|
بازگشت به صفحه اول |
در خيابان كودام برلن
نعمت آزرم
جمعه ٦ آذر ١٣٨٣گوشی تلفن را كه برداشتم هوشنگ ديناروند بود كه از برلن زنگ میزد. يك ماهی پيش. از من میخواست تا در مراسم ششمين سالگرد قربانيان قتلهای زنجيرهای كه از سوی كميته دفاع از زندانيان سياسی و خانه دموكراسی و حقوق بشر در برلن- شنبه بيست و هفتم نوامبر- برگزار میشود به عنوان سخنران و شاعر حضور داشته باشم. پوزش خواهیام را در پيوند با گرفتاریهايم در پاريس نپذيرفت و بر ضرورت بودنم در آن آئين استدلال كرد و پذيرفتم. هوشنگ ديناروند را از بيست و سه سال پيش میشناختم. زمستان هزار و سيصد و شصت خورشيدی. سالی كه در پرتاب شدن نا گزيرم به نا كجای غربت ناخواسته باری از طريق كراچی در پاكستان به فرانكفورت در آلمان رسيده بودم. و هفتهای بعد برای شب شعری عازم برلن شده بودم. صدای گرم و صميمی هوشنگ مرا به زمستان بيست و سه سال پيش برلن برده بود. برلن پر برف. برلن روزهای كوتاه و شبهای بلند. برلن جمعههای شلوغ در «منزا» و شبهای خلوت در «لوند ويل» و آن شب شعر يكهزار نفریام در دانشگاه آزاد برلن كه به همت خود او و دوستانش در انجمن دانشچويان هوادار فدائيان و با همكاری انجمن دانشجويان هوادار مجاهدين برگزار شده بود. آن سالهای سوخته. آن ايام كه خسته و خونين خيابانهای پر خروش تهران را با خود به شهرهای اروپا آورده بوديم. و شب و روزمان به مصاحبه با اين راديو و آن روزنامه میگذشت. در باره آنچهها كه بر سر انقلاب ضد ديكتاتوری سلطنتی ايران آمده بود. آن روز و شبها كه چه خيالها كه گذر كرد و گذر نكرد خوابی...و من تا از برلن به پاريس بروم چند ماهی همان جا زمينگير شده بودم. به اين معنی كه به عنوان پژوهشگر ميهمان از دانشگاه آزاد برلن دعوتنامه يك ساله داشتم. اما پليس به رغم سفارش رئيس دانشگاه با اين دستاويز كه میبايد من در تهران پيش از آمدن از سفارت آلمان اقامت يك ساله میگرفتم با تقاضای اقامتم موافقت نكرده و از من خواسته بودكه آلمان را ترك كنم... در همان زمستان در يك روز برفی راهپيمايی بزرگی در اعتراض به امواج بیامان كشتارهای سياسی در ايران از سوی فدائيان ترتيب داده شده بود. در آن راهپيمايی دوستی همراه همسر و دخترك و فرزند خرد سال غنوده در كالسكهاش در كنارم بود. در ميانه راه پليسی پير كه نظارت راهپيمايی را ماموريت داشت با همين دوستم به لبخند و سر جنباندی آشنايی داد. و دوستم در پاسخ به پرسش من نسبت به آشنايی با آن پليس پير با آهی گفت ما دوستان قديمی هستيم. بيست سالی هست كه همديگر را در اين راهپيمایها میبينيم... در شهريور ماه هزار سيصد شصت و يك در پاريس خاطره آن راهپيمايی موجب سرايش شعر «در خيابان كودام برلن» شد كه در مجموعه شعر «به هوای ميهن» - چاپ اول زمستان هزار و سيصد و شصت و يك - آمده است... در اسفند دو سال پيش در مراسم يادمان سياهكل در هامبورگ مردی سر و سبيل سپيد به سراغم آمد. با چشمهای آشنای همان جوان رشيد سرو سبيل مطلقا سياه كه در نخستين روز ورودم به برلن همراه ده نفر دختر و پسر فدايی و هر كدام با شاخهای گل سرخ به ديدنم آمده بود. هوشنگ بود كه برف همه اين زمستانهای برلن بر سرو رويش نشسته بود... امشب كه آگهی برگذاری اين مراسم را ديدم با ديدن تصويرهای پوينده و مختاری و فروهرها حالتی رفت كه محراب به فرياد آمد. اما از ميان انبوه خاطراتی كه از اين عزيزان داشتم دريجه ذهنم بيشتر رو به آن كودك خفته در كالسكهاش در آن روز راهپيمايی باز شد. أن كودك اكنون بايد بانو يا مردی بيست و چند ساله باشد. و پدر و مادرش؟ آيا آنها را تا چند روز آينده در شمار ديگر عزيزان در برلن باز خواهم يافت؟ باشد كه چنين باشد و آنان را در جمع دوستان باز يابم. دوستانی كه به بلندای عمر نسلی از جوانی تا كهنسالی با تحمل دشواریهای طاقت سوز تبعيد محكوميت بيداد و پيشواز آزادی را با دهان هستی شان فرياد كردهاند و گوش زمان را از اين دادخوهیها آكندهاند تا تاريخ فراموش نكند كه هيچگاه آنچهها را كه بر ملت و تاريخ و فرهنگمان رفته است فراموش نمیكنيم. پاريس بيست و چهار نوامبر در خيابان كودام برلن برای هوشنگ ديناروند صف در رديفهای منظم در راستای گسترهی اعتراض چون موج التهاب روان بود و شعلههای سركش فرياد همراه با بخار دهانها با دانههای برف گره میخورد پهلوی من رفيق ميان سالی همراه دختر و پسرش در ميان صف میرفت ديدم پليس پير كه آن سو ترك بر طول صف نظاره كنان ايستاده بود با او به مهربانی و لبخند با تكان سری آشنايی داد. پرسيدم از رفيق كه: اين كيست...؟ آهی كشيد و گفت: ما دوستان بيست سالهی يكديگريم! باری گذشته بيست سالی و اين قصه همچنان باقی ست! يعنی به روزهای هرازگاه راهپيمايی - از بيست سال پيش همی تا كنون – با اين پليس پير ملاقات میكنيم! ما با گذار روز و شبان از فصل نو بهار جوانی تا آستان فصل پيری يك نسل با اين پليس پير گذر كردهايم! ديدم كه آه... گويی پليس پير به لبخندهاش پيامی داشت يعنی كه سالهای آخر كار منست در آستان باز پسين سالهای كار خود هستم من خدمتم تمام میشود اين سالها ولی كار شما تمام نخواهد شدن هنوز ؟ كار شما چگونه و كی میشود تمام؟ رود بلند طول صف ما در بستر بلند خيابان باز روان بود همچنان و شعلهی شعار از سينههای سوخته سر میكشيد خاموشنای سرد فضا میشكست و دانههای برف بر روی موی و ابروی ما مینشست. پاريس – شهريور هزار و سيصد و شصت و يك |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |