[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 
 
پاسخی به انتقاد آقای طباطبايی
* مخالفت با مجازات اعدام ناسياسي‌ترين فعاليت حقوق بشري است.
* مواضع سياسي من همواره تابعي از متغير رفتار حقوق بشري جمهوري اسلامي بوده است.
 
دكتر حسين باقرزاده
دوشنبه ١٥ مهر ١٣٨١ (2002 6October) 
hbzadeh@btinternet.com
آقاي علي محمد طباطبايي به نوشته سه شنبه گذشته من خرده گرفته اند و مدعي شده اند كه در اين مقاله، "تمامي سعي و تلاش "من" براي سياسي كردن حقوق بشر" بوده است. ايشان براي اثبات اين مدعا دلايلي نيز رديف كرده اند كه يا با واقعيت نمي خواند و يا در اثبات مدعا لنگ مي زند. علاوه بر اين ، ايشان منطق به كار رفته در نوشته مرا "همان " منطقي دانسته اند كه از سوي كساني ديگر به كار گرفته شده است و مدعي شده اند كه در نوشته من "نيز فقدان نگرش اخلاقي به طور روشن خودنمايي مي كند." من البته با نمونه هاي ياد شده از سوي ايشان هم خواني ندارم و اگر ايشان نوشته هاي پيشين مرا دنبال كرده بودند (به خصوص در مورد ١١ سپتامبر) احيانا به اين همان سازي دست نمي زدند. به هر حال، اين بخش از ادعاي ايشان را ناديده مي گيرم و دفاع از نظرات ياد شده از آن افراد را نيز به عهده خود آنان مي گذارم.

ايشان نوشته اند كه در مقاله من "چيزي كه جايش واقعا خالي است ، خلط نكردن اعتراضات حقوق بشري با موضع گيري هاي سياسي و مسلكي است." خوب بود كه ايشان مسلكي را كه براي من مي شناسند مشخص مي كردند تا اين ادعا پايه اي داشته باشد. من شك دارم كه ايشان حتي موضع سياسي مرا بدانند، و دست كم اين كه اخراج موضع سياسي من از اين نوشته كار ساده اي نيست. براي اطلاع ايشان عرض كنم كه صرف اعتراض به اعدام و اشاره به فسادهاي حاكم بر ايران ، هر چه قدر هم كه تند باشد، بيانگر "موضع سياسي " يك فرد نيست. در جاي ديگر، ايشان از اين هم فراتر رفته و مسئله را شخصي كرده و مدعي شده اند كه براي من "آنچه در درجه اول اهميت قرار دارد ديدگاه ها و خورده حساب هاي شخصي است". ايشان روشن نكرده اند كه من چه خورده حسابي با معدومان، قربانيان آنان، يا آمران يا مجريان اعدام داشته ام.

ايشان البته بر سبيل توضيح افزوده اند كه "به سخن ديگر مي توان ادعا نمود كه مقاله آقاي دكتر باقرزاده فقط بهانه اي است براي حواله كردن دشنام هاي سياسي و حقوق بشري به رژيمي كه به هر دليل ايشان با آن ميانه اي ندارند". اول اين كه براي من روشن نيست كه "دشنام حقوق بشري" ديگر چه صيغه اي است. دوم اين كه معلوم نيست كه منظور ايشان از "دشنام سياسي" چيست. و سوم اين كه ظاهرا درك اين نكته براي ايشان مشكل است كه ممكن است دليل ميانه نداشتن من با رژيم جمهوري اسلامي دقيقا همين پرونده عظيم نقض حقوق بشر از طرف اين رژيم باشد و نه چيز ديگر.

در مورد اخير، ايشان گز نكرده پاره كرده اند و با اشاره به "اختلاف " من با حاكمان جمهوري اسلامي ، نوشته اند كه "منظورم اين است كه اصلا اختلاف معني داري وجود ندارد و دعوا دعواي قدرت است. دو نفر با هم مسيري را طي كرده اند، اما ميانه راه از هم مسيرهايشان جدا شده است. سر انجام يكي به جايي رسيده و ديگري دو باره به همان جاي اول باز گشته است ". اين نسبت هاي سخيف و بي پايه در فرهنگ حقوقي از مقولات تهمت و اهانت بشمار مي رود، و گر چه ايشان بلافاصله اضافه مي كنند كه "اين البته حدسي بيشتر نيست " كاربرد آن از سوي ايشان كه در نوشته من (از طريق برابرسازي با نوشته هاي ديگران) فقدان "مسئله اخلاق " را كشف كرده اند به غايت ناپسند است.

ايشان البته بدون اطلاع از گذشته من به قضاوت نشسته اند و كوركورانه حكم صادر مي كنند. ولي دست كم اگر مقالات مرا در همين دو سه سال اخير دنبال كرده بودند در مي يافتند كه دماسنج موضع گيري من در برابر رژيم جمهوري اسلامي مسئله حقوق بشر است. يعني هرگاه نقض حقوق بشر در ايران بالا رفته لحن سخن من نيز تند شده است. در برابر، آن جا كه قدم و عمل مثبتي در اين زمينه ديده ام عليرغم جو حاكم از آن استقبال كرده ام. در همين تيرماه گذشته بود كه در مقاله اي به مناسبت سالگرد ١٨ تير از اين كه آقاي خاتمي احتمالا نقشي در جلوگيري از حمام خون در چهارشنبه پس از ١٨ تير ١٣٧٨ داشته است آن را مايه قدرداني دانستم. اين سخن براي كساني كه مرا مخالف آقاي خاتمي مي دانستند گران آمد و با پيام هاي الكترونيكي به من اعتراض كردند. ولي توضيح من روشن بود. يعني دقيقا به عكس آن چه كه آقاي طباطبايي مدعي هستند من به دليل مواضع سياسي خود به حقوق بشر نپرداخته ام تا از آن وسيله اي براي حمله به رژيم بسازم ، و بلكه مواضع سياسي من همواره تابعي از متغير رفتار حقوق بشري جمهوري اسلامي بوده است.

درك اين نكته نيز چندان مشكل نيست كه مخالفت با مجازات اعدام ناسياسي ترين فعاليت حقوق بشري است. يعني اگر من شعار آزادي و دموكراسي و آزادي زندانيان سياسي و لغو اعدام متهمان سياسي و امثال آن را بدهم شما حق داريد كه بينديشيد من ممكن است هدف هاي سياسي خود را از اين شعارها دنبال مي كنم. چرا كه ممكن است عليرغم كلي بودن اين شعارها آن ها را براي خودم و هم مسلكانم بخواهم. و مگر كم اند كساني كه در اپوزيسيون شعارهاي آزادي و دموكراسي و حقوق بشر مي دهند و تا خود به قدرت مي رسند مدعي مي شوند كه آزادي و دموكراسي برقرار است و به اعتراض هاي ديگران مي خندند. ولي شعار لغو اعدام (و نه فقط لغو اعدام سياسي) از اين خصوصيت كاملا بري است. چگونه مي توان به كسي كه نداي انسانيت سر مي دهد و مي گويد ديگري را تحت هيچ عنوان و بهانه اي نكشيد اتهام غرض سياسي زد؟

ايشان در بحث اخلاق به "نداي وجدان ژان ولژان " اشاره مي كنند كه "باعث شد ... در چهره و نقش شخصيتي ديگر خود را به عنوان همان مجرم فراري شناسايي كند تا شخص ديگري به اشتباه دستگير و مجازات نشود". اگر اين پديده از ديد آقاي طباطبايي مظهر اخلاق است ، چرا به استدلال فعالان حقوق بشر كه يكي از دلايل عمده مخالفت خود با اعدام را همين مي دانند تا مبادا كسي به اشتباه دستگير و اعدام نشود امتياز اخلاقي نمي دهند؟ آيا ايشان نشنيده و نخوانده اند كه هر جا مجازات اعدام رواج داشته و دارد به صورت اجتناب ناپذير افراد بي گناه به اشتباه كشته شده و مي شوند؟ و وقتي كه در نظام هاي پيشرفته حقوقي اروپا و آمريكا با حضور هيئت منصفه و وكلاي مدافع اين اشتباهات ر مي دهد احتمال وقوع آن در نظام فاسد و ويران شده قضايي جمهوري اسلامي به اضعاف مضاعف نيست ؟

راستي آقاي طباطبايي از كجا مطمئن هستند كه تمامي اين پنج نفر اعدامي "شرور ... با تباني و همدستي و برنامه ريزي از قبل براي مدت ها شب ها زن ها و دخترهاي جوان را از درون اتومبيل ها مي دزديدند و سپس مورد آزار و اذيت جنسي قرار مي دادند"؟ آيا خود شاهد عيني اين فجايع بوده اند، و يا اين احكام قاطع را با اعتماد بي چون و چرا به دقت مطلق نظام قضايي جمهوري اسلامي صادر مي كنند؟ و آيا اگر منطق ژان ولژان را مي پسندند نبايد در اين جا با مخالفان اعدام هماهنگ شوند تا مبادا كسي به ناحق بر سر دار رود و در برابر چشمان وحشت زده مادر و بستگان و ساير خلايق دست و پا بزند و با خفت و درد جان بدهد؟ و آيا سئوال زيرين من در آن نوشته به منطق ژان ولژان نزديك تر است يا كسي كه با ادعا به اين منطق ، به اين سادگي ، حكم محكوميت به مرگ اين پنج جوان را صادر مي كند؟

"راستي اگر اينان چنين ديوصفتاني بودند چرا مقامات توضيح نمي دهند كه آنان را دركدامين دادگاه با اطلاع قبلي به محاكمه كشانده اند و كدامين وكيل يا وكلاي مدافع به دفاع از آنان برخاسته است و جرم هاي منتسب به آنان بر اساس مستند وكدامين سند و شاهد، به اثبات رسيده است ؟ آيا از ديد اينان جان يك انسان اين قدر ارزش ندارد كه دست كم گرفتن آن را بر اساس موازين و قوانين مخدوش و قرون وسطايي خود جمهوري اسلامي توجيه كنند؟"

آقاي طباطبايي نوشته اند "اين كه ايشان به هردليل موجه يا غير موجه حاكميت فعلي ايران را نمي پسندند هرگز نمي تواند بهانه اي باشد براي مخدوش كردن مسئوليت مجرمين در يك سري جنايت بزرگ"، ولي نگفته اند كه در كجا من چنين كاري كرده ام. بعلاوه با سو تعبير از اصطلاح "قرباني " در نوشته من ، به تقسيم بندي قربانيان اصلي (و فرعي) پرداخته اند با اين ادعا كه من "قربانيان اصلي ماجرا" را فراموش كرده ام. من اين خرده را مي پذيرم كه در اين مورد صراحت به كار نبرده ام. ولي از فحواي كلام من روشن است كه در جمله مورد نقل ايشان ، اشاره من به "قرباني خشونت دولتي " است كه به صورت مجازات اعدام به كار گرفته مي شود. و الا من در گذشته بارها از خشونت هاي جاري بين مردم سخن گفته ام و از حكومت به خاطر كوتاهي در پي گيري اين جنايات و تعقيب مرتكبان آن انتقاد كرده ام. در همين نوشته نيز به جنايات فراوان خشونت و تجاوز جنسي اشاره كرده ام و نمونه هاي خاصي از آنان را برشمرده ام. آقاي طباطبايي مي توانند مرا به خاطر انتقاد از حكومت در عدم پيگيري اين جانيان سرزنش كنند، ولي نمي توانند مرا متهم كنند كه اين "قربانيان اصلي " را ناديده گرفته ام.

نكته اي كه ظاهرا آقاي طباطبايي را همانند بسياري از مخالفان اعدام به اشتباه انداخته و باعث اتهام ها و تناقض گويي هاي فوق شده درك اين نكته است كه مخالفت با اعدام به معناي مخالفت با مجازات نيست. به عكس ، فعالان حقوق بشر به همان شدت كه با اعدام مخالفت مي ورزند خواهان تعقيب و مجازات مرتكبان جنايات در جامعه هستند. اگر اين نكته ملحوظ نظر آقاي طباطبايي قرار مي گرفت به سادگي مدعي نمي شدند كه منطق به كار رفته در نوشته من از نوع منطق كساني است كه تعقيب و مجازات يك متهم به ترور را نفي كرده اند و حتي از آن فراتر روند و بگويند كه بين اين دو منطق "سر سوزني اختلاف " وجود ندارد. آري ما مي گوييم مجازات بايد باشد و هيچ متهمي در هيچ مقام و موقعيتي نبايد از مجازات فرار كند. در عين حال مجازات اعدام را خشن و ناانساني مي دانيم و مي گوييم هيچ مجرمي ، هر چه قدر هم كه جنايتش سنگين باشد نبايد اعدام گردد.

اين در واقع لب حرف من در آن مقاله بود، و اگر آقاي طباطبايي با اين مسئله حرفي داشتند بهتر بود كه آن را پيش بكشند و به حدس و گمان و تعريض و نسبت هاي ناروا و بي پايه دست نزنند. آقاي طباطبايي جنايت منتسب به اين باند را "يك سري جنايت بزرگ" ناميده اند. من نيز با اين تعريف موافقم. ولي براي اطلاع ايشان عرض مي كنم كه من آگاهم كه كسان ديگري در ايران به "يك سري جنايت هاي بسيار بسيار بزرگتر" دست زده اند و دستشان به خون ده ها و سدها و احيانا هزاران نفر آلوده است و هنوز در ايران آزادانه مي گردند و بعضا از موقعيت و مقام هم برخوردارند - كساني كه به تصور شما من خرده حساب خصوصي نيز با آنان دارم. در عين حال به شما اطمينان مي دهم كه اگر روزي قرار باشد اينان نيز به مجازات مرگ محكوم شوند من جزو اولين كساني خواهم بود كه با اعدام آنان مخالفت كنم ، و آن را به همين شدت محكوم خواهم كرد.

مخالفت ما با اعدام به معناي مخالفت با مجازات نيست. اصلا بگذاريد خيال شما را راحت كنم و بگويم كه صرف نظر از همه دلايلي كه عليه مجازات اعدام وجود دارد يك دليل مخالفت شخص من با اعدام همين است كه نمي گذارد مجرم مجازات شود. اين نكته را من در نوشته اي كه ارديبهشت گذشته در محكوم كردن اعدام سعيد حنايي(متهم به قتل زنان خياباني در مشهد) نوشتم آوردم و آن را عينا اين جا نقل مي كنم:

"به طور قطع عده زيادي به سختي مي توانند اعدام كسي را كه مرتكب جناياتي چنين فجيع شده است محكوم كنند. به استدلال آنان بزرگي جنايت به حدي است كه مرتكب آن بايد به شديدترين مجازات ممكن برسد. ولي آيا اگر شدت جنايات كمتر بود (و چه قدر كمتر) او مي توانست از مجازات مرگ رهايي يابد، و آيا اعدام واقعا شديدترين نوع مجازات است؟ ....

"پاس اين است كه آري - ولي فقط براي بازماندگان محكوم و نه براي خود او. اين مجازات در جوامع قبيله اي كه هدف ضربه زدن متقابل به قبيله ديگر بود معنا داشت. امروز نيز اگر كساني معتقدند كه در برابر ارتكاب يك جرم بايد خانواده مجرم را تنبيه كرد اين نوع از مجازات معنا پيدا مي كند. كساني كه بر مجازات اعدام اصرار مي ورزند به خطا مي پندارند كه مجرم را به اشد مجازات رسانده اند. آنان در واقع ، مجرم را به نحوي از مجازات رهانده اند.

"اعدامي مرده است ، و مرده را نمي توان مجازات كرد. سعيد حنايي تا عمر داشت بايد در كنج زندان مي ماند تا مجازات اعمال خود را ببيند. چه بسا او به تدريج به عمق فاجعه اي كه مرتكب شده بود پي مي برد و عذاب وجدان نيز او را آزار مي داد. علاوه بر اين ، او اكنون كه مرده به تدريج فراموش خواهد شد. ولي اگر زنده مي ماند حضور او براي جامعه يادآور فاجعه اي بود كه در طول يك سال در مشهد اتفاق افتاده و ده هاو سدها نفر را عزادار كرده بود، و چه تنبهي براي ديگران بهتر از اين كه ببينند او سال ها (و شايد ده ها سال) پس از اين كه مرتكب اين جنايات شده هم چنان در زندان مانده است و مي پوسد؟ روانكاوان و جرم شناسان و محصلان علوم اجتماعي نيز در وجود حنايي زنده در زندان سوژه اي داشتند تا براي تحقيقات خود مورد مطالعه قرار دهند و دريابند كه چرا او و امثال او دست به چنين جناياتي مي زنند تا شايد ريشه هاي اين ناهنجاري هاي اجتماعي بهتر شناخته شود و درماني براي آن ها يافت گردد. و بالاخره ، با مرگ حنايي به اين پديده منفور اجتماعي به طور تصنعي مهر ختم زده نمي شد و وجدان جامعه مسئوليت خود را خاتمه يافته تلقي نمي كرد.

"اكنون جامعه همه مسئوليت اين فجايع بزرگ را در وجود يك فرد خلاصه كرد و او را نيز از ميان برداشت - تا شايد او را، و از طريق آن ، مسئوليت خود را فراموش كند. خانواده اي كه جرمي مرتكب نشده بودند عزادار شدند، و مجرمي نماند تا مجازات ببيند. خشونت به شكل اعدام به عنوان يك راه حل اجتماعي باز تثبيت شد، و جامعه از فرصت مطالعه مجرم و بررسي انگيزه هاي او براي تحقيق در ريشه هاي اين فاجعه محروم گرديد. مجريان اعدام نه فقط خشونت را بازسازي مي كنند و مجرم را از مجازات مي رهانند، كه حق ستمديدگان را نيز زير پا مي گذارند."

آقاي طباطبايي به گزافه به من نسبت مي دهند كه: "به قول ... دكتر باقر زاده ، مجرم اصلي همان رژيم سياسي است و كساني كه بر آن حكومت مي كنند". علاوه بر اين ، ايشان مدعي شده اند كه من از "اين پنج نفر جنايتكار، پنج مظلوم بي گناه " ساخته ام. البته در اين دو مورد نيز براي عمل منسوب به من مدركي ندارند و صرفا اتهام مي زنند (به خصوص كه من به صراحت گفته ام كه اينان "معصوم ترين " قربانيان ماشين اعدام جمهوري اسلامي نيستند). ولي خود كه به استناد احكام دادگاه هاي ضعيف كش نظام قضايي ايران اين پنج نفر را به ضرس قاطع جنايتكار و مستحق اعدام خوانده اند بايد بينديشند كه پاس ژان ولژان را چه خواهند داد.

اجازه بدهيد كه اين نكته آخرين را نيز براي اطلاع ايشان اضافه كنم كه "دلسوزي" من در پديده اعدام بيش از آن كه براي معدومان باشد براي دستوردهندگان و مجريان اعدام و ناظران و تصويب كنندگان آن است. آن چند جوان هر يك لحظات و دقايقي را درد كشيدند و جان دادند و مردند. ديگر نيستند و از عواقب آن در امانند. نه جسمي كه درد بكشند و نه احساسي كه شرم و حيا كنند. ولي آنان كه مانده اند از عواقب آن در امان نيستند. صرف نظر از مادر و پدري كه به عزاي جگرگوشگان خود نشسته اند وكسان ديگري كه بايد درد اين فاجعه را براي بقيه عمر خود به همراه بكشند، هيچ انديشيده ايد كه بر آمر و مجري و تماشاچي اين قتل هاي سرد چه مي رود؟

آن كه فردي اسير و دست بسته را مي كشد همراه با كشتن يك انسان ، انسانيت درون خود را كشته است. و جامعه اي كه جواز آدم كشي رسمي را به نام اعدام صادر مي كند و بر پاي آن صحه مي گذارد نمي تواند خود را از فرهنگ خشونت و انتقام برهاند. اعدامي پس از دقايقي رفته است ، ولي اعدام كننده مي ماند و بايد تا عمر دارد با كابوس لحظاتي كه اعدامي به دست او جان داده است زندگي كند. او يا بايد انسانيت خود را تماما فراموش كند و در خانه و اجتماع و محيط از توسل به خشونت ابا نكند و يا با وجداني دردناك به حيات خود ادامه دهد. لحظات و دقايق اعدام كوتاه است ولي تاثير آن در بازتوليد فرهنگ خشونت در جامعه پايدار. مخالفت با اعدام بيش از آن كه بيانگر دلسوزي براي معدومان باشد ابراز نگراني براي زندگان است.

آقاي طباطبايي ، تلاش من در دو دهه گذشته بر اين بوده است كه سياست را حقوق بشري كنم. متاسفانه شما در نقد خود به گفته خانم رابينسون سعي كرده ايد "حقوق بشر را خيلي زود سياسي كنيد". من با شما هم عقيده ام كه براي لغو اعدام بايد كار فرهنگي كرد. دلايل لغو اعدام فراوان است ، و من تعدادي از آن هارا در اين نوشته پيش كشيدم. در اين جا براي حسن ختام چند دليل ديگر را فهرست وار از فراخوان گروه ايراني حقوق بشر در لغو اعدام كه در روز حقوق بشر (١٩ آذر) سال ١٣٧٥ صادر شده است نقل مي كنم. اميدواري من آن است كه با احترامي كه به خانم رابينسون و منطق جان ولژان نشان داده ايد شما نيز به صف مبارزان براي لغو اعدام بپيونديد و در اين مبارزه فرهنگي شريك شويد.
* مجازات اعدام از نظر اخلاقي ناپسند است - هيچ انسان (و يا جامعه انساني) نبايد مجاز باشد كه حق حيات را از انسان ديگري سلب نمايد.
* مجازات اعدام به فساد اجتماعي مي انجامد، چرا كه عملا قتل عمد را رفتاري قابل پذيرش نشان مي دهد.
* مجازات اعدام جامعه را به انحطاط مي كشاند - از خشونت خشونت زاده مي شود، و كشتار يك انسان بالاترين نوع خشونت است.
* مجازات اعدام از نظر اجتماعي بيرحمانه است ، چرا كه خانواده ي محكوم را نيز به جرمي كه در آن دست نداشته است مجازات مي كند.
* مجازات اعدام از نظر اجتماعي ناعادلانه است ، از آنرو كه عمدتا در مورد افرادي اعمال مي شود كه خود از فقر و محروميت اجتماعي رنج مي برند.
* مجازات اعدام يك "جنايت" اجتماعي است كه به دست دولت و به شيوه اي برنامه ريزي شده انجام مي گيرد.
* مجازات اعدام از نظر قضايي نامطمئن است - چه بسيار مواردي كه محكومي به خاطر جرمي كه مرتكب نشده اعدام گرديده است.
* مجازات اعدام از نظر قضايي بازگشت ناپذيراست ، زيرا كه در صورت رد حقانيت حكم ، راهي براي باز پس دادن حيات به معدومين وجود ندارد.
* مجازات اعدام از نظر قضايي جنايت زا است ، چراكه به شكنجه گران اين امكان را مي دهد كه به راحتي شاهد اصلي اعمال جنايتكارانه شان را از ميان بردارند.
* و بالاخره: مجازات اعدام ابزار مناسبي براي سركوب سياسي است ـ تجربه نشان داده است كه همواره از اعدام براي از ميان برداشتن مخالفين سياسي حكومت گران استفاده شده و بي شك در آينده نيز استفاده خواهد شد، بي آنكه "دموكراتيك" بودن و يا محبوبيت رژيم بتواند مانع از آن شود. 
 

 

[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de