[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز



 
 

جهان بينى زندگى، جهان بينى مرگ
 
 
 
 
دكتر حسين باقرزاده
٢٩ مرداد ١٣٨١ (2002August20 )
hbzadeh@btinternet.com
 
نوشته هفته پيش من درباره گزارش هاي مربوط به حمله احتمالي انتحاري مجاهدين به ايران بيش از هر نوشته ديگر من در گذشته عكس العمل هاي ايميلي ايجاد كرد. برخي از پيام ها با اسامي مستعار فقط فحش و بد و بيراه بود كه پاسخي نداشت. يكي دو تن به زبان و لحن سخن من و زمان و مكان انتشار آن ايراد داشتند. تعدادي از خانواده هاي مجاهدين بود كه نسبت به سرنوشت بستگان خود كه سال ها از آنان بي خبر مانده اند ابراز نگراني مي كردند. و تعدادي ديگرهم در تاييد آن چه كه نوشته بودم و آرزوي اين كه مجاهدين عقلاني رفتار كنند و دست به اين ماجراجويي نزنند. معدودي هم اعتراض داشتند كه چرا مجاهدين را شديدتر "نكوبيده ام" و آنان را "محكوم نكرده ام".
 
من پاسخ اين پيام ها را (جز دسته اول) يكايك داده ام. در پاسخ دسته اخير هم توضيح دادم كه كار من كوبيدن و محكوم كردن اين يا آن سازمان سياسي نيست. در اين جا نيز برخورد من صرفا از ديد انساني بود، و هشدار كه فاجعه عمليات نظامي سال ١٣٦٧ تكرار نشود و هزاران خانواده ايراني به عزاي عزيزان خود ننشينند. در آن نوشته به سخنان خود در باره مرگ و زندگي در مراسم يادبود كاظم باقرزاده ، علي زركش و مهين رضايي در لندن اشاره كردم. اين مراسم دقيقا در ١٤ سال پيش، يعني روز شنبه ٢٠ اوت ١٩٨٨، در لندن برگزار شد. متن اين گفتار سپس تحت عنوان "جهان بيني زندگي ، جهان بيني مرگ" در ماهنامه "پر" شماره ٣٣، مهر ١٣٦٧ منتشر شد. اكنون و در سالگرد اين عمليات و به ياد اين عزيزان و ساير قربانيان "حكومت مرگ" در ايران ، متن ياد شده در اين جا نقل مي شود.
 
جهان بيني زندگي، جهان بيني مرگ
به ياد كاظم باقرزاده، علي زركش و مهين رضايي
حسين باقرزاده 
لندن، شنبه ٢٩ مرداد ١٣٦٧
 
در ايران مرگ حكومت مي كند. مرگ با همه ي چهره هاي مخوف و فاجعه بارش. و اين چندان تازه نيست. تاريخ نزديك و معاصر ما، ميدان تاز قداره بندان و مرگ آفرينان بوده است. و حيات، جز در مقاطع تاريخي كوچكي ، نتوانسته به حكومت برسد. در رژيم شاه ، مرگ تدريجي بود. آدمي در درون مي پوسيد. زندگي ممنوع القلم و ممنوع الكلام بود. در رژيم خميني، زندگي هنوز نفس تازه نكرده به بند كشيده شد. و مرگ با خشونت تمام پنجه هاي خونين خود را به حلقوم آن انداخت.
 
مرگ، در اين ده سال گذشته، ركورد بي سابقه اي از خود در كشور ما بر جاي گذاشته است. كمتر خانه و كاشانه اي است كه مستقيما طعم حكومت مرگ را نچشيده باشد. و كمتر كسي است كه از نزديك، اثر مرگبار اين حكومت را نديده باشد. اكنون نيز ما به ياد سه قرباني جديد آن در اين جا جمع شده ايم.
 
آري، مرگ در ايران حكومت مي كند، و با قساوت تمام قرباني مي طلبد و مي گيرد. مرگ بر آن است كه زندگي را نابود كند، كه مردمان زندگي را فراموش كنند و تسليم مرگ شوند. ولي چگونه آدمي كه مزه حيات را چشيده ممكن است بي دفاع و بي مقاومت تسليم مرگ شود؟ قلب حيات ، هم چنان در ايران امروز مي تپد، و حضور زندگي ، خود بزرگترين خطر براي حكومت مرگ بشمار مي رود.
 
آن كه عاشق زندگي است، بايد به مصاف مرگ درآيد، و نمي تواند كه در نيايد. يعني آن كه زنده است، تنها به اين دليل زنده است كه مرگ را نفي مي كند. و تنها آن كس كه مرگ را نفي مي كند، مي تواند در صف سربازان زندگي قرار بگيرد.
 
پس در اصل مبارزه حرفي نيست. و بل كه ، به تعبيري ، مبارزه خود زندگي است. آن چه مي ماند شيوه و حربه مبارزه است. با كدامين حربه مي توان به مصاف مرگ رفت؟ با حربه مرگ، يا زندگي؟
 
زندگي آنتي تز مرگ است. در واقع، تنها زندگي است كه مي تواند مرگ را به زانو درآورد. و تنها مبارزان مجهز به ايدئولوژي زندگي مي توانند به نابودي هميشگي مرگ اميد داشته باشند. با مرگ، اما، به جان مرگ افتادن ، دردي را دوا نمي كند، و بل كه عمر تاريخي مرگ را دراز و درازتر مي كند.
 
ولي برخي نتوانستند و نمي توانند اين حقيقت آشكار را ببينند و باور كنند. اينان چنين استدلال كردند، و مي كنند، كه با دشمن بايد با همان حربه اي وارد ميدان شد كه او مي جنگد. و از اين استدلال چنين نتيجه گرفتند كه حربه متناسب براي مبارزه با مرگ، خود مرگ است. اينان رابطه خود را با حيات بريدند، و به جاي آن ، مرگ را نشاندند. و اين يك فاجعه بزرگ بود.
 
مرگ نيستي و نابودي است ، و با هستي ، يعني جهان واقع ، رابطه اي ندارد. و حيات عين واقعيت است. پس ، مرگ با جهان واقع دشمني دارد، و هميشه در دنياي ذهني خويش غوطه ور است. بر آن نيست كه واقعيت را ببيند و بپذيرد. بل كه ، بر آن است كه جز آن چه من مي انديشم ، واقعيتي نيست. و براي اثبات اين ادعا، حاضر است كه مرگ بيافريند و عالمي را به خاك و خون بكشد. از كشته پشته مي سازد، و از پشته براي خود تكيه گاه. در نبرد، هم به تعداد كشتگان دشمن مي نازد، و هم به فزوني كشتگان خويش افتخار مي كند. اگر براي حيات ، آدمي هدف است ، براي مرگ، اما، آدمي و حيات او يك وسيله است.
 
حيات ، در چهره نوزاد يك انسان سازنده و بالقوه مي بيند، و به كودك ميدان هر چه بازتر مي دهد تا استعدادهاي خلاقه اش هر چه بيشتر رشد كند و بتواند ارزش هاي حيات را كشف كند. مرگ، اما، نوزاد را يك سرباز و فدايي بالقوه مي شناسد، و كودك را در چنان چهارچوب ايدئولوژيك بار مي آورد تا ضد ارزش هاي از پيش تعيين شده مرگ را به راحتي بپذيرد. حيات براي حيات ارزش مطلق است. براي مرگ، اما، حيات ارزشي ندارد. نفي ارزش حيات و پذيرش ضد ارزش مرگ، يك فاجعه است.

مرگ، براي حفظ سلطه خود اعدام و شكنجه را طبيعي و لازم مي داند. حيات ، اما، شكنجه را در هر شكل محكوم مي كند و مخالف اعدام است. مرگ، براي توجيه مرگ به ارزش حيات متوسل مي شود، و مدعي است كه با انتقام ، اعدام و قصاص ، زندگي ساخته مي شود. ("و براي شما، در قصاص حيات است، اي صاحب خردان"، آيه ١٧ سوره بقره.) حيات ، اما اين مغالطه را نمي پذيرد: با نيستي نمي توان هستي آفريد، و با تكرار نيستي ، نمي توان نيستي پيشين را هست كرد. از ديد حيات ، هر جان گرفتني محكوم است - مگر آن يك كه براي حفظ جان ديگري به ضرورت اجتناب ناپذير پيش آيد.
 
مرگ از واقعيت گريزان است. ولي براي توجيه خود به شبه واقعيت نياز دارد. پس بايد واقعيت ذهني خود را بيافريند. يعني به مرگ، جامه حيات بپوشاند. فرهنگ شهادت را به كار مي گيرد، تا بتواند به خيل عظيم كشتگان خويش افتخار كند و كارنامه ي خونين خود را در لوحه اي زرين بنشاند. براي حيات ، اما، مرگ مرگ است. و تغيير نام ، واقعيت را تغيير نمي دهد. حيات ، بالاترين ارزش است ، و از دست رفتن آن بزرگترين ضايعه. كه اگر، و آن گاه كه پيش آيد - به ضرورت يا به اختيار - براي آن تنها مي توان اسف خورد.
 
مرگ براي توجيه اين واقعيت متضاد (مرگ آميخته به حيات ، به نام شهادت) معجون "تبريك و تسليت" را ابداع مي كند. براي حيات ، اما، مرگ حتي آن جا كه اجتناب ناپذير باشد يك ضايعه اسف بار است ، و تبريك بر چنين ضايعه اي را با مثال هايي چون "رقص بر روي گور" و يا "خنده بر روي ماتم زده" سزاوار بدترين سرزنش ها مي داند. تن دادن به تفكر توجيه گرانه مرگ يك فاجعه است.

مرگ آينده ندارد. گذشته هم ندارد. مرگ يك عنصر ضد تاريخ است. بر آن است كه خود هدف و غايت جهان است ، و برتر از هر چه كه در گذشته بوده است. گذشته را هيچ مي انگارد. آن را بالكل نفي مي كند. از سال صفر شروع مي كند. مي خواهد همه چيز را از نو بسازد. ولي كارنامه آن فقط خرابي است. زندگي ، اما، استمرار تاريخ است. گذشته را به ميراث مي برد. آن ر ابا محك نقد مي سنجد، و آينده خود را بر روي آن بنا مي كند.
 
مرگ كور است. واقع را نه مي خواهد ببيند و نمي تواند ببيند. مرگ چيزي به نام شكست نمي شناسد. براي مرگ، پيروزي پيروزي است. شكست هم پيروزي است. زيرا كه شكست مرگ چيست؟ هر چه باشد، بيش از مرگ كه نيست. و مگر بالاتر از مرگ هم رنگ شكست ديگري هست؟ پس مرگ هميشه پيروز است. يعني مرگ هميشه خود را پيروز مي بيند. براي زندگي ، اما، شكست و پيروزي دو مفهوم مشخص و متباين است. زندگي ، پيروزي را قدر مي داند، و شكست را هم مي پذيرد - و از آن درس مي گيرد تا در دوره پسين مبارزه از آن پلي بسازد. مرگ شكست را نمي پذيرد. پس درسي هم از آن نمي تواند بگيرد. در نتيجه ، چهار اسبه در سراشيبي سقوط پيش مي رود. نابينايي مرگ، فاجعه آفرين است.
 
مرگ، بعد ندارد. عالم مرگ، حد اكثر، سياه و سفيد است. در اين عالم ، همه چيز در "اين است و جز اين نيست" خلاصه مي شود. در اين عالم ، تنها دو دسته آدم يافت مي شوند: آنان كه با ما هستند، و ديگران كه بر ما. عالم حيات ، اما، رنگين است و پر تنوع. و به تعداد مصاديق حيات ، "اين" است و "جز اين" هم هست. هر "اين" به حيات "جز اين" احترام مي گذارد، و همه "جز اين"ها در كنار هم زيست مي كنند.
 
مرگ براي پوشش نيستي ماهوي خود، "حقيقت مطلق" را مي آفريند، و آن را در يك موجود يا شخص خلاصه مي كند. ارزش آدمي را با ايمان به اين حقيقت مطلق مي سنجد. با اين وسيله است كه ارزش حيات را نفي مي كند، و آدمي و حيات او را از هدف تا سطح يك وسيله پايين مي كشد. زندگي ، اما، در هر واقعيت حقيقتي مي بيند، و بر آن است كه همه چيز را همگان دانند، و حقيقت مطلق را در آحاد افراد انساني متجزي مي بيند.

مرگ همواره قرباني و فدايي مي طلبد. پس به نوعي تقسيم اجتماعي حيات (يا مرگ) نياز دارد. پس ساختار جامعه مرگ، نابرابر، هرمي و طبقاتي است. ساختاري كه "حقيقت مطلق" در راس آن جا گرفته است. و طبقات پايين آن در خدمت طبقات بالايي ، و در نهايت ، در خدمت "حقيقت مطلق" قرار دارند، و تا پاي جان در اداي اين خدمت پيش مي روند. در اين جامعه ، فدا شدن و سر در آستانه پيشوا و رهبر باختن ، بالاترين درجه تعالي يك فرد است. در اين جامعه ، انديشه و اراده "حقيقت مطلق" نيز انديشه و اراده مطلق است. و انديشه ديگران ، تنها آن گاه كه در راستاي انديشه مطلق قرار مي گيرد، مفهوم و ارزش مي يابد. دمكراتيسم در چنين جامعه اي بي معنا است.
 
جامعه زندگي ، اما، افقي است ، و آدم ها در آن ارزش برابر دارند. همه براي همه هستند، و نه براي يكي. در اين جامعه ، حفظ و گسترش حيات و بهبود كمي و كيفي آن است كه ملاك رشد و تعالي بشمار مي رود ، و نه گرفتن و از دست دادن يا انحصار آن. جامعه حيات ، جز با دمكراتيسم نمي تواند بماند. در جامعه حيات ، همه چيز تقسيم مي شود. و در جامعه مرگ، حتي مرگ را تقسيم نمي كنند. انتخاب مرگ، يك فاجعه است.
 
انتخاب مرگ، يك فاجعه است - و از فاجعه ، جز فاجعه چه انتظاري مي توان داشت؟ اگر استقرار حكومت مرگ، به فاصله كوتاهي پس از سقوط رژيم شاه ، يك فاجعه بود، انتخاب ايدئولوژي مرگ از سوي كساني كه به مبارزه با حكومت مرگ برخاسته بودند نيز فاجعه كمتري نبود. فاجعه هايي كه هر يك به سهم خود ارمغاني جز مرگ و نابودي و ياس و انفعال براي مردم ما نداشته است.
 
ولي عليرغم اين ضايعات، قلب حيات هنوز مي تپد. و اكنون به جرات مي توان گفت كه ما شاهد عقب نشيني حكومت مرگ هستيم.
 
جنگ خانمانسوزي كه فجيع ترين مظهر حكومت مرگ بود به پايان خود نزديك مي شود، و ما بايد اين را به فال نيك بگيريم. هيچ شك نداشته باشيم كه زندگي جاودان است ، و مرگ ميرا است. اميد ببنديم كه از حال به بعد شاهد پيش روي هر چه بيشتر زندگي ، و عقب نشيني مفتضحانه مرگ، باشيم. به روزي بينديشيم كه حيات انساني به عنوان عالي ترين ارزش در فرهنگ جامعه ما تثبيت شود، و مسابقه زندگي جاي مسابقه مرگ را بگيرد. ديگر كسي از جان ستاندن و جان دادن لذت نبرد و تبريك نگويد و نشنود. و تنها پديده اي كه سزاوار مرگ شناخته شود، خود مرگ باشد.
 
اگر فاجعه قرباني شدن سيصد نفر انسان در آسمان خليج فارس نقطه عطفي شد كه رژيم حاكم بر ايران ، به خاتمه جنگ ايران و عراق - اين خانمانسوزترين مظهر حكومت مرگ - تن در دهد، اميدوار باشيم كه فاجعه قرباني شدن بيش از يك هزار نفر مجاهد، در حمله نظامي اخير سازمان مجاهدين در هفته اول مردادماه ، نيز نقطه عطفي در مسير انديشه و سياست اين سازمان گردد، و ما شاهد گرايش اين سازمان به سوي ايدئولوژي حيات باشيم. تنها تحولي از اين دست ، مي تواند مايه تسلي خاطر ما و هزاران داغ ديده ي ديگر باشد. والسلام.
 
 

[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de