم تا تضاد بين كار و سرمايه عينيت دارد، عدالت اجتماعي فاقد عينيت است. براي ليبراليسم ، وجود عدالت اجتماعي منصفانه بر اساس آزادي و شرايط عادلانه كار و توليد، با وجود انحصار در سرمايه امري ممكن و عملي است. (١) هابرماس در اثر خود "Faktizitعt und Geltung" به ضرورت وجود راديكال دمكراسي اشاره مي كند. جامعه مدني بدون راديكال دمكراسي ممكن نيست. بر اين اساس وجود يك تئوري عدالت براي او ضروتي ندارد. براي هابرماس تئوري عدالت اجتماعي رولز انتزاعي و آبستراكت است. به اين دليل تلاش او بر اين است ، كه تئوري حقوق پايه ريزي كند. از ديدگاه هابرماس "حقوق" هنجارهاي هستند كه در يك روند دمكراسي پا به عرصه وجود مي گذارند. حقوق از نظر هابرماس نقطه اتصال بين سيستم و محيط زندگي است. از سوي ديگر او به رابطه بين حقوق و اخلاق مي نگرد: هم اخلاق و هم حقوق در مشكلات يك جامعه تداخل دارند. اخلاق و حقوق از جنبه هاي متفاوتي به اين مشكلات برخورد مي كنند. در حالي كه اخلاق جنبه بايا شناسانه و هنجاري دارد، حقوق فرجام شناسانه مي باشد. از ديدگاهي گفتماني، حقوق و اخلاق مكمل يكديگرند. از سوي ديگر براي هابرماس رابطه بين فضاي عمومي و خصوصي حايز اهميت است. بقاي چنين رابطه متقابلي به وجود حقوق نيازمند است. هدف هابرماس اين است كه به يك تئوري عملي برسد، كه بر اساس واقعيت پي ريزي شده باش|د. اما تئوري هابرماس از واقعيت واقعن موجود به دور است: با توجه به شرايط گفتماني ايده آلي كه هابرماس به دنبا ل آن است ، چنين به نظر مي رسد كه تئوري هابرماس نيز جنبه ايده آلي دارد. يك مقايسه كلي بين رولز و هابرماس ما را به اين نتيجه مي رساند، كه تئوري رولز از سيستم فلسفي استدلالي قوي تري برخوردار است. حتي مفهوم گفتمان ، كه مركز ثقل تئوري هابرماس است ، در تئوري او از روشني فلسفي برخوردار نيست. ***
جان رولز در سال ١٩٢١ در
بالتيمور در ايالت مري لاند آمريكا به دنيا آمد. او چهار برادر داشت و در خانواده
مرفهي بزرگ شد. در يكشنبه ٢٤ نوامبر ٢٠٠٢ در سن ٨١ سالگي چشم از جها ن فروبست.
رويدادهاي سياسي و اجتماعي در ايالات متحده آمريكا و در عرصه جهان بين سال هاي
١٩٦٢-١٩٧١ رولز را به اين پرسش روبرو ساخت ، كه چه عواملي كشوري همچون ايالات متحده
را، كه هسته اي دمكراتيك دارد، به سياستي ناعادلانه در درون كشور و تجاوزگرانه در
عرصه جهاني كشانده است. كمپاني هاي بزرگ نفتي و اسلحه سازي با كمك هاي مالي خود به
سياستمداران نفوذ خود را در تصميم هاي سياسي و اجتماعي پايدار ساخته اند.
رولز همواره خود را با اين پرسش مواجه ديد، كه چگونه مي توان از جامعه ناعادلانه كاپيتاليستي ، بر اساس امكانات موجود به جامعه اي عادلانه دست يافت. در جامعه اي مانند ايالات متحده آمريكا، كه كنسرن هاي بزرگ كاپيتاليستي ، موجوديت خود را به عنوان ابرقدرت هاي اقتصادي حاكم بر جامعه در تناقض با هر شكلي از عدالت اجتماعي مي بينند، رولز خود را با اين انديشه مشغول مي كند، كه چگونه و تا چه حد انسان ها در چنين جامعه اي قابل نجات هستند، به طوري كه زندگي شان ، ارزش واقعي زندگي كردن را داشته باشد. پرسش ، اين است كه آيا يك اوتوپي واقع گرايانه و قابل كاربست براي ايجاد يك چنين نظم اجتماعي امكان پذير است. ا زنظر او به واقعيت پيوستن يك نوع عدالت اجتماعي منصفانه مي تواند پاسخي به اين پرسش باشد. به عبارت ديگر تا وقتي كه بتوانيم با دلايل قانع كننده اثبات كنيم كه عدالت اجتماعي در ميان انسان ها امكان پذير است ، براي رسيدن به آن نيز تلاش خواهيم كرد: رولز پنج سيستم رژيمي مختلف را از يكديگر متمايز مي كند: "كاپيتاليسم آزاد"، كه بر مبناي آن اقتصاد كاپيتاليستي آزادانه و بدون كنترل بر اساس عرضه و تقاضا رشد مي كند، كاپيتاليسم سالم ، كه به رفاه اجتماعي نيز توجه دارد، سوسياليسم دولتي ، با اقتصاد ديكته اي از طرف دولت ، دمكراسي با حق تصاحب و سوسياليسم ليبرال. سه نوع اول در معيارهاي عدالت اجتماعي او نمي گنجند و تنها در يك سيستم دمكرات با حق تصاحب و يا يك نوع سوسياليسم يا دمكراسي ليبرال مي توان از عدالت اجتماعي سخن به ميان آورد. فلسفه سياسي رولز، عدالت اجتماعي در يك سيستم ليبراليسم سياسي است. پس از انتشار كتابش " يك تئوري عدالت اجتماعي " در ايالات متحده ، سيل انتقاد چپ ها و راست هاي كمونيتار، كه در هواداري از كليت اجتماعي معتقد به رشد آزادانه سرمايه و سرمايه داري ، بدون هيچ گونه محدوديتي هستند، جاري شد، به طوري كه محدوده اين انتقادات حتي به پارلمان آمريكا و در انتخابات رياست جمهوري كشيده شد. مي توان از رونالد ريگان به عنوان نماينده جناح راست و كلينتون نماينده جناح چپ كمونيتاريست ها نام برد. از سوي ديگر انتقادات سازنده بسياري از فيلسوفان و جامعه شناسان در تمام دنيا ( مهمترين آنها هابرماس ، جامعه شناس معاصر آلماني)، رولز را بر آن داشت ، كه در اثر بعدي اش ، ليبراليسم سياسي (Political Liberalism ) تا اندازه اي ، مشكلات ، انتقادات و ديدگاه هاي قديمي موجود در اثر اول را اصلاح كند. "ليبراليسم سياسي " حدود بيست سال پس از انتشار " تئوري عدالت " نگاشته شد. در "ليبراليسم سياسي " رولز بسياري از ديدگا ها ي پيشين خود را در نتيجه انتقادها، بحث ها و انتقاد از خود تصحيح نمود. اين اثر تازه رولز علاوه بر تكرار "تئوري عدالت " از پيچيدگي به مراتب بيشتري برخوردار است. خاستگاه رولز در "ليبراليسم سياسي " نوعي "پلوراليسم عقلاني " است. مشخصه جامعه دمكرات ( ضرورتن ، يعني بر اساس پيش شرط هاي هنجاري) نوعي پلوراليسم است كه از "آموزش هاي كامل عقلاني " برخوردار است. ***
عدالت يعني:
- هر كسي به اندازه لياقتش (پلاتون) - تاري? عادل است ، يعني سرنوشت بهترين قاضي براي عدالت است! (هگل) - امكانات و شانس مساوي براي همه - كار بدون استثمار و .... رولز مي گويد: "عدالت اولين نيك نهاد بنيادهاي اجتماعي است" او در اينجا از يك ديدگاه اخلاقي به عدالت مي نگرد و به تمايز دو مفهوم متفاوت در اخلاق مي پردازد: اخلاق به معناي "مورال "، كه مربوط به روابط متقابل بين بنيادهاي اجتماعي درون جامعه مي باشد، و اخلاق به مفهوم "اهتيك " ، كه منعكس كننده روابط و رفتارها بين افراد درون يا بيرون از جامعه است. با اين تعبير، تئوري عدالت مربوط به مورال و بنيادهاي اجتماعي است. بديهتا" مورال و اهتيك نمي توانند از يكديگر جدا باشند و تاء ثير متقابل بين اين دو همواره جاري است. با وجود اين ، توجه اساسي رولز در ارتباط با يك تئوري عدالت ، به بنيادهاي اجتماعي يك جامعه كه ساخت اساسي آن جامعه را تعيين مي كنند، مي باشد. منظور رولز از بنياد هاي اجتماعي يا اينستيتوتسيون ها، سسيتم هاي نظم عمومي ، ادارات و مقام هايي با وظايف ، حقوق ، قدرت و نفوذ مشخص اجتماعي مي باشد. ***
با تكامل فلسفه در مسير تئوري
علمي از قرن ١٩ به اين سو، فلسفه سياسي اهميت تئوريك خود را در ميان فلاسفه از دست
داد. با اهميت روز افزون شناخت علمي و تجربي ممكن بودن فلسفه سياسي به زير پرسش
رفت. در اين روند هويت فلسفي "فلسفه سياسي " به فراموشي سپرده شد و به عنوان بخشي
از علم اخلاق استقلال خود را از دست داد. اين توهم كه فلسفه تنها در چهارچوب تئوري
علمي ممكن است ، انديشه مسلط در قرن ١٩ و اوايل قرن بيستم بود.
رولز در سال ١٩٧١ كتاب معروف خود " تئوري عدالت "(Eine theorie der Gerechtigkeit) را انتشار داد. چيزي كه به اين اثر اهميت فوق العاده اي مي دهد، استدلال هاي دقيق فلسفي است كه مي توان گفت پس از لوياتان هوبز در نوع خود بي نظيراست. از اين رو مي توان گفت انتشار " تئوري عدالت " رولز نقطه عطفي در پژوهش هاي فلسفه سياسي در دوران ما مي باشد. در اين اثر ايده كهن قرارداها به حيات تازه اي دست يافت و با تئوري بازي ها و انتخاب اجتماعي و نتيجتن فلسفه سياسي به محتوايي مدرني رسيد. اثر رولز رنسانس فلسفه سياسي در قرن ما مي باشد و منعكس كننده پروژه اي است براي استدلال فلسفي آزادي افراد و بنيادهاي اجتماعي در جامعه. هدف رولز اين است كه به جامعه موجود كاپيتاليسم ساختي ليبرالي و عادلانه بدهد. هدف او براندازي سرمايه داري نيست بلكه به سازي آن است. ***
تئوري عدالت رولز، عدالت
اجتماعي منصفانه نام دارد. در اين سيستم هر كسي به اندازه لياقت ، كار، كوشش و هوشش
مي تواند كسب موفقيت كند. بر خلاف فلسفه سياسي ماركسيسم-لنينيسمي ، در فلسفه سياسي
رولز، آزادي و تساوي براي هر فرد در جامعه چه كارگر يا سرمايه دار، موافق يا مخالف
، شرط اساسي عدالت اجتماعي است. در اين سيستم ، تنها نظم و قانوني عادلانه است ، كه
با توافق منصفانه افراد جامعه همراه باشد كه نهايتا" توسط بنيادهاي اجتماعي به عهده
اجرا گذاشته شود. در سيستم عدالت اجتماعي منصفانه ، فرد به عنوان يك "فرد اخلاقي "
شناخته مي شود. يك فرد اخلاقي ، فردي است ، كه كه اولا" غريزتا" دركي از عدالت دارد
(غريزه عدالت)، ثانيا" فردي عقلاني است ، يعني مي تواند به شكلي انتزاعي با مسائل
برخورد كند (عقلانيت) و ثالثا" در رسيدن به هدف كوشا باشد(مو فقيت ). همه افراد
جامعه داراي چنين توانايي هايي هستند. مدلي كه رولز از عدالت اجتماعي منصفانه ارائه
مي دهد، مدل يك جامعه اي است ، كه داراي اين خصوصيات است: كنترل و نگهداري جامعه از
طريق درك عادلانه عمومي ، افراده اخلاقي ه آزاد و مساوي به عنوان اعضاي جامعه ،
ثبات و پايداري بر اساس عدالت غريزانه.
در چنين جامعه اي دمكراسي و آزادي افراد، پديده تضمين شده اي است. اصول "انصاف " در عدالت رولز داراي دو مشخصه زيرين است: - انصاف به عنوان وظيفه: حقوق و وظايف نتيجه رابطه متقابل بين منافع است ، به طوري كه منافع جنبه فردي يا گروهي ندارد بلكه منظور منافع كل جامعه است. - انصاف به معناي اخص: انصاف متقابل تحت شرايط منصفانه قابل اجرا مي باش|د، به گونه اي كه انصاف پيش شرط شرايطي را منعكس مي كند، كه در آن همه اعضاي جامعه مساوي و آزاد هستند. ***
در ارتباط با وجود هنجارها در
جامعه و شيوه نگرش به اين هنجارها مي توان تئوري هاي زيرين را از يكديگر متمايز
نمود: - اوتيليتاريسم اصولي: هنجار ها بايد فايده مند باشند.
- ماركسيسم: هنجارها انعكاس روابط اجتماعي و اقتصادي مي باشند. - شهودباوري (Intuitionism): هنجارها نتيجه بديهيت هاي طبيعي و اعتقادي فردي هستند. - تئوري قراردادها: هنجارها توافق اجتماعي مي باشند. اوتيليتاريسم مجموعه اي است از تئوري انتخاب عقلاني (تئوري تصميم ها) با اصل بيشينه سازي فايده و - تئوري انتخاب اجتماعي (اصل تقدم كل ). براي اوتيليتاريسم اصل فايده باري كل جامعه محوري است ، حتي اگر فايده كل به زيان اقليت محدودي در جامعه باشد.اوتيليتاريسم اصولي با پذيرش هنجارهاي مفيد از مطلقيت اوتيليتاريستي دوري مي كند. رولز تئوري فايده آوري اوتيليتاريسم را رد نمي كند، اما ارتباطبين آن و تئوري عدالت نمي بيند، چرا كه براي اوتيليتاريسم عدالت موضوعيتي ندارد. رولز "مقايسه منافع ميان فردي " را جانشين افزايش منافع كل جامعه مي كند. در اين رابطه رولز تا حد زيادي از تئوري بازي ها بهره مي جويد: همواره تصميمي را اتخاذ كن ، كه در بدترين شرايط، بهترين نتيجه را دهد.(٢) تئوري عدالت رولز، متعلق به خانواده تئوري هاي قراردادي است ، يعني تئوري هايي كه اساس استدالالي خود را در وجود بنيادهاي اجتماعي و رفتارهاي اخلاقي برتوافق و قرارداد ميان افراد مساوي و آزاد جامعه استوار مي بينند. از سوي ديگر رولز مدلي ديگر (به غير از مدل قراردادي) ارايه مي دهد: مدل "پيوستگي منطقي " (coherence) از عدالت كه بر پايه تئوري توازن فكري استوار است. خاستگاه مدل "پيوستگي منطقي " اصول مشخص اخلاقي ور زنگي روزمره مي باشد. هنجارها در اين ميان جنبه شهودباوري دارند، يعني از طبع انسان بودن نشات مي گيرند. در حالي كه از طريق تئوري قراردادها مي توان به اصول قطعي و هميشگي عدالت رسيد، مدل توازن فكري تنها به نتايج موقتي مي انجامد. در اثر بعدي اش "ليبراليسم سياسي " رولز به ويژه به بر اساس كنستروكتيويسم كانتي به ابعاد تازه اي از "توازن فكري " (reflective equilibrium) مي رسد. (٣) روند كاري تئوري هاي قراردادي ، سيستماتيك است. اين گونه تئوري ها اساس استدالال خود را نه بر اراده خداوندي و نه بر ضرورت هاي عيني طبيعي استوار مي بينند. براي رولز "عدالت نخستين فضيلت بنيادهاي اجتماعي است ، همچون حقيقت در سيستم هاي فكري. يك تئوري ، هر چند كه زيبا و منسجم به نظر آيد، اگر گوياي حقيقت نباشد، بايد به دور ريخته شود و توسط تئوري هاي جديد جايگزين گردد. بر همين اساس قوانين و بنيادهاي اجتماعي ناعادلانه بايد عوض شوند و جاي خود را به بنيادها و قوانيني عادلانه بدهند. رولز در جامعه ، سيستمي پرثمر و هميارانه مي بيند، كه در آن افراد در رابطه متقابل هستند. در عين حال هر فرد به دنبال افزايش ميزان منافع فردي خويش مي باشد. هر فرد تمايل دارد "بيش از كمتر" داشته باشد. وظيفه يك تئوري عدالت طرح تقسيم عادلانه كالا ها بر اساس اصول مورد پذيرش مي باشد. تئوري عدالت بايد اوتوپي يك "جامعه نيك بسامان " (well-ordered sociaty) باشد: جامعه اي كه تمامي اعضاي آن تصور واحدي از عدالت دارند و بنيادهاي اجتماعي از اصول پايه اي چنين تصوري پيروي كنند. ساخت بنيادين جامعه نيك بسامان عادلانه است. خاستگاه تئوري كلاسيك عدالت اجتماعي هوبز شرايط طبيعي مابين انسان ها،كه در آن رابطه گرگ و گوسفند حاكم است ،، مي باشد. خاستگاه تئوري رولز شرايطي عادلانه و بسامان بر اساس اصولي فرضي مي باشد. در خاستگاه هوبز(كه همچون خاستگاه رولز جنبه تصوري دارد) هيچ اصولي بر جامعه حاكم نيست و افراد بر اساس خصلت گرگ منشانه شان در رابطه متقابل قرار مي گيرند. با اين فرض هوبز به توجيه فلسفي و اجتماعي قدرت قانونمند حاكميت مي رسد. خاستگاه رولز جامعه نخستين است كه اصول مشخصي تعيين كننده خصلت اين جامعه فرضي مي باشند. هدف رولز از آزمايش تخيلي اش در باره جايگاه نخستين ، رسيدن به "اصول " عدالت است كه مورد قبول همه احزاب وگروه ها باشد. رولز در ابتدا با ارائه و طرح ايده جايگاه نخستين ، تلاش مي كند شكلي حتي الامكان ساده از نوعي عدالت اجتماعي منصفانه ارائه دهد. در اين رابطه با اين فرض آغاز مي كند كه همه انسان ها به طور غريزي دركي از عدالت دارند. از نظر او انسان ها در جايگاه نخستين مساوي هستند، به اين مفهوم كه در انتخاب قوانين اساسي صاحب حقوق مساوي مي باشند. بر اين اساس ، در مرحله نخست ، ايده تساوي و داشتن عدالتي غريزي ، ساده ترين شكلي از جايگاه نخستين است كه توافق همگان را به دنبال دارد. ديدگاه رولز در اينجا يك ديدگاه طبقاتي از جامعه نيست ، زيرا در ايده جايگاه نخستين طبقه اي وجود ندارد و افراد به عنوان افراد اخلاقي در نظر گرفته مي |شوند. در مرحله بعدي رولز تلاش در مشخص سازي ايده جايگاه نخستين دارد و در اين رابطه يادآور اين نكته مي شود، كه تنها وجود غريزه عدالت براي طرح پروژه عدالت كافي نيست ، بلكه بايد به طوري عقلاني و مستدل به درك همه جانبه اي از عدالت رسيد. ظاهرا" رولز به اين مسئله توجه دارد، كه خصلت هاي طبقاتي حتي در ايده آليستي ترين شكل غريزه ، به نوعي تاء ثير خود را در فرد بر جاي مي گذارند و به اين دليل سيستم عدالت غريزي ، سيستم همگوني نخواهد بود و بايد با مشخص سازي اين تمايلات و تصورات و تعيين ميدان اثرشان به طور عقلاني به يك توازن فكري رسيد. سيستم استدلالي سسيتم هاي اعتقادي در چنين توازن فكري ، استدلال عنصري است ، زيرا اصول اساسي پذيرفته شده محور اشتراكي بين همه اين سيستم هاي اعتقادي است. هدف رولز اين است ، كه به گونه اي عقلاني اصول عدالت را در تئوري خود پي ريزي كند و اين كه كه اصول عدالت بر اساس عقلانيت خود تصميم گيارنه افراد قابل دسترسي است ، تا هنگامي كه اين افراد تحت شرايط ايده آلي مشخصي رفتار كنند. يكي از اين شرايط پيش فرض شده وجود "چادر ناآگاهي "(veil of ignorance) است. اين اصل ضمانت مي كند كه هيچ كس از شرايط و جايگاه اجتماعي فرد ي خود آگاه نباشد، چرا كه در غير اين صورت عناصر حسادت و برتري مانع از تصميمي عقلاني در رسيدن به اصول عدالت مي شوند. ايده عدالت منصفانه رولز خاستگاهي است براي دستيابي به اصول تئوري عدالت اجتماعي. اساس اين ايده را مي توان خلاصه نمود: اصولي كه وظيفه برقراري نظم پايه اي در جامعه را دارند و به اين وسيله تقسيم كالاهاي اساسي و ضروري در جامعه را به گونه اي عادلانه ممكن مي سازند. رولز در مراحل بعدي تئوري خود به بررسي دقيق بنيادها ي اجتماعي و روابط متقابل آن ها با سيستم اداري ، سيستم تساوي در دمكراسي ، همكاري هاي اجتماعي ، اولويت در حقوق بنيادين و مسئله افكار عمومي مي پردازد، كه بررسي آن از اين مختصر بدور است. ****** آزادي و تساوي دو اصل مهم تئوري عدالت رولز مي باشند. تعبير رولز از آزادي تا حد زيادي انتزاعي است و اين مشكلي است كه دامن گير فلسفه او مي شود. آزادي تنها در چهارچوب منافع مشخصي قابل تصور است. در مرحله ديگري از تئوري اش رولز به اولوويت آزادي هاي اساسي تاكيد مي كند. اين در حالي است ، كه مفهوم آزادي از طريق روابط انتزاعي حاكم در جايگاه نخستين تعيين مي گردد. به طوري كه هگل نيز نشان مي دهد، مفهوم حقوق صوري بدون وجود حقوق مشخصي كه دامنه عيني حقوق را تعيين كندكاملن بي معنا ست. بر همين اساس مي توان استدلال نمود، كه مفهوم آزادي و اصول تعيين شده آن از سوي رولز شكلي صوري كه منعكس كننده پيش شرط ها و اصل حاكم بر جايگاه نخستين است دارد و از واقعيت مشخص تا حد زيادي به دور است ، زير اين اصول ناشي يك نوع آزمايش فكري است. بر خلاف آن ، پيش فرض هوبز، كه انسان ها در جايگاه نخستين و شرايط اوليه خصلت گرگ منشانه دارند، تابع هيچ پيش شرط ذهني و صوري نيست و بازگو كننده نوعي از واضحيت است. تئوري عدالت رولز مرحله تكاملي خود را آغاز نموده است. اين تئوري توسط خود او در " ليبراليسم سياسي " تا حد زيادي تصحيح شده است. رولز در سال هاي آخر عمر خود اثر ديگري ، كه مجموعه درس هاي دانشگاهي او بود، منتشر كرد: " تاري? فلسفه اخلاق ". در باره تاريخ اخلاق انتشارت بسياري وجود دارد. اما آنچه كه اين اثر را برجسته مي كند، پيوندي است كه او بين تئوري اخلاق و فلسفه سياسي برقرا ر مي سازد. -----------------------------------------------------------------------
١) بيشتر در باره "مفهوم عدالت در ماركسيسم و ليبراليسم" www.falsafeh.com/lib/mx.htm ٢) بيشتر در باره "تئوري تصميم ها" www.falsafeh.com/tasmim.htm ٣) در باره مدل "توازن فكري " www.falsafeh.com/rawls.html كتاب رولز:Political Liberalism; John Rawls; University New york |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |