|
بازگشت به صفحه اول |
زندهی بيدار
نعمت آزرم
برای سعيدی سيرجانی كه از مرگ زندگی آفريد.
درون هالهی انبوه دست نبشت و كتابهای فراوان
يگانه مرد
تلخ به خلوتگهاش نشسته
آتش ِ خاموش
وزانچهها كه درين روزگار
خلاف آمد است
پريشان است
ز پشت شيشه به خورشيد عصر مینگرد
كه بين ابر و افق ، آشكار و پنهان است
و كارنامهی چل سال گنجوارهی فرهنگیاش
گشوده است فراروی در خيال و
ورق میخورَد
و واژه واژهی آن برگهای آينهی روزگار نشان میدهند
چه سرنوشت شگفتی نصيب ايران است
و رهنورد خيالش به بازخوانی ِ تاريخ میبَرَد.
*
و مرد میبيند
فراخنای نياخاك ِ ميهنش ايران
كه شهره است به زيبايی ِ طبيعی و فرهنگ و مهربانی و آزادگی
به روی نبض زمين لرزههای تاريخ است
و در موازی ِ سر چشمههای روشن ِ دانايی و زلال ِ خِرد باوری ،
سرابهای تيرگی ِ جهل و سوختن ِ بذرهای روشن انديشه نيز ديرينند!
و سيل و صاعقه و توفان
ز هر كرانه به هر چند روزگار فرا میرسند
تبار خفته پتياره بند میگسلد
و چند نسل كوشش و دانش دراين ميانه فنا میشوند
*
و مرد
خويشكاری خود را درست میداند
كه مرد ِ فرهنگ است
سِلاح او همهاش خامهای ست در دستش
سزاست بيشتر از پيش تيز ببيند
درُست بينديشد
كه در برابر اهريمنان سلاح همين هستش
مگر به معجّزت فرّ خامه
قدرت جادوی ديو فرو بشكند
از آنكه واژه نُخُست آفريد ِ يزدان است
و واژه گوهر انسان است
نماد ايزد دانايی ست در برابر نادانی و ستمكاری
و روشن است كه از هر چه ايزدی ست ديو گريزان است
*
و تنگنای غروب است
ز پشت شيشه به خورشيد خسته مینگرد
و ماه آخر ِ پاييز ارغوانی ِ تهران است
و سالهاست كه او بركنار مانده ز عشق بزرگ زندگی اش :
كلاس درس و پژوهيدن و نبشتن ِ ژرف و ظريف
به خامهای كه از آن طنز میتراود و زيبايی
*
و مرد
خسته ز خاموشی ِ نخواستهاش عاصی است و میبيند
كتابهاش بيشتر از سی و چند عنوان است
ولی برون شدن از چاپخانه هيچ يكی را جواز و رخصت نيست
و چارهها كه بسيجيده بی ثمر مانده ست
سپاه واژهی او سالها ست
كه درهم تنيده
به چندين حصار زندانی ست
*
چراغ چارهی آخر شكفته در ذهنش
و اين گزينهی ناچار را درست سنجيده ست
و هرچههای پيا يندهای سَنجهی فرجام را پذيرفته ست
بيان پاسخ تهديدهای سخت خلافت را
قلم نهاده به كاغذ خروشناك
به برشمردن هنجارهای ناشايست
كه از صدارت دين پيشگان به گردهی فرهنگ میشود آوار
درشت نامهی آميزهی بلاغت و در بايست *
كلام باز پسين هم برای دفتر تاريخ كه:
" آزادهام!
و مرگ نيست به هيچم
گواه راست همين نامهام... " **
درون ِ درهی تلخ غروب
با شرارهی آهی بلند
به واپسين نَفَسش چشم به هم مینهد
نگون شده خورشيد...
پاريس ١٠ آذرماه ١٣٨٢ خورشيدی -------------------------- * دربايست: شايسته ، سزاوار ** از واپسين جملهی آخرين نامهی سعيدی سيرجانی به رهبر جمهوری اسلامی پيش از بازداشت و كشته شدن در زندان. |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.de |