| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
فمينيسم و اخلاق
امير طبري
www.falsafeh.com دوشنبه ٢٩ مهر ١٣٨١ "فيلسوفها تا كنون جهان را مردانه تفسير كرده اند، اكنون ، اما، همراه تفسيري زنانه، بايد جهان را تغييري انساني داد." مورگنر (1983,Morgner) از افلاطون تا ابن سينا، از آكوين تا نيچه ، از لوتر تا روسو، فرويد و.... بسياري ديگر از بزرگان علم و فلسفه نسبت به زن ديدي تحقيرآميز داشته و او را موجودي ناتوان و ناقص بشمار آورده اند. كانت ، زن را داراي "خرد زيبا" مي دانست و مرد را بدليل داشتن "خرد ژرف" برتر مي شمرد. پژوهش گران ، ريشه چنين نگرشي را در پدرسالاري (patriarchal) مي بينند كه پيشينه اي بس كهن در تاريخ جامعه بشري دارد. پدرسالاري به مرور زمان در باورها و برداشت هاي مذهبي و فلسفي دوران ها متبلور شده و در تمامي ميدان هاي زندگي فردي و جمعي رخنه نموده است. ديدگاه دوگانه انگارانه (دوآليستي) مبني بر تقسيم شب ـ روز، جسم ـ روان ، خوب ـ بد ، ... تقسيمبندي جنسي در جامعه را در پي داشت و بدنبال آن به مردان امتياز داده و نخستين نابرابري قدرت در اجتماع را در شكل محروم نمودن زنان از شركت در جمع و امور جمعي سبب شد. پايه افكار پدرسالارانه در انگاشت پست تر بودن زن از نظر فيزيكي، رواني، اخلاقي، ... استوار است. اين عناصر فكري از زمان باستان از طريق مذهب، فلسفه و علوم جداگانه نمايندگي شده اند. در قرن هاي مياني (وسطا) در اروپا، بيشماري از زنان را در بيدادگاههاي تفتيش و بازجويي ديني عقايد(انكيزيسيون)، بعنوان ساحر و جادوگر محكوم نموده و در آتش سوزانيدند. مردان با كسب دانسته ها و دستاوردهاي زنان در رشته هاي پزشكي ، مامايي ، داروسازي ،.. براي خود، آنها را به عقب راندند. كار زنان بي اهميت و بدون كيفيت اعلام شد. با آغاز پيدايش سرمايه داري ، توده هاي زن ، كه بيشتر آنها روسپپيان و گدايان بودند، بخش بزرگي از طبقه نوظهور پرولتاريا را تشكيل دادند. ورود زن به روند توليد همراه برخورداري او از حداقل آموزش بود. آگاهي از ستم جنسي به موازات آگاهي از ستم طبقاتي در ذهن جامعه پرتوافكني نمود. دوران رنسانس (Renaissance) و خيزش فرهنگي ناشي از آن ، زنان را ـ بعنوان زن بودن ـ به ميدان چالش هايي نوين كشاند. با پيشرفت سرمايه داري ، تمايزهاي طبقاتي و جنسي پابپاي هم در روندهاي اجتماعي جلو رفته و در هم تنيده شدند. ماركسيست ها كه مبارزه زنان را تابعي از مبارزه طبقاتي مي ديدند، با پيروزي انقلاب اكتبر، وظيفه خود را در دخالت هرچه بيشتر زنان در روند توليد اجتماعي اعلام نمودند. زن در ارودگاه سوسياليسم به برابري حقوقي با مرد رسيد، ولي پدرسالاري ، زاييده سيستم سرمايه داري نبود كه با حذف اين ، آن نيز از ميان برود (١). در زمينه اخلاق (چه مذهبي و يا فلسفي)، از زن همواره بعنوان موجودي گرامي و با ارزش ياد شده است، چراكه او مي تواند مادري مهربان و همسري گوش بفرمان باشد. خانه داري و بچه داري از ويژگي زن شمرده شده و در اين رابطه ، براي او جايگاهي والا (در پرديس) در نظر گرفته اند. اما، همين تمام ماجرا بوده است: تمكين بي كم و كاست به سروري مرد! نه تنها به اين دليل كه مرد جسم و روح نيرومندتري دارد، بلكه او از اراده بالاتري هم برخوردارست. مرد خوشبخت مي گويد: "من مي خواهم!" و زن خوشبخت مي گويد: " او مي خواهد!" (چنين گفت زرتشت ـ نيچه). در نگاهي به نخستين توجهها و بررسي هاي جدي در زمينه اخلاق فمينيستي، به نام "سيمون دو بوار" برمي خوريم با اين تز: "انسان بعنوان يك "زن" بدنيا نمي آيد، بلكه "زن" مي شود." در حاليكه "مرد بودن" براي مرد، امري بديهي و آشكار است، زن بايد نقش خود را بعنوان فردي كه از نظر جنسي مونث است به تصوير كشيده و آنرا مطابق الگوهاي موجود شكل دهد. گيليگان (Die andere Stimme در 1982,Gilligan) هم شرايط نامناسب زنان را مربوط به ناهنجاري هاي سيستم اجتماعي مي داند و نه ويژگي هاي ژنتيك يا بيولوژيك. تا آنجا كه به فلسفه اخلاق مربوط است، زنان از دهه هفتاد ميلادي شركت فعالانه اي در مباحث تئوريك نموده و در تلاش براي تدوين اخلاق فمينيستي، نه براي زنان، كه از سوي زنان و براي تمام انسانها هستند. محور چنين انديشه هايي در نگرش زنانه به رابطه هاي انساني است كه خود را ادامه دهنده يا كامل كننده سنت هاي اخلاقي ندانسته و در صدد رقابت و يا جنگيدن با آن هم نمي باشد. مانيفست اخلاق فمينيستي ، از يكسو، در رد نگرشي است كه كنش هاي اخلاقي را از نظر جنسي بي طرف و خنثا مي داند و از ديگر سو، وابستگي ها و جايگاه "جنسي" هر ناظر را در رابطه با كنش هاي اخلاقي تاييد مي كند. اين ويژگي جنسي در روند تكامل جامعه شكل گرفته و هر كنش گري ناگزير از همان دريچه به جهان مي نگرد. اخلاق زن و مرد، ريشه در طبيعت ندارند، بلكه فراورده ي نظام پدرسالار و روابط تكامل يابنده اجتماعي هستند. اين نظام براي حفظ قدرت و تامين نيازهاي خود، از اخلاق استفاده ابزاري نموده است. بر عليه چنين وضعي است كه اخلاق فمينيستي دست به افشاگري زده و اين نظام و اخلاق ساخته و پروردهاش را مورد انتقاد قرار مي دهد (براي تعريف انتقاد، ر.ك. سايت فلسفه). يكي از بحث هاي جاري در اخلاق فمينيستي مربوط به تئوري كهل برگ (Kohlberg) مي باشد كه "هابرماس" هم آنرا در فلسفه خود به بحث گذاشته و از آن بعنوان تاييدي تجربي براي "اخلاق گفتماني" بهره برده است. در اينجا بگونه فشرده بدان اشاره مي شود: "لورنس كهلبرگ"، همچون "ژان پياژه"، تكامل وجدان و درك اخلاقي را در بافت اجتماع و در چهارچوب پژوهش هاي روانشناسانه مورد بررسي قرار مي دهد. مطابق مدل ارائه شده از سوي او، توانايي داوري هاي اخلاقي در روند ويژه اي شكل مي گيرد. اين روند از شش مرحله عبور مي كند: ١- در نخستين مرحله پيش سنتي؛ كودك از مفهوم عدالت ، معناي فرمانبري و اطاعت ناتوان از توانا را درك مي كند. ٢- در دومين مرحله پيش سنتي؛ عدالت داراي مفهوم تلافي جويانه اي مي شود: اگر كسي مرا زد، اجازه دارم تلافي نموده و او را بزنم. ٣- در مرحله سنتي؛ نوجوان به
دركي از بخشش رسيده و عدالت خود را در بخشيدن مزاحم نشان مي دهد.
٤- در اين مرحله سنتي؛ كه از نظر كهلبرگ بيشترين تعداد بزرگسالان در همين مرحله هستند، پرنسيپهاي قانون و نظم در درك از عدالت وارد مي شوند. فرد، حقوق و وظيفه هاي خود را در چارچوب رفتارهاي قانوني درك مي كند. ٥- مرحله پس سنتي؛ كه از پايبندي به قانون هاي وطني فراتر رفته و دركي همه جهاني شكل مي گيرد. در اين مرحله ، حقوق بشر و قراردادهاي بين المللي هستند كه مفهوم عدالت را براي او بسط مي دهند. ٦- در بالاترين مرحله پسا سنتي؛ فرد به درك نهايي از مفهوم عدالت مي رسد، چراكه به خودمختاري خويش آگاه شده و به ارزش ها و كرامت ذاتي هر فرد انساني پي برده است. براي چنين فردي ، انسان ، ديگر ابزار نبوده و غايت هدف ها و آرزوها مي شود( در اينجا، كهلبرگ به آموزش هاي كانت توجه دارد). مخالفين فمينيسم، تكامل زنان
را تا مرحله سوم در نظر گرفته و توانايي آنها براي رسيدن به مرحله خودمختاري را
انكار مي كنند. در پاسخ به اين پيش داوري، بايد توجه داشته باشيم كه ديد چيره مند
در جامعه، ديدي مردانه است كه با پذيرش آن، نقطه كور اين ديدگاه را هم ، دست كم
ناآگاهانه، پذيرفته ايم. شايد، چنين اتهامي ريشه در ناتواني درك مردانه و رشد
نيافتگي سوبژكتيو او داشته باشد، دركي كه امكان نظارت از چشم انداز زنانه ، بعنوان
يك ناظر و سوژه ديگر، را برنمي تابد. "گيليگان" به اين نكته توجه مي كند كه زنان
بيشتر نگاهي پرستارانه و كمتر عدالت خواهانه به امور دارند و بر اين است كه اجراي
عدالت (ديد مردانه) و مهرباني پرستارانه (ديد زنانه) كامل كننده يكديگر بوده و با
احترام و همبستگي متقابل ، اخلاق واقعي و ارزشمند انساني را مي سازند.
مشكلها و گرفتاريهاي بسيار زيادي گريبانگير جامعه انساني هستند، اين مشكل ها، زن و مرد را به يك اندازه مبتلا ننموده اند، ولي ترديدي نيست كه تنها در پرتو مشاركت و حضور فعال همه بخش هاي جامعه - زن و مرد- ميتوان براي كشف و كاربرد راه حل هاي انساني اميدوار بود... در مجموع، مي توان رويكردهاي فمينيستي به اخلاق را در جهت نسبيت گرايي جنسي دانست. اين اخلاق بخشي از اخلاق كاربردي و زير مجموعه اي از اخلاق سياسي است كه با علاقمندي به مقولههاي آزادي، اخلاق در سياست، تامين مردم سالاري، انتقاد از ايدئولوژيها، اجراي حقوق بشر، برقراري صلح، رسيدگي به حقوق كودكان، حفظ محيط زيست، حق مقاومت، حق دگرباشي، ... پرداخته و تحقق و شكوفايي جامعه مدني و انساني را ممكن مي سازد. در دوران ما، گرايش هاي آزادي خواهانه زنان با قدرتي روزافزون و شهامتي بي سابقه ، حضور خود را در هيبت "جنبش زنان" در عرصه هاي گوناگون زندگي تثبيت نموده و براي پيشبرد آرزوهاي انسان دوستانه خود از ارتش روشنفكران و نيروي مادي و معنوي موجود در "جنبش" بهره مي برد. اينكه سياست ، ادبيات ، علم و فلسفه تا چه ميزان سهم و دين خود را براي رهايي زن و انساني تر نمودن جامعه ادا كنند، موضوعي است كه در آينده مورد داوري فرزندان ما قرار خواهد گرفت. ---------------------------------- ديگر منابع:
Europäische Enzyklopäaeie zu Philosophie und Wissenschaften, Sandkuehler, 1990 - 1 ektik, Th.W.Adorno, Frankfurt / M, 1975 - 2 ministische Philosophie, Nagl-Docekal, Muenchen, 1990 - 3 hilosophinen Denken, Bendkowski, Zuerich, 1983 - 4 fuehrung in die Ethik, Annemarie Pieper,Muenchen, 2000 - 5 t es eine feministische Ethik?, A. Pieper, Muenchen, 1998 - 6 |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |