| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
زيرا كه انسان دارای خرد است
نويسنده: روبرت لايشت منبع: نشريه آلماني دي تسايت ، بيستم فوريه ٢٠٠٣ برگردان: امير طبري هنگامي كه ميليون ها انسان در سراسر جهان بر عليه جنگ با عراق راهپيمايي و تظاهرات مي كنند، مي بايد در برخي از گفتارهاي موجود درنگ نمود. اعتراض هاي جهاني براي جلوگيري از فاجعه جنگ، از پديده هاي دوران كنوني است كه اتفاقن از خود آمريكا هم جريان مي گيرد. اعلام No war (جنگ نه)، تاييدي بر مفهوم "اعتماد نخستين" مي باشد كه از سوي جان راولز - فيلسوف برجسته آمريكايي كه به تازگي درگذشت - بكار رفته است. جان راولز، برهان هاي خود را در كتاب Das Recht der Voelker (حق خلق ها) بيان مي كند. چاپ اصلي كتاب بنامThe Law of Peoples (قانون مردم) در سال ١٩٩٩م. مورد توجه و تحسين منتقدين قرار گرفت و اكنون توسط ويلفريد هينش (استاد فلسفه عملي دانشگاه زارلند) در سرزميني انتشار يافته كه با جنگ مخالف است. "واقعيت تعيين كننده صلح ميان دمكراسي ها بر پايه ساختارهاي دروني اجتماعي- دمكراتيكي استوار است كه از وسوسه جنگيدن بدور است....جامعه هاي تابع قانون هاي دمكراتيك و مردم سالار نسبت به يكديگر اطمينان داشته و خود را ايمن مي دانند." راولز چنين ادامه مي دهد: " صلح در ميان جامعه هاي دمكراتيك تسلط دارد" كه در واقع به اين معناست: " جنگ براي آنها جذبه و گيرايي ندارد، مگر اينكه براي دفاع از خود و يا در مواردي بسيار جدي و به نفع حقوق بشر باشد." جالب است: در اينجا حقي مبني بر دخالت متجاوزانه در امور داخلي كشوري ديگر، پيش گويي مي شود. اگر جان رولز امكان بحث و مجادله با جرج دبليو بوش را داشت ، آيا رژيم صدام حسين را بعنوان موردي جدي و خطرناك مي دانست ؟ در كشمكش هاي بالكان ، نيروهاي ليبرال چپ بدليل ترتيب درون حكومتي و نيروهاي محافظه كار با تاكيد بر وجه برون حكومتي ، با يكديگر جهت انجام دخالت نظامي به نرمي گفتگو مي كردند. ما مي توانيم تناقض هاي شديدي را انتظار داشته باشيم كه از سويي به روابط دروني حكومت ها و از ديگر سو، به ارتباط ميان آنها مربوط مي شود. طرح رولز را مي توان بعنوان كوششي فهميد كه اين تناقض ها را به كناري مي نهد. نخستين گام ويژه رولز، تاكيد و توجه او بر نقش مردم است و نه حكومت ها. در اينجا يك جابجايي معناشناسانه بزرگي روي مي دهد كه با حاكميت خلق ها در همخواني است. مفهوم عدالت ، در مرتبه نخست ، عرصه حقوقي را در بر مي گيرد كه پيشتر در رابطه با بيگانگان بكار مي رفت ، بيگانه اي كه بطور تاريخي و اجتماعي بنام يك حكومت ديگر در برابر " ما" ظاهر مي شد و نه مستقيم بعنوان يك خلق. رولز علامت مساوي ميان خلق و حكومت ، بعنوان نماينده خلق ، را برمي دارد، زيرا حكومت هايي كه صلح را تهديد مي كنند، براي ادامه وجود خود، تنها، لباس خلق را مي پوشند ولي خلقي نيستند. رولز در تئوري اجتماعي خود، بدنبال ترجمه مفهوم "داخلي " به " خارجي "، مفهوم قرارداد اجتماعي را به قرارداد جهاني منتقل مي كند. گام دوم و نظر پايه اي جان رولز مربوط به طبيعت انسان و طبيعت كشمكش ميان انسانهاست: او انسان را بطور اساسي موجودي خردمند، اخلاقي و فردي مشخص در جمع مي داند. اختلاف ها و كشمكش هاي ميان فرد و جمع ريشه در موجوديت انساني ندارند، بلكه به شرايط محيطي و زيستي او وابسته اند. از نظرگاه راولز، بدترين و شوم ترين چيزها ناپديد مي شوند، " به محض اينكه بدترين فرم هاي بي عدالتي سياسي بر طرف شده باشند." سياست ، وظيفه بناي جامعه عادلانه را همچنان بر عهده دارد. رولز به اندازه ي احتمال و امكان ساختن جامعه عادلانه پاسخ مي دهد: "براي ليبراليسم سياسي ، چنين امكاني در همخواني حقوق و قانون ها-هرچه كه باشند- با نظم طبيعي بوجود مي آيد." با تاكيد بر گفته روسو: " اينكه آيا قانون و قاعده ي درستي براي حكومت كردن وجود دارد را مي خواهم بررسي كنم ، براي اين منظور، انسانها را همانگونه كه هستند مي بينم و قانون ها را آنچنان كه مي توانند باشند." كتاب رولز را مي توان بجاي حق خلق ها، به حق خلق هاي خردمند تغيير نام داد. طرح رولز بر هر دو جريان فكري روسو و كانت ، هرچند كه بسختي با هم جمع پذيرند، تاثير مي گذارد و پرسش انتقال تصوير انساني يك فرد به جمع را دوباره مطرح مي سازد: درون جامعه هاي جداگانه بايد همواره قرارداد اجتماعي و صلح همگاني را از طريق يك قدرت مركزي و حكومتي تامين نمود. اين مونوپل قدرت با وجود تمام روندهاي گريزناپذير موجود در جهت كوچكتر و محدودتر كردن آن ، همچنان به هستي خود ادامه داده و برجا خواهد ماند. اما، چه كسي بايد حامل اين قدرت مونوپل قانوني در سياست بين المللي باشد؟ به عبارت ديگر، چه نيرويي بايد بر همه هژموني هاي موجود، هژموني يابد؟ هر طرح و ايده اي را بايد در واقعيت آزمود. بررسي گفته هاي رولز درباره جنگ عادلانه ، در مثال عراق ، نمايانگر اين موضوع است كه حق خلق ها، در پايان ، به نتيجه ديگري رسيده و با ساخت بندي هاي سنتي تفاوت دارد: مطابق دكترين كاتوليك ، همه ي هجوم ها و جنگهاي قدرت كاملن ممنوع هستند، چراكه احتمال كشته شدن مردم بي گناه مي رود. ولي رولز، برخلاف آن مي گويد: " ليبراليسم سياسي در شرايط بسيار استثنايي ، جنگ را مجاز مي شمارد". تاثير درد آور و خفه كننده اين اجازه رسمي كاهش نمي يابد، حتا آنگاه كه رولز خود را به لجام زدن بر آتش جنگ متعهد مي داند. در اينجا با همان تز ته ريسك اوتيليتاريستي ليبرال ها مواجه ايم كه با ريسك هاي آشكار در جنگهاي مذهبي همخوان و همسان است. البته ، هنوز اين شناخت كم و همسنجانه براي حوزه عمل كفايت نمي كند، اما مي توان پرسيد كه آيا مجموعه شرطهاي از پيش پذيرفته شده (مانند خردورزي و اخلاقي بودن انسان) چنان است كه موفقيت هاي آينده را تضمين نمايد؟ انسان مي تواند از روسو به هوبز روي آورد، اما هر انسان شناس سياسي واقع گرا بايد با اين تناقض روبرو شده و در صدد بناي چنان نظم سياسي باشد كه انگيزه هاي مثبت در انسانها را تشويق و تقويت نمايد و از آسيب رساني خواسته هاي منفي اين موجود جلوگيري كند. از آنجا كه ساختمان هر اجتماعي توسط انسانهاي مشخص و هر يك از افراد همان جامعه انجام مي پذيرد، مي توان اندازه دشواري هاي موجود و ممكن را تصور نمود. رولز با جمله هايي دلنشين و تاثير گذار، رساله خود را به پايان مي برد: "هرگاه بناي يك جامعه عادلانه و قابل پذيرشي كه اعضاي آن نيروي خود را براي هدف هاي خردمندانه قرار مي دهند، ممكن نباشد و انسانها در مجموع خود، نه مبتلايان به بيماري بي درمان خودمداري ، بلكه غيراخلاقي باشند، بايد همراه كانت از خود پرسيد كه آيا براي انسان ارزشي دارد كه بر روي زمين زنده باشد؟" آدمي را بايد كه اميد از دست ندهد، اما، تا كي مي توان در انتظار بود؟ واپسين پرسش از كانت و رولز: پس ، ما آيا امكان انتخاب داريم؟ |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |