[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز




 

نقدى بر "مانيفست جمهوريخواهى" آقاى گنجى
 
 
 
دكتر محمد برقعى
شنبه ٢٧ مهر ١٣٨١
قلم كوبنده، نثر شيوا و جسارت ذاتي آقاي اكبر گنجي خواننده ي را چنان مسحور مي كند كه چون پرنده ي مسحور مار شده بي اختيار در دست او قرار مي گيرد تا پايان ١٢١ صفحه كتاب را نمي تواند زمين بگذارد. با اتمام كتاب نيز مدت ها زمان مسحوري است و شيفتگي. اما كم كم كه آتش عواطف فرو مي نشيند و گردو خاكي را كه جولان اسب نوشته هاي گنجي در ميدان ذهن خواننده ايجاد كرده، فرو مي نشيند و زمان تعمق فرا مي رسد، خواننده برآن مي شود كه ببيند از اين كاروان چه برجاي مانده و چه چيزي از اين كتاب در ذهن نشست كرده است و از لايه ي احساس گذر كرده و در بخش انديشه جاي گرفته است.
يك نوشته از دو زاويه موزد توجه مردم قرار مي گيرد:
الف: نويسنده مطلبي نو و انديشه اي تازه را مطرح كرده است.
ب: نوشته پاسخگو به يك شرايط سياسي و اجتماعي ويژه اي است و اثر اعتبار خود را از آن پاسخ‌گويي وام مي گيرد.
اين كتاب را از اين دو زاويه بررسي مي كنيم:
الف: در اين ميدان همان طور كه آقاي مهدي خانبابا تهراني گفته‌اند، گنجي سخني نو نگفته است. به بررسي اختصاري آن بنشينيم. جان كلام اين نوشتار بر آن است كه جمهوري اسلامي به دلايل زير نظامي مردم سالار نيست و هر توجيهي براي جمع ميان دين و جمهوري ناموفق بوده است. از جمله نظريه ي "مشروطه خواهي" آقاي حجاريان كه خواستار حفظ ولايت فقيه، اما ناظر كردن ولي است نه حكومت كردن آن و هم چنين است نظريه ي "حكومت ديني" آقاي سروش. كوتاه كلام آن كه همه ي تلاش اصلاح گران آب در هاون كوبيدن است و چراغ در باد برافروختن. تنها راه نجات از بن‌بست موجود برقراري جمهوري تمام عيار است، يك جمهوري سكولار همانند جمهوري هاي كشورهاي پيشرفته. اهم اين دلايل چنين است:
١ـ ولايت فقيه آن هم از نوع مطلقه اش در نفس خود ضد مردم سالاري است. مسئله اي كه نويسندگان بسياري از زواياي مختلف به آن پرداخته اند و از زاويه ي درون ديني مهندس بازرگان كتاب "ولايت فقيه" و دكتر كديور چند كتاب از جمله "نظريه‌هاي دولت در فقه شيعه" را در همين رابطه نوشته اند و نشان داده اند كه اين نظريه تقريبا از ابداعات شخص آيت الله خميني است.
٢ ـ گفته هاي آقاي خميني پس از استقرار حكومت در تضاد كامل با پيش از انقلاب و اوايل آن است. اگر ايشان در اول از حقوق مردم ، دفاع از آزادي و پذيرش حقوق بشر سخن گفته اند، بعد كه اسب حكومت را براي خود زين كردند، سخن از حكومت فقها و آن هم از نوع مطلقه اش كردند و مردم را صغار و مهجور دانستند. لذا اصلاح طلباني كه سعي مي كنند با استناد به گفته هاي دوران تاسيس ايشان خود را پيرو واقعي امام نشان دهند، نفاق مي كنند و از ايشان استفاده‌ي ابزاري مي كنند، والا واقعيت موجود نظر ايشان همان مطالب دوره ي دوم است.
اين مطالب به ده ها قلم درآمده است كه از مذهبيون دست اندركار به عنوان نمونه از كتاب مهندس بازرگان "انقلاب ايران در دو حركت " و مصاحبه هاي آقايان دكتر ابراهيم يزدي و مهندس عزت الله سحابي كه در نشريه ي ايران فردا و ديگر نشريات به چاپ رسيده و كتاب خاطرات آيت الله منتظري و آقاي ابوالحسن بني صدر به تفصيل در اين مورد گفته اند، مىتوان نام برد.
٣ ـ قانون اساسي حمهوري اسلامي به هيچ عنوان سر آشتي با مردم سالاري ندارد. در آن مقام هاي انتخابي تابعي تقريبا بي اختيار از مقامات انتصابي. در حقيقت تمام سرنخ ها طبق قانون در دست ولي فقيه است ، رهبري مادام العمر كه به هيچ كسي هم پاسخ گو نبايد باشد. اين مسئله نيز در حد بسيار وسيعي در نوشته هاي بسياري در داخل و خارج از كشور مورد بررسي قرار گرفته است ، از جمله آقاي پرويز دستمالچي كتابي ويژه در اين مورد نوشته اند و بندبند قانون اساسي جمهوري اسلامي را در اين رابطه بررسي كرده اند.
٤ ـ حكومت ديني نيز پذيرش حكومت مردم را بر نمي تابد و در نفس خود با جمهوري و مردم سالاري در تضاد است. در اين زمينه نيز بسيار نوشته شده از جمله نقدهاي مفصلي كه در همان زمان طرح آن در نشريه ي كيان چاپ شد و آقاي بيژن حكمت و حميد پايدار به آن پرداختند و خود آقاي گنجي هم در همان زمان به تفصيل به نقد نظرات دكتر سروش پرداختند.
٥ ـ آياتي از قرآن و احكامي از فقه اسلامي با جمهوريت تضاد بنياني دارند. و در نتيجه اسلام با جمهوريت و مردم سالاري در تضاد است و از همين بابت نيز تلاش هاي فراواني براي رفع اين مشكل انجام شده از محدود دانستن آيات حكمي ، تاريخي دانستن احكام ، محدود كردن قلمرو حكم ديني تا سخنان امثال مجتهد شبستري كه اصلا دموكراسي و پلوراليسم را مفاهيمي مربوط به قرون اخير دانسته كه به هيچ عنوان اسلام به آنها نپرداخته و از اسلام نمي توان استخراج كرد و بالاخره مهندس بازرگان كه در كار معروف آخر عمرش "هدف بعثت انبيا" اعلام داشت كه اصلا حكومت كردن جزو وظايف ديني نيست تا آيت الله حائري يزدي كه همين نظر را با طرح مسئله وكالت ثابت كردند.
اين نمونه ها البته مربوط به كار روشنفكران ديني است والا روشنفكران لائيك سال هاست اين مسئله را در جهان مطرح كرده اند و روشنفكران لائيك ايراني هم كه در اين دو دهه در اين مورد كم ننوشته اند و عموم آنان هم در اين زمينه گام هاي بس بلندترى از آقاي گنجي برداشته اند. اگر آقاي گنجي تنها از مشكل اسلام با دموكراسي سخن گفته است ، آنان بجاي اسلام از همه ي اديان گفته اند و حتي ديگر سال هاست كه از آن هم فراتر رفته و هر ايدئولوژي را شامل اين حكم دانسته اند.
آقاي گنجي با آوردن دلايل و مطالب فرعي چنين نتيجه گرفته كه تنها راه برون رفت از بن بست موجود خواستن جمهوري لائيك است و هر راه ديگري ره به جايي نمي برد. در اين مورد و اين راه حل هم بسيار گفته آمده و حتي "حزب جمهوريخواهان" با اساسنامه و مرامنامه خود سال هاست كه اعلام موجوديت كرده است.
خوب اگر در اين نوشته نكته ي تازه اي نيست نه در دلايل و نه در نتيجه گيري پس دليل موفقيت و اقبال فراوان به آن را بايد در زاويه ديگر جستجو كرد.
ب: اعتبار نوشته در پاسخ گويي به شرايط زماني و مكاني خاص. آن چه اين نوشته را چنين مطرح كرده است دو عامل است:
١ ـ وجود حكومت مذهبي آن هم به رهبري و هدايت مذهبيون قشري اقتدارگرا كه با اعمالشان عامه ي مردم را از هر چه دخالت دين در حكومت است بيزار كرده است.
٢ ـ اين كه آقاي گنجي يك روشنفكر مذهبي است كه در صحنه ي سياست كشور مطرح است. به ديگر سخن صداي اعتراض عليه حكومت مذهبي از حلقوم يكي از خود بچه‌هاي انقلاب اسلامي، يعني كساني كه پايه هاي نظام بر دوش آنان استوار است و لذا هم‌دينان مسلمان و معتقد او به حرف هاي او گوش مي دهند. كساني كه همين سخنان را هرگز از دهان يك فرد لائيك، چه رسد ضد دين يا ضد انقلاب ، اصلا نخواهند شنيد.
هر يك از دو پسوند "مذهبي" ـ "سياسي" از هويت روشنفكري آقاي گنجي حذف شود، تمام تاثيرگذاري و اهميت او را از بين خواهد برد. مانيفست جمهوري خواهي هردو اين پسوندها را در معرض تهديد اساسي قرار داده است.
ايشان همه جا از تضاد اسلام (نه دين به معناي عام و يا ايدئولوژي) با دموكراسي شاهد آورده اند كه با توجه به شرايط موجود جهان گويي تكرار همان حملات اسلام ستيزان بر باورهاي اسلامي مردم است ، ولي نقطه ي اوج اين خطا آنجاست كه ايشان از زن ستيزي و مردم سالاري اسلام مي گويد و با آوردن آياتي از قرآن نشان مي دهد كه خود قرآن ـ نه احكام فقهي ـ نه تنها كتك زدن زنان را تجويز مي كند، بلكه وطى دردبر را هم مي پذيرد. كاري كه قوانين انگلستان آن را جرم مي شناسد (بگذريم كه بر عكس تصور آقاي گنجي از ديد افراد مترقي و مدافعان سرسخت حقوق زنان اين قانون انگلستان قانوني عقب مانده و متاخر از اخلاقياتي است كه نگاه سالمي به روابط جنسي زن و مرد ندارد، والا تا جايي كه نوع رابطه مورد رضايت طرفين باشد هيچگونه رابطه اي زشت و غير اخلاقي نيست چه رسد به آن كه منع قانوني داشته باشد.)
به هر حال اين گونه ايرادات بر آيات قرآني به صدها شكل توسط افراد مختلف به ويژه از سوي فمينيست ها مطرح شده است و اگر ايشان به آوردن دو آيه بسنده كرده اند، آنان ده ها آيه از قرآن را در اين مورد تحليل كرده اند و آقاي شجاع الدين شفا يك كتاب هزار صفحه اي در اين مورد نوشته است. ولي مشكلي كه آقاي گنجي به عنوان يك روشنفكر مسلمان با طرح اين مسائل دارند، آن است كه بايد روشن كنند چگونه مي توانند به چنين كتابي با اين احكام عقب مانده و زن ستيز آن ايمان داشته باشند. آيا ايشان هم مثل آتئيست ها با شناخت قرآن از آن دل كنده اند و اسلام را ديني منسوخ و متعلق به قرون گذشته مي دانند، ديني كه به درد جامعه متمدن امروز انسان نمي خورد. به اين ترتيب است كه پسوند "اسلامي" ايشان مورد سوال قرار مي گيرد.
ممكن است ايشان بگويند ايراد گرفتن بر قرآن از جانب روشنفكران اسلامي امر تازه اي نيست. از جمله دكتر سروش در اين وادي تا به آنجا رفته كه مي گويد قرآن نه تنها قديم نيست ، بلكه متاثر از زبان و فرهنگ جامعه ي محل نزول خود است ، لذا پر از اصطلاحات تجاري است و احكامي و آياتي از آن منسوخ است و بالاخره مدعي مي شوند كه اگر پيامبر اسلام عمري بلندتر يا كوتاه تر داشت، آيات قرآن هم بيشتر يا كمتر مي شد و يا اگر ايشان در دياري ديگر و زماني ديگر مبعوث مي شدند، بسياري از احكام و دستورات قرآن هم دگر مي شد. ولي امثال دكتر سروش و مجتهد شبستري و مصطفي ملكيان از اين نكته غفلت نمي كنند كه نشان دهند چه توجيهي براي وجود اين آيات دارند و چرا با وجود نقدشان بر اين آيات هم چنان مسلمان مومن معتقد هستند و هيچ صاحب نظري هم آنان را نيز غيرمسلمان نخوانده است.
اين گونه تركتازي‌ها "سياسي" بودن آقاي گنجي را هم مورد ترديد قرار داده است ، زيرا فرق است ميان يك پژوهشگر و يك فعال سياسي. اولي هر آن چه را درست بداند، اگر شهامت داشته باشد، بي پروا از فهم زمانه و مردم باز مي گويد و جامعه در اكثر موارد بر او سخت نمي گيرد، زيرا خيال دنباله روي از او را ندارد. اما يك روشنفكر فعال سياسي مي داند كه به عنوان كسي كه در رهبري جامعه نقش دارد، نبايد بيش از يك گام از مردمش جلوتر گام بردارد، والا مردم وي را در پس بلندي ها گم مي كنند و از همراهي با او باز مي مانند. و هر زمان كه چنين شد، نقش سياسي آن روشنفكر مختل مي شود.
اجازه بدهيد يك نمونه بياورم از يك فعال سياسي كه پايگاه اصلي خود را فراموش كرده و هويت خود را نقض كرده و در نتيجه از مطرح ترين فرد جهان به عمق گمنامي و بي اثري فرورفت. اگر او چنين شد، تكليف آقاي گنجي كه يك هزارم نفوذ و اعتبار ايشان را ندارند معلوم است. اين فرد كسي جز آقاي گورباچف نيست. كسي كه با نوشتن كتاب پروتريسكا اين واژه وارد لغت نامه ي عموم زبان هاي جهان كرد و نقدش بر ماركسيم شهره ي جهان شد. اما همين شخصيت فراموش كرد كه اعتبار سخنانش به خاطر پاسخ گويي آنها به شرايط زمان و مكان بود نه خود حرف كه مفصل تر و كامل تر آن را بسياري از غرب و خود شوروي پيشتر گفته بودند. اين اعتبار وام‌دار سمتي بود كه وي به عنوان رهبر يك كشور كمونيستي داشت و به همين سبب از سوي كمونيست ها شنيده مي شد. غفلت از اين مهم سبب شد كه او در حالي كه در غرب در اوج شهرت و محبوبيت بود در جامعه اش چنان پايگاهش را از دست داد كه در انتخابات رياست جمهوري كمتر از يك درصد آرا را آورد. پس از از دست دادن پايگاهش بزودي در غرب هم فراموش شد و تمام آن هورا كشيدن ها و تشويق ها به پايان رسيد.
سخن از محافظه كاري و گريز از بيان واقعيت ها نيست چه رسد به توصيه به بي اصولي و نان به نرخ روز خوردن، بلكه سخن از شيوه ي بيان و ملاحظات و ظرافت هاي يك كار سياسي است. آن چه يك فعال سياسي بايد مراعات كند تا مفيد فايده باشد و نقش خود را در هدايت جامعه از دست ندهد. هم چنين سخن از ايراد بر طرح جمهوريت پيشنهادي ايشان نيست ، بلكه حرف از شيوه ي گفتن و ناكارآمد كردن گفتار و حتي ناآگاهانه ضربه زدن به يك جنبش و خواسته ي مردمي است.
آقاي گنجي بايد از خود بپرسند كه چرا بسياري از همفكران او ـ حتي كساني كه معتقد به بن بست رسيدن اصلاح طلبان شده اند و كارنامه ي آقاي خاتمي را ناموفق مي دانند ـ سعي مي كنند از ايشان فاصله بگيرند. و تنها به پاس سابقه مبارزاتي هم رزم خود در شرايطي كه وي در زندان و زير شلاق اقتدارگرايان است ، زبان در كام كشيده اند و نمي خواهند كه با نقد نظرات آقاي گنجي آب به آسياب دشمنان اقتدارگرايش بريزند و سرود ياد مستان بدهند.
آقاي گنجي بايد بدانند اين تحسين هاي نيروهاي لائيك و به ويژه آن هياهوي مخالفين انقلاب براي ايشان همه تا زماني است كه ايشان تعلق خود را به نيروهاي مذهبي حفظ كرده باشند و هم چنان عنوان روشنفكر مذهبي و سياسي را به دنبال بكشند. والا همين كه ايشان در آن مجموعه خواننده و شنونده اي نداشت ، شور تمام اين همدلي هاي ابزاري فرو مي خوابد. زيرا همانگونه كه گفته شد، آن چه كه حال از زبان ايشان نو و جنجال برانگيز است ، وقتي به اين جمع بيايد مطالبي كهنه و دست دوم به حساب مي آيد.
اگر بر آن باشيم در مورد كتاب "مانيفست جمهوريخواهي" آقاي گنجي يك داوري كلي بكنيم ، بايد بگوئيم با آن كه ايده ي ايشان عالي و شيوه بيانشان شجاعانه و برانگيزاننده است ، اما در كليت خود بي گدار به آب زده و به قول معروف "ذرع نكره پاره كرده اند" اگر بيشتر از اين از پايگاه خود غفلت كنند و از آن بريده شوند شامل اين شعر استاد سخن سعدي مي شوند كه:
يكي بر سر شاخ بن مي بريد            خداوند بستان نگه كرد و ديد
بگفتا كه اين مرد بد مي كند             نه با من كه با نفس خود مي كند
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de