|
بازگشت به صفحه اول |
ما نسل هزار بويه در سر بوديم
نعمت آزرم
ترانه سرود شصت سالگی برای اسماعيل خويی ای همدل و همسرود و همپوی تو من گلبوی بهشت شعر دلجوی تو من شادم كه به شصتمين بهار عمرت باشم به ترانه تهنيت گوی تو من گفتی كه به خوان شصتمين خواهی شد بر پلهی اوج واپسين خواهی شد وان سوی از آسمان فرود آمدن است غم نيست ، به نزديك زمين خواهی شد گهوارهی ما همين زمين بوده و هست دلدادهی ما زمين همين بوده و هست ما را به حريم آسمان كاری نيست دعوای هزارساله اين بوده و هست من نيز به خوان شصتمين خواهم بود من نيز پس از تو اين چنين خواهم بود امروز گرم نبينی هرجا، غم نيست فرداست كه هر كجا يقين خواهم بود بنگر كه چگونه از وطن كنده شديم در گسترهی جهان پراكنده شديم در دربدری باد به ما رشك برد از بس ز غبار غربت آكنده شديم هر تكهی ما اگرچه جايی افتاد در حافظهی زمان نرفتيم از ياد آن همهمهی ماست كه: میگويد موج اين زمزمهی ماست كه: میمويد باد تندر شرر خشم خموشيدهی ماست باران اثر گريهی پوشيدهی ماست توفان كه به ناگاه جهان آشوبد فرياد در آفاق خروشيدهی ماست عمری به جدال زشت و زيبا بگذشت هر شب به اميد صبح فردا بگذشت باران بهاران نتواند گفتن در غربت از آن چهها كه بر ما بگذشت شيخی كه به آوارگیات میخندد در حجرهی تاريك دلش میگندد شعر تو نسيمی ست وزان سوی وطن پنداشته بر نسيم در میبندد بر بال نسيم ، شعر ما هست روان آواره اگر چهايم خود گرد جهان در غيبت و در حضور ما فرقی نيست شعر است كه آميخته با نبض زمان ما رزم بزرگ را نبرديم از ياد در جبههی جنگ جابه جايی رخ داد: رفتيم و بمانديم به هر رويش صبح! ماندند و برفتند به هر پويش باد! ما نسل هزار بويه در سر بوديم آميزهی آرزو و آذر بوديم از ما نه شگفت اگر زمان باليده ست از جان زمانه ، جان فراتر بوديم بهروزی خلق را به جان كوشيديم بیواهمه رزمجامهها پوشيديم از مهلكه تا سياهچال و تبعيد تلخاب هزار لطمه را نوشيديم اين گونه مبين كه نسل ما فرسوده ست وين برزخ عمر را عبث پيموده ست بنگر كه ز خاكستر اين سوخته نسل ققنوس جوان زاده و پر بگشوده ست اين نسل جوان كه رغم هر بيدادی بربسته ميان به خيزشی بنيادی ما را به ميان خود توانند شناخت هنگام كه فرياد كنند: آزادی! اين موج ازين اوج ، فرامی رويد اين سيل ازين ذيل فرامی پويد خونجوش سه نسل رهرو آزادی ست فرياد بلند قرن را میگويد! اين سيل به هر بويه قوی تر خيزد با چشمه و رود بارها آميزد تا سوخته دشت آرزو سبز شود هر سد فراز را فرومی ريزد آن ظلمت ازين بيش نخواهد پاييد دندان نه ازين بيش تواند خاييد فرداست كه صبح ، مژده خواهد آورد خورشيد به بام خانه خواهد تابيد بگذار گواه روزگاران باشيم هم شاعر تبعيدی ايران باشيم پرتابی آذرخش و توفان بوديم بگذار زبان رعد و باران باشيم در شيوهی عياری خود برجاييم موجيم كه برخاسته زان درياييم هرچند كه روزگارمان تلخ گذشت خرسند ز شادروزی فرداييم شعر است كه ميهن و جهان من و توست واژه ست كه يار همزبان من و توست بی ساز سخن ، زمانه ظرفی خالی ست با شعر زمان پر است و آن من و توست چندان كه به كار شعر پرداخته ای ، چندان كه تو سكهی سخن ساخته ای ، طرز سخن نوين درانداخته ای ، هرگز نه تو عمر خويشتن باخته ای از ورز سخن چه كار و باری خوش تر از نوبت عاشقی چه كاری خوش تر تا از تو به روزگار نقشی ماند از كاخ سخن چه يادگاری خوش تر در كشور شعر تو بسا آبادی ست هم ميكده هست و هم غم و هم شادی ست اندوه خرابی جهان چند خوری در شعر تو كاخ واژگان بنيادی ست ما را وطن زبان همانا وطن است اين ميهن در درون كه بی اهرمن است تا ملك زبان فارسی را داريم گيتی همه ايرانكدهی ما و من است با اين همه آوارگی ماست عذاب هر جلوهی چشمه سار آن هست سراب درياست ، چهارسويه اش در مه گم هر جوشش آرزو در آن جوش حباب افسوس كه بوی خاك ميهن دگر است بويی ست كه داغ دوری اش بر جگر است زخمی ست كه مرهم اندرو بی اثر است دردی ست كه در نگاه ما شعله ور است بادا كه نسيم پاك ميهن نوشيم بادا كه ميان خلق باهم جوشيم وانگاه به جبران فراقی كه گذشت يك چند به صحبت عزيزان كوشيم باری تو بمان كه ماندت سر و سرود بر منزل شصتمين عمر تو درود اميد كه افتدت قبول اين هديت جز شعر، مرا در خور تو هيچ نبود خورشيد سرايشت جهان پيما باد! دريای پژوهشت گهرپالا باد! چل سال دگر با میو معشوق بمان وز نبض زمانهات زبان گويا باد! پاريس ، چهارشنبه بيستم خرداد ١٣٧٧ خورشيدی ، دهم ژوئن ١٩٩٨ ميلادی |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |