بازگشت به صفحه اول

برای سيما بينا ، بانوی اول ترانه آوازهای ملی ايران
درون سينه‌ات گنج ترانه است ...

نعمت آزرم
شنبه ٤ بهمن ۱۳۸۲



گلويت پُر قناری هست و بادا
رخت باغ اناری هست و بادا
ترانه‌های تو بر روی لب‌ها
به سان ورد جاری هست و بادا

به هر شيوه هزار آواز داری
به آوازت نياز و ناز داری
چه رازی هست در اين سادگی‌هات
که با اين سادگی‌ها راز داری

بخوان تا غنچه‌ها بر شاخ رويند
بخوان تا گلبنان در باغ بويند
بخوان تا مادران در گوش فرزند
همان را لای لايی باز گويند

بخوان سيما که شب را می‌کنی روز
صدايت هست خورشيد شب افروز
همه روزان ميهن شبگرفته است
شبان را با شب آوازت بر افروز

بخوان تا چشمه‌ها از کوه جوشند
بخوان تا دشت‌ها سبزينه پوشند
بخوان تا شبنم آيد روی گلبرگ
بخوان تا آهوان از چشمه نوشند

بخوان از برف و بوران‌های بهمن
که شد آوار روی باغ و گلشن
وزان نسل سياووشان که رفتند
ز بيداد پدر در کام دشمن

چه دوريم و چه نزد يکيم با هم
چه تابان و چه تاريکيم با هم
سحر نزديک هست و راه باريک
ميان راه ِ باريکيم با هم

بخوان سيما که مانديم از وطن دور
نه همرازی ، نه آوازی ، نه تنبور
بخوان تا ابرها از هم بپاشند
بخوان تا از افق رويد گل نور

بخوان سيما که ما اندوه داريم
ز هر اندوه ما انبوه داريم
غم ما نيست روی آينه گرد
به روی سينه‌هامان کوه داريم

نه زندان است اين تبعيد بر من
که خواهد بگذرد با تير و بهمن
افق در هر غروب تنگ دلگير
شود قلّاده‌ی تنگی به گرد ن

بگو سيما خراسانم چگونه است؟
هنوزش باغ و بستان‌ها نمونه است؟
هنوزش در نماز بامدادان ،
افق باز و سپيد و سرخگونه است؟

خراسان را همانا هست در ياد ،
از آن گلبرگ‌های رفته بر باد؟
از آن يک باغ ، نسرينی که پژمرد؟
از آن يک دشت ، شمشادی که افتاد؟

نيايم ، رهبرم فردوسی پاک
کزو بر شد سخن تا بام افلاک؛
نبرد واپسين را مژده داد ه ست؛
به جنگ کاوه با پتياره ضحاک؟

ز پا ييزان و گلگشت بهاران
ز اندوه و ز شادی‌های دوران
درون سينه‌ات گنج ترانه ست
صدای تو ، صدای روزگاران...

خراسان می‌شکوفد در صدايت
دل ايران کند هر شب دعايت
و من دور از خراسان ، خسته خاطر،
دعای شعر می‌گويم برايت...


درون سينه‌ات گنج ترا نه است...
نعمت آزرم


تازه چشم‌هايم گرم شده بود ، بيدار خواب بودم که صدای زنگ خانه نيم خواب بعد از ظهری‌ام را آشفت و بعد نجوای گفتگوی کوتاهی که روی پله‌ها ريخت و با طنين گام‌ها آميخت ؛ متوجهم کرد که مهمانی بی خبر از راه رسيده است.
بعد از ظهر اواخر بهار 1358 خورشيدی بود. چند ماهی می‌گذشت از توفان بهمن 1357 که هنوز آرام نگرفته بود. کوچه‌ی خانه‌ی ما ؛ کوچه‌ی سوم امير آباد شمالی به يمن آفتاب گرمتاب بعد از ظهر که نوجوانان را از درون کوچه به خانه‌هاشان فرستاده بود ، آرام بود.
کوچه‌ی ما تنها کوچه‌ی بن بست امير آباد شمالی بود و به همين اعتبار حياط بيرونی خانه‌ها تلقی می‌شد و بيشتر روز‌ها ميدان واليبال و هياهوی نوجوانان کوچه بود. هياهويی که اغلب با صدای زنده‌ی تار محمد رضا لطفی و شاگردانش می‌آميخت. بن بست کوچه‌ی ما خانه‌ی لطفی بود و عصر‌های بلند کلاس موسيقی داشت.
توفان خشم بی رحم که هيچگونه نسيم مهربانی را بر نمی‌تافت ، هنوز به کوچه‌ی ما نرسيده بود...
رؤيا - همسر نويسنده‌ی پرپر شده‌ام – صدايم کرد. سيما بينا بود با شاخه ای بزرگ و انبوه از درخت گل ارغوان در دست و خنده ای معصوم بر لب. با سيما تقريبا ً همسايه بوديم. در يوسف آباد می‌زيست. خانه‌هامان به هم نزديک بود و دل‌هامان بيشتر... سر زده آمده بود. با شگفتی و خرسندی خوشامدش گفتم و به رؤيا گفتم : سيما بينا! که متوجه شدم بجا نياورد. سيما بی مقدمه در آمد که امروز حکم اخراجم را دادند و دلم پر کشيد که بيايم خانه‌ی شما! و حکم اخراجش را نشانم داد و هنوز دم ِ در ايستاده بود و لبخند می‌زد و من نگران بودم که رؤيا ، سيما را بجا نياورده بود. به رؤيا دوباره گفتم: سيما بينا است که اينقدر صدا و خودش را دوست می‌داری...
که ناگهان از جا پريد و سيما را در آغوش فشرد و بوسيد و پوزشخواهانه به او گفت: افزون بر زيبايی آنقدر جوان هستيد که فکر کردم درست نشنيده‌ام... آخر من بيست سالی است که با ترانه‌های شما آشنا هستم... اما شما خودتان الان بيست ساله بيشتر نيستيد. همين بود که تطبيق نکردم. خيال کردم دانشجو هستيد. و فورا ً به آشپز خانه رفت و برای سيما اسفند آورد و دود کرد تا چشم زخم نخورد.
رؤيا کاملا ً حق داشت. سيما البته خيلی جوان بود و بيست و هفت سالی بيشتر نداشت ، اما به زحمت بيست ساله می‌نمود و شاداب و زيبا و صميمی... و من همچنان گيج مانده بودم که سيما را د يگر به چه بهانه اخراج کرده اند. باورم نمی‌شد. سيما ليسانس دانشکده‌ی هنر‌های زيبای دانشگاه تهران بود و دبير دبيرستان‌های تهران. کار هنری‌اش را از 9 سالگی ، از برنامه‌ی کودک آغاز کرده بود و با آن که در سال‌های پيش از انقلاب ، در اوج شهرت و محبوبيت می‌زيست ،همچنان با افتخار دبير مانده بود و دانشجوی تمام وقت و تمام عمر موسيقی و ترانه‌ی آواز‌های ملی.
در آن سال‌های طلايی پول پارو کردن هنرمندان در کافه رستوران‌های تهران و انواع فروش چهره و صدا، سيما بسيار ساده زيسته بود. هرگز و هيچگاه به اين دلمشغولی‌ها وسوسه نشده بود. در مناعت طبع و تواضع اخلاقی ، همچون هنرش يگانه بود و مگر نه اين است که در ميان شکل‌های شعر فارسی – که بيشترينشان از عروض و ساخت شعر عربی قالب گرفته‌اند – ترانه‌های فارسی در اصالت و شکل و گوهرشعری ، يگانه و ويژه‌ی اين سر زمين‌اند ، پس طبيعی است که بانوی اول ترانه آ واز‌های ملی ايران که با اين ترانه‌ها زيسته و با ليده است ، خود نيز همچون اين ترانه‌ها اصيل ، ساده و زلال باشد. يعنی ويژگی‌های اخلاقی برخاسته از ژرفای چند هزاره ای اين فرهنگ انسانی و مهربان را دارا باشد.
سيما بينا را از کلاس‌های رسمی درس بر کنار کردند اما او هيچگاه از آموختن و آموزش باز نايستاد. در تمامی اين سال‌های پس از انقلاب ، بيشتر از پيش در کارش کوشيد. بسيار شاگرد تربيت کرد و خود بسيار‌تر به آموخته‌هايش افزود. به تمام گوشه کناره‌های دور افتاده‌ی خراسان و ايران سر کشيد و بسيارانی از موسيقی‌های بومی ما ، يعنی زمزمه‌های روح جمعی نياکانمان در گذار روزگاران را از نابودی نجات بخشيد تا خود بازسازی شان کند و با حنجره و صدايی بسيار رساتر از سال‌های پيش بازشان خواند، تا ما غربت زيان ناخواسته نيز ، گاهگاه فرصت يابيم غبار اندوهانمان را در چشمه‌ی زلال و مهربان صدايش از چهره بزداييم...
و اکنون آگهی کنسرت سيما جلوی من است که در پاريس و ديگر شهر‌های اروپا برگزار خواهد شد.
به چهره‌ی سيما می‌نگرم و به سال‌های دور می‌انديشم...
سال‌های سو خته... سال‌های گمشده که چون برق و باد گذشته اند...
خانه مان در امير آباد شمالی ، کوچه‌ی سوم ، شماره‌ی 10 در پيش چشم‌هايم شکفته است.
خانه ای که آن روز بعد از ظهر – بيست و چهار سال پيش – سيما سرزده آمد تا بگويد اخراجش کرده اند. در آن خانه ، خانواده‌ی ما پنج نفر بود ؛ همسر نويسنده‌ام رؤيا و من و نيما و ميترا و مُنا – که آن روز‌ها يکساله بود – اکنون تنها سه نفر مانده ايم. رؤيا و نيما را توفان همان سال‌های نخستين انقلاب ، اينجا و آنجا ، برده است و دو سالی پس از روزی که سيما آمده بود تا بگويد اخراجش کرده‌اند ، هنگامی که من نخستين نمونه‌های چاپ شده‌ی "گلخشم" ، دومين مجموعه‌ی شعرم در سالهای انقلاب را از چاپخانه گرته بودم ، در بازگشت به خانه متوجه شدم که خانه مان در اشغال سربازان گمنام ولايت فقيه است و اکنون بيست ودو سالی از آن روز می‌گذرد و حکايت همچنان باقی است...
می دانم که خانه و کتابخانه‌ی عظيم و دست نوشته‌های بسيارم همه مصادره شده اند... اما نمی‌دانم که برسر ِ سرو بلندی که بسيارش دوست می‌داشتم و ارغوانی که خود کاشته بودمش چه آمده است؟.....
با اين همه دعوا ، دعوايی تاريخی است. دعوا بر سر ِ خانه‌ی تاريخی ما يعنی ميهن عزيز ماست که در افق آينده‌اش آزادی و آبادی می‌درخشد. شبکور‌ها به زوال تاريخی محکومند... و باز می‌انديشم همين ما سه نفر نيز با هم يکجا نيستيم. من و مُنا در پاريس هستيم و ميترا دختر بزرگم آن سوی آب‌های دور در مونترال کانادا ست و از خودم می‌پرسم سيما جان را هوای سفرهای دور نيست تا ميترا ببيند خاله سيما پر توان‌تر از هميشه ، روزگاران ايران را بازمی خواند...
باد پاييزی سر شاخه‌های بلند نسترن جلوی پنجره‌ی اتاقم را موزون به شيشه می‌نوازد. زمزمه ای در من جوشيدن گرفته است. قلم را برمی دارم و اين ترانه‌های پيوسته را برای سيما بينا می‌نويسم...
پاريس 22 آبان 1382 خورشيدی
نوامبر 2003 ميلادی


ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك)
Iran Emrooz (iranian political online magazine)
iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net