|
بازگشت به صفحه اول |
پژواك و پرسش
نعمت آزرم
صدای تو آبی ست صدای تو افشانهی نرم ابريشمی ارغوان از گلوی قناری ست صدای تو ترد و جوان است صدای تو آميزهی بوی گل در نسيم بهاری ست كه بر گوش و بر گونه ام میوزد زان سوی دوردستان البرز صدای تو پژواك آن آرزوهای پاك است: بلندآرزوها كه همدم به آوازها خوانده بوديم در كوه پيمايی جمعههامان ، هماوازهايی كه در گوش هر سنگ و هر صخره زان سالها يادگاری ست؛ از آنان كه رفتند و ماندند در قصهی باد و آواز باران. و در ذهن نسل شقايق كه هر نوبهاران چراغانی چشمه ساران جاری ست صدای تو پيغام نور و نوازش ، صدای تو آهنگ آرامش و غمگساری ست. ** من اين جا دلم تنگ و آفاق هم تنگ و تارند صدای تو اما زلال است و جاری ست بر بستر روشنايی صدای تو ای دوست آيا تواند به من گفت چه رفته ست و باری چهها میرود در فراخای آن با منش هرچه پيوند همان يادگارانمان از نياكان؛ و هر يادمانی در آن خانه مان خوب و دلبند. ** برايم از آن خانه هر چيز گويی ، اگر چندهم گفته باشند، خواهم شنيدن دگر بار! برايم بگو جشن نوروز امسال ، باری چگونه گذشته ست؟ و در ساعت سال تحويل بر مادران سيه پوش ، همان داغداران نسل شقايق ، چهها باز رفته ست؟ كنار همان سفرهی هفت سينی كه يك گوشه اش مانده خالی ، به جای عزيزی كه آن جا دگر نيست آيا چه يادی چه چيزی نشسته ست؟ بگو تا بدانم درختان پس از اين همه سال: هر چار فصلش زمستان ، بر اندام مجروحشان ، نوبهاران امسال ، سبزينه تنپوش دارند؟ بگو تا بدانم درختان گيلاس و سيب و گلابی ، به هر شاخه انگشتها از نگين جوانه پر از جوش دارند؟ نمی پرسم از ياسها، اطلسیها، كه در خانهی ناگهان مانده متروك ، به ناچار لب تشنه ماندند و در خاك خفتند، نمی پرسم از آن چهها حاصل عمر شاعر كز آن خانه بردند: هزاران كتاب و بسا دفتر شعر و تحقيق نامنتشر همره هرچه كارآمدی بود، خود خانه را نيز خوردند!؛ بگو سرو بسيار بالابلندی كه در خانه مان بود، و آن ارغوانی كه خود كاشتم ، سبز و سرزنده هستند؟ مرا میشناسند اگر بازبينند؟ صدای مرا، شعرهای مرا، از همان سالها پيش ، در گوش دارند؟ (١) ** بگو از فرازای بالابلند چكادش دماوند، مهين ديده بان نگهبان ايران ، چه میخواند از نقشهای افق در سحرگاه يا شامگاهان؟ بگو بوسهی گرم خورشيد در بامداد بهاران ، فراروی پيشانی برفپوش دماوند، اكنون چه رنگ است؟ همان رنگ باور؟ همان رنگ نارنجی شوق؟ و آميزه ای از غرور و جلال است؟ بگو بوسهی سرد بدرود خورشيد پاييز هر شامگاهان ، فرافرق يخبرفپوش بنفش دماوند، همان سان كه بوده ست ، آميزه ای از شكوه و ملال است؟ و در آسمان آفتاب درخشان تابنده در لحظهی قطع باران ، كند همچنان رسم رنگين كمان بزرگی كه تيراژه اش نيز ناميم؟ كمان جهان پهلوان رستم ش نيز خوانيم؟ ** صدای تو نجوای گلبرگ و باران نرم بهاری ست و میبينی ای دوست ، ای دور و نزديك ، در دوردستان! كه گلهای اين يادها را صدای تو رويانده در دشتهای مه آلود ذهنم! و از بس فراوان در اندازهی هيچ نامه نگنجد و ناچار بايد كه شان واگذارم؛ و اين واپسين حرف را بازگويم. ** مرا بادهايی كه آيند از سوی ميهن پياپی خبر میرسانند كه: ضحاك دربند، يكباره زنجيرها را گسسته ست! جوان مغزخواره هيولای پتياره ای كز زمان فريدون ، به بندی گران در مغاكی در البرز، در بند بوده ست ، و در واپسين رزم مزدا و اهريمن از بند ديرين خود میگريزد؛ وزان پس به همياری اهرمن میشتابد؛ چنين رويدادی ، در ايران زمين روی داده ست! و ضحاك ، در جبههی اهرمن ياورانه ، بسيجيده پيكار را تا كه از بند رسته ست! وزان سوی هم ، كاوه زادان برنا؛ و امشاسپندان: بن انباشتهای نهانگاه نيروی نيكی! همه دست در دست و همپشت مزدا، در اندام هر لحظه افزون توان جوانان؛ هيابانگ رزم آوری شان سكوت سياه ستم را شكسته ست! و هنگامهی رستخيز نهايی ست ، همان واپسين رزم پيروزی هرمز داد بر ديو بيداد! وزان پس جهان را ز هر بد رهايی ست. ** چنين رزم آغازه اش هم كه باشد مرا مژدگانی ست كه رزم سپاه خرد يعنی آينده و باور نيك و انديشهی داد و زيبايی و عشق ، فراروی پتيارهی جهل و بيداد و كين توزی و بدسگالی ست! و ايران زمين را همين شادمانی ست ، كه آغازهی فصل بالندگیهاست! و اين رويكردی به نو زندگانی ست! ** عزيزا! درين دوردستان خبرها چنين اند و آفاق در منظرم سايه روشن ، و مه دود بر روی هر صحنه از دور، چتر غباری. نه باران تندی كه يك باره شويد غبار هوا را، نه خورشيد پرآفتابی! و چندان كه از بادها بازپرسم خبرهای پنهان ، مرا بازگويند گاهی به نجوا جوابی. صدای زلال تو میشويد آفاق را در نگاهم ، دلم میزند شور؛ برايم بگو ای صدای تو باران آبی! غربتشهر، دهم فروردين ١٣٧٩ خورشيدی ١.اشاره به مصادرهی خانهی شاعر به تاريخ زمستان ١٣٦٠، تهران ، اميرآباد شمالی ، كوچهی سوم ، شمارهی ١٠. |
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.net |