| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
پيامدهاى حمله آمريكا به
عـراق در ايران و منطقه
(قسمت دوم و پايان)
دكتر محمد
برقعی
شنبه ٢٤ خرداد ١٣٨٢ اين كه آيا حضور نظامى آمريكا در خاورميانه سبب رشد دموكراسى و از بين رفتن ديكتاتورها، بويژه حكومت ولى فقيه، مىشود و يا برعكس حداقل تا چند سال آينده سبب قدرت گيرى نيروهاى انحصارگر در ايران و آشفتگى و ناامنى در كل منطقه خواهد شد، موضوع اين بخش از نوشته است. براى درك بهتر اين مطلب نخست بايد روشن شود كه چرا آمريكا به عراق حمله كرد و چرا بلافاصله پس از آن دارد براى ايران خط و نشان مىكشد. آمريكا از لشكركشى به عراق دو هدف اساسى دارد: الف: كنترل منابع نفتى؛ و از اين طريق كنترل ساير كشورهاى رقيب در آسيا و اروپا و تثبيت قدرت خود بهعنوان نيرومندترين كشور جهان. البته همانگونه كه آقاى حسين زاهدى هم به درستى نوشتهاند، آمريكا مىتوانست بدون راهاندازى جنگ هم كم و بيش به اين هدف برسد زيرا تمامى كشورهاى نفتخيز منطقه آنچنان طالب حضور سرمايههاى آمريكايى در كشور خود هستند كه حتى براى جلب اين سرمايهداران با يكديگر به رقابت مىپردازند تا شايد بتوانند با كمك مالى و فنى كمپانىهاى آمريكايى طلاى سياه خود را از زير خاك استخراج كرده و به بازار جهانى عرضه كنند. ب: مبارزه با تروريسم مورد دوم موضوع ترس از تروريسم است كه در چند سال اخير سخت زير پوست آمريكا و اروپا رفته است و واقعه ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ نيز اين خطر را كاملا ملموس كرد. اما در مقابل اين پديده كه مبارزه با آن و سركوب آن بسيار سخت است دو راه بيشتر در پيش نيست: يكى از بين بردن انگيزه تروريسم و خشكاندن منابع تغذيه آن و ديگرى سركوب و نابود كردن تروريستها. مقابله ريشهاى با تروريسم مورد اول نيازمند تغيير اساسى در سياست خارجى آمريكا نسبت به حمايت اين كشور از حكومتهاى فاسد و ديكتاتور و دستنشانده خودش، و نيز حمايت بىدريغ از اسراييل مىباشد. اگر در مورد اول آمريكا با پذيرش مقدارى خطر قادر به انجام چنين كارى باشد (همانگونه كه در مورد شاه ايران عمل كرد و همانگونه كه در ديگر نقاط جهان چون آمريكاى لايتن و افريقا اقدام به چنين كارى كرد) نشان داده است كه در مورد دوم كاملا ناتوان است، زيرا لابى اسراييل در آمريكا چنان توانمند است كه هر سياستمدارى را مجبور به حمايت از اسراييل مىكند. لازم است در اين مورد نمونهاى عرضه كنم. چنانكه مىدانيد كوس رسوايى جنايات اسراييل در فلسطين چنان در سالهاى اخير بر سر بام جهان كوبيده شده و كار به جايى رسيده بود كه حتى انتقاد از سياستهاى خشن آن كشور كم كم وارد وسايل ارتباط جمعى آمريكا هم شده بود. اين مسئله اسراييل را سخن نگران كرده بود به طورى كه لابى آن كشور نگرانى خود از اين بابت را پنهان نمىكرد و حتى مطبوعات آمريكا را متهم مىكردند كه فريب تبليغات فلسطينىها را خوردهاند. لذا لازم بود كه لابى اسراييل به سرعت اقدام كند و با چند قدرتنمايى جلو گسترش اين انتقادات و گستاخ شدن بيشتر مخالفان سياست اسراييل را بگيرد. به دو نمونه از اين سياستها اشاره مىكنم. 1. در انتخابات پيشين كنگره آمريكا دو نماينده مترقى را كه از اسراييل انتقاد كرده بودند هدف قرار داده و آشكارا اعلام كردند كه مانع انتخاب مجدد آنها مىشوند. يكى از اين دو خانم سينيا مككنى بود كه خانم سياهپوستى است و از حمايت وسيع جامعه سياهان آمريكا نيز برخوردار است. بهدنبال تهديد لابى اسراييل، نيروهاى مترقى آمريكا براى حمايت از اين خانم فعالانه وارد عمل شدند تا نگذارند كه يك گروه خاص بتواند اين چنين بر سياست آمريكا تاثير بگذارد. اما بالاخره لابى اسراييل با انجام چند ترفند سياسى خانم مككنى را محكوم به شكست كرد. مورد ديگر مربوط مىشود به آقاى مورن نماينده محبوب و نيرومند مجلس از ويرجينيا كه در اثر سالهاى نمايندگى داراى موقعيت بالايى در كميسيونهاى مجلس بود. وى در يك ديدار خصوصى به طور ضمنى از سياست اسراييل در بالا گرفتن شعله جنگ با عراق انتقاد كرد و بلافاصله چنان مورد حمله وسيع و همهجانبه لابى اسراييل قرار گرفت كه مجبور شد از سمتهاى خود در كميسيونهاى مجلس استعفا دهد. و اين در حالى است كه وى در انتخابات مجدد با خطر جدى روبرو شده است. 2. سال گذشته با استفاده از واقعه ۱۱ سپتامبر نيروى نظامى اسراييل آشكارا وارد نوار غزه شد و در حملهاى بىامان به قتل عام مردم بىدفاع فلسطين پرداخت. اين تهاجم بىرحمانه مورد اعتراض كليه كشورهاى جهان قرار گرفت و فشار زيادى بر آمريكا وارد شد كه جلوى اسراييل را بگيرد. آمريكا هم كه اين عمل را مخالف منافع خود در ميان اعراب و به زيان جنگى كه عليه تروريسم اعلام كرده بود ديد، وارد عمل شد و آقاى بوش رسما از دولت اسراييل خواست كه نيروهاى خود را از منطقه اشغالى بيرون ببرد. اما آقاى شارون اين دستور را نديده و نشنيده گرفت و همچنان به حملات خود ادامه داد. آقاى كالين پاول وزير امور خارجه آمريكا كه متوجه خطر جدى اين عمل براى منافع آمريكا بود براى آن كه جلوى بىتوجهى آقاى شارون را بگيرد طى سخنانى يادآور شد كه گفته آقاى بوش تفسير بردار نيست و ايشان خواستهاند كه لشكر اسراييل بلافاصله عقبنشينى كند. اما باز اسراييل به اين تذكر اهميتى نداد. در نتيجه آقاى بوش كه ديد بدجورى در جهان بىاعتبار شده است، اين بار خود مستقيما نطقى كرد و گفت اسراييل بايد همين امروز دست از تهاجم بكشد. اما اسراييل كه به قدرت لابى خود مطمئن بود باز هم براى آقاى بوش، به قول معروف تره، خرد نكرد و سخنش را ناديده گرفت. اما گويى حتى اين حد از قدرتنمايى هم هنوز كافى نبود و بيم آن بود كه هنوز بعضى را قانع نكرده باشد كه نبايد حتى خيال مخالفت با اسراييل را در سر بپرورانند، لذا اسراييل از طريق عوامل خود فشار ديگرى بر رئيس جمهورى آمريكا وارد كرد و كار را به جايى رساند كه آقاى بوش تقريبا مسخره جهانيان شد. به اين صورت كه وى به جاى سرزنش اسراييل از اين سرپيچى صريح، ناگهان به آقاى شارون لقب «مرد صلح» داد؛ لقبى كه هيچ صهيونيست دواتشهاى هم به آقاى شارون نمىدهد؛ كسى كه متهم به جنايات جنگى است و حتى در دادگاههاى اسراييل هم به نوعى محكوم شده و خودش هم هميشه خود را يك سياستمدار جنگجو كه معتقد به سركوب شديد مخالفانش مىباشد معرفى كرده و پلاتفرم انتخاباتى خود را هم مبتنى بر همين سياست سركوب هرچه شديدتر مخالفان فلسطينى بنا نهاده و گفته است كه من از جنس اسحاق رابين نيستم. به اين ترتيب لابى اسراييل هم به سياستمداران آمريكا فهماند كه خيال خام انتقاد از اسراييل را از سر بيرون كنند و هم به جهانيان، بويژه اعراب، فهماند كه بيهوده روى فشار آمريكا بر اسراييل حساب نكنند. با توجه به اين نكات مىتوان گفت آمريكا قادر به خشكاندن منبع اصلى ايجاد تروريسم در خاورميانه و جهان اسلام نيست. ولى حتى اگر اين نظر با اوردن دلايل مخالف رد شود باز در عمل فرقى نمىكند زيرا اين نظريه مورد قبول عموم مردم خاورميانه است و انچه عمل انسانها را تعيين مىكند تصورات و باورهاى آنان است نه خود حقيقت. بنابراين تنها راهى كه براى آمريكا مىماند سركوب فراوردههاى چنين شرايطى، يعنى نابودى كسانى است كه آنها را تروريست مىخواند. نابودى تروريستها در اين مورد هم سياست آمريكا در دو اصل خلاصه مى شود: نابودى شخص تروريست، و ميراندن منابع مالى و نظامى تروريسم. بهدنبال اين سياست است كه آمريكا دولتهاى منطقه را براى همكارى با خود زير فشار گذاشته و ايران را بهعنوان يكى از اهداف اصلى خود مشخص كرده است كه البته در گزينش ايران لابى اسراييل بيشترين نقش را دارد. زيرا اسراييل، ايران را دشمن اصلى و توانمند خود مىداند؛ دولتى كه مثل دولت خود اسراييل يك دولت ايدئولوژيكى و مبتنى بر اعتقادات دينى است. اما مىدانيم كه بسيارى از سياستمداران جهان و خود آمريكا بر آن هستند كه سياستهاى آقاى بوش دراين مورد محكوم به شكست است. و اين سياست حاصلى جز افزايش تعداد تروريستها و تامين منافع صنايع نظامى به قيمت منافع كشور آمريكا ندارد. از آن جمله از اقايان برژنسكى و يا كلينتون و يارانش چون خانم البرايت و آقاى جيمى كارتر مىتوان نام برد. حوادث روزهاى اخير نظير عمليات تروريستى و انتحارى در عربستان و مراكش تا حملات به سربازان آمريكايى در افغانستان، و ناامنى وسيع و فراگير در عراق، اين نظر را تاييد مىكند. اما گفتنى است كه بر طبق نظر جمعى از اهل سياست، دولت كنونى آمريكا از اين اعمال تروريستى و مقاومتهاى نظامى مردم استقبال مىكند زيرا بر انست كه همانگونه كه ناپلئون مىگفت بايد كارى كرد كه دشمن با تمام نيرويش به ميدان بيايد تا در جنگى كه بر او تحميل مىشود وى را نابود كرد. شواهدى نيز وجود اين سياست «تشنجافرينى» به جاى «تشنجزدايى» را تاييد مىكند. از جمله انتصاب آقاى گارنر به مقام فرماندهى كل عراق؛ كسى كه به حمايت از اسراييل شهره است و به قول معروف هر شاگرد كلاس اول سياست هم مىداند كه انتصاب چنين فردى حكم ريختن بنزين روى اتش را دارد. گاه اين انتصابات چنان بىمهابا و اشكارا در تضاد با سياست تشنجزدايى است كه حتى نشريه «واشنگتن پست» هم كه خود در دست يهوديان است، به اين انتصابات اعتراض مىكند. از جمله انتصاب آقاى دانيل پايپ به مقام مشاور آقاى بوش در امور خاورميانه؛ كسى كه به شهادت سايت اينترنتى خود و سخنرانىهايى كه انجام مىدهد اشكارا ضد عرب و مدافع سرسخت صهيونيسم است. از سوى ديگر سياست تشنجافرينى آمريكا در منطقه سخت مورد علاقه دولت آقاى شارون است زيرا وى اميدوار است كه در چنين اشفتهبازارى كشتارهاى او از مردم فلسطين و حتى آمريكاييان مدافع حقوق بشر كه مى خواهند مانع جنايات اسراييل شوند، از ديد خبرسازان پنهان بماند و تا اين فرصت وجود دارد او مبارزان فلسطين و دشمنان اصلى سياست صهيونيستها را نابود كند بى آن كه نگران باشد كه با هر بار كشته شدن مردم بىدفاع و زنان و كودكان فلسطينى براى او دردسر سياسى تازهاى ايجاد شود. بىجهت نيست كه كشتار ارتش اسراييل از مردم فلسطين اخيرا و در جريان حمله آمريكا به عراق به اوج بىسابقهاى رسيده است. گاه پارهاى از دوستان مىپرسند كه اگر اينگونه كه مىانديشى سياست آمريكا در حل بحران فلسطين راه به جايى نمىبرد و حاصلى جز كشتار هرچه بيشتر و ناامنى هرچه وسيعتر در سراسر جهان نخواهد داشت، پس چگونه است كه دولت آقاى بوش يا آقاى شارون استدلالهاى كسانى مثل تو را در نمىيابند؟ اين دوستان توجه ندارند كه افرادى كه در جهان به اعمال قدرت اعتقاد دارند همه راهحلها را به قول معروف از لوله تفنگ مىبينند. اينان حتى در شكست خود هم به اين نتيجه مىرسند كه زور و قدرت كافى بكار نبرده بودند و اگر بيشتر سركوب مىكردند حتما پيروز مىشدند. اين همان روحيهاى است كه در كشور خودمان هم شاهد آن هستيم؛ هر چقدر نيروهاى انحصارگر با سياستهاى غلط خود بيشتر منزوى و مطرود شده و مورد نفرت قرارگيرند، بيشتر به خشونت متوسل مىشوند. از جمله ديديم كه آقاى خمينى از مرحله محبوبيت و مقبوليت در نزد بيش از نود درصد مردم در اول انقلاب به مرحله سرخوردگى عظيم جامعه نسبت به خودش رسيد ولى حاصل نتيجهاى كه گرفت كشتار وسيع سياسى 76 در زندانها بود. از سوى ديگر مىبينيم با آن كه سالهاست نيروهاى انحصارگر شاهد خشم روزافزون مردم نسبت به خود هستند به جاى اصلاح سياستهاى خود نتيجه مىگيرند كه بايد بيشتر سركوب كنند. همين سياست را دولت آقاى شارون هم بر عكس دولت آقاى بگين، و دولت آقاى بوش برعكس دولت آقاى كلينتون، دنبال مىكنند. نگاهى نزديك به اين جماعت در هر سه اين كشورها نشان مىدهد كه گويى اينان كپى يكديگرند تا جايى كه در مواردى مىتوان گفت كه انگار يك روح است كه در سه قالب انسانى در سه كشور مختلف و با سه ظاهر متفاوت عمل مىكند. ايران در آينده نزديك بسيار گفته مىشود كه سياست آقاى بوش اگر به سرنگونى سريع نظام ملايان در ايران نيانجامد حداقل قدرت آنها را تا حد زيادى كم كرده و عملا آنان را از صحنه سياست بيرون مىكند و در نتيجه يا اصلاح طلبان دست بالا را پيدا مىكنند يا به طور كلى حكومت ديگرى بر سر كار مىايد. به باور من اين نظرى است كاملا اشتباه. علم سياست و مطالعات جامعهشناسى سياسى ثابت كرده است كه آنچه خطر اساسى براى هر حكومتى محسوب مىشود نه دشمن خارجى بلكه مسئله از دست رفتن «مشروعيت» حكومت در جامعه خود است. به ياد داشته باشيم كه حكومت شاه در حالى سقوط كرد كه بيشتر كشورهاى جهان، از جمله آمريكا، تا چند ماه پيش از انقلاب از او حمايت كامل مىكردند. همين مسئله در شوروى، هم در جريان پيروزى انقلاب سوسياليستى و هم در جريان فروپاشى سالهاى اخير آن، اتفاق افتاد. كودتاى 28 مرداد هم هرگز در شرايط ۳۰ تير، زمانى كه دكتر مصدق از حمايت وسيع مردمى برخوردار بود نمى توانست موفق بشود. خطر از دست رفتن مشروعيت نظام براى حكومتهاى ايدئولوژيكى چون ايران دهها بار از حكومتهاى غير ايدئولوژيك بيشتر است زيرا پايگاه اصلى قدرت اين حكومتها همان نيروهايى هستند كه به نظام ايمان كامل دارند. از دست رفتن تدريجى مشروعيت نظام نزد اين افراد حكم موريانهاى را دارد كه پايههاى ساختمان را از درون مىخورد وبعد با هر تندبادى حكومت فرو مىريزد. مشروعيت قدرت ولايت فقيه و ياران انحصارگرش نيز در چند سال گذشته دچار چنين افتى شده است لذا تمام سركوبها و اعمال خشونتها قادر به تثبيت پايههاى متزلزل آن نيستند. ارگان حكومت به خاطر شهادت فروهرها چنان ضربه خورد كه بلافاصله پس از آن تقريبا هر روز شاهد افشاگرى يكى از مقامات امنيتى سخت مومن بوديم كه متوجه خطاهاى خود شده بود. نقاب از چهره آقاى خامنهاى كنار رفت و آن مقام قدسى تبديل به حاكمى خونخوار شد. آقاى رفسنجانى با تمام سابقه و قدرتش حتى نتوانست يك وكيل ساده مجلس بشود. قوه قضاييه با تمام بىرحمى و گستاخيش از اجراى احكام امثال آقاجرى عاجز ماند. حتى از تريبون مجلس هم به رهبر حمله مىشد چه رسد به تظاهرات دانشجويان، كارگران و غيره. انحصارگران چنان به وحشت افتاده بودند كه ديوانهوار گاه خشونت مىكردند و گاه ضعف نشان مىدادند و همين مسئله مخالفين را بى باكتر و جرىتر مىكرد. لرزشى كه بر اركان حكومت افتاده بود از چشم هيچكس پنهان نمانده بود و پس از انتخابات انجمنهاى شهر و روستا حتى مقامات نظام هم به خطرى كه كل حكومت را تهديد مىكرد اعتراف كردند. اما اكنون حملات اخير آمريكا به ايران و اعمال سياستهاى آقاى بوش وضع را دگرگون كرده است. اين سياستها بزرگترين هديهاى بود كه نصيب نيروهاى راست حكومت جمهورى اسلامى شد؛ از ريزش سريع نيروهاى طرفدار آنان كاست و براى روحانيت انحصارگرا كه اركان اساسى قدرت را به دست دارد بار ديگر فرصتى طلايى پديد آورد تا به طرفداران متزلزل و سرخورده خود بگويد كه موضوع شيطان بزرگى كه امام مىگفتند راست است؛ اسلام و كشور اسلامى در خطر است و وقت آن نيست كه به جزيياتى چون دزدى اين يا آن مقام يا زورگويى اين يا آن فرد توجه كرد و علت اصلى مخالفت با روحاينت دشمنى است كه اينان با اسلام دارند. اگر تا چند ماه قبل زمان به ضرر روحانيت حاكم و نيروهاى راست عمل مىكرد و هر روز از مشروعيت آنها كاسته مىشد وحتى جاذبه خود را در ميان مبارزان ديگر كشورهاى اسلامى به سرعت از دست مىدادند اكنون زمان به نفع آنها عمل مىكند. زيرا آمريكا برعكس آنچه ادعا مىكند نه تنها قادر به برقرارى حكومتهاى دموكراتيك و مردمى در عراق و افغانستان نخواهد بود بلكه اوضاع اين كشورها هر روز آشفتهتر مىشود و در نتيجه مقاومتهاى مردمى و عملياتى كه تروريستى خوانده مىشود اوج مىگيرد. در چنين شرايطى در نظر مردم منطقه بار ديگر ملايانى چون آقاى خمينى قهرمان ايستادگى در مقابل آمريكا مىشوند و همين محبوبيت بيرونى مشروعيت درونى را نيز تحكيم مىكند و دوباره پاسدار و بسيجى و حزباللهى با ايمان بيشتر مىجنگند. بايد توجه داشت كه جمهورى اسلامى ايران هنوز يك نظام ايدئولوژيك است و شباهتى به حكومت فرو ريخته عراق ندارد كه سربازان آن مشتى حقوق بگير دولتى بودند. توانى را كه انحصارگران ايران از اين مشروعيت جديد و تمديد قوا مىگيرند صرف سرگرمى مخالفين خود مىكنند و با اراده و گستاخى بيشترى عمل مىكنند لذا به زودى شاهد افزايش موج خشونتها و دستگيرىها خواهيم شد. از سوى ديگر مخالفان انحصارگران رو به ضعف مىروند زيرا جز معدودى سلطنتطلب و هم جنسهاشان كه براى گرداندن راديو و تلويزيونهاى خود چشم به دست آمريكا دوختهاند تا لقمهاى نزد آنان بيفكند، با خيال ۲۸ مرداد ديگرى به خواب مىروند، مابقى مبارزان يعنى نيروهاى ملى و مردمى كه بدنه اصلى مبارزان را تشكيل مىدهند به هيچ قيمتى حاضر به همكارى با آمريكا نيستند و هرگونه دخالت مستقيم و يا غير مستقيم آمريكا در ايران را تهديدى براى استقلال كشور مىدانند. به همين سبب اين نيروها كه تا به حال هر يك با سياست خود و درحد توان و يا جسارت خود به نوعى با انحصارگرايان راست مبارزه مىكردند حال بايد نيروى زيادى را صرف آن كنند كه جلو تبليغات و فريب انحصارگرايان را بگيرند و نگذارند مردم اتهام همكارى آنان با آمريكا را باور كنند؛ ضمن آن كه بايد كارى نكنند كه اب به اسياب دشمن بريزند. و همين ملاحظات سبب مىشود كه در حالى كه دشمن آنان هر لحظه بىباكتر و بىپرواتر مىشود اينان در مبارزه خود ملاحظه كارتر و حسابگرتر و در نتيجه كندتر شوند. نمونه عملى يك چنين وضعيتى جريان 18 تير و سالگرد روز سركوبى دانشجويان است كه مىبينيم بسيارى از سياسيون داخل و خارج را نگران كرده است كه چونه عمل كنند كه با سلطنتطلبان فرصتطلب و عوامل آمريكا كه به دنبال گرفتن ماهى از اب گلالود هستند همجبهه نشوند؛ همان احتياطى كه سال گذشته دانشجويان را مجبور كرد كه تظاهرات خود را لغو كنند تا راديو و تلويزيونهاى لوسانجلسى نتوانند خود را به اين حركت بچسبانند و آن را به اسم خود ثبت كنند. اكنون سؤالى كه از ذهن مىگذرد اين است كه ايا آمريكا انگونه كه مىگويد واقعا به دنبال از بين بردن ملايان و كمك به رقباى مردمسالار آنان است؟ براى يافتن پاسخ واقعى به اين پرسش بايد به فلسفه سياست اين كشور توجه كرد نه به اخلاقيات و يا تبليغات. مىدانيم كه سياست خارجى كشورها، بويژه كشورهاى قدرتمند، بر مبناى تامين منافع آنان است تا پايبندى به اصول اخلاقى و انسانى. درست است كه سياستمداران اين كشورها مرتب صحبت از حقوق بشر و دموكراسى مىكنند و دوستىها و دشمنىهاى خود را تابع اين ضوابط اعلام مىكنند اما مىدانيم كه اينها براى خوراك مردم عادى است والا چون به خلوت مىروند و پاى مذاكره سياسى واقعى مىنشينند لباس اصول را از تن بدر آورده و لباس حفظ منافع را بر قامت تصميمات خود مىپوشانند. شايد دولت آقاى بوش در اين امر از همه گستاختر باشد زيرا همانگونه كه پيشتر اشاره شد در ماهيت خود با دولت ولايت فقيه آقاى خامنهاى اشتراك بسيار دارد. او در حالى كه صدام را دشمن حقوق بشر و در نتيجه محكوم به نابودى اعلام مىكند خود اقدام به لغو قانونى مىكند كه حاصل سالها تلاش طرفداران حقوق بشر در اين كشور است؛ قانونى كه براساس آن هر تبعه آمريكا مىتوانست عليه هر حاكم خونخوار و يا ديكتاتور به دادگاههاى اين كشور شكايت كند؛ قانونى كه خواب همه ديكتاتورها را در جهان اشفته كرده بود، ژنرال پينوشه را در انگلستان دچار آن همه خفت و شارون را در اتريش دچار اشكال كرده است و سران جمهورى اسلامى را در المان و ارژانتين بىابرو كرد. آقاى بوش بدون هيچ رودربايستى در توجيه سياست دولت خود مىگويد بسيارى از اين ديكتاتورها مىتوانند متحدان و ياران ما در مبارزه عليه تروريسم باشند و يا حتى اين قانون مىتواند مقامات آمريكايى را در ديگر كشورها به خطر بيندازد چيزى كه قرار بود در مورد آقاى كيسينجر در انگلستان اتفاق بيفتد. حال اگر با اين ملاحضات به رابطه آمريكا و ايران و اسراييل نگاه كنيم مىبينيم كه نيروهاى راست در اين سه كشور از يكديگر تغذيه كرده و هر يك سبب قدرتيابى ديگرى است. هر يك از آنان براى مردم خود از خطر نيروى راست در كشور ديگرى مىگويند و از ادعاى مبارزه با آن كسب مشروعيت مىكنند و در عين حال به اسانى در پشت درهاى بسته با يكديگر معامله كرده و زبان يكديگر را به خوبى مىفهمند. از جمله در ايران چند نمونه را در دو دهه گذشته شاهد بودهايم. در جريان گروگانگيرى با تمامى امتيازاتى كه آقاى كارتر به ايران مىداد نه آقاى بنى صدر و نه دولت بازرگان قادر به حل مسئله نشدند اما آقاى خمينى و يارانش با دولت آقاى ريگان معامله كردند، آن هم با واسطه گرى اسراييل و گرفتن امتيازهاى اندك و خريد اسلحه گاه تا هشت برابر قيمت اصلى و از طريق دلالان اسراييلى. در مورد افغانستان و عراق هم وضع بهتر از اين نبود. با آن كه ايران همه گونه همكارى را با آمريكا در مورد افغانستان كرد، در مقابل امتيازات وسيعى كه پاكستان و حتى تركيه گرفتند نصيب ايران مشتى اتهام همكارى با دشمن ديرينهاش يعنى بنلادن و «القاعده» شد. در ماجراى عراق هم حاصل اين يارىها آن شد كه حتى آمريكا از دادن امتياز كوچكى، يعنى سركوبى واقعى مجاهدين، خوددارى كرد در حالى كه نه تنها وزير امور خارجه انگلستان بلكه نخستوزير انگلستان رسما قول اين مساعدت را به ايران داده بود. تنها كارى كه آمريكا كرد اين بود كه اسلحه و پايگاه مجاهدين را جمع كرد و بعد هم آنان را از جايى كه در خطر شديد بودند در آورد و در نقش جاسوسان خود جلوى ساختمانهاى راديو تلويزيونهاى آمريكا و جهان فرستاد تا از سلاحهاى شيميايى و پايگاههاى اتمى ايران خبر بدهند و حتى بگويند حاضرند در كنار آمريكا براى سركوب حكومت ملايان عمل كنند. خانم مريم رجوى به فرانسه رفت و مهرههاى فعال مجاهدين هر روز در سالنهاى كنگره و يا در جلو در ان، رژه مىروند. به اين ترتيب در فردايى كه آمريكا با افزايش موج مقاومت مردمى و عمليات انتحارى مواجه مىشود باز آنها بهترين افراد براى معامله با آقاى رفسنجانى و روحانيت كوچك و بزرگ در خط راست هستند همانگونه كه در جريان گروگانگيرى در لبنان معامله كردند. زيرا دراين بلبشوى معاملات پنهانى آن كه دست بالا را دارد آمريكاست. رهبران ايران كه پايگاه خود را متزلزل مىبينند براى بقاى خود حكم دزدى را دارند كه مىخواهد كالاى خود را بفروشد و ناچار است آن را با يك دهم قيمت هم كه شده بفروشد. مگر قرارداد الجزيره جز اين بود؟ چنين است كه در اينده نزديك سياست آمريكا برعكس تصور خوشخيالان به تحكيم نيروهاى ولى فقيه، افزايش موج خشونت در ايران، و ضعف مبارزات مردمى مىانجامد. حاصل اين جنگ ظاهرى در آمريكا سبب مىشود كه تنور مبارزات ضد تروريستى همچنان گرم بماند و مردم آمريكا از ترس خطر ايران از آقاى بوش حمايت كنند و اين امر كمكى بشود به آن كه ايشان براى چهار سال ديگر هم به كاخ سفيد برود؛ همانگونه كه مرشد و بت او يعنى آقاى ريگان از معامله با آقاى خمينى براى پيروزى خود نهايت بهره را گرفت. دولت متزلزل و ضعيف آقاى شارون هم از رهگذر اين ناامنىها و اشفتگىها هر روز مستحكمتر مىشود و جامعه اسراييل را با خود هرچه بيشتر به راست مىكشاند. كلام پايانى درست مثل اميدوارىهايى كه در پايان فيلمهاى هاليوودى ديده مىشود من هم بايد اضافه كنم كه در اين نمايشنامه سياه نقش يك بازيگر اصلى حذف شده است و آن مبارزات نيروهاى مترقى و مردمى جامعه است؛ كسانى كه بر صفحه شطرنج سياست دنيا و كشورشان چشم دوختهاند و مىكوشند با بازى بهترى نه تنها حملات نيروهاى راست را خنثى كنند بلكه آنان را مجبور به عقبنشينى و شايد شكست كرده و برد كوتاه مدت نيروهاى راست را تبديل به سلاحى براى شكست دشمن كنند؛ همان كارى كه در كشتى جودو مىكنند و فنونى به كار مىگيرند كه وزن و نيروى حريف بر عليه خود او عمل كند و او را بر زمين بكوبد. به همين سبب نيروهاى مترقى و مردمى بايد بدانند دوران سختى در پيش دارند و حضور هرچه سنگينتر آمريكا در منطقه كار آنها را مشكلتر مىكند. اكنون آنها نه تنها با دشمن ديرينه خود روبرو هستند بلكه با سودجويان و فرصتطلبانى هم كه به اميد نان و آبى به نوكرى آمريكا مىروند روبرو هستند كه مىكوشند جناح خود را با جناح مبارزان واقعى درهم آميخته و آبروى آنان را خرج منافع خود كنند. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |