| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
يادداشتی کوتاه بر نوشتهای سودمند
علی امينی يكشنبه ٦ مهر ۱۳۸۲ مقاله مفصل «وارونه نويسی تاريخ» نوشتهی آقای محمد امينی که در صفحهی «ايران امروز» انتشار يافته مقالهی جدی و تأمل انگيزی است. متن را نخست به خاطر هم نامی نويسندهی محترم مقاله با خودم «باز» کردم و آن را با علاقه تا به آخر خواندم. مقاله يادشده که در پاسخ به برخی از نوشتههای فعالان و هواداران «حرکت جمهوريخواهان» نوشته شده، نقدی است بر ديدگاههای قالبی و کليشهای در نگاه به تاريخ پر فراز و نشيب ايران. چکيده سخن نويسنده اين است که برخی از مبارزان سياسی، به ويژه وابستگان به اردوگاه «چپ سنتی»، بدون داشتن شناخت کافی از سير تاريخ و پيچيدگیهای آن، با معيارهای شخصی و سنجههای پيش ساختهی ايدئولوژيک، به سنجش رويدادهای تاريخی میپردازند و برای رسيدن به نتيجهگيریها و داوریهای دلخواه خود، به تحريف و وارونه سازی رويدادهای تاريخی دست میزنند. به نظر نويسنده: «به تاريخ و دستاوردهای آن از ديدگاه توانايیهای جامعهٌ کنونی بشری نمیتوان نگريست»؛ و آنگاه هشدار میدهد که نبايد «تاريخ را از قيف تنگ داوریهای امروز خويش رد کنيم.» وی چنين خطايی را عين آسان گيری و ساده انديشی میبيند. حرفی است درست و نويسنده در توضيح نظرگاه خود از رشتهای از رويدادهای ناهمساز و چندگانه در تاريخ ايران ياد میکند که راه را بر نگرشهای يک جانبه و کلی میبندد و کار پژوهشگران ساده انديش را دشوار میسازد. اما مقاله زمينهی کار را بس گسترده گرفته، به مباحث زيادی پرداخته و ناگزير در چارچوب محدود يک مقاله نتوانسته به خيلی از مقولاتی که خود پيش کشيده، به طور کافی بپردازد. برای نمونه مسئلهی خاستگاه ايلی حکومتهای ايرانی به تنهايی میتواند موضوع پژوهشی جداگانه و پردامنه باشد و... نکته ديگری که جلب توجه میکند نوعی شتابزدگی در تدوين و عرضه مقاله است، و اين را میتوان از برخی اهمالها و سهل انگاریها دريافت، که در زير به اختصار به برخی از آنها اشاره میشود. مقاله در کاربرد برخی اصطلاحات و مفاهيم اساسی از دقت کافی برخوردار نيست. برای نمونه در بخشی که به بحث پيرامون جدالهای فکری در ايران اسلامی پرداخته، چند بار واژهی «خردگرايی» به ميان میآيد، بی آنکه درباره آن تعمق کافی شده باشد. در نوشته از «نقش خردگرايانه و ماندگار معتزله و اخوان الصفا» با ستايش ياد میشود، و در پايان از «هزار و اندی سال سنت خردگرايی در ايران» سخن میرود. اين سخن ادعايی گزاف بيش نمیتواند باشد: خردگرايی هرگز در ايران رواج نيافته و به «سنت» تبديل نشده است. خردگرايی، راسيوناليسم يا مذهب اصالت عقل، در کلی ترين و متعارف ترين تعريف آن يعنی اينکه ذهن شناسنده (سوبژه) در رويکرد به دنيای پيرامون خود (ابژه) بر خرد تکيه دارد و به چيزی جز داوری خرد باور ندارد. آيا معتزله و اخوان الصفا چنين ديدگاهی داشتند؟ لب کلام معتزلیها اين بود که اصول دين و احکام شريعت را میتوان با تکيه بر حکمت نظری، به ويژه فلسفهٌ يونان به اثبات رساند. آنها در استدلالات و احتجاجات دينی به ادلهٌ عقلی نيز استناد میکردند، يا به عبارت ديگر دو رکن وحی و عقل را با هم سازگار میدانستند. آنها در اصل نيت و هدفی جز تبليغ ارکان دين نداشتند. اين دشمنان قشری و خشک انديش آنها، و پيشاپيش همه اشعريان بودند که به آنها تهمت الحاد و بددينی بستند و مايه گرفتاری آنها شدند. اخوان الصفا، به تعبيری درست همان مسير را پيمودند، منتها در جهت وارونه: آنها بر آن بودند که میتوان برخی از مبانی حکمت نظری و عملی را به زبان ساده به آموزههای دينی برگرداند و در ميان عامه گسترش داد. رسايل آنها (پنجاه و يک عدد) انباشته از رگههای پراکنده گنوسی و هرمسی (هرمتيک) است. هدف غايی آنها، که به روشنی بيان نموده اند، رسيدن به کمال روحانی بود از راه تزکيهٌ نفس و تصفيهٌ باطن. اين هر دو جريان بی گمان در آشنايی جامعهٌ دين سالار و تعصب زدهٌ عباسی با تفکر فلسفی گام هايی برداشته اند. اما هر دو در چارچوب ايمان دينی محصور بودند، و ناگزير با اصل خرد بيگانه ماندند. ستيز عرفان با خردگرايی سپس نويسندهٌ محترم در توضيح مطلب از شماری از «خردگرايان و انديشمندان» ياد میکند، که آشکارا بايد گفت که جامهٌ «خردگرايی و انديشمندی» بر اندام هيچکدامشان برازنده نيست. تنها بر چند نام آشنا درنگ میکنيم: عين القضات همدانی عارفی بود مستغرق در جذبات سبحانی و نفخات ربانی. او سرمست از «باده وحدت» در مجالس وجد و سماع، مکاتيب دل انگيز و اقوال شطح آميزی تقرير مینمود، که از جانب اربابان شريعت در معرض تأويلات و تعبيرات «مشکوک» قرار گرفت. متشرعان قشری بر او تهمت بددينی و الحاد بستند و به سال 525 به دارش کشيدند. ديگری شهاب الدين سهروردی است که به شيخ اشراق نامور است و او را پايه گذار «حکمت نوريه» میخوانند. اين عارف نامی نيز در کتابها و رسالات عرفانی خود، که يکسره در وصف حالات و جذبات لاهوتی است، جانب احتياط را رها کرده و عبارات و اصطلاحات فلسفی، بيشتر از آئين زرتشت و مانی، به کار برده بود. همين موضوع اين گمان را نزد علمای دين برانگيخت که شيخ به «آرای مجوس» گرايش يافته است. انکار شيخ ثمری نداد و علمای حلب حکم به قتلش دادند. (587 هجری) اين عرفای بزرگوار، که بيشترشان از فرادستان ستمگر روزگار دور و به مردم ستمزده نزديک بودند، چنان از دنيا و کاينات کنار جسته و به حق پيوسته و در حالات نفسانی و عوالم روحانی منغمس بودند، که در سير و سلوک و آثارشان برای عقل و خرد کمترين جايی باقی نمانده بود. همانطور که نويسنده محترم به درستی يادآور شده، ديدگاهها و اقوال قدما را نمیتوان با داوریها و برداشتهای امروزی سنجيد. برای سخنوران و عارفان ما خرد آن افزار کاوشگر و پرسنده که ما میشناسيم، نبود. درست برعکس، عقل مانع رسيدن به شناخت و آگاهی بود. بندی بود بر ذهن و روح آدمی در وصل او به حق. اهل تصوف به اين قول معروف عرب پای بند بودند که: «العقل عقيلهی الرجال». عقيله همان زانوبند يا ريسمانی است که پای ستوران (بيشتر شتر يا ناقه) را بدان میبندند. به گفته مولوی در مثنوی شريف: رهوار نتانی شد اين سوی، که چون ناقه بسته ست تو را زانو،ای عقل عقال تو و در ديوان کبير: چونکه عقل تو عقيله مردم است آن نه عقل است آن که مار و کژدم است و باز در غزليات: در عشق تو از عاقله عقل برستيم جز حالت شوريده ديوانه ندانيم پس برای رسيدن به حقيقت بايد از عقل پرهيز نمود و حتی به ضد آن (ديوانگی) روی آورد: زين خرد جاهل همی بايد شدن دست در ديوانگی بايد زدن آزمودم عقل دور انديش را بعد ازين ديوانه سازم خويش را اين خرد تجربی که ما میشناسيم و گراميش میداريم، از ديدگاه تصوف هيچ ارزشی ندارد. اين همان عقل جزوی و کسبی و تحصيلی است، که مولانا آن را در برابر عقل کلی و الهی و وحيانی خوار میشمارد. عقل بشری از بنياد ناسودمند و «فضولی» است (به زبان شبستری) و حاصل آن هم چيزی نيست مگر علم حصولی يا رسمی، که شناختی سطحی به دست میدهد و دستکم برای شناخت حق کارساز نيست. به گفته شيخ بهايی: بگذر زعلم رسمی که تمام قيل و قال است مولوی علم حصولی يا وجودی را به فارسی دانش هستانه خوانده و در جا نکوهيده است: دانا شدهای ليکن از دانش هستانه بی ديده هستانه رو ديده تو بينا کن چنين علمی را بايد دور ريخت، زيرا نه تنها مفيد نيست، بلکه مزاحم است، حجابی است در برابر حقيقت: «هر علم که از راه محسوسات حاصل شود، چون بدان مشغول و مستغرق باشی، از اين محجوب باشی.» (کيميای سعادت) امام غزالی در بخش مورد نظر ما نهاد و ذات آدمی را به حوض آب مثل میزند، که تا وقتی از آب تيره (علم) تهی نشود، نمیتوان از آن آب صافی (نور معرفت) انتظار داشت. برای نيل به حق بايد دست به دامن عشق زد که خاستگاه آن دل است. شرح اين بحث پردامنه را میتوان در کتب اهل تصوف خواند. مهم آن است که بدانيم در اين عناد و ستيز با عقل و منطق استدلالی، کل تفکر و پيش از هرچيز انديشه فلسفی، پر و پای خود را از دست میدهد. پس ديگر چه جايی برای «سنت خردگرايی»؟ اين جهان بينی به طور طبيعی به انکار تفکر فلسفی هم میانجامد. اين از ناسازی بنياد عقل با مبادی وحی و الهام برمی خيزد. امام غزالی داد مطلب را به تفصيل در «کيميای سعادت» و با ديدی موشکاف و انتقادی در «تهافت الفلاسفه» ادا کرده است. عارف از فلسفه متنفر و بيزار است. او از هرچه «بی خبر» باشد، اين را به خوبی میداند که تفکر فلسفی با ذهنيت لاهوتی او سر آشتی ندارد. مولوی بارها از اين نکته ياد کرده است: بند معقولات آمد فلسفي شهسوار عقل عقل آمد صفي عقل دفترها کند يکسر سياه عقل عقل آفاق دارد پر زماه و باز در مثنوی: چو عقل فلسفی در علت افتاد زدين مصطفی بی دولت افتاد قصيده خاقانی در ذم اهل فلسفه بسيار معروف است: چشم بر پرده امل منهيد جرم بر کرده ازل منهيد ای امامان و عالمان اجل خال جهل از بر اجل منهيد فلسفه در سخن مياميزيد وآنگهی نام آن جدل منهيد نقد هر فلسفی کم از فلس است فلس در کيسه عمل منهيد تا آنجا که نوع فلسفه را نيز مشخص میکند: مرکب دين که زاده عربست داغ يونانش بر کفل منهيد قفل اسطوره ارسطو را بر در احسن الملل منهيد نقش فرسوده فلاطون را بر طراز بهين حلل منهيد... و باز مولانا در غزليات شمس با زبان آهنگين و طربناکش همين مطلب را بازگو کرده است: مسلمانان مسلمانان، مسلمانی مسلمانی! ازين آئين بی دينان پشيمانی پشيماني شراب حکمت شرعی خوريد اندر حريم دين که محرومند ازين عشرت هوس گويان يوناني برون کن طوق عقلانی به سوی ذوق ايمان شو چه باشد حکمت يونان به پيش ذوق ايماني يا به اين روشنی: چند و چند از منطق يونانيان؟ منطق ايمانيان را هم بخوان! نتيجه تبعی و طبيعی چنين ديدگاهی اين است که عارف اصل خرد، نفس کنجکاوی و کندوکاو در امور هستی را با ايمان خويش ناسازگار میبيند. دين پرسش و چند و چون در رموز و احوال دنيا را برنمی تابد. از قديم نيز گفتهاند که تحقيق و مطالعه بسيار، ايمان را سست میکند. حتی در حديثی آمده است: اکثر اهل الجنه البله. و مولانا نيز آن را در مثنوی نقل کرده است: بيشتر اصحاب جنت ابلهند تا زشر فيلسوفی وارهند ای بسا علم و ذکاوات و فطن گشته رهرو را چو غول و راهزن اين کشمکشها و تلاشها تمام برای اين بود که آن چيزی که نويسنده محترم از آن نام برده است، يعنی «سنت خردگرايی» در ايران شکل نگيرد. حکيم ناصر خسرو علوی پر حاشيه رفتيم. پس بازگرديم به متن مقاله. نويسنده در ادامه مطلب از «ناصر خسروی خردگرای» نيز ياد میکند با ذکر بيت معروفی از او: درخت تو گر بار دانش بگيرد به زير آوری چرخ نيلوفری را آيا میتوان ناصر خسرو را دوستار دانش و خرد دانست؟ اين درست که در سراسر ديوان اين شاعر حکيم بيش از هر چيز کلماتی چون علم و معرفت و عقل و خرد و دانش تکرار شده است، اما آيا آن «داعی اسماعيلی» و «حجت فاطمی» واقعا پروای دانش و خرد داشته است؟ راست اين است که ناصر خسرو هرجا از علم سخن گفته و عقل را ستوده (بدون استثنا) منظورش چيزی جز باورها و اعتقادات شخصی خويش نبوده. او در عقايد مذهبی خود سخت متعصب است و همه مخالفان خود را بی دريغ خر و ستور و جاهل و احمق میخواند. او در دهها قصيده و صدها بيت شکی در اين باقی نمیگذارد که از علم و عقل برداشتی سخت غرض آلود دارد. در قصيدهای میگويد: آنکه بنا کرد جهان زان چه خواست گر به دل انديشه کنی زين رواست.... پس نشناسی تو مر او را همی قول تو بر جهل تو ما را گواست اينکه تو داری سوی من نيست دين مايه نادانی و کفر و شقاست معرفت کارکنان خداي دين مسلمانی را چون بناست بر ره دين رو که سوی عاقلان علت نادانی را دين شفاست جان تو بی علم خر لاغر است علم تو را آب و شريعت چراست عقل عطايست تو را از خداي بر تن تو واجب دين زين عطاست آنکه بدين اندر نايد خر است گرچه مراو را چو تو آدم نياست سوی خردمند زخر خرتر است هرکه مر او را به ستوری رضاست جان تو بی علم چه باشد؟ سراب دين کندت زر که دين کيمياست راه سوی دين نمايدت خرد از پس دين رو که مبارک عصاست علم و عمل ورز که مردم به حشر زآتش جاويد بدين دو رهاست بر سخن حجت (يعنی من شاعر!) مگزين سخن زانکه خرد با سخنش آشناست گفته او بر تن حکمت سر است چشم خرد را سخنش توتياست در قصيدهای ديگر با زبانی به راستی استادانه و فاخر چنين میگويد: اين رفيقان که برين گنبد پيروزه برند گرچه زيرند گهی جمله هميشه زبرند... خرد و جان سخنگوی گر از طاعت و علم پر بيابند برين گنبد پيروزه پرند اين چراگاه دل و جان سخنگوی تو است جهد کن تا به جز از دانش و طاعت نچرند با هزاران بدی و عيب يکيشان هنر است گرچه ايشان چو خر از عيب و هنر بی خبرند هنر آنست که پيغمبر خيرالبشر است وين ستوران جفاپيشه به صورت بشرند گر شريعت همه را بار گرانست رواست بار اگر خر کشد اين عامه همه پاک خرند بار از خر بنهند آخر و زينها ننهند زآنکه اينها سوی ايزد بسی از خر بترند پند چه دهی و چگوئی سخن حکمت و علم اين خران را که چو خر يکسره از پند کرند سخن خوب، خردمند پذيرد نه حجر سفها جمله زمردم به قياس حجرند تا سرانجام در پايان قصيده به تبليغ سرراست میرسد: زپس فاطميان رو که به فرمان خداي امتان را زپس جد و پدر راهبرند.... در همان قصيده نيز که نويسنده محترم آن تک بيت زيبا را از آن نقل فرموده، ناصر خسرو مراد خود را از خرد به روشنی باز گفته است. به ادامه قصيده توجه کنيم: نکوهش مکن چرخ نيلوفری را برون کن ز سر باد خيره سری را سپس شاعر به خواننده اندرز میدهد که نبايد در برابر ناکسان سر فرود آورد، و سپس خود او را چنين راهنمايی میکند: تو را ره نمايم که چنبر که را کن به سجده مرين قامت عرعری را کسی را کند سجده دانا که يزدان گزيدستش از خلق مر رهبری را امام زمانه که هرگز نرانده ست بر شيعتش سامر ساحری را نه ريبی به جز حکمتش مردمی را نه عيبی به جز همتش برتری را اگر عقل در صدر خواهی نشسته نشانده در انگشتری مشتری را آنهمه حماسه خوانی و چربزبانی در بزرگداشت دانش و خرد، به چنين نيت پست و حقيری منتهی میشود: سجده زدن در پای يک خليفه ی الدنگ: المستنصر بالله فاطمی! از قضای روزگار يکی از نادر چهرههای به راستی تابناک در سراسر اين برهوت دانش ستيزی و خردکوبی، زکريای رازی است، و همين ناصرخسرو در کتاب «زاد المسافرين» خود با الفاظی چون احمق و جاهل و فضولی او را دشنام گفته است. باز نويسنده محترم قولی نقل میآورد از «ابوالحسن ابوالخير». که بايد سهو حافظه باشد. منظور ايشان بی گمان عارف و شاعر نامی ابوسعيد ابوالخير است. گفتهای که از او نقل گشته اين است: «خدايت آزاد آفريد، آزاد زی!» کلامی بسيار زيباست، اما مبادا گمان بريم که مراد شيخ همين آزادی است که ما امروز میشناسيم. آن آزادی که اهل تصوف از آن دم میزدند، آزادی از قيود و تعلقات دنيوی بود که در راه سير منازل تجرد و تزکيه نفس و اعتلای روح واجب میشمردند، چرا که اين گرفتاریها مريد را از اشتغال به حق، اتصال به او و سرانجام فنای در او باز میداشتند... اما از زاويهای ديگر نيز میتوان آزادی را در برابر اسارت و بندگی قرار داد، مشروط برآنکه به جوانب رمزی اين سخن نيز توجه کنيم. در حديثی معروف آمده است: الدنيا سجن المؤمن ناظر به همين حديث است که ناصر خسرو گفته است: تو را زندان جهانست و تنت بند برين زندان و اين بند آفرين باد مولانا در اشعار بسياری اين تمثيل را بازگو کرده است: اين جهان زندان و ما زندانيان حفره کن زندان و خود را وارهان يا با بيانی شيرين در ديوان شمس: من از برای مصلحت در حبس دنيا مانده ام حبس از کجا من از کجا؟ مال که را دزديده ام؟! و در غزل معروفی با مطلع «بميريد بميريد...» میرسد به اين بيت: يکی تيشه بگيريد پی حفره زندان چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد روشن است که از راه مرگ نيز میتوان از بند زندگی رست و از قيد دنيا بيرون جست، و از همين جاست آن انبوه اشعار نغز صوفيان در ستايش مرگ و نيستی در سنايی و عراقی و مولانا و عرفای ديگر، که خود بحث مفصل ديگری است.... مدرنيته چيست؟ مفهوم ديگری که در مقاله مورد نظر ما با قدری بی مبالاتی به ميان آمده، «مدرنيته» است. نويسنده محترم از «مدرنيته اسلامی» و «مدرنيته دينی» نيز سخن گفته است. مدرنيته جريان مهمی است در سير تمدن بشر خاور زمين. از نظر تاريخی به آن عصری از دوران نو که به دنبال رنسانس و جنبش روشنگری به راه افتاد، و امروز پشتوانه تمدن و فرهنگ غرب شناخته میشود، مدرنيته میگويند. همين جا يادآور شويم که اين جريان يا به قولی «پروژه» با مدرنيسم هنری، يعنی جنبشی که در آستانه قرن بيستم رواج يافت، متفاوت است. البته آن را شامل میگردد، اما همان نيست. مدرنيته در نظام سياسی با دمکراسی و پلوراليسم، در نظام حقوقی با سکولاريسم، در انديشه و فلسفه با خردگرايی... ملازم است. با اين اوصاف پيداست که نمیتوان در زمينه يک فرهنگ اسلامی از مدرنيته سخن گفت. آنچه نويسنده گرامی در ادامه مطلب آورده نشان میدهد که به رفرماسيون يا رفرميسم دينی نظر دارد، چيزی همانند جنبش پروتستان در آئين مسيح. اين را میتوان اصلاح طلبی يا نوگرايی دينی خواند. اقبال لاهوری آن را «احيای فکر دينی» خوانده است. متفکران اسلامی از زمان محمد عبده تا کنون اين راه را دنبال کرده اند. امروز به سختی میتوان از سرانجام اين جنبش سخن گفت. اما با نگاهی به پيرامون میتوان تا اندازهای دريافت که اين جنبش تا چه حد موفق بوده است. |
| [iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |