بازگشت به صفحه اول

گزاره‌ی گزينه

نعمت آزرم
دوشنبه ٢٣ شهريور ١٣٨٣

پيشكش به دكتر علی حصوری كه مرا گفت:
"... از آشيان كندی به سوی غير رفتی
چشم تو روشن گر كه چشم روشنت بود
در اوج زيبايی زبان از ما بريدی
دشمن شود لال اين چه وقت رفتنت بود... "
و ديگر عزيزانی كه هر كجا باشند در ايرانند
و من در كنارشان.


در حيرتم از پرسشت ای دوست 
از ميهنم كی من جدا ماندم كه می‌پرسی چرا رفتی؟ 
با آنكه می‌بينی كنارت هستم و بانگم گشوده بال روی آبیِ آفاق ايرانشهر 
با اينهمه گويی نمی‌بينی مرا آنجا و می‌پرسی كجا رفتی؟
می‌گويمت : ای دوست بنگر خوب من هستم در ايرانم 
آنجا كه هم ديروز و هم امروز می‌بودند و می‌باشند ، 
انبوه بی دردان كه در آنجا نمی‌بودند و اكنون هم نمی‌باشند 
اما تو در معنای بودن يا نبودن ای گرامی دوست باری بر خطا رفتی  
 
انگار می‌بايد بگويم قصّه‌ی پر غصه‌ام را گر چه پندارم كه می‌دانی : 
وقتی كه ربعی قرن از اين پيشتر  پهناوران سرزمين مهر 
در زير آوار مدام ژاژ و خودكامی 
آخر ز جان سير آمد و از هر جهت آشفت 
و خشمجوش تندر شورش 
                               درون ابر بهمن 
                                                 بار آخر پر توان تركيد 
و سيل‌ها جاری شدند از هر كران روبان 
و بند و سدّ را هر كجا از جای بركندند 
و كاخ بی باشنده را امواج در خود شست با خود بُرد
- تنها اشارت می‌كنم اين نكته‌ها را خوب می‌دانی 
من نيز خود اين هرچه‌ها را بارها باز آفرينی كرده‌ام با شعر – 
آنگاه ديگر پرده شد آغاز و با خود ماجراهای شگفت آورد : 
 
پيری كه روی دست‌های پيشباز بيكران تا بيكران مردم فرود آمد ، 
پيری كه می‌بايد چنان تصوير خود دلخواه در آيينه‌ی پندار‌ها می‌بود ،
پيری كه می‌بايد به قولش از برای حرمت انسان و آزادی وفا می‌كرد ، 
يعنی كه دستاوردهای جان فشانی‌های مردم را به اين مردم روا می‌داشت ، 
از آسمان تا بر زمين آمد دگر سان بود 
من در نخستين روز‌ها باور نمی‌كردم چُنين باشد 
هر چند هم در اوّلين ديدار در چشمم شگفتی‌های ناباور نمايان بود : 
 
می‌آمد از پايانه‌ی يك راهرو – در مَدرَسی – از روبروی من 
ديدم نگاهش دوردستان فرارو را برون زان راهرو انگار می‌كاويد 
و هر چه حايل بود در چشمش نمی‌سنجيد 
پنداشتم رؤيای فرداهای بهتر از برای ميهنم را در خيال خويش می‌بيند 
خطّ نگاهش را گرفتم  پی  مگر بينم به رؤيايش چه می‌بيند  
 
ديدم به چشم انداز او تصوير ايران نيست 
ديدم نگاهش باختر تا خاوران را از فراز كعبه می‌بيند 
در سال‌های اوّل هجری 
ديدم كه ايران در نگاهش سرزمين مهر و دانشورزی و فرهنگ سازی نيست 
ديدم كه ايران در نگاهش بخشی از انفال نافرمان اعراب مسلمان است (١) 
اين بوم و بر گهواره‌ی فارابی و فردوسی و خيام و رازی نيست 
از سرزمين‌های خلافت پاره ای در خاورستان است 
ديدم به رغم آنچه می‌پنداشتم اين پير سلمان  نيست 
ديدم  همانا -  وای برمن –  سعد وقّاص  است 
جز از برای فتح ديگر بار ايران نيست! 
آنگاه دانستم چرا در لحظه‌ی ژرفای جان را بر زبان راندن ، 
-  احساس بعد از سال‌ها دوری به ميهن باز برگشتن ، - 
در پاسخ پرسش ازين احساس گفتا : هيچ ! 
لفظی كه آسان نيست!  
 
در پيش روی من سه گوناگون گزينش بود : 
- آنی كه خود آن پير با من گفت وز من خواست 
و پاسخش دادم كه : شاعر در تمام عمر خود سرباز آزادی ست 
رهپوی راه ناكجا آباد فرداهاست 
نابردباری‌های شاعر در خور تشريف زيبای حكومت نيست! (٢)  
 
- دوّم گزينش بود :  با قدرت نبودن ليك بر قدرت نبودن نيز 
يعنی سرايش را رها كردن 
                                    پژوهش برگزيدن 
                                                        قدر جای خويش دانستن 
حرفی چنان گفتن كه نا گفتن 
پيشينه‌ی پيكار و زندان‌ها و نام نيك و حرمت را ، 
با همسر و فرزند‌ها سرمايه‌ی امنی برای زيستن كردن. 
 
- سوّم گزينش بود آن كاری كه شاعر را سزد 
                                                           كاری كه من كردم :
بی هيچ مزد و منّتی پا سفت كردن بر سر آزادی و بهروزی انسان 
چالش برای حفظ دستاوردهای يك سده  چالش برای داد و آزادی 
و پاسداری كردن از گنجينه‌ی فرهنگی ايران 
در سنگر شعر و كلام و نامه كردن‌ها 
بی بيمی از سنگينی ِ تاوان.
 
من از نخستين روز‌ها هشدارهايم را سرودم 
                                                         راستی را از جگر فريادها كردم 
اينجا و آنجا هر كجا می‌شد پراكندم 
مجموعه‌ی گلخون و گلخشم‌ام گواهانند (٣)  
اين خويشكاری را به جان و دل پذيرفتم.
من پرچمی را كه نيايم يكهزاره پيشتر افراشت ، كوشيدم نگهدارم 
آخر من از توس خراسانم 
من كهترين شاگرد او كوچكترين فرزند او هستم 
كاری كه بر می‌آمد از دستم نمی‌كردم اگر ، بايد چه می‌كردم؟ 
وقتی كه هر جا در كنار ميله‌های سبز دانشگاه ، 
يكباره از روی بساط دوره گردان كتاب و روزنامه شعله برمی‌خاست ، 
خاموش می‌ماندم اگر ، بايد چه می‌گفتم به فردوسی چه می‌گفتم؟ 
 
با خويش می‌گفتم 
در ميهنم باور به يزدان ِ خرد 
                                      يزدان نيكی 
                                               رود بار روشنی هم عمر تاريخ است 
اين رودخانه از بلنداهای يخبرفاب‌های جاودان قله‌ی البرز ، 
بر پهنه‌ی ايران زمين از بامدادان ِ زمان جاری ست 
بر بستر اين رودخانه ابر باورهای ديگر نيز هم باری 
باريده اند و جويبارانی به آن پيوسته اند امّا 
سرچشمه اش از قله‌ی البرز می‌جوشد همان پاك و نيالوده ست 
با اينهمه شورابه و گرد و غبار تركتازی‌های خون اندود 
مانده به ژرفايش زلال و پاك زانگونه كه از آغاز می‌بوده ست  
 
 و هستی ما نای ايران را به ژرفا‌های اين آيينه بايد ديد 
اين گوهر ما در مَثَل سروی ست پاينده 
سروی ست با چندين هزاره ريشه‌هايش تا فراسوی زمان در خاك ايرانشهر 
آبشخوران ريشه‌هايش آزمون و آرزوی نسل‌ها و فصل‌ها‌ی دور تا نزديك 
مثل نگاه سنجشی بر چهره‌ی هستی تجلُی‌ها در آيين و زبان دارد 
چون هفت سين و جشن نوروز و سرود و شادخواری‌ها 
يا بزم و آيين‌ها كه در پاييز ، در برداشت ، جشن مهرگان دارد.  
 
من با چنين انديشه‌ها در گير بودم روز و شب هر چند 
اينجا و آنجا در خيابان‌ها همان كابوس می‌ديدم 
می‌ديدم و بر خويش می‌پيچيدم از آشفتگی چون دود 
وقتی كه می‌ديدم – بميرم – پرچم ايران درون شعله‌ها می‌سوخت 
می‌ديدم و می‌مُردم و باور نمی‌كردم 
در باورم دين راستی بود و درستی بود و نيكی بود و همياری 
می‌ديدم  ای فرياد – گويی دفتر تاريخ ما وارون  ورق می‌خورد 
و يكهزاره خونبها و دسترنج نسل‌ها از روزبه  تا  بابك  و يعقوب  و مرد آويج 
تا هر چه ‌ها عين القضات و سهروردی را به يكجا خشمباد جهل و كين می‌برد 
می‌ديدم اينان با زبان فاتحان قادسی با ما سخن دارند 
و مرد و زن را بردگان خويش می‌خواهند 
می‌ديدم اينان با زبان پاك  فردوسی سخن كردن نمی‌دانند  
 
می‌ديدم اين دين پيشگان را فرصتی كمياب ارزانی شده پنداری از تاريخ 
تا بذر جهلی را كه آباشان 
بركشتزار ذهن محرومان ، 
افشانده و رويانده بودند و به دل‌ها مانده بود انباشت 
اين حاصل آماده را اينان چُنان ميراث بردارند 
يعنی كه از قربانيان خود سپاهی را بيارايند 
با نام دين و پاسداری از فرو دستان 
تا هر چه را بر كام خود فرمان دهند آنان به جای آرند 
يعنی به بازوی همين نيروی نا آگاه   دست آموز 
صف‌های پشتيبان كار و دانش و فرهنگ را با هم 
از پيش پای كامجويی‌های خود يكباره بردارند  
 
اينك جدال ناروايی كه برايش واژه ای پيدا نمی‌شد كرد 
انسان محرومی كه آزادی ، 
دروازه‌ی آگاهی و بهروزی ِ فردا و فرزند و تبارش بود ؛ 
با چنگ و دندان رو به روی ما به ميدان بود ! 
بيگانه با ما و زبان ما ، 
دين پيشگان را آشنا و همزبان بود و به فرمان بود  
 
باری سه سالی در جدال و در سرايش روز و شب بگذاشتم زينسان 
در نيمه‌های سال تكليف نهايی 
                                      سال ِ بی چون و چرا كشتار 
                                                                      سال شصت ، 
روزی كه من از چاپخانه باز می‌گشتم به سوی سر پناهم در امير آباد (٤)
با چند جلد  ِ تازه‌ی گلخشم در دستم ، 
ديدم در آنجا در كنار خانه مان در انتظارم پاسدارانند 
ديدم همانگونه كه اكنون خانه‌ی تاريخی‌ام ايران به تاراج است ،
ايران كوچك 
                خانه‌ی من 
                           سر پناه همسر و فرزند‌هايم نيز از من نيست 
آوارگی‌هايم از آن هنگام شد آغاز 
زان پس چه مايه صخره‌های فاجعه بر من فرو باريد 
زان پس چه‌ها پيش آمد و بگذشت 
                                             می‌بايد نگويم جای گفتن نيست 
جان كَندَ نم آسان تر از دل كَندَ نم از سرزمينم بود 
تا چند ماهی بعد باری از كراچی  سر بر آوردم 
فرجام ميهن دوستی‌ها اين چنينم بود 
پشت و پناهم ، شاهبال هركران پروازهايم 
                                                        همسرم  رؤيا (٥)
قصه نويس خوب 
                  باری در ستيز و در گريزی اين چنين 
                                                              خود قصه شد  با قصه‌ها پيوست 
يك چند زان پس نوجوانم نيز 
                                          جانم 
                                            هستی‌ام :
                                                       نيما (٦) 
 
ازآن زمان عمری ست بيرون از زمان 
                                                    حس می‌كنم هستم 
از آن زمان برگی جدا از شاخه روی موج خيز شوخ چشمی‌های توفانم 
يكتن ز نسلی منفجر 
                       آواره ای از بيشماران 
                                                  در شمارانم 
با هر زمان بر شانه‌ام آوار‌های صخره‌ی آگاهی از كشتارهای عام در زندان و در ميدان 
و قتل عام واژه لشگرهای روشن رايی و فرهنگ بهروزی 
از روی ميدان سپيد برگ‌های هر كتاب و روزنامه 
                                                                       پهنه‌ی رزم سخن ورزان 
و درس نامه‌ها همه آكنده از آموزه‌های كهنه ِ جهل و جنون و جعل تاريخی 
از كودكستان تا فراتر از دبيرستان 
با هر زمان آگاهی از در خون تپيدن‌های يارانم 
چون شعله در خود سوختن ، در خويش پيچيدن 
در سوگ آن فرزانگان 
                         فرهنگ سازان 
                                        آن همه فرزند‌های پاك ايرانم
 
تصوير اين  خون خوردن و سرگشتگی‌ها را توانی يافتن در شعر‌های من 
امّا درون واژه‌هايم باز می‌بينی در ايرانم 
با اينهمه گر باز هم خواهی بپرسی : من چرا رفتم؟ 
                                                                     كجا رفتم؟ 
می‌گويمت : هر روز و هر شب می‌توان ديد و شنيد اينجا و آنجايم 
با اين نشانی‌ها : 
خورشيد با لب‌های من هر بامدادان چهره‌ی البرز را از دور می‌بوسد 
مهتاب شب‌ها با حرير آبی شعرم 
بر آسمان سای ِ دماوند از بلندايش ردای نقره می‌دوزد 
و با دهان من خروش خشم تندر آسمان را سقف می‌درّد 
و از زبان من پيام باز رستن را بهاران بادها با كشتزاران باز می‌گويند 
و آذرخش از آتش سوزان جانم خوشه ‌ی افروزه اش را بر می‌افروزد 
و ابرها امّا 
با چشم‌های من به روی گورهای بی نشان دشت‌های باز ايرانشهر 
                                                                                          می‌گريند... 
 
                                                                 پاريس اوّل شهريور ١٣٨٣ خورشيدی 

-------------------------------------------------
١ – اَنفال: غنيمت‌ها ، بهره‌ها. و نام سوره‌ای در قرآن
٢ – اشاره به گفت و شنودی با مقام رهبری انقلاب در روز ٢٨ بهمن ١٣٥٧ خورشيدی در مدرسه‌ی رفاه. تهران
٣ – اشاره به مجموعه‌های شعر : گلخون ، اسفند ١٣٥٨، تهران ، انتشارات تيرنگ. گلخشم تابستان ١٣٦٠ ، تهران ، انتشارات توس
٤ – اشاره به خانه و كتابخانه‌ی مصادره شده‌ام: تهران – امير آباد شمالی – كوچه‌ی سوّم – شماره‌ی ١٠
٥ – رؤيا ، همسرم همراه فرزندانم : نيما ، ميترا و منا ، با اشغال خانه‌ی ما ، از نيمه‌های سال ١٣٦٠ خورشيدی ناگزير در آوارگی و پنهان زيستی می‌گذراندند. من در پاييز همان سال از كشور خارج شده بودم. تلاش ناكام پيوسته‌ام برای خروج آنها سالی به درازا كشيد. در اواخر پاييز ١٣٦١ ، رؤيا ، هنگام خروج از خانه در مشهد با مأمورين امنيتی مواجه می‌شود. تاكسی سوار می‌شود. تعقيب ادامه می‌يابد و چون حلقه‌ی محاصره را تنگ می‌بيند ، داروی مرگ را به دستگيری ترجيح می‌دهد. تلاش پزشكان در بيمارستان به نتيجه نمی‌رسد.
٦ – نيما ، تنها پسرم پس از چهار سال پنهان زيستی ، سرانجام در فروردين ١٣٦٦ از طريق تركيه به پاريس می‌رسد. ميترا و منا اندكی پيشتر از همان طريق رسيده بودند. چهل روز بعد در اوّل خرداد ١٣٦٦ ، نخستين روزی كه تنها از خانه بيرون رفته بود ، در قلب پاريس در حادثه ای كاملا ً مشكوك از طبقه‌ی پنجم ساختمانی پرتاب می‌شود و جان می‌سپارد و چكيده‌ی آن ماجرا اينكه : پاريس حالت حكومت نظامی داشت. راست فرانسه پس از سال‌ها به قدرت رسيده بود. چند انفجار خطرناك در پاريس روی داده بود. پليس فرانسه در پی جويی انفجار‌ها چند جوان لبنانی را در تماس با وحيد گرجی مترجم سفارت جمهوری اسلامی در پاريس رد يابی كرده بود. وحيد گرجی از چنگ مأموران امنيتی گريخته و در سفارت جمهوری اسلامی پنهان شده بود. پليس فرانسه سفارت جمهوری اسلامی را در محاصره داشت. دو هفته‌ای بود كه تلويزيون فرانسه طرح صورت پنج جوان عرب را مرتباً به عنوان بمب گذاران شناخته شده پخش می‌كرد و از مردم می‌خواست كه به مجرّد ديدن آنها پليس را خبر كنند. نيما به گواهی پرونده‌ی تشكيل شده در دادگستری فرانسه نزديك ظهر روز اوّل خرداد در نزديكی مترو اروپ برای رفتن به دستشويی به حياط خلوت در بازی وارد می‌شود و از پله‌های ساختمان بالا می‌رود. نيما قبلا ً اتاق محل سكونت مرا در حياط خلوت مشابهی ديده بود و می‌دانست كه هر طبقه در راهرو ، دستشويی عمومی دارد. هنگامی كه از پله‌ها بالا می‌رفته است ، دو بانوی كهنسال فرانسوی ساكن همان ساختمان ، چهره‌ی ناشناس نيما را مشابه يكی از تصوير‌های پخش شده در تلويزيون می‌يابند و به پليس تلفن می‌كنند : نوجوان عرب و نا شناس اينجاست. و يك گروه پليس امنيتی در نزديكی محل ، با دريافت دستور تلفنی ، با فرض برخورد با يك تروريست بمب گذار به همان ساختمان حمله می‌كنند. نيما در طبقه‌ی پنجم در دستشويی بوده كه آن طبقه آماج بمب‌های اشك آور قوی می‌شود. نيما آب دستشويی را باز می‌كند و كتش را در می‌آورد و همراه با برگ عكس دار پناهندگی موقتش و دسته كليد خانه مان كه شماره‌ی تلفن خانه را هم داشته ، به پايين پرتاب می‌كند اما فايده نمی‌كند و گزارش پليس در پرونده حاكی از اين است كه نيما ظاهراً از پنجره‌ی كوچك دستشويی به حياط خلوت پرتاب شده است... سه روز پس از اين حادثه كه من همراه دو وكيل توانستم محل را – كه پليس نمی‌خواست - ببينم ، هنوز از شدت گاز باقی مانده تنفس مشكل بود. شكايت من از پليس پس از دو سال سرگردانی در راهروهای دادگستری پاريس تنها به گرفتگی قلب و بستری شدنم انجاميد. در همان ايام دو سه جوان بيگناه ديگر نيز در پاريس قربانی اشتباه پليس فرانسه در مبارزه با بمب گذاران صدور جمهوری اسلامی شدند....
نيما در آرامگاه گذرايش در قطعه‌ی ١٢ گورستان پرلاشز آرميده است و به انتظار روزی كه پرده از روی دست پنهان جمهوری اسلامی در نابودی‌اش برداشته شود.


ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
Iran Emrooz (iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net