[بازگشت به صفحه اول]
ايران امروز





برای هم شهری خوبم ، قهرمان قهرمانان،
حسين رضازاده كه كاری تختی‌وار كرد ...
 
 
محمد ارسی ـ شيكاگو
چهارشنبه ٤ دي ١٣٨١

چند روزي است كه مي خواهم سخني با تو بگويم و در قدرداني از آن كار بزرگي كه كردي چند خطي بنويسم ، اما هيجانات و احساسات مگر مي گذارد؟
اشك چشم مگر امان مي دهد؟
مرد، تو دل هاي ما را واقعا لرزاندي و با زور بازويت و آن معصوميت كودكانه ات و با آن پاسخ پرصلابتي كه به آن معامله گران بين المللي دادي ، دل ايرانيان را شاد و هم شهري هايت را كه يكي هم من باشم سربلند كردي.
اشتباه نكني ، از سنگيني وزنه هايي كه با نيروي بي رقيب بازوانت ، بر آسمان بلند كردي و يا ركوردي كه شكستي سخن نمي گويم ، آن نيز در جاي خود، كاري بس بزرگ و قهرمانانه است ، اما من از معرفت حرف مي زنم و از آن روح بزرگ و اخلاق پهلوانيت مي گويم كه مثال زدني است.
گفته اند روزي به ركورد مجموع ٥٠٠ كيلويي نيز دست خواهي يافت ، اميد كه چنين باشد و از آن مرز افسانه‌ئي نيز بگذري. ولي چه از آن بگذري و يا به رقيبي قوي تر ميدان را واگذاري ، در عالم جوانمردي ، در عشق و وفاداري به ميهن و ملت، از خود اثري بر جاي گذاشتي كه آن پيروزي و شكست ها ديگر فرعي اند و چندان به حساب نخواهند آمد.
اكنون تصويري كه از رضازاده ي قهرمان ، از قوي ترين مرد جهان در ذهن ها نقش بربسته تنها اين نيست كه تو با مجموع دو حركت ، بالغ بر ٤٧٢ كيلو را بلند كرده اي ، سخن اين است كه وقتي ترك‌ها و آمريكايي ها با پيشنهاد ميليون‌ها دلار و انبوه امكانات خواستند كه از ايران دست بكشي و به آنها بپيوندي ، پاسخ قاطعت اين بود كه:
"افتخار مي كنم كه يك ايراني هستم و در اردبيل به دنيا آمده ام ، من در سرزميني كه به دنيا آمده ام به تمرين ادامه مي دهم و اگر پيشنهاد ٢٠٠ ميليون دلاري هم بشود آن را رد خواهم كرد."
ميداني ، اين حرف تو سخن سردار ملي‌مان ستارخان را به ياد مي آورد، وقتي تبريز قهرمان خيز در محاصره ي نيروي استبداد گرفتار شده بود، در آن وانفسائي كه هر كسي به دنبال پناهگاهي مي گشت ، مقامات روسيه به او پيشنهاد مي دهند كه براي حفظ جان و مال خود به زير پرچم روسيان درآيد، اما از آن بزرگمرد جواب مي شنوند كه:
"هفت دولت به زير بيرق ايران بايد درآيد ..."
بله! يكي از ايرانياني كه با خانواده اش چندين دهه است كه در آمريكا زندگي مي كند، مي گفت:
"وقتي اخبار پيروزي رضازاده را از تلويزيون مي شنيدم ، با جمعي از ايرانيان بودم ، رسيد به اين جا كه قهرمان ايراني پيشنهاد مالي تركيه و آمريكا را رد كرده و گفته كه "من ايراني هستم و ايراني نيز باقي خواهم ماند." يك لحظه ديدم همه دارند اشك مي ريزند و هيچكس نمي تواند به صورت ديگري نگاهي بيندازد. حال تو با اين كاري كه كردي، ديگر از آن خود نيستي، در هر سفري، در هر رقابت قهرمانانه اي دل هر ايراني با تو خواهد بود.
مي دانم كه درباره ي غلام رضا تختي بسيار مي داني و به درستي راه او را در پيش گرفته اي ... ارزش تختي به سبب مدال هايش نبود، قهرماناني بودند كه بيش از او مدال طلا گرفته بودند، آنها قهرمان بودند، ولي پهلوان نبودند و هيچوقت هم جاي تختي را نگرفتند.
آن قهرمان عارف كه خود را خاك پاي ملت ايران مي دانست، زور و قدرتش را از اين ملت و از اين مردم مي گرفت و در ميدان رقابت ها نظر به شادي دل هم ميهنانش داشت. ايراني هم در عوض به او دل داد و نام قهرمان محبوبش تختي را جاودانه كرد.
نويسنده اي دل آگاه در آن روزگار تختي اين گونه مي نويسد:
"اكنون پهلوان به هر سويي كه براي نبرد مي رود تا باز مي گردد، همه ي مردم ايران از او سخن ها دارند ...، اگر زمين بخورد، همه زمين خورده اند و اگر پيروز شود همه پيروز شده اند، او ديگر متعلق به هيچ فرد خاصي از اين مملكت نيست و در عين حال متعلق به همه است. نه مدال ، نه مقام قهرماني، هيچ چيز او را شاد نمي كند، زيرا خود او مي گويد:
وقتي رفتم روي سكوي بالا، وقتي خم شدم كه مدال طلا را بگردنم بگذارند، ديدم هيچ فرقي نكردم ، نه بزرگ شدم ، نه كوچك ، همان رضايي هستم كه بودم ، فقط يه خورده ذوق مي كردم كه مي تونم مردم مملكت خودمو با اين مدال خوشحال كنم ...
در تاريخ ورزش اين مملكت ما فقط يك بار اتفاق افتاده است كه مردم از يك قهرمان نه مدال بخواهند و نه پيروزي ، فقط وجود او را بخواهند و بس ، وجودي كه مسلما وجود يك قهرمان نبود، بلكه پهلوان بود يعني پهلواني با تمام خصائل انساني.
روزي كه او شكست خورد و به ايران بازگشت در فرودگاه مهرآباد غلغله اي برپا بود. مردم يك صدا مي گفتند براي اين كه تختي نگريد ... همه بخنديم .... لحظه اي كه هواپيما زمين نشست ... و تختي را ديدند، بي محابا همه خنديدند و بي دريغ برايش فرياد مي كشيدند و او را روي دست در خيابان هاي تهران گرداندند ... پهلوان بغضش تركيد، در حالي كه جلو چشمانش را گرفته بود التماس مي كرد و مي گفت:
آخه چرا منو خجالت ميدين ... من خيلي كوچكم ... خداي من ... هرگز كسي پهلوان را نديده بود كه با همه ي وجودش اشك بريزد ...
آن روز وقتي اين قديس، اين پاك، اين آخرين رسول صفا و محبت را از فرودگاه به شهر مي آوردند، نمي دانم آن روز چرا بي دريغ زمزمه كردم كه اين نور است ... اين روشنايي است ... كه از افقي دور به شهر ما مي آيد.
حال تو رضازاده ي عزيز، هم‌شهري خوب و هم ميهن قهرمان من ، تمامي آن لحظات پر صفا و پر عشق را براي همه ي ما، براي من و امثال من بازآفريدي و كاري رضاگونه و تختي وار كردي ، تو تن به فروش شرافت خود ندادي و بر سر كرامت انساني و مليت و ايرانيت خود با سوداگران به معامله ننشستي ...
اين كاري كه تو كردي ، آشتي دنياي ورزش با اخلاق و رفتار پهلواني است. چراغ پهلواني با مرگ تختي كم سو و كم نور شده بود، تو آن را باز شعله ور كردي. در اين وانفسايي كه از شدت نيازمندي بر سر هر ارزشي معامله مي شود، و در برزخي كه پرچم اخلاق و كرامت انساني بر زمين افتاده ، از ارزش كار پهلوانانه ات ، دل آگاهان همه آگاهند ...
ايراني، براي رستاخيزي كه شايسته ي مقام جهاني و انساني اوست، به آن چراغ قهرماني و اخلاق كه شعله ورش كردي در همه ي عرصه ها نيازمند است.
حال ، تو با مردم و ملت خويش به عرصه ي عشق و مهر وارد شده اي ... هر قدر به آنها وفادارتر و در برابرشان خاكسارتر باشي ، عزيزتر و والاتر خواهي بود و شكست ناپذيرتر ...
پايان سخن اين كه:
خوب مي داني كه راهت تا ديروز راه قهرماني بود و حال قدم در وادي عشق و اخلاق و پهلواني گذاشته اي ... تو وارد معامله ي عشق و مهر با ملتي شده اي كه انبوه رهزنان و سوداگران در كمين اند، تا از ميهن و مردم جدايت كنند ... وارد كوچه ي پرپيچ و خم عشق شده اي كه به گفته ي حافظ:
سر مي شكند ديوارش ...
راه سختي است. گوهري را كه به دست آورده اي ، اميد كه حفظ كني و تا انتهاي راه بروي!
ايران عزيز و آن ملت بزرگ، يار و ياور تو باشد!
 
 
 
 


[iran emrooz 1998 - 2002]         editor@iran-emrooz.de