|
بازگشت به صفحه اول |
مرگچاله
نعمت آزرم
سنگسار زنان ميهنم
آوار تكه
تكه
واژهی تاريك مرگبارهی تكبير.
همراه قلوه
قلوه
سنگپارهی پرتاب از فلاخن پنهانی غريزهی جهل و جنون؛
در دستهای مرتعش مؤمنين،
جويندگان غرفهی غِلمان و حور در آيين خون!
***
كوشيد تا درست ببيند
هرچند زير ضربهی شلاقهای بازپسين ،
با خويش كرده بود عهد كه در مرگچاله چشم فروبندد
تا هيچگونه هيچ چيز نبيند
و از خدا به گريه طلب كرده بود كه سنگی درشت در آغاز سنگسار،
محكم خورد به گيجگاهش و بيهوشی آورد
زان پس رَوَد هرآن چه كه خواهد رود.
***
اما خدای من!
اين چهره آشناست
مگر میشود؟
چشمم خطا نمیكند آيا؟
اين عاشق قديمی من ايستاده است جلوتر ز ديگران!
پر كرده حجم دامن پيراهنش ز سنگ
اين دستها كه گيسوان مرا در خيال نيز نوازيدهاند
اكنون چگونه سنگپاره بر سر و رويم میبارند؟
اين شعلهها چگونه ازين چشمها به كينه تراويدهاند؟
***
پستان زن ز تيغهی سنگی شكافت
خونشير
چكه
چكه
روان شد
روی يای گنگ دختركاش ،
در چشم او شكفت كه در چند گامیاش ،
آغوش باز كرده خنده كنان میدويد بسويش،
و هيچ سنگپاره نمیخورد بر تنش اما،
هر قدر میدويد به مادر نمیرسيد.
***
اما خدای من!
من خواب ديده بودم آرزويم مستجاب خواهد شد
و آن مرگپاره سنگ دير نخواهد كرد
و گيجگاه مرا زود زود درين مرگچاله
در آغاز كار نشان خواهد رفت
جان كندنم عذاب اليمی نيست
از هوش زود میروم و حس نمیكنم
باران سنگسار ولی مدتی ست كه میبارد
وان مرگباره سنگ چرا دير كرده است
جايی ز تن نمانده كه نشكافته ، كه زخمی نيست
در من همين بريده نفس مانده است
شايد به خواب
مژده آن سنگ و گيجگاه ،
جز پردهای ز جلوه وهمی نبوده است!
***
يك باره تازيانهی دردی بلند در رگ جانش دويد
رودی گداخته از منفذ تمامی اندامهای حسی او
پرخروش گذشت
حس كرد لحظهای كه دگر حس نمیكند
در گرد مرگچال ،
درهم تنيده واژه تكبير و سنگپاره ولو بودند
ديگر نه درد داشت
نه میديد
باران ننگپاره سنگ
ولی بیدريغ فرومی ريخت
خورشيد
زير چادر ابر كبود
نهان میتپيد.
جهانشهر، دسامبر ١٩٩٩
|
|
ايران امروز (نشريه خبری سياسی الكترونيك) Iran Emrooz (iranian political online magazine) iran emrooz©1998-2005 ........... editor@iran-emrooz.de |