| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
اعدام، بخشي از مشكل است و نه راه حل آن دكتر حسين
باقرزاده
سهشنبه ٩ مهر ١٣٨١ (2002 October 1) اعدام علني پنج مرد جوان در
نقاط پر رفت و آمد شهر تهران در روز يكشنبه گذشته، يك بار ديگر فاصله عميق قوه
قضاييه حاكم بر ايران با انسانيت و جهان مدرن و متمدن را به نمايش گذاشت. در اين
نمايش كشتار و خشونت، اين چند جوان به اتهاماتي كه معلوم نيست كي و در كدام دادگاه
و با چه رويه اي مجرم شناخته شده اند در برابر چشمان ناباور رهگذران و افرادي كه با
اطلاع قبلي در محل جمع شده بودند با جر ثقيل به دار آويخته شدند و با لرزش اندام
آنان در بالاي دار سندي ديگر از وحشيت بشر نسبت به بشر را به جهان امروز عرضه
داشتند.
البته نه اين اولين باري است كه آدم كشي رسمي به نام اعدام در ايران به صورت علني و آشكار صورت مي گيرد و نه اينان معصوم ترين قربانيان خشونت حاكم بشمار مي روند. در رژيمي كه اعدام نوجوانان كم سن و سال را تحت عنوان محارب و برانداز در كارنامه افتخار خود دارد و يا براي دو دهه تمام يكي از بزرگترين شمار اعدام ها را در سطح جهان همه ساله به خود اختصاص داده است، اجراي چنين احكامي نبايد شگفت انگيز باشد. اجراي علني مجازات هاي خشن شلاق و اعدام نيز نه فقط در شهرستان ها كه در خود تهران نيز در سال هاي اخير كم نبوده است. فرهنگ حاكم بر نظام قضايي ايران آكنده از خشونت و تبعيض است. در اين فرهنگ نه فقط راهكارهاي ناخشن محلي از اعراب ندارد كه حتي به چالش گرفتن اين فرهنگ نيز پذيرفته نمي شود. مخالفت با خشونت دولتي و مجازات اعدام از پيش محكوم شناخته مي شود، و داعيان به انسانيت و مدنيت به مرگ و مجازات تهديد مي شوند. عمادالدين باقي اكنون سه سال است كه به خاطر دفاع از لغو اعدام و پي گيري قتل هاي زنجيره اي در زندان به سر مي برد، و ناصر زرافشان و احمد صدر حاج سيد جوادي به خاطر فعاليت پيگير براي مجريان اين جنايات به زندان و شلاق محكوم شده اند. تبعيض حاكم بر اين فرهنگ به معناي آن است كه قربانيان هر چه ضعيف تر، سهم آنان از خشونت حاكم بيشتر. اين سخن فقط به معناي آن نيست كه آدم كشي هاي منتسب به فلاحيان و ايادي و پسرش و يا جلال الدين فارسي و امثال آنان بي مجازات مي ماند، و يا حتي نام و نشان متصديان و مسئولان دادگاه انقلاب اسلامي كرج كه دختران بي پناه را به بردگي و فحشا كشانده بودند هيچ گاه اعلام نشد. بلكه در سلسله مراتب كساني كه در چنگال اين نظام بيداد مي افتند نيز هر كه بي چيزي اش بيش، سهم اش از اين خشونت رسمي بيشتر. قاضيان حاكم مدعي اند كه اين پنج قرباني خشونت مرتكب جناياتي از قبيل دزدي و آدم ربايي و تجاوز جنسي شده اند. چنين جناياتي بنا به آمارهاي رسمي متعددي كه منتشر شده است در ايران جمهوري اسلامي كم نيست. مگر صدها هزار زني كه در سراسر ايران به فاحشگي مي پردازند همه به اختيار خود اين "حرفه" را برگزيده اند؟ و مگر نه اين كه بخش عظيمي از آنان قرباني خشونت و تجاوز جنسي شده اند و يا به دليل روابط و قوانين زن ستيز حاكم به اين ورته كشانده شده اند؟ و مگر در خبرها نيامده بود كه باندهاي قوي دستي كه در نهادهاي جمهوري اسلامي نفوذ دارند در كار زن دزدي و "صدور" دختران به امارات عربي و فروش آنان به بازار فحشا دست دارند؟ پس چگونه است كه از بين همه اين جانيان ، تنها چند جوان بي كس و كار كه دستشان از زمين و آسمان كوتاه است به دام ماموران جمهوري اسلامي مي افتند تا با جان خود تاوان همه آن جنايات را بپردازند؟ و راستي اگر اينان چنين ديوصفتاني بودند چرا مقامات توضيح نمي دهند كه آنان را در كدامين دادگاه با اطلاع قبلي به محاكمه كشانده اند و كدامين وكيل يا وكلاي مدافع به دفاع از آنان برخاسته است و جرم هاي منتسب به آنان بر اساس كدامين سند و مستند و شاهد، به اثبات رسيده است؟ آيا از ديد اينان جان يك انسان اين قدر ارزش ندارد كه دست كم گرفتن آن را بر اساس موازين و قوانين مخدوش و قرون وسطايي خود جمهوري اسلامي توجيه كنند؟ پاسخ به سئوال اخير به وضوح منفي است. سردمداران جمهوري اسلامي در برابر فقر و ويراني هاي زيادي كه براي اين جامعه به ارمغان آورده اند، در عوض از "معنويت" اهدايي آن سخن مي رانند و آن را به رخ جهانيان مي كشانند. نمونه هاي اين معنويت البته كم نيست: از قوانين و مقررات ستمبارانه عليه زنان و دگرانديشان و دگرباشان گرفته تا سركوب فرهنگ و هنر و ادبيات و دانش و فلسفه. ولي شايد بزرگترين مظهر اين معنويت ، تقديس خشونت و ارزش بسيار نازلي باشد كه اين جمهوري همواره براي جان انساني قايل شده است. در معنويت حاكم بر اين جمهوري، مي توان به خاطر تغيير عقيده و يا اداي جمله اي جان آدمي را گرفت. يعني كه جان آدمي حتي از يك لقلقه زبان ارزش كمتري دارد. از اين رو تعجبي ندارد اگر در اين جمهوري ميرغضبان به قضاوت مي نشينند و انديشمندان و انسان دوستان به زندان و شكنجه و مرگ محكوم مي شوند. در قاموس اين مدعيان ، معنويت مرادف با خشونت است ، و انسانيت در اين معنويت محلي از اعراب ندارد. البته بهترين حاملان اين معنويت در زمان معاصر، طالبان افغانستان بودند كه استاديوم ورزشي كابل را به ميدان اعدام تبديل كرده بودند و حتي از سر بريدن آدم ها در ملا عام نيز ابايي نداشتند. با مرگ طالبان، اكنون افتخار حمل اين پرچم به دست جمهوري اسلامي افتاده است. اگر طالبان فقط يك ميدان اعدام در كابل داشتند، جمهوري اسلامي از هر فضايي در پايتخت يك ميدان اعدام ساخته است. و اگر طالبان با وسايل ابتدايي، قربانيان خود را سر به نيست مي كردند، در جمهوري اسلامي مي توان از جرثقيل هاي متعدد براي اين كار سود گرفت. كاربرد جر ثقيل براي آدم كشي نيز ظاهرا از ابداعات جمهوري اسلامي است. اگر در ساير نقاط جهان ، ابزار پيشرفته فني براي سازندگي و بهبود زندگي و رفاه انساني به كار گرفته مي شود، در جمهوري اسلامي همين ابزار مي تواند وسيله اعمال خشونت و مرگ قرار گيرد. وقتي مي توان مطبوعات و وسايل سمعي و بصري را در خدمت ترويج خشونت و دروغ و نفرت و تخريب فرهنگي به كار گرفت ، و يا از شوك الكتريكي براي شكنجه استفاده كرد، چرا نتوان يك وسيله سازندگي مانند جرثقيل را به ابزار مرگ تبديل كرد؟ خشونت در جمهوري اسلامي البته ابزار سياست است و اعدام و آدم كشي به بهترين وجهي سياست سركوب رژيم را به پيش مي برد. لازم نيست اعدام فقط سياسي باشد تا در جهت اهداف سركوب گرانه اين رژيم عمل كند. بلكه كاربرد اعدام به خودي خود حامل پيام قدرقدرتي رژيم و بي دفاع بودن مردم در برابر آن است. از اين رو است كه مقامات جمهوري اسلامي براي هرچه بيشتر موثر كردن اين حربه ، آن را تا آن جا كه عملي است در ملا عام اجرا مي كنند تا اثر ارعابي آن بيشتر شود. در واقع ، وقتي مقامات قضايي از "عبرت آموز" بودن اعدام ها و ساير مجازات هاي علني سخن مي گويند منظورشان همين است. آنان به ظاهر ادعا دارند كه اجراي علني اين مجازات ها باعث عبرت ديگران مي شود. ولي كيست نداند كه اجراي اين مجازات هاي خشن نقشي در كاهش جنايت در جامعه ندارد. نه اعدام هاي هزارانه زندانيان سياسي در دو دهه گذشته باعث شد مردم از مخالفت با رژيم جمهوري اسلامي دست بكشند، نه موج وسيع اعدام به خاطر مواد مخدر نتيجه اي در كاهش آلودگي جامعه به اين بيماري داشته است ، و نه اعدام هاي جنايي توانسته است دامنه گسترده جنايات اجتماعي ايران را محدود كند. آمارهاي متعدد نشان از گسترش هر چه بيشتر جنايت در ايران مي دهد. اعدام نقشي در حل اين مشكل ندارد، و بلكه خود جزيي از مشكل ناشي از خشونت حاكم است. بايد در آمار جنايات روزمره ايران ، اعدام ها و شلاق ها و دست بريدن ها و سنگسارها را نيز به حساب آورد. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |