| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
پیآمدهاى حمله امريكا به عراق در ايران و
منطقه
قسمت اول دكتر محمد برقعى چهارشنبه ٢١ خرداد ١٣٨٢ حمله امريكا به عراق و پيامدهاى آن در
منطقه همچنان بحث روز است. متفكران و سياسيون ايرانى نيز در سطح نسبتا گستردهاى به
اين مسئله پرداختهاند كه نقطهنظرهاى انان را در يك نگاه كلى مىتوان به دو دسته
تقسيم كرد:
الف: كسانى كه معتقدند امريكا به دنبال سياستهاى توسعهطلبانه خود به اين منطقه لشكر كشيده و حاصل كارش ويرانى و آشفتگى منطقه و افزايش نابسامانىهاست. ب: طيفى كه معتقد است پيامد اين لشكركشى سقوط ديكتاتورها و يا تعديل ديكتاتورى آنان است و در نهايت به نفع ملتهاى منطقه و گسترش دموكراسى است. در ميان گروه دوم برخى بر آنند كه امريكا به دلايل گوناگون منادى آزادى و خواهان گسترش ارزشهاى دموكراتيك است و برخى نيز كه به امريكا خوشبين نيستند و باور ندارند كه امريكا غم تامين منافع ملتها و در نتيجه ستيز با ديكتاتورها را دارد، باز بر آن هستند كه هرچند امريكا براى تامين منافع خود به عراق رفته است اما حاصل آن به هر حال به نفع ملتهاى منطقه است زيرا انان را از دست ديكتاتورهاى بومى خود نجات مىدهد و اين جوامع سنتى اسير اعتقادات و سنتهاى عقبمانده را به سوى مدرنيته مىكشاند و ارزشهاى مدرن و متمدنانه را بر منطقه حاكم مىكند. پيروان هر يك از اين دو نظريه با آن كه از موضوع مشخصى صحبت مى كنند اما نظر و اعتقادشان ريشه در نگرش آنها به كل هويت امريكا دارد. اكثر پيروان نظريه اول يا در شمار نيروهاى چپ هستند كه امريكا را امپرياليست، توسعهطلب و غارتگر مىدانند و اين باور را از دوران جنگ سرد ميان دو ابرقدرت همچنان با خود همراه دارند، يا اسلامىهايى هستند كه علاوه بر اين كه زير تاثير شديد نظريه چپها مىباشند، بنا بر باور دينى خودشان نيز، بويژه در اثر آموزشهاى آقاى خمينى، امريكا را بارزترين نمونه يك دولت طاغوتى و تجاوزگر كه به دنبال ويران كردن جهان اسلام است مىدانند. و بالاخره روشنفكران و نويسندگان ديگرى كه از زواياى متفاوت به اين نتيجه رسيدهاند. پيروان نظريه دوم كه طرف توجه اصلى اين نوشتار است طيف بسيار گستردهاى را تشكيل مىدهند كه در سالهاى اخير در ميان ايرانيان داخل و خارج از كشور رشد بسيار سريع داشتهاند و تعلق به خطوط فكرى كاملا متفاوت و حتى متضادى دارند و به همين سبب از پايگاه متفاوت فكرى و به دلايل مختلف به اين برداشت رسيدهاند. از سلطنتطلبها و مشروطهخواهان كه بسياريشان رؤياى تكرار ٢٨ مرداد را در سر دارند تا مسلمانان فرزند انقلاب كه پارهاى از آنان هنوز هم دل در گرو آموزشهاى امام خمينى و حفظ نظام جمهورى اسلامى دارند و يا چپهايى كه يا ديگر خود را ماركسيست نمىدانند يا بر آن هستند كه ماركسيست واقعى آنان هستند و نه پيروان لنين چه رسد به استالين و يا مائوتسهتونگ و تروتسكى و ديگر ماركسيستهايى كه به جنبش سوسياليستى و يا ماركسيستى اروپاى غربى تعلق ندارند. از ميان اين طيف گسترده به چند نمونه مىتوان اشاره كرد. محسن حيدريان يار و همقلم آقاى بابك امير خسروى از تودهاىهايى كه نه تنها از آن حزب بريده بلكه راه آن را يكسره خطا مىداند و بر آن است كه امريكا پيامآور و عامل گسترش مدرنيته است و در نتيجه معتقد است چپهايى چون خانم مليحه محمدى در اثر نفهميدن اين مهم از زمان عقب ماندهاند و هنوز به آموزشهاى دوران جنگ سرد اعتقاد دارند و از اين روست كه همچنان با امريكا سر ستيز دارند. با اينهمه و عليرغم تمام اين ادعاها محسن حيدريان تقريبا هيچ جوابى به نقد بسيار ظريف و مستدل خانم محمدى نمىدهد جز آن كه اورا متهم مىكند كه از قافله مدرنيته كه امريكا رهبرى آن را بر عهده دارد ، عقبمانده است. مرتضى مرديها كه هم سنت چپ را حفظ كرده و هم جزو انقلابيون مسلمان است و در مجالس درس دكتر عبدالكريم سروش هم شركت مىكرده و در جناح اصلاحطلب درون كشور هم فعال است و جزو ارباب جمعى روزنامه «جامعه» نيز بوده و با شمسالواعظين هم سفره است، در شماره ٢٣ مجله «آفتاب» طى مقاله مفصلى با جسارت بسيار عنوان مىكند امريكاستيزى يك سنت ويرانگر و ميراث چپ است كه اسلامىها هم به خاطر حفظ منافع خود آن را دامن زده و از اين كشور يك امپرياليست بىرحم ساختهاند. او در دفاع از امريكا تا به آنجا پيش مىرود كه كشتار وسيع اين كشور در هيروشيما و فروريختن بمب اتمى در ژاپن و يا جنگ خونينش در ويتنام را هم توجيه مىكند و معتقد است كه امريكا براى جلوگيرى از فجايع و جنايات وسيعتر عليه بشريت ناگزير اين داروى تلخ را خورده و به ديگران هم خورانده است و حتى در كودتاى ٢٨ مرداد نيز گناه چندانى ندارد و سفارت امريكا در ايران هم كار خطايى نمىكرده و بىجهت لانه جاسوسى خوانده شده است و اين همه آشوب و امريكاستيزى حاصل تبليغات دوران جنگ سرد و متاثر از انقلاب چپها و بالاخره موجسوارى روحانيتى است كه به بهانه مبارزه با امريكا به دنبال سركوب مخالفين خود بودند. و خلاصه اين كه از نظر او نقش امريكا در جهان در مجموع بسيار مثبت و سازنده بوده است و در بسيارى از موارد اين كشور متحمل هزينه و زحمت بىمزد براى گسترش دموكراسى و مدرنيته در جهان مىشود. از سوى ديگر اكبر گنجى در مانيفست جمهوريخواهى خود امريكا را پيامبر دموكراسى و آزادى مىخواند و با آن كه چون مرتضى مرديها اين كشور را خيرخواه و تقريبا بىگناه نمىداند ولى بر آنست كه به يمن كشورگشايى و قدرت جنگى اين كشور بود كه ژاپن و آلمان صاحب دموكراسى شدند؛ خدمتى كه به قول او فلاسفه و متفكران آلمان نتوانستند در حق كشورشان بكنند و لذا رشد هر دو اين جوامع وامدار اشغالگرىهاى امريكا است. در ميان اين طيف چهره بسيارى از اصلاحطلبان چون احمد زيدآبادى را در داخل و يا در خارج، از جمله نيما راشدان و دلبستگان جديد سلطنت، چون باقر پرهام، را مىتوان ديد. بگذريم از آقاى عليرضا نورىزاده و يا سلطنتطلبان گرداننده راديوها و تلويزيونهاى ايرانى در خارج كه هر روز و هر ساعت به دعاگويى از امريكا مشغولند و اين كشور را نجاتبخش منطقه دانسته و اصلاح آينده ايران را هم در گروه حملات امريكا مىدانند. يكى از مسايلى كه مباحث و نتيجهگيرىهاى اين دو گروه را مغشوش مىكند - تا مرتبهاى كه گاه به جاى آن كه به مباحث يكديگر پاسخ دهند هر كس حرف خود را مىزند و مثل دو خط موازى و گاه متنافر عمل مىكنند - متمايز نكردن سياست داخلى امريكا از سياست خارجى آن است. زيرا در بسيارى از موارد عملكرد يك كشور در رابطه با مردمش كاملا مىتواند در تضاد با عملكردش با ديگر كشورها باشد. ايجاد اين آشفتگى ذهنى براى تبليغات سياسى امرى است رايج. از جمله امريكا براى توجيه و يا پنهان كردن اعمال زشت خود در بيرون از مرزها، زيبايىهاى نظام خود در داخل كشور را به رخ مىكشد و مواردى نظير اين كه در اين كشور رئيس جمهور را هم به پاى ميز محاكمه مىكشانند و آزادى بيان هست و به حقوق فردى احترام گذاشته مىشود را تبليغ كرده و بزرگ مىكند. در مقابل نيز مخالفان امريكا با برجسته كردن جنايات اين كشور در جهان سوم تا جايى پيش مىروند كه حتى دموكراسى امريكا براى مردمش را هم قلابى مىخوانند و جامعه امريكا را مشتى مردم ناآگاه و اسير دست مطبوعاتى در خدمت كمپانىهاى بزرگ مىدانند. اين نكته به ظاهر بسيار بديهى و ساده، كه حتى به نظر پيش پا افتاده و توضيح واضحات مىرسد، سبب مىشود كه سردمداران امريكا به آسانى به مردم اين كشور و علاقهمندان به ارزشهاى حاكم بر جامعه امريكا بقبولانند كه علت اصلى مخالفت مردم خاورميانه و مسلمانان با اين كشور عدم قبول ارزشهاى فرهنگى امريكا چون آزادى، دموكراسى، احترام به حقوق فردى و غيره است، يعنى آنچه مردم امريكا شاهد وجود و حضور آن در جامعه خود مىباشند. و در مقابل حاكمان ملتهاى زجركشيده از امريكا - از جمله ايران و بسيارى از كشورهاى مسلمان همانند اقمار اتحاد شوروى سابق - امريكا را به مردمشان به صورت كشورى معرفى مىكنند كه انحراف اخلاقى، فريبكارى و ستمگرى بر آن حاكم است. آنها چنين مىكنند تا ملتهاى اين كشورها بدون داشتن تصورى از جهانى بهتر به آنچه كه دارند با تمام كمبودهايش تن بدهند. با تفكيك اين دو سياست است كه مىتوان قضاوتى درستتر از رابطه امريكا با ايران و كشورهاى ديگر جهان سوم به دست آورد و به درك درستترى از مفهوم استقلال و ايرادها يا مزاياى وابستگى يا حتى غربزدگى رسيد و مخالفت با امريكا را نشان سنتپرستى و مخالفت با مدرنيته ندانست و يا حمايت و علاقه به امريكا را مساوى عامل و جاسوس امريكا بودن و غربزدگى و نوكرى اين كشور ندانست، و مردم امريكا از ديدن آمارى كه در (World Value Survey) از سوى مركز مطالعه ارزشهاى جهانى انتشار داده مىشود شگفتزده نشوند كه در آن نشان مىدهد مردم خاورميانه و كشورهاى اسلامى حتى بيشتر از مردم خود امريكا طالب ارزشهاى سياسى فرهنگ امريكا هستند. براى مثال ٩٢ تا ٩٩ درصد مردم تركيه خواستار ايجاد نهادهاى دموكراتيك در آن كشور هستند در حالى كه در خود امريكا اين رقم ٨٩ درصد است. و يا درصد كسانى كه وجود «رهبر قدرتمند»ى را كه «غم پارلمان و انتخابات را ندارد» به شدت رد مىكنند در كشورهاى غربى و اسلامى يكى است در حالى كه نه تنها روشنفكران غرب بلكه بسيارى از روشنفكران كشورهاى اسلامى فكر مىكنند توده مردم در اين كشورها تاييدكننده «ديكتاتور صالح» هستند. اين خطا در نگرش را در بالاترين سطوح فكرى شاهديم تا جايى كه ساموئلهانتيگتون بر آنست كه انگيزه اصلى مخالفت كشورهاى اسلامى با غرب بر سر نپذيرفتن ارزشهاى سياسى غرب است؛ نظرى كه از سوى بسيارى چون برنارد لوئيس و پلى توينبى تاييد مى شود در حالى كه ادوارد سعيد به درستى مىگويد كه اگر امريكا در خاورميانه فقط يك ملت را دوست داشته باشد ملت ايران است كه عاشق ارزشهاى سياسى امريكا هستند. اين مسئله البته در تاريخ تازه نيست، از جمله ايرانيان، بويژه تودههاى آن، با آن كه اسلام را به سرعت پذيرا شدند اما بيش از دو قرن با آورندگان اسلام يعنى اعراب جنگيدند و هنوز پس از ١٤ قرن با وجود آن كه اسلام جزء جداناپذير فرهنگ آنان شده و عميقا در وجدان جامعه ريشه دوانيده است، اعراب را به خاطر اشغال ايران و تسلط بر آن نبخشيدهاند و يا هندىها با آن كه نظام سياسى و حقوقى خود را به تقليد از انگلستان شكل دادهاند اما با همه وجود از انگليسها بدشان مىآيد. از آنجا كه در اين نوشته هويت امريكا در رابطه با عملكردش در ايران و خاورميانه مورد بحث است، با در نظر داشتن اين تفكيك و جدايى به بررسى عملكرد خارجى اين نظام و هويت آن از نظر روابطش با ما و جهان سوم مىپردازيم بى آن كه كارى به هويت سياسى داخلى آن داشته باشيم. آمريكاييان پيوسته مىگويند و به آن افتخار مىكنند كه نه تنها نظام حكومتى آنان مردمسالار است، بلكه سخت مىكوشند كه دموكراسى را بر جهان حاكم كنند. آنها از افتخارات خودشان در دموكراتيك كردن آلمان و ژاپن و نيز از فداكارىها و جانفشانىهاى بى اجر و مزدى كه در اين راه كردهاند سخن مىگويند. اين نظر را نه فقط تعداد روزافزونى از روشنفكران ايرانى هم قبول دارند (كه نمونههايى از آن را در بخش اول اين نوشتار آوردم) بلكه در دنيا هم روشنفكران فراوانى هستند كه همين نظر را دارند؛ حتى كسانى چون اوريانا فالاچى كه شهرت جهانيش را مديون افشاى بيدادگرىهاى آمريكا در ويتنام است. اين تاييدها در هنگام جنگ يوگسلاوى شروع به اوجگيرى كرد و در حمله آمريكا به افغانستان به نقطه اوج خود رسيد و يادآور اعتبار پس از جنگ جهانى دوم آمريكا شد. ولى اكنون با درگيرى نظامى آمريكا در عراق و افروختن آتش جنگ با آن كشور بسيارى از مردم جهان بار ديگر اين ادعاى هويتى آمريكا را مورد ترديد جدى قرار دادهاند. آمريكاييان و علاقهمندان آنها مدعى هستند كه هيچ ابرقدرتى در طول تاريخ اين همه خوددار نبوده و اسب جاهطلبى خود را تا بدين حد لگام نزده است. آنها مىگويند آمريكا جز در مواقعى كاملا اجبارى و از سر ناگزيرى در انديشه كشورگشايى از طريق جنگ نبوده؛ حتى نه در حد فرانسه و انگليس كه يك دهم امكانات آمريكا را نيز نداشته و ندارند. اين را نه تنها دولت آقاى بوش و طرفدارانش هر روز تكرار مىكنند بلكه بسيارى از روشنفكران جهان سوم، از جمله محسن حيدريان و مرتضى مرديها، هم به آن باور دارند. آمريكاييان در سطح وسيعى تبليغ مىكنند كه آنان هميشه به دنبال گسترش دموكراسى در جهان بوده و هستند تا جايى كه پروا ندارند كه نظام خود را يك نظام ايدئولوژيك بدانند كه به دنبال ترويج دموكراسى در جهان است و «موج سوم دموكراسى» به طور عمده وامدار تلاشهاى آنان است. كوتاه كلام آن كه آنان چنين مىنمايند كه گويى آمريكا پيامبر آزادى و دموكراسى در جهان امروز است؛ همانگونه كه فرانسه پيامبر ارزشهاى دوران روشنگرى بود. به كمتر نويسنده و كوشنده سياسى در آمريكا بر مىخوريد كه جز اين بيانديشد. نامه معروفى كه ساموئلهانتيگتون و فوكوياما همراه با حدود صد نفر صاحب نام ديگر در حمايت از آقاى بوش و سياستهايش امضا كردند نيز بر همين ادعا استوار بود. اما روشنفكران جهان سومى كه از آمريكا حمايت مىكنند، از جمله شاهدانى كه در بالا نام بردم، يك چنين اعتبار اخلاق سياسى را براى آمريكا قائل نيستند، بلكه بر آنند كه آمريكا بيشتر به دليل ساختار اقتصادى خود خواستار دموكراسى و بازار آزاد است. آنها مىگويند منافع اين ابرقدرت با نظامهاى مردمسالار و در جوامع آزاد كه گسترش اطلاعات در آنها جريان دارد بيشتر همخوانى مىكند زيرا كنترل عصر اطلاعات در دست آنان است و جهانى شدن سرمايه ناگزير خواستار جهانى شدن ارزشهاى سرمايهدارى نيز هست و امروزه رهبرى اين جهان با آمريكا است. و از آنجا كه در سياست نتيجه و دستاورد مهم است نه نيت، بنابراين آنها از آمريكا حمايت مىكنند زيرا اين كشور را علاقهمند به گسترش مدرنيته و تسلط دموكراسى و ارزشهايى كه در فرهنگ آن كشور جا افتاده است، براى جهان سوم هم، مىدانند. بر مبناى همين باورهاست كه مردم به جان آمده از زورگويىها و ستمگرىهاى روحانيت انحصارگر حاكم بر ايران چشم اميد به آمريكا دوختهاند كه به نجات آنان بيايد. اين خواسته را عموم مردم كوچه و بازار آمريكا مىدانند و خانم كريستيان امانپور هم چند سال قبل تحت عنوان بازديدى از سرزمين مادريش اين پيام را از طريق CNN به گوش جهانيان رساند. هرچند خواسته آنان از اين دخالت آمريكا عموما سطحى و صرفا به اميد برخوردارى از لذايذ مادى زندگى است. اما در چند سال اخير و بويژه با به بنبست رسيدن حركت اصلاحات است كه تعداد روزافزونى از روشنفكران ايرانى نيز چشم اميد به آمريكا دوختهاند. و در جريان عراق در چهره صدام آيتاللههاى حاكم را مىديدند و كسانى كه از آنها نام بردم به همين اميدها از آمريكا و سياستهايش به درجات مختلف حمايت مىكنند ومثل عموم مردم آمريكا انتظار داشتند كه عراقىها پايكوبان و دستافشان به استقبال نجاتدهندگان خود بروند. مردم آمريكا هم موضوع نجات بخش بودن خود را چنان باور دارند كه اتهام اشغالگرى را بر دولت آقاى بوش حاصل تبليغات دولتهاى اروپايى مى دانند كه يا به دنبال منافع و مطامع خود در منطقه هستند يا از سر حسادت و تنگنظرى از محبوبيت و نفوذ آمريكا بيم دارند. و هر آنچه را هم كه در اثر تبليغات اروپايىها نيست حاصل تعصب و عقبماندگى ملتهاى مسلمان مىدانند كه ارزشهاى والاى فرهنگ آمريكا را بر نمىتابند و مىخواهند هرچه بيشتر به گذشتهها برگردند. اما بايد ديد كه آيا واقعا سياست خارجى آمريكا چنين خصوصيتى داشته و دارد و دفاع كسانى چون آقاى مرتضی مرديها از آن درست است؟ و چون محسن حيدريان مىتوان به اين نجاتبخش دل بست؟ نگاهى سريع كنيم به اين مطلب از سه زاويه تاريخى، فرهنگى و اقتصادى: يكى از نكاتى كه اين روزها در مورد آمريكا تكرار مىشود و آقاى مرديها به زبانى و آقاى حسين زاهدى در نشريه «نگين»، شماره ١٧، به زبانى ديگر مطرح كرده است آن است كه بدنامى آمريكا به طور عمده حاصل تبليغات شوروى سابق در «جنگ سرد» با غرب است تا عملكرد آمريكا. اين انديشه از سوى چپها عموميت يافته و از جمله آقاى زاهدى مىنويسد: «شوروى نه از جهت توان نظامى و نه از جهت قدرت توليد اقتصادى ياراى مقابله با آمريكا را داشت، بنابراين تمام نيروى خود را در تبليغات سياسى و فرهنگى بر عليه آمريكا و نظام سرمايهدارى به كار گرفت. و اين چنين نظام را وسيله به بند كشيده شدن تودههاى عظيم و غارت و استعمار آنها و حتى عامل ديكتاتورى قلمداد كرد به گونهاى كه وجود شر در جهان را مربوط به اين سيستم دانست». درست است كه شوروى سعى مىكرد كه آمريكا را عامل همه بدبختىهاى جهان سوم معرفى كند اما اولا گويى اين نويسندگان فراموش كردهاند اين تبليغات منفى دوجانبه بود و لذا خود آنان هم در داورىهايشان مىتوانند تحت تاثير تبليغات آمريكا گناهان اين كشور را كمرنگ و گناهان شوروى را پررنگتر ديده باشند و از همين زاويه در چاله قاطى كردن سياست داخلى و خارجى آمريكا كه به آن اشاره كردم افتاده باشند. اين كه استالين و رهبران كمونيستى با ملت خودشان با خشونت و بىرحمى بسيار رفتار كردهاند (كارى كه رهبران سياسى آمريكا هرگز با ملتشان نكردهاند) دليل آن نمى شود كه اين امر در سياست خارجى اين كشورها هم اتفاق افتاده باشد، بلكه برعكس مىتوان گفت كه آمريكا در خارج از كشور خود به مراتب بيشتر مرتكب بىرحمى و جنايت شده است و نه تنها به دنبال رشد دموكراسى در بسيارى از اين كشورها نبوده بلكه عامل خفقان و ديكتاتورى و فقر اين كشورها شده است. از جمله انچه كه در ويتنام كرده و يا انچه كه در سراسر كشورهاى آمريكاى لاتين و افريقا در سركوب نيروهاى مردمى و سرنگونى حكومتهاى منتخب مردم كرده است و در اكثر كشورها از طريق كودتا رژيمهاى مردمسالار را سرنگون و ديكتاتورهاى بىرحم را حاكم كرده است كه از اين فهرست طولانى براى نمونه مىتوان از شيلى، اندونزى، ايران و كنگو نام برد كارى كه ديكتاتورهاى بىرحم و خونخوارى چون استالين و جانشينانش به اين شدت و وسعت نكردند بلكه حتى بسيارى از نهضتهاى رهايىبخش جهان وامدار حمايتهاى آن كشور بودند. نگاهى به چند رقم اقتصادى هم نشان مىدهد كه آمريكا برخلاف آنچه كه اين انديشمندان ايرانى مى پندارند كشورى توسعهطلب و مهاجم است و منافع آن به مقدار زيادى در گرو فروش اسلحه و اشغال و توسعهطلبى مىباشد تا كمك به رشد حكومتهاى مردمسالار. نزديك به ٤٩ درصد بودجه آمريكا مستقيم و غيرمستقيم به صنايع نظامى تعلق دارد. بودجه نظامى آمريكا به تنهايى دو برابر بودجه نظامى مجموعا ١٨ كشور بزرگ اروپا است. بودجه نظامى چين ٤ درصد بودجه نظامى آمريكا است و حتى تعداد نفرات ارتش آمريكا نسبت به كل جمعيت آن كشور٥/٢ برابر ارتش بزرگ چين است. يك گردش كوتاه در شهر واشنگتن (پايتخت ايالات متحده) نشان مىدهد كه چرا سياست اين كشور بر مبناى قدرت نظامى استوار است و چرا الگوى فرهنگى آمريكا روم باستان است تا يونان قديم و يا فرهنگ دوران رنسانس و عهد روشنگرى اروپا. تقريبا هيچ خيابانى و ميدانى در شهر واشنگتن به نام يك نويسنده، شاعر، فيلسوف يا عالم نيست. بلكه همه آنچه هست نام سرداران جنگى و سياستمدارانى است كه در جنگهاى گوناگون موفقيت چشمگير داشتهاند؛ مردانى سوار بر اسب و شمشير اخته در دست يا بر كمر. حاصل چنين فرهنگى است كه موجب مى شود مبارزات ضد جنگ در آمريكا از همه كشورهاى ديگر كمرنگتر باشد. همين كه آقاى بوش در جنگ يك طرفهاى كه نتيجهاش از پيش معلوم بود برنده شد محبوبيت او به بيش از ٧٠ درصد رسيد؛ همان محبوبيتى كه در جنگ خليج فارس نصيب پدرش شد. در هيچ يك از اين دو جنگ كشتار مردم بيگناه براى مردم آمريكا اهميتى نداشت. در اين مورد بايد توجه داشت كه مخالفت با جنگ ويتنام هم بيش از آن كه از زاويه اخلاقى و همدردى با مردم ويتنام باشد به دليل كشته شدن سربازان آمريكايى بود. با اين همه بحث درباره هويت آمريكا هدف اين نوشته نيست بلكه با بيان اين نكات بر آن هستم كه نشان دهم اين دست از نويسندگان و همانديشان آنان كه فكر مىكنند آمريكا از ساير امپراتورىها و ابرقدرتها در طول تاريخ كمتر توسعهطلب و جنگ افروز بوده است در اشتباهند. و اين خطا در نگرش سبب مى شود كه اين افراد اميد داشته باشند كه حضور نظامى آمريكا در منطقه سبب شود كه اين جوامع با پرداخت هزينهاى محدود از دست ديكتاتورهاى بومى خود نجات پيدا كنند و آمريكا دست آنان را گرفته و به خاطر منافع خودش اگر به زور هم شده اين عقبماندگان را به سوى مدرنيته و دموكراسى، كه در درون خود آمريكا حاكم است، هدايت كند. هدف اصلى اين نوشته آن است كه نشان دهد آيا وجود آمريكا در منطقه به نفع ايران و خاورميانه خواهد بود يا نه؟ و آيا همانگونه كه نويسندگان مورد بحث و جمع رو به افزايشى از مردم ايران مىانديشند، حضور آمريكا در منطقه سبب مى شود كه روحانيت حاكم زير فشار شديد قرارگيرد و همين موضوع فرصتى را فراهم اورد كه يا خود آمريكا و يا نيروهاى مردمى به پشتگرمى آن ملت ايران را از شر حكومت ولى فقيه نجات دهند و حكومتى مردمسالار از نوع آمريكا را جايگزين نظام سركوبگر و عقبمانده دينى موجود كنند و يا برعكس حضور آمريكا سبب تشنج هرچه بيشتر در منطقه، ضعيف شدن مبارزات نيروهاى مردمى و تثبيت قدرت راست افراطى انحصارگرا در چند سال آينده خواهد شد؟ اين پرسشى است كه در قسمت دوم اين
نوشتار به آن خواهم پرداخت.
|
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |