| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
دايی هندی من! علیامينی
يادآوری: در سفری که در ماه مه به عراق داشتم، در راه بازگشت با جوانی به نام سعيد آشنا شدم. او خاطرهای برايم تعريف کرد و من داستان زير را کمابيش با وفاداری به روايت او نوشتم. ع.امينی وقتی در تهران به مادرم خبر دادم که قصد دارم برای دو سه هفتهای به عراق بروم، نزديک بود از وحشت قالب تهی کند. سالها پيش رژيم سابق عراق بر سر خانوادهی ما بلاهای زيادی آورده بود و مادرم نگران بود که من هم در آنجا به دردسر بيفتم. خيالش را راحت کردم که آن رژيم ديگر بر سر کار نيست و خطری مرا تهديد نمیکند. با وجود آنکه موفق شدم نگرانی مادرم را تا حدی برطرف کنم، باز موقع خداحافظی توصيه کرد: «آنجا که رفتي، هرگز، هرگز، هرگز به سراغ داييت نرو!» پيروی از اندرز مادرم برايم آسان نبود. من از بچگی داييم را دوست داشتم و از او خاطرات خوبی به يادم مانده بود.اما مادرم عقيده داشت که دايی من، يعنی برادر او، آدمی سخت دل و بی عاطفه است. او طی سالهای طولانی اقامت در عراق هرگز دلش نخواسته بود كه با بستگان خود در ايران رابطه برقرار کند. رژيم بعث تمام خانوادهی او را، به همراه صدها و هزاران ايرانی ديگر، با خفت و خواری از عراق بيرون رانده بود، و اين دايی در طول 33 سال هيچوقت تلاش نکرده بود با خويشان خود تماس بگيرد. مادرم حتی بعيد نمیدانست که او به همکاری با دستگاهامنيتی صدام حسين پرداخته باشد. موقعی که در خيابان «الرشيد» بغداد به مغازهی عينک فروشی نزديک میشدم، از اينکه توصيهی مادرم را زير پا گذاشته بودم، عذاب وجدان داشتم. مغازه تقريباً خالی بود. مردی با موهای انبوه سفيد ته مغازه نشسته بود و روزنامه میخواند؛ با عکس کهنهی قاب شدهای از بنای «تاج محل» بالای سرش. برای اينکه او را غافلگير کرده باشم، وارد میشوم و به صدای بلند به فارسی میگويم: - سلام دايی! سرش را بلند میکند و به عربی میپرسد: بفرمائيد! شما کاری داشتيد؟ باز به فارسی میگويم: «آمدم اينجا به شما يک سری بزنم، دايی!» انگار که هيچ چيز نشنيده، به عربی میپرسد: شما كی هستيد؟ چکار داريد اينجا؟ من خوب عربی حرف نمیزنم. با همان زبان دست و پا شکسته به او میگويم: «من دنبال داييم میگردم. » - دايی شما به من چه ربطی دارد؟ بفرمائيد بيرون آقا! ـ من قصد مزاحمت ندارم آقا، فقط فکر میکنم که شما دايی من هستيد. بالأخره در برابر سماجت من از جا در میرود: - گور بابای خودت و داييت! مگر حرف حساب حاليت نيست؟ برو پی کارت، مزاحم نشو! با وجود داد و فرياد او، سعی میكنم مؤدب باشم؛ آرام میگويم: - ببينيد آقا، اگر شما اسمتان «جلال» است، پس بايد دايی من باشيد، و من خواهرزادهی شما هستم. با نگاهی غريب خيره نگاهم میکند و میپرسد: ـ شما از هند آمديد؟ فکر ميکنم که عوضی شنيدهام. ناگهان به خنده میافتد و با قهقهه میگويد: «من ديگر در هند قوم و خويش ندارم. صدام گورش را گم کرده. تمام فاميلهای من هم گم و گور شدند. همهشان مردند، از دم. تو هم مردی. برو بابا!» حالا سرش را توی روزنامه پنهان کرده و ديوانه وار میخندد. از خندههای او كلافه شدهام. مردك پاك به سرش زده! دم در مغازه پا به پا میكنم. ماندهام که بروم يا بمانم. به بيرون نگاه میکنم. پسرک لاغر سيه چردهای کنار پياده رو با بساط واکس نشسته است و با نگاه پرسان عابران را همراهی میکند. ديگر از دکاندار صدايی بلند نمیشود. من از پشت روزنامه فقط لرزش شانههايش را میبينم. بعد روزنامه را پائين میآورد و صورتش را میبينم: اشک به پهنای صورت. ديگر چيزی به هم نگفتيم. يک ساعتی سر را پائين انداخته بود، به كاشیهای زمين خيره شده بود و در سکوت سيگار میکشيد. پسرک کنار پياده رو را میبينم که بلند میشود، بساطش را جمع میکند و راه میافتد. من به داييم کمک میکنم که مغازه را ببندد. چند قاب عينک را توی چمدانی میريزد و با خود بر میدارد. اين هم شيوهی تازهی تجارت است در ديار علی بابا! در راه توی ماشين كهنه و كوچك دايی هم كلمهای رد و بدل نمیكنيم. درهال خانه زنی سر ميز ناهار منتظر است، ما را که میبيند، بلند میشود و تعارف میکند که سر ميز برويم.اما دايی صبر نمیکند. با كمر خميده يکراست به طرف اتاق خوابش میرود. در راه تنها به عربی به زنش میگويد: - از اين موجود عجيب مراقبت کن! حالا من با زن دايی سر ميز نشسته ايم. ناهار را خورده ايم و او برايم تعريف میکند که دايی من در تمام اين سالها در عراق به عنوان يک هندی زندگی کرده است. در اوايل دههی 1970 که رژيم بعث به تعقيب و طرد ايرانيان دست زد، او يک چشم پزشک جوان بود و تازه کار پيدا کرده بود. قصد داشت با نامزد زيبايش، يعنی همين زن دايي، ازدواج کند و تصميم گرفت به هر نحوی که شده در عراق بماند. از جايی يک شناسنامهی هندی گير آورد. با اين شناسنامه يک آدم تازه شد: يک هويت تازه و همراه با آن يک گذشتهی تازه پيدا کرد. شروع کرد به فرا گرفتن زبان هندي. ديگر حتی توی خواب هم هندی حرف میزد. از حالا تمام فک و فاميل او در هند زندگی میکردند. در خيلی از شهرهای هند قوم و خويش پيدا كرده بود. در پرسشنامههايی که هر سال بايد برای دولت پر میکرد، مرتب قيد میکرد که دو برادر و يک خواهر در بمبئی دارد، دو خواهر در حيدرآباد، سه عمه در اورنگ آباد، دو دايی در کلکته، سه پسر خاله و دو دختر عمه و چهار دختر دايی در کجا و کجا! اين قوم و خويشها در طول سالها بزرگ میشدند و طبعاً ازدواج میکردند و بچه دار میشدند. دايی نام بچهها و نوههای آنها را هم هر سال در پرسشنامههای «وزارت داخله» وارد میکرد. دايی در سفرهايی که به خاطر کسب و کارش به کشورهای خاوردور انجام میداد، اينجا و آنجا با هندیهای مهربانی آشنا میشد و به آنها التماس میکرد که به آدرس او در بغداد برايش نامه و کارت پستال بفرستند. تا همين يك ماه پيش در و ديوار اين خانه پوشيده بود از عكس مناظر هندی و آدمهای هندي. با تمام اين ترفندها دايی من موفق نشده بود به کار خود در بيمارستان دولتی بغداد ادامه بدهد.اما دستكم توانسته بود در مرکز شهر عينک فروشی کوچکی باز كند و با خانوادة كوچكش روزگار بگذراند. سی و سه سال تمام! زن داييم حرفهاش را با اين جمله تمام کرد: - در آن سالها اگر يک نامه يا يك تلفن از ايران به ما میرسيد، ديگر سرمان بر باد بود. توی خانه گرما بيداد میكرد. کولر بوداما برق نبود. بلند شدم به حياط رفتم. آنجا دستکم نسيم ملايمی میوزيد. در باغچهی غبارگرفته در سايهی نارونی نشستم. شايد يک ساعتی در آن كنج خلوت نشسته بودم که صدای دايی را شنيدم، كه از آستانهی در خانه، به فارسی داد میزد: - آهای پسر، بيا با هم يک چايی بخوريم! روايت از: سعيد اخوان بازنويسی از: علیامينی |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |