بازگشت به صفحه اول

بهار آزادی ايران

نعمت آزرم
Nemat_azarm@hotmail.com
‌‌يكشنبه ١٨ مرداد ۱۳۸۳


برخيز بهار است و جهان باز جوان است
اين جان جوان است كه در نبضِ جهان است

هر ميوه كه خواهد دَهَد اين باغ كهنسال
در غنچهء هر شاخ جوان جلوه كنان است

افسردگی باغ گذشته ست و دگر بار
از شور شكوفايی خود پُر هيجان است

شمشاد جوان سبز بر افراخته قامت
با نسترن سرخ كه پيچيده بران است

آن سرو كهن نيز پُر از زخم تبرها
برپاست سرافراز و پُر از توش و توان است

آن شد كه خزان بود و زمستان و خموشی
اكنون سرِ هر كوی يكی جامه دران است

در چشم پر از شعلهء خاموش جوانان
افروزۀ خشم است كه پنهان و جهان است

خواهند برآرند ز بُن ريشهء بيداد
اين ريشهء ديرينه كه گسترده مكان است

آن پيرهن سادۀ خونين به سرِ دست
گوياتر و فريادتر از هر چه دهان است

روبه چه زند لاف كه شد شير گرفتار
هر چند به بند است همان شير ژيان است

در مهلت شب نيست به غيراز نفسی چند
پيداست سحر سرزده و صبحدمان است

دشمن نشود شاد اگر مرد بسی كشت
بيچاره كنون پيش صف شيرزنان است

نابودی جرثومهء بيداد، دعا وار
بر روی لبِ مرد و زن و خُرد و كلان است

*
هر چرك كه در سينهء تاريخ نهان بود
در چهرۀ پتيارۀ دين‌پيشه عيان است

آن تازیِ غارتگر تازيده به ايران
يكبار دگر تاخته بگسسته عِنان است

اين قوم كه با نام خدا دشمن خلقند
علم و خرد و داد از ايشان به فغان است

جز غارت و خونريزی و بيداد ندانند
درخطبه ولی داعيه‌شان عدل و امان است

ابليس اگر باز بدانيم همين است
اهريمن اگر باز شناسيم همان است

اين را به مثل گويم و دانم كه چنين نيست
اهريمن بدخوی به زشتی نه چنان است

اين دودۀ جهل است كه فرهنگ ستيزاست
اين ذات دروغ است كه ضحاك نشان است

با خواندن و از بر شدنِ ياوه و هذيان
پنداشته در علم، همانا همه دان است

نابود كند خنده كه سوگ است و مُحرم
وارونه كند جام كه ماه رمضان است

پوشد رخ و اندام پريدخت به چادر
گويد كه پری ويژۀ مؤمن به جنان است

ورزانكه بپرسيش جنان چيست پری كيست
گويد علما راست نه بحث دگران است

يكبار حكومت وطنِ ما بدهی داشت
تاشيخ كندفاش ز خود هر چه نهان است

از آتش جنگی كه سراپای وطن سوخت
در سوگ لُر و كُرد و مرند و همدان است

زاندوه هزاران گل زندانیِ پر پَر
اروند همی مضطرب و مرثيه خوان است

چندان كه جوان كشت به ميدان و به زندان
چنگيز نه، تيمور نه، گويی سرطان است

و ان كس كه توانست تن خسته به در برد
دلتنگ ز تبعيد به هر بوم و كران است

چندان كه زاصحاب قلم خون به زمين ريخت
هر خامه بر آشفته و خونابه چكان است

قاضی ست هران جانی و در بند گرفتار
هر كس به هواداری حق سرخ زبان است

آنی كه شكسته قلم و كشته قلمزن
هم شاكی وهم قاضی وهم دادستان است

چندان كه فكندند در آتش دف و تنبور
بر شعله دل و ديدۀ گوران نگران است*

چندان كه ربودند ز ما ثروت ملی
بيرون زشمار است شماری كه زيان است

زان پس كه دگر روی زمين هيچ نماندند
بفروخته اند آنچه نهان در دل كان است


هرگز نتواند كند ابلاغ چه كردند
هر واژه كه در گسترۀ فهم و بيان است

*

بيهوده گمان بُرده ستم دير بپايد
نابودی اين شعبده بی هيچ گمان است

ديروز اگر حرفِ بدی شان به ميان بود
امروز ز نابودیِ ايشان به ميان است

دشنام سزاوار به شيخ از لب مردم
سيلی ست كه دربسترهر شهر روان است

ايران شود آزاد و در اين نيست خلافی
اين خواستهء ايزد و فرمان زمان است

اين ميهن آزادگی و دانش و داد است
اين شام وحَبَش نيست بَروبوم كيان است

اين زادگه كورش و فردوسی و رازی ست
باسی سده فرهنگ كه مشهورجهان است

هر جا نگری باز يكی مزدك و مانی ست
هر جا شنوی زمزمهء پير مُغان است

اين روزبه دادبه خالق فرهنگ
آن بابك رزمنده به شمشير و سنان است

اين سگزیِ آهيخته شمشير به تازی ست
آن آرش جانباخته در تير و كمان است

از سر گذرانده ست بسا سيل فنا را
هر سيل كه بنيان كن بهمان و فلان است

غم نيست اگر خشم كند ديو و خروشد
از قوّت تن نيست كه از كندن جان است

هر جبّهء از زُهدِ ريا بافته، فردا
يك پاره مترسك به ره باد خزان است

فرداست كه هی های رسدتا به دماوند
بينيم خروشنده سَهند و سبَلان است

فرداست كه هر قوم ستمديدۀ اين ملك
بينيم به پا خاسته با عزم گران است

از كارگر و زارع و شاگرد و مُعّلم
بينيم يكی جبهه به صف از همگان است

آزادی و همسانیِ مرد و زن ايران
فرياد دلِ خلق كران تا به كران است

از سوی خدا امر زمين ارث كسی نيست
اين بافتهء شيخ بر اندام شهان است

هر كس گره از كار وطن بيش گشايد
با رای كسان سرور يكچند همان است

پيروز شود جنبش آزادیِ ايران
نيروی جوانان و زنان برگ امان است

بوسيم سر و دست جوانان وطن را
تا باد صبا سوی وطن نامه رسان است

فرياد كه دور از وطن و جبههء پيكار
ما راهمه شب خون دل از ديده روان است

هر چند كه دل پير شد از غُصّهء ميهن
ايران كهن شكر خدا باز جوان است

ما سوی وطن باز شتابيم ز تبعيد
آن روز كه ما را همگان روز بهان است

پاريس،
بيستم خرداد ماه 1383 خورشيدی.

*اشاره به آتش سوزان تنبورها به وسيلهء پاسداران_ در سال های نخست حكومت اسلامی_ درشهر گورانِ استان كرمانشاه است: شهری كه "اهل حق" در آنجا با تنبورها زندگی می كنند.


ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
Iran Emrooz (iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net