|
بازگشت به صفحه اول |
دلواپسی
نعمت آزرم
دانم ،
يقين دانم كه خورشيد نگاه مهربان تو
كز آبی آفاق جان پاك تو همواره میرويد،
بیسايهی هيچ ابر ترديدی ،
بر من فروپاشيد خواهد بیدريغ افشانهی ابريشم نور و نوازش را
و جان تاريك مرا،
تاريكزار جان توفان سودهی پاييزیام را نيز،
گلخندههای روشنت بیشك چراغان كرد خواهد باز،
میدانم ،
يخبرفهای اندهان ديرمان من ،
در اين زمستان بلند تار و توفانی كه در دشت فراخ سالهای سال ،
هر چار فصل سال را پيوسته پوشانده ست ،
از تابش نور و نوازشهای خورشيد حضورت چشمه ساران غزلخوانی تواند شد
اين بيشه زار رسته و پژمرده در پاييز،
با بودنت ، بويت ، بهاران كرد خواهد هم گلستانی تواند شد.
دانم ،
يقين دانم ازين سان ، بيش ازينها نيز،
اما نمیدانم
نمیدانم
اين خسته
اين درهم شكسته
سوده جان از سنگ و از سنگر
تا چند و تا كی میتواند تاب آوردن ،
در زير آواری كه از هر سوی اين آفاق میبارد بر او يكسر
بر او كه در تنهايی اش ، در بی پناهیها
جز سايهاش بی تو نمیيابد كسی ديگر
ای كاش كز جان ايمنی میداشتم ، چون با تو از قطعيت پيمان
يا میتوانستم زمان را پس زدن با دست
چون پرده را وقتی كه میخواهم بچينم از گلی
روی تو را
هر صبح
يا اشك خود را از نگاه آبی چشم ستاره نيمه شب
هر شب.
دانم ،
يقين دانم تو آن مهری كه از تابش نخواهی روی برتابيد
اما نمیدانم
به هنگامی كه از هر سو زمان را درنورديديم
باری مرا در انتظارت ،
در چه احوالی توانی يافت؟..
درگير بيداد زمان مجروح
مردی خسته در سنگر
سر تا به پا جان تا كند پرواز تا پيوند با خورشيد
يا تشته جان
خاموش
درغلتيده بر ساحل
يكی پيكر.
پاريس ، نيمه شب پنجم ژوئيه ١٩٩٤ |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |