|
بازگشت به صفحه اول |
اندوهِ کُهندژ
نعمت آزرم
بم
زیر و بم
زمین و زمان دردَم
یک شهر
بیپناه مردم
پنجاه بار هزار آدم
همراه با هزار هزار آرزو
ناگاه با تشنّجِ نبضِ زمین
و نعرهء دریدنِ اعصابِ خاک در اعماق
در لحظه
زنده زنده
به گوری عظیم
فرو باهم
*
بم
شهری جوان به گرد کُهندژ
یکباره خاکبشتهء ماتم
وان ارگ بم
برج بلند دیده بانی تاریخ
با شانههای پهن ستبرش
خم
چون طاق نیم ریختهء تیسفون
ایران زمین نشسته به زانوی غم
*
ما روی خط زلزله آرام یافتهایم
ایران زمین به روی زمین لرزه زیستهست
زمین لرزههای تاریخی
در برگ برگ دفتر تاریخمان
پُر از غبارِ ترکتازهای سواران
ما با دو گونه زلزله در گیر بودهایم:
یا خاک شانه کرده خالی و یا آسمان شده آوار
در خیزش دمادم توفان قومهای بیابان زی
جویندگان طعمه و باغ وبهشت به روی زمین
از آن سوی کرانهء « اروند » تا فراسویِ « آمویه »
شمشیرهای آخته روی به این سامان
و نسل ها و شهرها و تمدن ها
در این چهارسوی معرفت و تاریخ
در زیر موج های خون وخرابی پیچان.
*
یک ربع قرن پیش نیز زلزلهء تاریخ
مارا دو باره زیر وزبَر کرد:
تا خواستیم خانه بپیرائیم
تا آب و روشنائی ما بیشتر شود،
تا چشمهها به سوی درختان تشنه راه سپارند،
آزادی و کتاب،
در سفره مثل نان همه را باشند،
تا خواستیم سنگ بزرگی را،
از پیش آبراه مزرعه بر داریم ؛
از زیر آن هزار افعی خرد و بزرگ، سپید و سیاه ؛
خرچنگ ومارجعفری وگژدم؛
همراه سوسمارهای کویری ؛
با نیش های عقرب کاشان ؛
و کبچه مارهای حاشیهء قم؛
یکباره تُند و تیز برون تاختند!
*
دندان زهر و کینه گشودند روی به مردم
ما با تبار لشکر بیداد سلم و تور مواجه شدیم
آنان که سخت زادو ولد کرده منتظر بودند
در ژرفنای حُفره و حُجره
در زیر چتر باور دیرینهء مقدّس مردم
کشتند و سوختند ونرفتند و هر چه بود ربودند
اینان به جانِ ایرجِ ایران افتادند
ما بیست و پنج سال زمین لرزه را ،
در زیر پای و روی سر خویش زیستهایم.
*
تاریخ ما گواست همانا گواست
ویران کنندهتر ززمین لرزه
آسمان لرزه ست
آوار آنچه بینش و اندیشه را فلج کرده ست
تا راهکارهای روزبهی را
درمان دردهای زمین را در آسمان جوئیم
تا آنچه را دروغ تباران
به نسلهای پیاپیمان
با نامِ نام های مقدّس به گوش همی خوانده اند
بی چون وبی چرا بپذیریم و خود همان گوئیم.
*
اندوه بم
اندوه این کُهندژ درهم
نه کم
بر کشتگان خویش بلی گریه میکنیم
هستی ولی نخواسته مارا چنین هلاک کند:
تا سر زمین مهرازین دیرمانده انگل اندام خود نپیراید،
تا چشم و ذهن ما نتواند درست ببیند
درست بیندیشد،
تا آینه غباررا نتواند درست پاک کند ؛
بر زندگان مرده که ما باشیم
دریا سزد بگرید و البرز سینه چاک کند.
*
در بم
نخل و کلوخ و آجر و آدم
انبوه واژگان
همگان کم
تنها دو واژه
از همه عالم
تنها دو واژه
دوخته با هم
تنها دو واژه کوفته در هم:
بم
غم.
پاریس. پانزدهم دیماه 1382 خورشیدی
|
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |