| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
حكايت همچنان باقى
است...
نگاهى به فيلم «الفباى افغانى»
ساختهى محسن مخملباف
على
امينى
دوشنبه ١١ آذر
١٣٨١
فيلم «الفباي افغاني» را سينماگر سرشناس ايراني محسن مخملباف كارگرداني كرده است. اين فيلم كه اخيراً از تلويزيون هاي اروپايي نيز پخش شد، به سفارش سازمان يونسكو ساخته شده است. مي دانيم كه با سرنگوني رژيم طالبان در افغانستان ، درهاي مدارس بار ديگر به روي كودكان افغاني ، به ويژه دخترها باز شد. فيلم آقاي مخملباف قرار است گواهي باشد بر اين رويداد فرخنده: سنگگوري بر عقب ماندگي فرهنگي در افغانستان و بناي يادبودي بر آغاز كارزار فرهنگي تازه در اين كشور. فيلم در ترسيم دنياي تاريك جهل و ناداني موفق است. در استعاره هاي بصري بيشماري ، كه البته با بيشتر آنها از فيلم «سفر به قندهار» آشنا هستيم ، با محدوديت ها و بندهاي خفقان آلود اين دنياي سياه روبرو مي شويم: در رشته اي از تصاوير نمادين از قبيل دهليزهاي تاريك ، چشمان بي فروغ ، اتاقهاي بي روزنه ، روبندهاي خفه كننده و... اما فيلم در برخورد با اين وضعيت نابسامان ، در «دردشناسي» اين زخم بدخيم ، ديد روايتگر و تشريحي خود را يكسره كنار مي گذارد، و از موضعي خودسرانه و سخت جانبدار به داوري مي پردازد. چنين ديدگاهي در سينماي مدرن بسيار ناپسند است ، و در برخورد با مسائل فرهنگي خطرناك. زيانبخش ترين جنبه ى اين ديدگاه آن است كه با گزاره هاي فرهنگي برخوردي قطعي دارد، مانند وقايع سياسي يا امور روزمره. فيلم مخملباف فراموش مي كند كه جرثومه ى عقب ماندگي يا ايستايي فرهنگي ، طي قرنهاي طولاني انباشته يا به اصطلاح «بازتوليد» گشته. اگر نخواهيم اسير تبليغات سياسي باشيم ، بايد بپذيريم كه اين معضل ديرين به رژيم طالبان ارتباط مستقيم ندارد. روپوشي ساده نيست كه طالبان طي پنج سال حاكميت بر تن ملت افغانستان پوشانده باشد، كه ما بتوانيم بگوييم: حالا كه آن رژيم منحوس سرنگون شده ، پس مي توان آن را به راحتي از تن اين ملت غيور به درآورد! از برخي صحنه هاي فيلم چنين برمي آيد كه فرا گرفتن جمله ى «بابا آب داد» براي غلبه بر عقب ماندگي فرهنگي كافي است و شاهراه پيشرفت و توسعه را باز مي كند! روشن نيست كه فيلمساز واقعاً به چنين چيزي اعتقاد دارد يا اينكه اين خوش باوري را براي پيش بردن فيلم «سفارشي» خود ضروري ديده است؟ صحنه ى بسيار «مهيج» و طولاني آخر فيلم در روشن كردن ديدگاه جانبدار و آلوده به «نمايندگي» فيلم بسيار روشنگر است. اين ميزان ناپختگي ، اگر نگوئيم بي فرهنگي ، در فيلمي كه داعيه ى «روشنگري فرهنگي» دارد، به راستي بي سابقه است. در كلاس درس هستيم و خانم معلم قصد دارد به بچه ها كلمه ى «آب» را ياد بدهد. يكي از دخترها حاضر نيست كه روبند يا برقع خود را كنار بزند. معلم هم به تلافي او را از نعمت «سواد» محروم مي كند. سواد در اينجا افزار سلطه گريست ، تازيانه ايست كه بر پيكر كوچك دختر فرود مي آيد. براي يك هنرمند آگاه اين صحنه مي توانست نفريني باشد بر اتوريته ى بهيمي دانش (به تعبير درخشان فوكو)! دريغا كه در اينجا دوربين فيلمساز در كنار زورگويي خانم معلم قرار مي گيرد. خانم معلم با لحني آمرانه ، كه به ژست خود مخملباف در فيلم «سلام سينما» بي شباهت نيست ، دخترك معصوم را با سركوفت هاي نيشدار خود به معناي واقعي كلمه شكنجه مي دهد، در برابر دوستانش تحقير مي كند، به گريه مي اندازد و سرانجام از كلاس بيرون مي كند! مقاومت دختر سرانجام درهم مي شكند و نقاب از روي زيبا برمي دارد. يك «هپي اند» درخشان: فرهنگ پيروز است! آنچه در بالا درباره ى ديرماني و سخت جاني پديده هاي فرهنگي گفتيم ، در مورد يك سينماگر برجسته و به راستي بااستعداد نيز صادق است. مخملباف ، به گواهي فيلم هاي هنرمندانه اي كه پس از فيلم «دستفروش» كارگرداني كرد، پوسته ى تعصب مذهبي را كنار زده و با ديدي ژرفتر و بازتر به پيرامون خود مي نگرد. اين دگرگوني فكري يا «تحول ايدئولوژيك» الزاماً به معناي دست يافتن به فرهنگ والاي تسامح و مدارا نيست. فيلم مخملباف ، در آخرين تحليل ، از همان چيزي رنج مي برد كه داعيه ى مبارزه با آن را دارد. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |