‍[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز






نخير، آقايان. "ما" نبوده‌ايم!
  • خميرمايه مشترك حملات شخصي بي پايه به نويسنده اين سطور فرضياتي است كه به مصداق "كافر همه را به كيش خود پندارد" گريبانگير بسياري از توجيه گران كجروي ها و خلاف هاي گذشته شده است. اينان نه اين مسئوليت اخلاقي را مي پذيرند كه كسي را بي دليل و مدرك به چيزي متهم نكنند و نه به خود زحمت مي دهند كه پيش از نسبت دادن عملي به كسي در باره او تحقيق كنند. البته كمتر كسي است كه بتواند مدعي شود كارنامه گذشته اوعاري از خطا است. ولي درك اين مسئله نيز نبايد مشكل باشد كه ممكن است درست در لحظاتي كه كسي مدعي است كه "ما همه " چنين بوديم و چنان كرديم ، كساني پيدا مي شده اند كه همرنگ جماعت نبوده اند و بلكه جور ديگري بوده اند و كار ديگري كرده اند. و اگر چنين فرضي را بپذيريم ديگر احتمالا به چنان كلي گويي هاي اهانت آميز دست نخواهيم زد...


    دكتر حسين باقرزاده
    سه‌شنبه ٢١ مرداد ١٣٨٢ 2003August12
    hbzadeh@btinternet.com

     
    اشاره: نويسنده اين سطور بر اين عادت نيست كه در اين ستون از خود سخن بگويد، و اين كار را مطلقا نمي پسندد. در اين هفته ، اما، براي رفع شبهاتي كه به برخي اجازه مي دهد تا اتهاماتي نادرست را بر او ببندند و يا آن را نشر دهند لازم مي داند كمي از خود سخن بگويد تا شايد داستان پردازان و اتهام زنان به خود آيند و از اين شيوه نامرضيه دست بكشند. عرصه نقد و تحليل جاي اتهام زني ها و حملات شخصي نيست. آنان كه نمي توانند در اين عرصه سخني عرضه كنند يا پاسخ منطقي و مستدل در برابر نقد عرضه كنند تنها مشت خود باز مي كنند و زحمت ديگران مي دارند...

    نوشته هفته گذشته من تحت عنوان "فرضيه كوره انقلاب توجيه كننده نيست " واكنش هاي متعددي را بر انگيخت. از جمله ، دو نوشته از آقايان عبدالحسين هراتي و علي محمد طباطبايي در "ايران امروز" منتشر شد كه حاوي نسبت هايي نادرست به من بود. در يكي ، آقاي هراتي مقولاتي را پيش كشيده بود كه حتي يك دهم آن ها نيز به نويسنده اين سطور ارتباط نداشت و در عين حال نوشته خود را "سخني با آقاي دكتر باقرزاده" عنوان داده بود. در ديگري ، آقاي طباطبايي بدون ذكر نام ولي با تلويحاتي ابلغ من التصريح و با كاربرد صيغه هاي جمعي "ما همه" مرا نيز به دورويي اخلاقي متهم كرده و موعظه وار از من خواسته بود كه از نقدهايي از اين قبيل دست بكشم.

    من البته بر آن نيستم كه به يكايك نسبت هاي نادرست اين دو نويسنده پاسخ دهم و اتهامات آنان را به تفصيل رد كنم. نوشته آقاي هراتي چنان مغشوش و در هم بر هم است كه نشان مي دهد او حتي اين را به خود نداده كه يك بار آن را بخواند و ببيند كه كجاي سخنش با من است. من كه در نوشته پيشين خود (يا نوشته هاي مشابه پيشتر از آن) از گنجي نام نبرده بودم كه او مرتبا ترجيع بند "سروش و گنجي" را در نوشته خود عليه من به كار مي برد. ديگر اين كه معلوم نيست در قاموس ايشان كه چمران را قهرمان ملي مي شناسد تعبيراتي از قبيل "راديكاليسم" و "توتاليتاريسم" به چه معني است. و بالاخره ايشان اگر به گفته خودش خطابش با "رفقا" و با سازمان هايي است كه در نوشته اش قبلا به كار برده ("پيشگام ، چريكهاي فدايي خلق و مجاهدين خلق و حزب دمكرات كردستان و كومله و راه كارگر و سازمان پيكار و اتحاديه كمونيست هاي ايران و حزب طوفان و ... و ... و ...") چرا آن را سخني با باقرزاده عنوان كرده است؟ آيا او نشان و دليلي در دست دارد كه من عضو يا هوادار يكي از اين سازمان ها بوده ام ، و يا اين كه من بر روي دولت موقت "اسلحه" كشيده ام و با آن به "جنگ مسلحانه" پرداخته ام؟ نوشته آقاي طباطبايي نيز (به تلويح) حاوي نسبت هاي نادرستي است كه او باكاربرد صيغه "ما همه" مرا هم چون خود در بسياري از كردارها و رفتارهاي ضد دموكراتيك و ضد حقوق بشري سال هاي اول انقلاب سهيم كرده است. آقاي طباطبايي يك بار ديگر نيز اتهامات اخلاقي ديگري را در همين نشريه به من نسبت داده بود و عليرغم توضيح و تكذيب آن ها از سوي من هيچگاه عذر نخواست و اكنون اين اتهامات را بر آن ها افزوده است.

    خميرمايه مشترك اين دو نوشته البته فرضياتي است كه به مصداق "كافر همه را به كيش خود پندارد" گريبانگير بسياري از توجيه گران كجروي ها و خلاف هاي گذشته شده است. اينان نه اين مسئوليت اخلاقي را مي پذيرند كه كسي را بي دليل و مدرك به چيزي متهم نكنند و نه به خود زحمت مي دهند كه پيش از نسبت دادن عملي به كسي در باره او تحقيق كنند. البته كمتر كسي است كه بتواند مدعي شود كارنامه گذشته او همه عاري از خطا است. ولي درك اين مسئله نيز نبايد مشكل باشد كه ممكن است درست در لحظاتي كه آقاي طباطبايي مدعي است "ما همه " چنين بوديم و چنان كرديم ، كساني پيدا مي شده اند كه همرنگ جماعت نبوده اند و بلكه جور ديگري بوده اند و كار ديگري كرده اند. و اگر چنين فرضي را بپذيريم ديگر احتمالا به چنان كلي گويي هاي اهانت آميز دست نخواهيم زد، و يا به تعبير ايشان ممكن است "به سن عقل " برسيم.

    ظاهرا تبليغات سوء نشريات جمهوري اسلامي در مورد سابقه همكاري من با سازمان مجاهدين خلق و شوراي ملي مقاومت منشا اين برداشت هاي نادرست و اتهاماتي از اين قبيل بوده است. من براي اطلاع اين نويسندگان و ديگراني كه ممكن است تصورات مشابهي داشته باشند فشرده اي از اين سوابق را در اين جا مي آورم و از مواضع خودم در باره آن چه كه در جريان انقلاب گذشت ياد مي كنم تا بلكه منتقدان از اين پس سعي كنند در نقد نوشته هاي من به مدعا بپردازند و اتهامات نادرست نثار مدعي نكنند.

    سابقه همكاري من با سازمان مجاهدين خلق به سال هاي ٥٤-١٣٥٣ بر مي گردد. من كمتر از دو سال با اين سازمان در خارج كشور كار كردم. سپس در جريان "انقلاب ايدئولوژيك " سازمان در برابر عمليات ضد دموكراتيك و جنايتكارانه رهبري ايستادم و بابه خطر انداختن جان خودم با شرايط سختي به داخل كشور رفتم تا شايد بتوانم اين روند انحرافي را متوقف كنم. در اين كار البته موفق نشدم ، ولي توانستم از چنگ سازمان به خارج كشور فرار كنم. سازمان در نشريه خارج كشوري خود از من به عنوان "خائن سوم" (پس از شريف واقفي و صمديه لباف) ياد كرد كه "اكنون به خارج كشور گريخته است " و تهديد كرد كه اين فرار بيفايده است و من به سزاي خيانت خود خواهم رسيد. به دليل اين تهديد، من حدود يك سال در خارج كشور نيمه مخفي زندگي كردم تا مطمئن شوم خطر رفع شده است.

    در يكي دو سال پس از آن به كار مطالعه و نوشتن پرداختم (محصول آن كتابي بود كه تحت عنوان "مقولاتي از فلسفه " پس از انقلاب در ايران انتشار يافت). علاوه بر آن ، به كار حقوق بشري روي آوردم و از جمله علاوه بر همكاري با عفو بين الملل ، "انجمن بين المللي خانواده هاي زندانيان و شهداي سياسي ايران" را با كمك دوستاني در اروپا تشكيل داديم. سپس به كار نشر روي آوردم و هفته نامه "ايرانشهر" را در ١٣٥٧ در لندن بر پا كردم و از زنده ياد احمد شاملو براي سردبيري آن دعوت كردم كه پذيرفت و به اين منظور از آمريكا به لندن نقل مكان كرد. ايرانشهر تنها نشريه مستقلي بود كه از موضع چپ دموكراتيك در بحبوحه انقلاب ، اخبار مربوط به آن را نقل مي كرد و در عين حال از نقد آيت الله خميني نيز ابايي نداشت. يكي از منتقدان صريح آقاي خميني در اين نشريه ، پيش و پس از پيروزي انقلاب ، خود من بودم. من به خصوص ، سياست اعدام را كه بلافاصله پس از پيروزي انقلاب شروع شد به انتقاد گرفتم و با اشاره به تجربه انقلاب همزمان در نيكاراگوئه ، خواهان لغو اين مجازات شدم ، كه البته از ناله ها و فريادهايي بود كه به جايي نمي رسيد.

    پس از انقلاب به ايران رفتم. در دو سال و اندي كه در ايران بودم ، فعاليت هاي من بيشتر در دفاع از آزادي هاي دموكراتيك بود. در جمعيت اقامه شركت كردم كه كار اصلي آن مبارزه با تندروي هاي حكومت و دفاع از زندانيان و اعداميان سياسي بود. در مبارزه براي لغو مجازات اعدام يكي دو مقاله نوشتم كه هيچ يك از نشريات "ليبرال" آن روز حاضر به درج آن ها نشدند. در تماس هاي شخصي با سازمان هاي چپ (و به خصوص مجاهدين) از مواضع آنان كه با حقوق بشر، لغو اعدام و حقوق و آزادي زن مغايرت داشت و يا در حمايت از سياست هاي سركوب رژيم و گروگانگيري سفارت آمريكا بود انتقاد مي كردم. سرانجام ، پس از شروع موج سركوب در سال ١٣٦٠، و مقاله اي كه روزنامه جمهوري اسلامي با استناد به ايرانشهر و نقل انتقادات من از آقاي خميني عليه من نوشت مخفي شدم و پس از چندي مجبور شدم بار ديگر ايران را ترك كنم.

    در آن هنگام در خارج كشور شوراي ملي مقاومت مركب از مجاهدين ، حزب دموكرات كردستان ، آقاي بني صدر و چند سازمان و شخصيت مستقل و چپ و ليبرال ديگر تشكيل شده بود. من همانند بسياري از نيروهاي دموكرات و چپ در آن هنگام از شورا حمايت مي كردم ، ولي هيچگاه به آن نپيوستم و به دعوت به عضويت در آن پاسخ ندادم. در عين حال ، وقتي آقاي رجوي طي يك تماس تلفني از فرانسه (به لندن) از من خواست كه نمايندگي شورا در انگليس را به عهده بگيرم ، آن را پذيرفتم. در طول دو سالي كه اين سمت را به عهده داشتم سعي كردم به بحث هاي دموكراتيك درون و برون شورا دامن بزنم. جلسات ماهانه شوراي ملي مقاومت لندن كه محل بحث و سخنراني موافقان و مخالفان شورا بود در نوع خود نظير نداشت. علاوه بر اين ، بسياري از مسايل دموكراتيك مربوط به شورا را من در درون و يا در بيرون (از جمله در "ايرانشهر" آمريكا) پيش مي كشيدم. يك روز نيز ساعت ها به طور خصوصي در مقولات حقوق بشري با آقاي رجوي بحث كردم و به خصوص اصرار داشتم كه شورا بايد لغو مجازات اعدام را بپذيرد - كه بيهوده بود. سرانجام وقتي در اوايل سال ١٣٦٣ شورا با هژموني طلبي مجاهدين متلاشي شد و از جمله به جدايي حزب دموكرات كردستان ، آقاي بني صدر و شوراي متحد چپ و چند عضو منفرد ديگر از آن منجر شد من نيز از نمايندگي آن كناره گرفتم ، و اصرار آقاي رجوي در طول يك تلفن يك ساعته براي ادامه آن را نپذيرفتم. بخشي از بحث هاي دروني و بيروني من با شورا و مجاهدين سپس در مجموعه كوچكي تحت عنوان "يك حرف بس است" منتشر شد.

    اين خلاصه اي از سوابق كار من با مجاهدين (پيش از انقلاب) و شوراي ملي مقاومت (در دوسال اول آن پس از انقلاب) بوده است ، و آن هم فعاليت من در سال هاي بينابين آن در داخل و خارج كشور. اين توضيحات فشرده را از اين رو آوردم كه شايد هراتي ها و طباطبايي ها بي دليل و مدعا اتهام و نسبت نادرستي به ديگران نبندند. اينان اگر با گفته هاي من حرفي دارند دلايل قوي و معنوي پيش آورند و گرنه و به جاي آن مدعي را دراز نكنند. اين شرط لازم "به سن عقل رسيدن " است.





  • [بازگشت به صفحه اول]
    [iran emrooz © 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de