| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
فرضيه "كوره انقلاب" توجيه كننده نيست!
دكتر حسين باقرزاده ١٤ مرداد ١٣٨٢ (2003August 5) آقاي عبدالكريم سروش در پاسخي كه بر نقد ديگران نوشته است به وقايع چند سال اول پس از انقلاب پرداخته و شمه اي از نقش خود در تحولات دانشگاهي آن سال ها را به قلم آورده است. من در اين نوشته به دفاع ايشان از نقش خود به نصب و فرمان آيت الله خميني در "ستاد انقلاب فرهنگي " و رابطه آن با آن چه كه "انقلاب فرهنگي" (به اقتباس و مدل برداري از انقلاب فرهنگي چين در دهه ١٩٦٠) نام گرفت كاري ندارم. نه نقش آقاي سروش در استقرار و تثبيت جمهوري اسلامي به عضويت ايشان در اين ستاد محدود مي شود، و نه رابطه "ستاد انقلاب فرهنگي " با "انقلاب فرهنگي" هم چون دو دايره متخارج بوده است كه ايشان تصوير مي كنند. به لحن ناپسند نوشته ايشان با منتقدانشان نيز كاري ندارم ، و يا به اين ادعا كه گويي ايشان با پذيرش مقام و موقعيت در اركان جمهوري اسلامي خطري كرده اند و از اين رو ديگراني كه به شيوه ايشان تاسي نكرده اند "شيره يي ها"يي كنار نشسته بوده اند. آن چه كه از نوشته اي|شان مورد نظر من است دو نكته است: يكي اشاره به اين كه "پاكسازي ها در دانشگاه....شعله اي از كوره انقلاب بود كه دامن همه را فرا گرفت و هيچ جا را از سوختن معاف و مصون نگذاشت". و ديگري اين كه ايشان در سال ١٣٦٢ وقتي ديده اند "كه در بر پاشنه ديگري مي چرخد... وپاره اي از كجروي ها نهادينه مي شود" از ستاد انقلاب فرهنگي استعفا كرده اند و عطاي آن را به لقايش بخشيده اند. اشاره ايشان به "كوره انقلاب" كه تر و خشك را مي سوزاند و به گفته ايشان "دامن همه" را فرا مي گيرد در بسياري از نوشته هاي ديگراني كه به نحوي سعي دارند تحولات پس از استقرار جمهوري اسلامي را توجيه كنند نيز ديده مي شود. در واقع اين تعبير راه فرار ظاهرا ساده اي براي بسياري از كساني كه در اين ت|حولات نقش فعال يا منفعلي داشته اند گشوده است. ادبيات بسياري از اين افراد كه امروز در جبهه مردمسالاري يا اصلاح طلبي جا پيدا كرده اند و احيانا مورد غضب حكمرانان فعلي جمهوري اسلامي قرار گرفته اند از تعبيرات مشابه آن پر است. در واقع براي يك ناظر خارجي انقلاب كه شاهد موج وسيع خشونت هاي معمول در اين انقلاب بوده است ، كاربرد اصطلاح "كوره انقلاب" براي توضيح اين پديده از ديدگاه جامعه شناسي سياسي شايد مناسب ترين تعبير باشد. براي اين ناظر، انقلاب ١٣٥٧ ايران نيز همانند ساير انقلاب هاي دو سده اخير جهان كه با ازهم پاشي نظم موجود همراه بوده ، به گسستن شيرازه هاي اجتماعي منجر شده و دوراني از هرج و مرج همراه با خشونت را به دنبال خود آورده است. و باز بر اساس همين نظريه جامعه شناسانه ، و به سابقه بسياري از انقلابات پيشين ، مي توان پديده جايگزيني خشونت بار قدرت در بين نيروهاي وابسته به انقلاب و قرباني شدن بر|خي از انقلابيان اوليه به دست جانشينان آنان را كه اصطلاحا از آن تحت اين عنوان كه "انقلاب فرزندان خود را مي خورد" ياد مي شود توضيح داد. ولي برخورد جامعه شناسانه به پديده انقلاب براي توضيح نابساماني هاي حاصله از آن يك مسئله است ، و مسئوليت فردي افرادي كه در اين كنش ها سهم داشته اند مسئله اي ديگر. به عبارت ديگر، درست كه بر اساس اين نظريه جامعه شناسانه مي توان خشونت هاي انقلابي و نابساماني هاي اجتماعي پس از حدوث يك انقلاب را توضيح داد، ولي به هيچ عنوان نمي توان آن ها را توجيه كرد. گفتن اين كه فقر آدمي را به دزدي و جنايت مي كشاند ممكن است براي توضيح آن كافي باشد، ولي در هيچ نظام حقوقي نمي توان از آن براي توجيه يك عمل جنايي (جز در شرايط اضطرار) بهره گرفت. شرايط اجتماعي هر چه كه باشد، آدميان در هر موقعيت و وضعي كه هستند در برابر كاركرد خود مسئول شناخته مي شوند، و جز در جايي كه اجبار يا اضطرار آنان را به شركت در يك فعل يا ترك فعل ناپسند و مذموم وا بدارد نمي توانند مسئوليت فردي يا مشترك خود را وا نهند و خود را هم چنان مهره اي در ماشيني كه ديگري آن را مي راند وانمود كنند. اگر در جريان يك تحول اجتماعي مانند انقلاب نابساماني هايي صورت مي گيرد و خشونت هايي بروز مي كند، اين نابساماني ها و خشونت ها دقيقا برآيند كنش هاي افرادي است كه در آن دخيلند، و مجموعه عملكرد تك تك اين افراد است كه به آن فرايند مي رسد. "كوره انقلاب" چيزي جز مجموعه دم گرم افراد دخيل در انقلاب نيست كه هر يك سهمي در برافروختن اين آتش به عهده گرفته اند و از اين رو به نسبت مقام و موقعيت خويش نيز در مسئوليت آن شريكند. آقاي سروش و هم فكرانشان از نحله اي به نام "روشنفكران ديني" بشمار مي روند كه از يك سو به انگاره هاي مذهبي (اسلام) پاي بندند و از سوي ديگر از آموزش هاي ليبرالسم غربي بهره گرفته اند - و اين هردو سخت بر مسئوليت فردي تاكيد مي ورزند. نه در آموزش هاي مذهبي شيعه جايي براي توجيه نقش آدمي بر اساس نظريه هاي جبرگرايانه "كوره انقلاب " مي توان يافت و نه در انديشه هاي پوپر مي توان راهي براي سرپوش گذاشتن بر مسئوليت هاي فردي سراغ گرفت. و اين عجب كه غالب كساني كه امروز به نام "روشنفكران ديني " شناخته مي شوند و روزي در پاي گرفتن قدرت مطلقه آيت الله خميني نقشي فعال يا منفعل داشته اند و امروز جامه آزادي خواهانه و مردمسالاري بر تن كرده اند، بر خلاف هر دو ركن اساسي معتقدات و مدعاي خود به جبر "كوره انقلاب " پناه مي برند. در غير اين صورت ، مي توان از آقاي سروش پرسيد كه در سال ١٣٦٢ چه اتفاق خاصي افتاد كه ايشان احساس كردند كه در بر پاشنه ديگري مي چرخد وپاره اي از كجروي ها نهادينه مي شود. آيا مفهوم مخالف گفته ايشان اين است كه در طول چهار سال پيش از آن ، در بر پاشنه خود مي چرخيده است و هيچ كجروي يي نهادينه نشده بود؟ آيا سركوب دانشگاه و دانشگاهيان و تصفيه و اخراج و تعقيب هزاران استاد و دانشجو در اين مدت (و دستگيري و شكنجه و اعدام خيل عظيمي از اينان) بيان چرخش در بر پاشنه درست بوده است و يا اين "كجروي ها" گهگاهي و پراكنده بوده و نشاني از نهادينه شدن آنان در خود نداشته است ؟ آقاي سروش هوشمندتر و فرهيخته تر از آن است كه نداند آن چه كه در دانشگاه ها اتفاق افتاد نه يك پديده جدا و مستقل از اتفاقات سياسي و اجتماعي آن روزها و بلكه جزيي از مجموعه عملكرد جمهوري اسلامي بود و هدف واحدي را دنبال مي كرد. اشاره آقاي سروش به حضور "گروه هاي مسلح" در دانشگاه ها و بار كردن بخشي از مسئوليت "انقلاب فرهنگي" بر دوش آنان در عين حال همراه با پذيرش اين واقعيت است كه ايشان دست كم بخش ديگري از مسئوليت را متوجه حكومت مي داند. در اين صورت اين سئوال پيش مي آيد كه ايشان در آن هنگام (و نه اكنون) چه نقد و انتقادي را متوجه حكومت يا وابستگان به آن كرده است و در برابر اين اقدام ضد فرهنگي ، ضد دانشگاهي و ضد انساني آنان چه موضعي گرفته است. اشاره من به موضعگيري در برابر اين حركت حكومت البته فقط به دليل موقعيت ايشان در ستاد انقلاب فرهنگي است. و گرنه فراتر از اين ديد محدود، اين سئوال در مورد هزاران عمل جنايي ديگر حكومت در آن ايام نيز صادق است. آقاي سروش جابجا و از جمله در همين پاسخنامه خويش به گفتار امام اول شيعيان استناد مي كند. از امام اول شيعيان اين گفته نيز زياد نقل شده است كه وقتي شنيد در جاي دوردستي از پاي زني يهودي خلخالي به زور به درآورده اند چنان ناراحت شد كه گفت اگر مسلماني از اين غم بميرد جا دارد. اكنون از همه كساني كه در سال هاي اول انقلاب در اين يا آن ارگان حكومتي دست داشته اند و يا در حاشيه حكومت جا و منزلي داشتند و زبان يا قلمشان بريده نشده بود مي توان پرسيد كه در برابر موج عظيم ستم هايي كه در آن روزها بر زن و مرد و كرد و فارس و چپ و راست رفت چه مي كرديد و چه قدمي برداشتيد. نظريه "كوره انقلاب " را به كناري بگذاريد كه شما همه آدمياني مختار بوديد و بسياري از شمايان فرهيخته و انديشمند و آگاه. نه محاكمات سريع شبانه و اعدام هاي گروهي مخفيانه صورت مي گرفت و نه سركوب زنان و كردان تنها به دست اوباش و مستقل از حكومت بود. نه روزنامه آيندگان پايگاه گروه هاي مسلح بود و نه حجت الاسلام آشوري و شكرالله پاك نژاد گناهي جز دگرانديشي داشتند. نه حكم تكفير جبهه ملي دليلي جز مخالفت با قانون قصاص داشت و نه اعدام دسته دسته نوجوانان مجاهد كار يك گروه خودسر بود. و نه هيچ يك از اين فجايع در ١٠-١٥ سال اخير كه مبدا تاريخ نابساماني هاي جمهوري اسلامي از ديد بسياري از شمايان بشمار مي رود اتفاق افتاده است. در واقع هم چنان كه فاجعه كشتار سال ٦٧، اكثريت قاطع اين جنايات به دستور مستقيم يا نامستقيم كسي صورت گفت كه شمايان هنوز نام او را با احترام ياد مي كنيد و حتي از نقد ساده او مي پرهيزيد. و اين همه نه به خاطر و يا به انگيزه انتقام جويي ، و به ادعاي سروش صدور "فرمان بي امان به تصفيه مخالفان و دگرانديشان"، و بلكه براي روشن شدن حقيقت است ، و تا اين كه با برخورد به گذشته آيندگان درسي بگيرند و سروش ها و حجاريان هاي آينده پيش از آن كه در شرايط مشابهي مسحور قدرت شوند و خواسته يا ناخواسته در خدمت جباران زمان به درآيند به مسئوليت فردي خويش بينديشند و دامن آلوده نكنند. اين بهترين درسي خواهد بود كه سروش مي تواند به خيل عظيم دانشجويان و پيروان خود بدهد. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |