| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
كنستروكتيويسم و اخلاق دكتر امير طبري دوشنبه ١٤مرداد
١٣٨١
" توانايي شناخت هستي ، توانايي گذر از راه بي انتهاي شناخت است." (لائوتسه- خردمند چيني ، ٤٠٠سال پ.م.) كنستروكتيويسم (constructivism = سازندگرايي) يكي از مطرح ترين و جذاب ترين جريان هاي فكري دوران ماست كه در هنر، ادبيات و شاخه هاي علمي اين زمان (بويژه در پداگوگي ، آموزش و پرورش ، روانشناسي ، جامعه شناسي و البته فلسفه) نفوذ و اكنونيت خود را نشان مي دهد. براي آشنايي با اين انديشه ها و پيگيري تاثيرات آن در تئوري اخلاق ، راه دشوار سفر خود را، با گام هايي آرام ، آغاز نموده و لحظه هايي را هم به تماشا مي نشينيم: كنستركتيويسم يا تئوري " مشاهده علمي " (به مفهوم جديد آن)، رابطه واقعيت و دانش را بررسي مي كند كه با تحقيقات ژان پياژه (Jean Piagets) در مورد روند اجتماعي شدن كودك ، پا گرفته و سپس به دو مسير جداگانه ولي موازي يكديگر تقسيم مي شود: از طرفي " شناخت " بعنوان يك پديده بيولوژيك و از سوي ديگر، رابطه شناخت يك جامعه با واقعيتي كه شناخته و مي شناسد. گرايش عمومي نويسندگان بر اين است كه گونه نخست را "شناخت گرايي "(cognitivism) بنامند و مفهوم كنستروكتيويسم را فقط براي نوع دوم ، يعني كنكاش رابطه ميان جامعه و واقعيت ، بكار برند.[در اينجا، خواننده علاقمند را به نوشته اي از همين قلم در سايت فلسفه رجوع مي دهم (با عنوان "تئوري شناخت از ديدگاه ماتورانا")]. بنابر اين مي توان كنستروكتيويسم را تئوري واقعيت دانست ، واقعيتي كه در چگونگي نظارت و مشاهده جلوه مي نمايد. انديشه هاي كنستروكتيويستي ، هر چند خام ، داراي پيشينه طولاني در قلمرو فلسفه (و بيش از آن در هندسه) هستند، ولي اين واژه براي نخستين بار در هنرهاي تجسمي از سوي هنرمند روسي " ولاديمير تاتلين " (Tatlin) در سال ١٩١٥ميلادي بكار رفت. براي او، آنچه را كه هنرمند توليد مي كند، بايد از سوي يك يا چند ناظر تشخيص داده شود. يعني هنر در چارچوب خودش تمام نشده و در ناظر ادامه مي يابد. به ديگر سخن ، هنر توسط ناظري كه در شرايط مشخص اجتماعي حضور دارد، معنا مي گيرد. هنرمند، مواد را به گونه اي كه در توانايي هنري اوست ، شكل و فرم داده است و اكنون نوبت ناظر و مشاهده گر است كه آنرا دريافت نموده و تكامل بخشد. آنچه هنرمند كنستروكتيويست ارائه مي دهد، يك واقعيت ديگري نيست ، بلكه تنها بيان خودش در قالب شكل و سمبل ها مي باشد. مشهورترين اثر تاتلين ، طرح يادبود انترناسيونال سوم (١٩٢٠-١٩١٩م.) مي باشد كه در آن علاقه ويژه خود به فن ، فضا و حركت را بيان نموده است. كنستروكتيويسم هنري " تاتلين " ، همانگونه كه خود او تاكيد مي كند، ادامه دهنده جريان هاي هنري كوبيسم و فوتوريسم بوده است. سبك هنري كوبيسم كه بخاطر تاثير انقلابي در زمينه هنرهاي ديداري (visual arts) بعنوان يكي از آغازگران هنر مدرن شناخته شده است ، در سال هاي ١٩١٤-١٩٠٧ در پاريس بوجود آمد و پابلو پيكاسو (Picasso) هنرمند اسپانيايي از بزرگان آن محسوب مي شود. فوتوريسم (Futurism) هم بيشتر يك جريان هيجاني ، شورانگيز، راديكال و آوانگارد سياسي بود كه در آغاز قرن بيستم در ايتاليا شكل گرفته و با مانيفست خود در فيگارو پاريس توسط " فيليپو مارينه تي " (Marinetti) اعلام وجود نمود. اين جريان ، كه نظم موجود را بشدت و بي رحمانه مورد حمله و انتقاد قرار مي داد، در عرصه تئوريك تا حد جانبداري از فاشيسم نزول كرد. اما، تمايل مركزي نوآورانه و نوخواهانه آن در تكوين دادائيسم ، اكسپرسيونيسم ، سوررئاليسم و بالاخره كنستروكتيويسم بيشترين تاثيرات را داشته است. جريان هاي هنري كوبيسم ، فوتوريسم و بدنبال آنها، كنستروكتيويسمي كه بعد از انقلاب اكتبر روسيه به شكوفايي رسيد، تاثير تعيين كننده اي در شكل گيري و قوام سبك هاي هنري بعد از خود گذاشته و با تمام واگرايي ها و اختلاف هايي كه نسبت به يكديگر داشته اند، خالق و يا به نوعي اثرگذار ارزش هاي استتيك ، اجتماعي و اخلاقي دوران ما مي باشند. در رابطه با كاربرد كنستروكتيويسم در عرصه علم و دانش ، بنابر نظر " هوگو دينگلر" (Dingler)، يكي از نخستين سردمداران اين مكتب فكري ، تنها يك چيز طلب مي شود: دليل آوري!، دليل گفتار و كردار خود را بيان كن!. البته اين هرگز تز جديدي نبوده و اصولن بن مايه همه ي انديشه هاي فلسفي را تشكيل مي داده است. اما، دليل آوري كنستروكتيويستي با توجه به ريشه هاي فكري و تعريفي كه از شناخت و واقعيت ارائه مي دهد، داراي جايگاه ويژه اي مي گردد كه اكنون با شكافتن ايده هاي كنستروكتيويستي ، با آن آشناتر مي شويم: هر موجود انساني بسان يك سيستم بسته عمل مي كند كه تحريك هاي خارجي را توسط دستگاه حسي خوددريافت نموده و آنها را نسبت به شرايطي كه در آن بسر مي برد، تعبير و تفسير مي كند. بنابر اين ، هر گونه تحريك خارجي (نور، صدا، فشار....) در اين سيستم ، دگرگون شده و " رنگ" خود سيستم را مي گيرد. اين سيستم (موجود انساني) در يك بستر اجتماعي حضور دارد، اجتماعي كه داراي تاري ، جغرافيا، فرهنگ، زبان......و بسياري از سيستم هاي كوچك و بزرگي است كه با هم در ارتباطند. انسان ، تنها مي تواند از طريق اين دستگاه حسي خود و در چنبره اين ارتباطات ، كه اينگونه " تربيت " و " ساخته " شده و " نظم يافته " اند، با واقعيتي ، كه تنها مي تواند " واقعيت " براي خود او باشد، زندگي كند. واقعيت مستقل از ناظر (سوژه)، اگر هم وجود داشته باشد، قابل دست رسي نيست و نمي تواند هم باشد. چراكه هر موجود انساني تنها و تنها در برداشت خود از آن واقعيت (كه واقعيت براي خود اوست) بسر مي برد. در اينجا لازم است به مفهوم هاي واقعيت و سيستم ، بيشتر دقيق شويم: در رابطه با مفهوم واقعيت در دوران كنوني ، بطور عمده ، دو نظريه مطرح مي باشند: ١- نظريه آينشتاين. او با مطالعه در دنياي بينهايت بزرگ (ستارگان ، كهكشان ها) به اين نتيجه مي رسد كه يك واقعيت يكپارچه مستقل از سوژه (انسان) وجود دارد و مي توان آنرا آنگونه كه هست ، شناخته و بررسي نمود. ( ديدگاه يگانه انگارانه = مونيستي) ٢- نظريه نيلز بور (Bohr). او دنياي بينهايت كوچك را مورد تحقيق قرار داده و به نتيجه ديگري مي رسد: آنچه كه بررسي مي شود، توسط يك ناظر بررسي مي شود. واقعيت ، ميدان بررسي ما نيست ، بلكه رابطه ميان ناظر و موضوع نظارت است. يعني ناظر، سيستم اندازه گيري و اندازه ها مستقل از يكديگر نبوده و آنچه كه بعنوان واقعيت مشخص مي شود، بيانگر ارتباط به هم پيوسته ي سوژه و ابژه است. (ديدگاه دوگانه انگارانه = دوآليستي). كنستروكتيويسم جديد، كه در دهه ١٩٧٠ ميلادي بوسيله انديشمندان آمريكايي فرمول بندي شده است ، بدون رد نظريه آينشتاين ، از ديدگاه " بور" استفاده نموده و بنيان هاي تئوريك خود را بر آن بنا مي كند. كنستروكتيويست هاي جديد، خود را كنستروكتيويست هاي فرهنگ باور (culturalist) مي نامند تا مرز ميان باورها و افكار خود را از كنستروكتيويست هاي زيستمان باور (بيولوژيست) نشان دهند. براي " زيستمان باورها" ، دستگاه شناخت انساني چون يك قفس است و ظرفيت مغزي و محدوديت حسي هم ، ميله هاي آنرا تشكيل مي دهند. براي " فرهنگ باورها"، هر چند دستگاه شناخت بيولوژيك زيربناي تكامل انواع است ، ولي فرهنگ را در مرتبه اي بالاتر از آن مي دانند كه مرزهاي بيولوژيك را شكسته و فراتر مي رود. طبيعت بخشي از فرهنگ است ، چراكه طبيعت ، خود را تنها در فرهنگ است كه بازتاب مي دهد و نه در خارج از آن. علوم طبيعي هم بخشي از علوم فرهنگي (اجتماعي) هستند. كتاب طبيعت در ميدان فرهنگ نوشته مي شود و ما در همان حاليكه آنرا مي خوانيم ، دگرگون شده و آنرا هم دگرگون مي كنيم!. كنستروكتيويست هاي فرهنگ باور(جديد)، نظريه " خودباوري " (solipcism) گروه زيستمان باور را ، با تكيه بر استدلال " ويتگن شتاين "، مردود مي شمارند، چراكه زبان و فرهنگ " خصوصي " نمي تواند وجود داشته باشد. در نگاه كنستروكتيويستي ، واقعيت و يا هر ابژه اي در رابطه با سوژه معنا مي يابد. سوژه با حضور خود در جهان ، راهي جز" ساختن " همان جهان ندارد. سوژه (انسان و يا هر ناظر احتمالي ديگري)، به مثابه يك سيستم در نظر گرفته مي شود. هر سيستمي هم داراي اجزايي است كه با هم در ارتباط بوده و يك كل را تشكيل مي دهند. در اينجا با شاخه ديگري از كنستروكتيويسم مواجه مي شويم كه " تئوري سيستم ها" ناميده مي شود كه در باره آن پيش از اين (در مقاله " نسبيت گرايي اخلاقي " و در " سيري در تئوري علمي "-اسفنديار طبري) اشاره شده است.( شاخه هاي ديگر كنستروكتيويسم عبارتند از: كنستروكتيويسم شناختي ، كنستروكتيويسم راديكال ، كنستروكتيويسم جديد). بايد توجه داشته باشيم كه منظور از سيستم ، در رابطه با اين جريان فكري بطور عام ، يك سيستم فيزيكي يا شيميايي نيست. ناظر در محيط زيست خود يك سيستم را تشكيل مي دهد. اين سيستم بسته است ، چراكه هرگونه اي از برونداد و تحريك خارجي وارد شده در سيستم ، مورد كارپردازي كامل آن سيستم- توسط اعصاب ، هورمون ها،.....- قرار مي گيرد. لحظه تغيير و تبديل محرك خارجي ، همزمان با آغاز برخورد ذهني و يا عيني با آن است. از آنجا كه دست رسي مستقيم سوژه به ابژه ، امري ناممكن است (نمي توان به ذات اشيا راهي داشت)، هر فردي دنياي خود را دارد. حتا اگر دو نفر در يك ارتباط به تفاهم كامل رسيده و بر سر موضوعي مشخص هيچگونه تناقض و يا اختلافي با هم نداشته باشند، همواره مي توانند كيفيت هاي كنستروكتيويستي (ساخت بندي) متفاوتي را ، در همان مورد، داشته و بكار برده باشند. هر سوژه اي تنها مي تواند " واقعيت " مربوط و ساخته خودش را تجربه كند. "حقيقت " (دريافت درست و دقيق از واقعيت) امري است كه منوط به هر سوژه مي باشد. حقيقت محض و فراگير، آنگونه كه " فون فورستر" مي گويد، اختراع يك دروغگوست!. در ادامه همين افكار است كه كنستروكتيويست ها به " سودمندي " و "اعتبار" هر حقيقت توجه نموده و آغوش خود را براي " نئوپراگماتيسم " مي گشايند. نئوپراگماتيست هاي دوران ما هم داده هاي كنستروكتيويستي را تاييدي بر عقايد خود مي بينند: " هر آنچه را كه بررسي كنيم ، تنها بررسي برداشت ما از آن چيز است ، برداشتي كه در ارتباط با ابزار، منظور و روش ماست. بنابراين ، امكان رسيدن به حقيقت محض و دست يابي به شناختي مطمئن و مستدل كه مافوق دنياي مصنوع خودمان باشد، خيالي است بيهوده و بي ثمر." (آرمان كواين). اينكه امري از " حقيقت " برخوردار است يا نه ، تنها در تجربه و چالش با محيط زيست پيرامون قابل تخمين زدن مي باشد. براي مثال ، در صورت مواجه شدن با مانعي در راه ، مي توان آنرا دور زده و يا از روي آن پريد. در اين مورد بايد به حساب سود و زيان پرداخت و كنشي را كه بهترين نتيجه را دارد، برگزيد. اين گزينش ، بويژه در قلمرو آگاهي علمي ، بايد دليل مند بوده و برهان هاي هرچه نيرومندتري داشته باشد. به عبارت ديگر، درك كنستروكتيويستي واقعيت به پيامدهاي كنش توجه نموده و در چارچوب همان معيارهاي گفته شده امپيريستي باقي مي ماند. كنستروكتيويست ها براي رسيدن به حقيقت ، به همه ي امكانات نظر دوخته و تمسك به " مرجع يگانه " را مردود مي شمارند ( راديكال ها، هيچ مرجعي را نمي پذيرند!!!). در مجموع ، كنستروكتيوست ها به اهميت گفتمان و تاثير فرارساني نيك آگاهند و در عمل و انديشه هاي خود از انسان و ارزش هاي انساني بخوبي جانبداري مي كنند، ولي در توضيح تئوريك اين گرايش ها، از نقطه نظر اخلاقي ، دچار همان مشكل هايي هستند كه گريبانگير امپيريسم (و بدنبال آن هدونيسم و اوتيليتاريسم) هم هست. قابل توجه است كه " كانت " نسبت به انديشه هاي كنستروكتيويستي ، موضعي دوگانه دارد: او در وجود شناخت عقلاني كه هيچ ارتباطي با حواس نداشته باشد، ترديد نموده و متافيزيك را آنسوي شناخت تجربي جاي مي دهد. همچنين زمان ، مكان و قانون هاي طبيعت را زاييده درك انساني مي داند كه در دنياي مستقل از ما وجود نداشته و تنها از ابزارهاي انساني بشمار مي روند. او همچنين امكان تصور كامل يك سوژه از سوژه ديگر را مردود شناخته و آنرا مشروط به هر كدام از سوژه ها مي داند. تمام اين نكات نشان دهنده گرايش كنستروكتيويستي كانت هستند. اما، كانت ، از سوي ديگر، به آزادي و خرد فراسويانه ي مستقل از تجربه و همچنين به گوهر وجودي اشيا باور دارد، موضوعي كه كنستروكتيويست ها با آن بيگانه اند. كنستروكتيويست ها، بويژه در دوران ما، براي توضيح امور اخلاقي و نمود پايگاه اخلاقي خودشان ، تلاش هايي نموده اند، كه در اصل از سطح اخلاق امپيريستي فراتر نمي رود (كنستروكتيويست هاي راديكال حتا به سرازيري آگنوستيسم - ناشناساانگاري- فرو مي لغزند). براي بسياري از كنستروكتيويست ها اخلاق و مفهوم هاي خوب و بد، " روح زبان كاربردي " هستند كه نظم اجتماعي را ممكن ساخته اند، موضوعي كه ما را ، در كارهاي آينده ، بسوي كنكاشي ميان رابطه زبان و اخلاق مي كشاند. در باورهاي كنستروكتيويستي ، هر فردي سازنده بي كم و كاست دنياي خويش است و در نتيجه ، نوآوري و خلاقيت نوع انسان را تشويق نموده و شفافيت هر چه بيشتر ساخته هاي ذهني هر فرد را طلب مي كند، امري كه در تعليم و تربيت كودكان و در آموزش و پرورش دانش آموزان از اهميتي بي اندازه برخوردار است. اكنون شيوه ها و متدهاي كنستروكتيويستي در مراكز تحقيقاتي ، مدارس و آموزشگاههاي غرب مورد توجه روز افزون قرار گرفته اند. *** ديگر منابع مورد استفاده: ١- 1975 ,Kubismus ,futurismus und Konstruktivismus ,Knaur ٢-
1999,Erkenntnis,Konstruktivismus ,Systemtheorie-S.Jensen-Wiesbaden
٣-
2000,Konstruktivismus,K.Klein,Hohengehren
٤- 1987,Lehrbuch der konstruktiven
Wissenschaftstheorie ,Lorenzen,Zuerich
٥-1999,Der radikale
Konstruktivismus,Dettmann ,Tuebingen
٦-Konstruktivismus und Ethik,Ein
Dialog ,Uni. Bochum
٧-,Bewusstsein ,Kognition und
Gehirn,V. Gadenne
|
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |