| [بازگشت به صفحه اول] |
ايران امروز
|
|
يك گزارش معتبر از
كوران تعصب مذهبى
نگاهى به يك كتاب
تازه:
«سوءاستفاده از كلام
خدا» نوشته مصطفى دانش
علي
امينى
جمعه ١٧ آبان
١٣٨١
١١ سپتامبر سال ٢٠٠١
را همه ي ناظران و مفسران دوران ما به عنوان نقطه عطفي در تاريخ نوين جهان ارزيابي
كرده اند. انفجارهاي مهيب شهر نيويورك تمام معادلات و مناسبات رايج را از بنياد
دگرگون كرد و دنياي ما را در برابر شرايط و مشكلات تازه اي قرار داد. يكي از مسائلي
كه دنياي ما ديگر نمي تواند نه آن را كتمان كند و نه دستكم بگيرد، مسئله ي
بنيادگرايي اسلامي است. اين پديده ديگر تنها يك مبحث تئوريك يا يك گرايش ايدئولوژيك
عادي نيست ، بلكه محملي است براي ارتكاب جنايت و ترور، آن هم در ابعادي مخوف و
باورنكردني. بي ترديد هول و وحشت اين جريان در آن است كه انسان پيرو اين مكتب نه
تنها راه خود را بر حق مي داند و نه تنها جنايت خود را به نام ارزشهاي انساني
والايي از قبيل حقيقت و عدالت مرتكب مي شود، بلكه آماده است جان انسانهاي بيشماري
را نيز در راه آرمان خود قرباني كند. پايگاه فكري و مكانيسم رواني چنين پديده اي
البته جاي مطالعه و تامل بسيار دارد. در ميان آثار بسياري كه به تازگي در اين باره
انتشار يافته ، كتاب دكتر مصطفي دانش ، تحت عنوان «سواستفاده از كلام خدا» جايگاه
ويژه اي دارد.
مصطفي دانش دكتراي علوم سياسي است ، اما شهرت خود را در آلمان مديون گزارش هاي مطبوعاتي و رپرتاژهاي تلويزيوني فراواني است كه درباره ي خاورنزديك و ميانه تهيه كرده است. كتاب تازه ي او كه با عنوان فرعي «دنياي اسلام ، كانون بحران» انتشار يافته ، انباشته از اطلاعات و اسناد تازه و دقيقي است درباره ي بنيادگرايي. تز محوري كتاب ، كه نويسنده در پيشگفتار با خوانندگان در ميان گذاشته اين است كه اسلام گرايي افراطي پديده ي ذاتي يا طبيعي جوامع مسلمان نيست. «بنيادگرايي در شرايط جنگ سرد پديد آمده. رقابت ابرقدرتهاي دوران جنگ سرد در پيدايش تعصب مذهبي دخالت مستقيم داشته است. قدرتهاي بزرگ از روي نزديك بيني و جهالت اين جريان را پديد آوردند تا بتوانند از آن عليه اردوگاه مخالف استفاده كنند... اين كتاب با اسناد و مدارك فراوان نشان مي دهد كه در دهه هاي اخير ايالات متحده به تقويت بنيادگرايي در جهان اسلام ياري رساند، تا از رشد جريانهاي آزاديخواهانه و عدالت طلبانه در اين منطقه از جهان جلوگيري كند.» (ص ١٠ و ١١) در فصل نخست كتاب تحت عنوان «استفاده ي ابزاري از يك بحران»، زمينه هاي تاريخي تعصب مذهبي ، عوامل عيني و ذهني بنيادگرايي تشريح مي گردد. نويسنده به مشكل فلسطين به عنوان مهمترين معضل دوران جديد مي پردازد، كه تمام جريانهاي بنيادگرا، از جنبش اخوان المسلمين در مصر گرفته تا شبكه ي القاعده ، از آن تغذيه نموده اند. فصل دوم كتاب با عنوان «ايدئولوژي حكومت اسلامي» به مباني نظري بنيادگرايي مي پردازد، هم در فقه اهل تسنن ، با گرايشهايي مانند امارت شرعي خلفا، و هم در فقه شيعه با عقايدي مانند امامت و ولايت فقيه. در اين رهگذر نويسنده ، بر دو اصل اسلامي كه بي ترديد در تكوين بنيادگرايي نقش كليدي داشته ، انگشت مي گذارد: جهاد و شهادت. با توسل به همين دو اصل بنيادين است كه يك نوجوان متعصب مي تواند مردم بسياري را روانه ي مرگ كند و از حيات آنها به عنوان ابزاري براي رسيدن به جامعه ي برتر الهي استفاده كند، و تازه اطمينان داشته باشد كه با رفتن به بهشت در جهان ديگر، نيز پاداش خواهد گرفت. در فصل بعد نويسنده نگاهي ژرف دارد به انقلاب سال ١٣٥٧ ايران ، به عنوان اولين نمونه ي موفق تحقق حكومت الهي در جهان ، كه براي بسياري از بنيادگرايان به عنوان الگويي عملي اعتبار دارد. نويسنده زمينه هاي پيدايش و رشد جمهوري اسلامي را بررسي مي كند، به روشني نشان مي دهد كه چگونه ، به رغم گفته ها و وعده هاي آرماني ، عملكرد اين نظام با نيرنگ و عوامفريبي آغاز شد و به اعمال قهر و خشونت لگام گسيخته منتهي گشت. در اين بخش او بر خاطرات خود تكيه مي كند. از سير و سياحتش در پايگاه هاي سياسي جمهوري اسلامي و رويارويي با برجسته ترين چهره هاي آن سخن مي گويد: از ملاقاتهايش با شخص آيت اله خميني ، تا پيروان او مانند رفسنجاني ، بني صدر، قطب زاده ، خلخالي و ديگران. همه با داعيه ي تشكيل حاكميتي برتر و والاتر؛ اما جدايي راه آنها به خوبي نشان داد كه نقش آينده در ذهن اين افراد تا چه حد دگرگونه بوده است. گزارش و داوري هاي نويسنده درباره ي اوضاع افغانستان نيز در درجه ي اول بر تجارب گرانبهاي خود او استوار است. او در دو دهه ي گذشته هفده بار به اين خطه سفر كرده و با بيشتر سران افغان ، از ژنرال دوستم ازبك و احمد شاه مسعود تاجيك تا حكمتيار پشتو و نجيب اله كمونيست به گفتگو نشسته است. او ضمن تشريح رقابتهاي قبيله اي و منازعات بي پايان قومي در ميان مجاهدين ، ردپاي نيروهاي خارجي را نيز در بهره برداري از اين منازعات نشان مي دهد. در بستر خونين همين منازعات بي پايان و آشوبهاي بي فرجام است كه طفل نامشروع بنيادگرايي زاده مي شود. طفلي كه از زادگاه خود به بيرون قدم مي گذارد، تمام منطقه و جهان را به آتش مي كشد، و حتي اولياي خود را نيز به خطر مي اندازد. اينك رژيم طالبان ، كه تنها يكي از مظاهر بنيادگرايي بود، سقوط كرده است. سوي ال اين است كه آيا با سقوط اين رژيم ، كار بنيادگرايي نيز تمام است ؟ با وجود زخم عميق فلسطين و با ادامه ي حكومتهاي فاسد و مستبد در چهارگوشه ي دنياي اسلام ، آيا مي توان به پايان بنيادگرايي اميد داشت ؟ نويسنده پاسخ مي دهد: «بنيادگرايي را نمي توان با لشكركشي به اين و آن كشور از ميان برداشت. تنها با يك برخورد جدي معنوي ، با گفتگوي آزاد و تقويت پايه هاي دمكراتيك در اين كشورهاست كه مي توان خطر بنيادگرايي را دفع نمود. تنها خود مردم ، نيروهاي آزاديخواه و پيشرو در هر كشور هستند كه مي توانند بر اين آفت بزرگ غلبه كنند. بايد به اين نيروها مدد رساند.»(ص ٣١١) براي رسيدن به اين هدف دنياي پيشرفته كه دستاوردهاي معنوي خود را در خطر مي بيند، بايد سياست خارجي خود را از بنياد تغيير دهد: قدرتهاي غربي به خاطر تسلط سياسي و منافع اقتصادي ، مدام به بنيادهاي دمكراتيك در كشورهاي جهان سوم ، حمله برده اند و به قوام و دوام نظام هاي مستبد ياري رسانده اند. كافي است به نمونه هاي ايران ، كنگو و شيلي اشاره كنيم. تنها با تقويت نظام هاي دمكراتيك و برقراري يك نظام عادلانه ي اقتصادي است كه مي توان ريشه هاي بنيادگرايي را خشكاند. كتاب مصطفي دانش را انتشاراتي معتبر هوفمان اوند كامپه ، در ٣٢٠ صفحه منتشر كرده است. |
| [iran emrooz 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de |